۱.۱۰.۰۲

All I want for Christmas ...

 آدم ها معمولا منو ساکت و مردم گریز طبقه بندی می کنند و تا حدودی درست هم هست. اما من از مصاحبت آدم ها لذت می برم. برای من معاشرت توی جمع های شلوغ و غريبه تعریف نمی شه و بیشتر خسته م می کنه. اما اگر میان همین جمع ها تو باشی، یک گوشه ای و حتی کاری به کارم نداشته باشی و حتی با من حرف نزنی و حتی بهم نگاه هم نکنی و با هزار تا آدم حرف بزنی و معاشرت کنی و حتی من هم با آدم ها حرف بزنم و به اندازه کافی معاشرت کنم. یک جایی یکدفعه که انرژی م تخلیه شد، ببینم تو کیف و پالتو منو برداشتی و به جای من از میزبان خدا حافظ ی کردی و کنار در ایستادی که منو ببری خونه ... 



۲۰.۹.۰۲

آه ای یقین گمشده ...

 من توی زندگی همیشه می دانستم چه می خواهم و چه نمی خواهم. می دانستم می خواهم درس بخوانم، نمی خواستم توی بیست سالگی شوهر کنم، می خواستم از لحاظ مالی مستقل شوم، می خواستم قبل از اینکه زن کسی بشوم، خودم مستقل زندگی کنم، می خواستم هنر بخوانم، می خواستم کاری بکنم، تلاشی برای تغییر جامعه اطرافم، می خواستم عاشق بشوم، می خواستم ازدواج کنم، می خواستم جدا بشوم، می خواستم امریکا زندگی کنم بدون این که مهاجرت کنم، بورسیه گرفتم و دو سال امریکا زندگی کردم، می خواستم مهاجرت کنم ... 

همه این ها را انجام دادم بدون این که حتی یک لحظه پشیمان شوم و شک کنم و یا حتی به عقب برگردم. دلم برای آن دختر ۱۸ ساله، ۲۰ ساله و سی ساله تنگ شده... برای آن یقین، برای آن اطمینانی که به خودم و دنیای اطرافم داشتم ک همه غیرممکن ها را برای خودم ممکن ساختم، چقدر مدیون آن یقینم! 

یک جایی همه آن ایمان رفت، یک جایی به بعد دیگر از هیچ چیزی اطمینان نداشتم. دیگر هیچ انتخابی نکردم و گذاشتم دنیا مرا با خودش ببرد و از بیرون همه چیز به خوبی پیش رفت. کار و زندگی و پیشرفت و حتی رابطه ... اما دیگر من به هیچ چیزی یقین ندارم ...

تنها چیزی که برایم مانده است ارزش هایی ست که به آنها باور داشتم و دارم... گاهی به این ارزش ها هم شک کرده ام اما دوباره برگشته ام بهشان... اینکه پا روی حق کسی نگذارم ... به کسی بدی نکنم... ندزدم... دروغ نگویم... 

اما، آه ای یقین رفته ... 


"آه ای یقینِ گم‌شده، ای ماهیِ گریز
در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!
من آبگیرِ صافی‌ام، اینک! به سِحرِ عشق؛
از برکه‌های آینه راهی به من بجو!"

#شاملو

۱۸.۹.۰۲

خاطرات که به خود می آویزم ...

 همیشه باید چیزی به من آویزان باشد، حتی وقتی که می خوابم همه چیزهایی که در طول روز به خودم آویزان کرده ام را در نمی آورم. 

گاهی گردنبندی که حامد هدیه آورده بود یا مرواریدی که ماری خودش گردنبندش را ساخته، النگوهایی که از کابل با خودم آورده ام. میانه روز، یا توی تخت دست می اندازم و لمس شان می کنم، مثل ریسمانی که من را به خاطرات خوب متصل می کند. وقت هایی که منتظرم یا اضطراب دارم، انگار آن ها با ریسمان های نامریی شان مثل لنگری من را شناور نگه می دارند تا غرق نشوم. 

وقتی به دیدار من آمدی، برایم هدیه ای بیاور که خاطره هایمان را از آن بیاویزم ...

۲۷.۸.۰۲

نور کوچولو

 شاید دو سال اخیر طولانی ترین زمانی بوده که دلم می خواسته بنویسم و آنطوری که دلم می خواسته اتفاق نیافتاده. دیشب که داشتم به حس عجیب این روزهام فکر می کردم دیدم می شود از تویش یک داستان کوتاه دراورد و یک فایل باز کردم و چند خطی نوشتم تا بعدتر شاید تکمیل ش کنم... 


۲۶.۸.۰۲

بی ربط

 امروز بعد هزار سال رفتم جیم. یه پسری بود که فک کنم مربی چیزی بود، به هر حال داشت جلوتر از تردمیلی که من روش بودم به یکی تمرين می داد. یاد تو افتادم که با هم می رفتیم جیم. من می دویدم و تو با ماشین ها ور می رفتی. از نظر من خیلی کاری نمی کردی اما بالاتنه ات حسرت پسرای دیگه بود و حتی جلو خودت تعریف می کردند. یکی دو دفعه تلاش کردی که منو ببری قسمت صخره نوردی (چرا مقاومت می کردم؟) بعد هم یکی دو دفعه می خواستی من را تمرين بدی که باز هم مقاومت می کردم. 

با هم کلاس شنا گرفتیم و من تشويق ت کردم کلاس بیزنس بگیری (گرفتی؟) اما رفتی توی یک تیم خلاقیت و یک اختراع ثبت کردی، من کتابم را چاپ کردم و بارها سفر رفتیم و جنگیدیم با هم، نه برای هم ...

دیدم این پسره چقدر شبیه توست، حتی موهایش را هم مدل تو کوتاه کرده بود، دور سرش را ماشین کرده بود که من خوشم نمی آمد، اما دیدم چقدر به پسره می آید و لابد به تو هم می آمده....تماشایش کردم، نمی دانم متوجه شد یا نه. چشم ها و موهایش خیلی مشکلی بود، درست مثل تو، تصور این که آن بازوها روزی عاشقانه دورم حلقه می شد، دست هایی که دستم را از مچ دست می گرفت ( طوری که فقط دیده ام دست بچه ها را آنطوری بگیرند)... مدت هاست به اینکه چرا و چطور و چگونه فکر نمی کنم، لبخند می زنم به خاطراتی که شاید بازی ذهنم است که شیرین ترشان می کند. 

نیم ساعت روی تردمیل بود و برگشتم. همین!

۲۴.۸.۰۲

دست مهربان مرگ ...

توی هری پاتر یک موجوداتی هستند که کالسکه های هاگوارتز را می کشند و کسی آنها را نمی بیند مگر انکه مرگ عزیزی را تجربه کرده باشد. از دیروز که خبر را شنیدم چشم هایم خشک نشدند، نه این که می شناختم ش و نه این که آدم نزدیکی به من بود. اینکه می دانستم تجربه مرگ از نزدیک و به این شکل برای همیشه روح آدم را تغییر می دهد و غم اش تا ابد با تو می ماند. اینکه یکی از آن آدم ها یکی از عزیزترین آدم های زندگی من است که دارد مرگ عزیزی را تجربه می کند و من هزار کیلومتر انطرف تر ۲۴ ساعت تمام عزادار شدم برای غم اش و این که این مرگ تو را رها نمی کند و زندگی ات برای همیشه تغییر میکند و دعا کردم و آرزو کردم که صبر بدهد که توان تحمل این غم را بدهد بهشان که مثل من، غم از دست دادن عزیزشان، زندگی شان را طوری زیر و رو نکند که نه خودشان را بشناسند و نه دیگری... آروز کردم خدا بهشان آرامش بدهد که این حقیقت عریان را بپذیرند و به آن آدمی که رفته آرامش و شادی ... 

آدم هایی هستند که آن حیوانات کالسکه های هاگوارتز را هرگز ندیده اند، آدم هایی که فکر میکنند مرگ طبیعی ست و نمی دانند ندیدن برای ابد، عزیزترین آدمهای زندگی ت چه شکلی ست. آدم هایی که تسلیت می گویند و به زندگی شان ادامه می دهند ...آدم های دیگری هستند که مرگ همنشین شان می شود، سر سفره با انها می نشیند و تا آخر عمر رهایشان نمی کند... 

۲۲.۸.۰۲

ماسومه سلسله دار ...

 مامان یک قصه ای از بچگی من تعریف می کرد که اصلا شبیه من نییست، سه چهار ساله بودم و می رفتم روی رختخواب ها می نشستم و برای مهمان ها آواز می خواندم، اختصاصا هم؛ علی شیر خدا را یاد کردم ...

چیزی که خودم از پابلیک اسپیکینگ و پرفورمنس یادم هست عروسی دختر عمه بزرگه بود که دلم می خواست بروم وسط و برقصم اما خجالت کشیدم و تمام شب منتظر بودم و خدا خدا می کردم یکی من را ببرد وسط تا برقصم ... 

مدت هاست من : فلان چقدر آرام و ساکته ... شدم و گاهی که توی جمع ها برون گرا می شوم و حرف می زنم و شوخی می کنم بقیه متعجب میشوند. 

گاهی از خودم می پرسم به سر آن دختربچه آوازه خوان چی آمد که شد: فلانی چقدر آرام است یا فلانی چقدر شنونده خوبی ست. 

چند وقت پیش هم برای چندمین بار یک دوست قدیمی گفت که تو شنونده خوبی هستی. بین همه حرف های نامربوطی که زد، یکدفعه به ؛شنونده؛ بودن خودم از نظر او، فکر کردم. به نظرم او شنونده خوبی نبود اگر نه من چقدر حرف انبار کرده ام در این سال ها...

۱۹.۸.۰۲

خانه ام گم شده است ...

شومینه خانه جدید من را بغل می کند و می برد به خانه کوچه باغ، آخرین خانه پدری که همه مان توی ش زنده بودیم. آخرین جایی که همه مان بودیم و بعد هر کسی به جایی رفت. چقدر جوان و جاهل بودم و چقدر عجله داشتم به سمت مصیبت های واقعی زندگی بدوم.

روزی که داشتم از آن خانه می رفتم را مثل روز روشن یادم هست، مامان آمد تا دم در ورودي بدرقه، فکر می کردم هر آن دستم را می گیرد و نمی گذارد بروم... الان فکر میکنم، می خواست اما نمی توانست. آدم رفتنی می رود... هر چقدر زورت زیاد باشد و هر چقدر دوست ش داشته باشی، رفتنی باید برود...

شومینه من را بغل می کند و می برد به پذیرایی خانه کوچه باغ، با آن فرش قدیمی دستباف لاکی رنگ که همه مان ازش متنفر بودیم و الان چقدر دلم می خواست کسی همه وسایل آن خانه را نگه می داشت و برایم می فرستاد، تا آخر دنیا می توانم روی آن فرش لاکی رنگ بخوابم. 

شومینه من را بغل می کند و می برد به کوچه باغ، خسته از بیرون می رسم و مثل گربه ای به شومینه پناه می برم و همانطور روی فرش لاکی رنگ خوابم می برد، بیدار می شوم و مامان بالش گذاشته زیر سرم، پتویی کشیده رویم... 

کیوان می گفت مغزمان گول مان می زند و چیزهای خوب را یادمان می آورد یا خاطره هایمان را دفرمه تحویل مان می دهد، من اینطور فکر نمی کنم... شومینه ها همیشه با من مهربان بودند...


۲۹.۶.۰۲

از رنجی که می بریم ...

 پی ام اس چیز غریبی ست ... یادم آمد که برای این هم دلم تنگ خواهد شد... هر بار یک شکلی ظاهر می شود... برای من اینطور است. 

یکبار با خشم می آید... یک بار با درد... یک بار انگار تمام شب کتک خورده ای و خمير از خواب ... یکبار با غم ... 

این دفعه اشک هایم با هر چیزی توی چشم هایم جمع می شود ..

هر بار از خودم می پرسم این خشم، خستگی و غم از کجا می آید و همیشه وقتی درد ظاهر می شود یادم می آید که  ... پی ام اس ... 

قبل ترها فکر می کردم ... چه شرنوشتی ست ... گناه آدم هایی که این طور وقت ها به پست خشم من می خورند چیست؟ بعدتر دانستم که این ها از آسمان نمی آیند... پی ام اس احساس های انبار شده ام را آزاد می کند (جایی خواندم، منبع ندارم) که احساس ها واقعی ست و هورمونی نیست و یک جایی جلویشان را گرفته ایم و پنهان شان کرده ایم ... 

امروز با درد سنگینی بیدار شدم ... می دانستم... 

جای تخت را بالاخره عوض کردم که وقتی می نشینم روی تخت و کار می کنم یا فیلم می بینم منظره روبرویم به جای پنجره های همسایه ها، چهار راه کوچه های پشتی باشد که کسی عملا ازش رفت و آمد نمی کند. که با خیال راحت پرده ها را باز بگذارم و بخوابم. من از تاریکی بیزارم، از پرده  بیشتر ... 

کارهای صبح را انجام دادم و الان داشتم چیزی می دیدم که اشک هایم بی خودی سرازیر شد... دیدم غمگین نیستم حتی... 

۲۶.۶.۰۲

بهای آزادی

 من از درون آدم ترسو و آسیب پذیری بودم. نمی دانم کی و کجا ... اما تا یادم می آید می ترسیدم که آدم ها بهم آسیب فیزیکی بزنند، تا همین چند سال پیش... تا همین اواخر... مدتی ست نمی ترسم، از هیچ چیز و هیچ کسی، از هیچ پیشامدی... انگار برای طوفانی ترین روزها هم آمادگی دارم ...

من آدم ترسو و آسیب پذیری بودم اما توی زندگی باید کارهایی می کردم که خوشایند جامعه و عرف نبود. ساعت ۱۰-۱۲ شب خانه برمی گشتم، دوست پسر میگرفتم، تهران تنها زندگی می کردم، برمیگشتم افغانستان به تنهایی و کابل تنها زندگی می کردم و بعدتر هم جدایی ... 

همه این ها را انجام دادم بدون اینکه کوچکترین بحثی با کسی داشته باشم و همه هم در جریان بودند اما طوری خط قرمز ها را رد می کردم که هیچ کسی چیزی نمی گفت و اعتراضی نمی کرد. بیشتر وقت ها کار از کار گذشته بود یا طوری بود که ملت را به مرگ می گرفتم... 

من آرایش نمی کردم، همیشه لباس بلند می پوشیدم توی دبیرستان و دانشگاه... بعدتر فهمیدم من این آزادی ها را فدا می کردم که کسی کاری به کارم نداشته باشد اما ذهنم جای دیگری بود، کتاب های خطرناکی می خواندم، فیلم هایی که می دیدم و فکرهایی که توی سرم بود خیلی خطرناک تر از آرایش و لباس کوتاه بود... هر کسی یک طوری می جنگد و من هم آنطور!

من همیشه راه خودم را رفته ام ... امروز چیزی می خواندم و یادم آمد... با همه ترس ها و آسیب پذیری ها هیچ وقت هیچ وقت نگذاشتم کسی حق انتخاب م را بگیرد... روزها و شب ها بسیاری را تلاش کرده ام و گریه های بی شمار کرده ام تا آزادی ام را حفظ کنم، چه در ایران، افغانستان و حالا این جا... آزادی که بهای کمی نداشت ...

چقدر دیر فهمیدم که خیلی از آدم ها مثل من نیستند، نمی توانند و نمی خواهند بهای گزاف آزادی را بدهند... آدم هایی مثل من برای خیلی از زن ها و مردها ترسناک اند... زنی که پای عقیده اش ایستاده و حاضر نیست یک قدم عقب نشینی کند حتی اگر به قیمت از دست دادن دوستی، عشق، به قیمت از دست دادن همه چیز باشد، چرا که آزادی، همه چیز است، همه چیز!!!


من آزادی فکرم را بدست آوردم و آزادی تنم را سال ها بعد، هنوز هم تمرين می کنم که بدنم هم آزاد باشد. 


۲۲.۶.۰۲

فکر کردن با صدای بلند ...

 زندگی جستجویی بی وقفه برای یافتن معنا در کوچک ترین روزمرگی هاست...

آن روز تکه ای از گفته های الن دوباتن را گوش می کردم و اگر چه درست به نظر می رسید، درست نبود. ارزشگذاری سبک زندگی امریکایی با سیستم ارزشی اروپایی درست نبود. کمی که فاصله گرفتم دیدم ما هم سال هاست زندگی را در خاورمیانه با ارزش زندگی اروپایی و آمریکایی سنجیده ایم و هنوز هم همان کار را می کنیم. فردگرایی غربی به نظرمان ارزش آمده و در مقابل ش جمع گرایی شرقی را محکوم کرده ایم. آزادی بیان و آزادی مذهبی را بدون درست کردن بستر فرهنگی پذیرش آزادی عقیده وارد کرده ایم. درست یا غلط فرهنگی را تعیین کردن بدون در نظر گرفتن بستر فرهنگی و اجتماعی اش اشتباه به نظر می رسد. 

دهه ها قبل صحبت و نوشته های غرب شناسی و غرب زدگی داشتیم و امروز به نظر می رسد همه را پذیرفته ایم. 

ارزش های غربی در بستر فرهنگی که وجود ندارد و وارد کردن ش بدون آوردن ريشه ها برایمان تعارض آورده...

۱۳.۶.۰۲

قریه مردمان خوشبخت ...

 عاشق شلوغی های سوپر ماركت م، هر سوپرمارکتی نه، هول فودز... همه چیزش گران و فنسي ست اما من فقط می روم که بین آدم ها راه بروم و گاهی زيتون، سوشی، شیرینی یا پیتزا می خرم. چیزهایی که توی فروشگاه های دیگر مثل ش پیدا نمی شود. آدم های غريبه را تماشا می کنم، آدم هایی که اصلا شبیه من نیستند، به نظر خوشبخت تر می رسند یا من اینطور فکر میکنم. هدف زندگی را پیدا کرده اند و مطمین قدم برمی دارند، می دانند چه شرابی، چه ساندویچی و چه کفش ورزشی بپوشند. حکمت زندگی را یافته اند لابد. 

وقت هایی هم می روم تريدر جوز، گل بخرم. انجا هم پر است از آدم های هدفمند اما خیلی کوچک ست و زود تمام می شود، نمی شود تویش بی هدف ماند یا راه رفت. 

اما جایی که محکم و مطمین قدم برمی دارم، سوپرهای حلال است، پاکستانی، ایرانی( که سعی میکنم نروم)، ترک ...  که در کشوری که تنها چیزی که کم ندارد زمین است، قفسه ها آنقدر توی هم هست که نمی شود بدون تنه زدن به دیگری از بین شان گذشت، انگار صاحبانش خصلت هایشان را هم با خودشان آورده اند و توی قفسه ها جا کرده اند... گوشت، ترشی، نان، پنیر صبحانه، ماست، سبزی خوردن، نبات، زعفران، تخمه، برنج، خرما، سبزی خشک ... برمی دارم ... زیاد نمی مانم، به قدر ضرورت و بیشتر وقت ها هم عجله دارم برای رفتن... 




وضعت خوابم خیلی بهتر شده، هفت- هشت ساعت عمیق می خوابم. نه مثل گذشته ها اما خوب! بعض شب ها که خوابم نمی برد، فکر میکنم توی توی تاریکی کنارم هستی و توی ذهنم با تو حرف می زنم. حرف های معمولی که آدم ها موقع خواب می زنند و فکر می کنم آنجا توی تاریکی من را بغل کرده ای نه پیچیده ای و چند دقیقه بعد خوابم می برد. هیچ راهی ندارد که جواب ندهد، اگر جایی می خواندم یا کسی می گفت باور نمی کردم. می توانم تا آخر عمر شب های بی خوابی را با یاد تو کوتاه کنم... به همین سادگی!!!


۱۰.۶.۰۲

جهان بیرون بازتابی از جهان درون ماست، رنج که می بریم هیچ ارتباطی به آنچه بیرون از ما اتفاق می افتد ندارد. هیچ کس و هیچ زلزله ای بیرون از ما توان ویران و زیر و رو کردن ما را ندارد. اما حاکم دنیای درون خود شدن، احساسات خود را به افسار کشیدن و عقل خود را به کار بستن، دشوارتر از آن است که به نظر می رسد و این سال های اخیر برای من غیرممکن می نماید. آن عمق غم و درماندگی و ناامیدی که هر بار فکر میکنم یک بند انگشت کمتر شده است با کمترین نیش تری مثل چاهی خود را باز می کند و من را می بلعد...به قول فروغ: ما پیش تر نرفتیم، فرو رفتیم! همین!


 پ ن: پشت سر چاه و پیش روی کوه، توانی هم نمانده شاید ...


آیا شادي موقت است و غم همیشگی؟!

 ترس انسان غربی به گریه ام می اندازد به همان اندازه شجاعت زن شرقی که بیشتر به دیوانگی میماند! یا همه این ها توهمی بیش نیست ...

۲۵.۵.۰۲

 آدم ها از تو و به جای تو که حرف می زناد خنده ام میگیرد، سعی نمی کنم مجاب شان کنم که اشتباه می کنند. یک گوشم در میشود و یکی دروازه و یک جایی توی قلبم تو نشسته ای و لبخند عمیق می زنی! سلام!

۱۸.۵.۰۲

 شاید از شدت جستجوست که پیدایت نمی کنم... 

بعد سال ها آرام گرفته ام... به معنای واقعی کلمه... آنقدر آزادم که این آزادی من را می ترساند... حتی محدودیت ساعت خواب و بیداری ندارم... آنلاین کار میکنم و آنقدر روی همه چیز تسلط دارم که می توانم ۵ ساعت آفلاین باشم و کسی به مشکلی برنخورد. 

می توانم ساعت ها راه بروم... کتاب بخوان م... فیلم ببینم و زندگیم مختل نشود... این همان آزادی ست؟!

سکوت فیزیکی که این خانه دارد عجیب است، تا حالا هیچ صدایی از هیچ همسایه ای نشنیدم. تنها نشانه زندگی ماشین هایی ست که توی پارکینگ غیب و ظاهر می شوند... 


۸.۵.۰۲

زنان ساده کامل

 میدونی بهترین رویدادهای زندگی ما حاصل اتفاق اند، شاید هم هم انتخاب های کوچیک و بزرگی که ما کردیم، اون اتفاق رو رقم زدند اما عقل ما اون نتیجه رو بعد انتخاب، انتظار نداشت.

یک گروهی هستیم که من خیلی شانسی توشون بر خوردم و واقعیت اینه که دو سه سالی در برابر رفتن و جزو این گروه بودن مقاومت می کردم و گاهی هنوز هم، چرا که آدم هاش واقعا ربطی به من ندارند و یا شاید من فکر میکنم ربطی به من ندارند...

زن هایی که من فکر می کنم زندگی رو سخت نمی گیرند و گاهی یک حقیقت ساده مردمک چشم هایشان را اندازه یک تیله بزرگ گشاد می کند، حسرت هایشان که من حتی نمی بینم، آرزوهای دست نیافتنی من برای شان عجیب و خنده دار است لابد، اما وقتی در جمع شان م، همه چیز را برای ساعتی فراموش میکنم و وانمود می کنم یکی از آن ها هستم. 

مصداق این شعر فروغ اند این ها: 

مرا پناه دهید ای زنان سادهٔ کامل
که از ورای پوست، سر انگشت‌های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال می‌کند
و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

 ...به بوی شیر تازه میآمیزد

 من هیچ کسی رو به اندازه تو انسانی و زمینی دوست نداشتم و به هیچ کسی اندازه تو واقعا نزدیک نبودم. شاید همین هست که فراموش کردن ت رو دشوار می کند ...


پ ن: وقت هایی که غمگین و ناامید می شم، درست همون وقت ها به گذشته که نگاه میکنم می بینم من از۹۰ درصد آدم هایی که می شناسم بهتر و خوب تر زندگی کردم، اما مشکل انجاست که فکر می کنم حتی ۵۰ درصد توانایی های بالقوه م رو به کار نگرفتم...این در مورد آدم هایی که به زندگیم راه دادم هم صدق میکنه... آدم هایی که به گذشته نگاه می کنم و از خودم می پرسم، چرا اینقدر خودم رو درگیرشون کردم و زود موو آن نکردم ...



۹.۴.۰۲

خبری نیست بچه جان!

 اضطراب مثل اسید می ماند، می پاشد روی لحظه هات و همه را برجا می بلعد

وقتی بهش مجال نمی دهی و همان لحظه که ریخت در جانت (که در ۹۰ درصد مواقع نمی توانی چون فلج ذهنی شده ای) به سراغ ش بروی و با همان چیزی که باعث ش شده روبرو شوی، می بینی که ته ش تنها ترس از تاریکی و ناشناخته بوده و دیگر هیچ... 


۱.۴.۰۲

ای دیر یافته، بازت نمی نهم

 بعد بیست سالگی که. با خدا قهر کردم، قهر نکردم، فهمیدم که ایمان نداشتم و همه اش از ترس بود و بعد از آن ترس هم نبود و خدا هم ...

دست بردم به دعا، چون فکر میکردم هر کاری که می کنم سراسر اشتباه است.  از ساعت بیدار شدن تا وقت خوابیدن و خوردن و همه چیز در شک و سیاهی فرو رفته بود... 

دعا میکنم و عجیب کار میکند...

۱۲.۳.۰۲

پریدن

 من همیشه فکر میکردم آدم ترسویی هستم و از دید خودم و دیگران، بودم.

اما اشتباه می کردم. از یک جایی به بعد از تنهایی و تاریکی و سکوت و جاهای جدید و آدم های جدید نترسیدم یا یاد گرفتم ترسم را پنهان کنم اما از تجربه های تازه، از دویدن، از پریدن، از بلند بلند خندیدن، از خوشحال بودن، از لذت بردن، از دیده شدن، از بالا رفتن، ... ترسیدم. 

من آدم ترسویی نیستم اما خودم هم نیستم. آن جایی که از خودم بودن ترسیدم. از قضاوت شدن، از متفاوت بودن و متفاوت زندگی کردن و متفاوت انتخاب کردن ترسیدم و سعی کردم کمتر و کمتر توی چشم باشم. سعی کردم خودم را کمرنگ تر و نارمریی تر کنم تا دیگران ناآرام نشوند. تلاش کردم همرنگ جماعت بشوم اما...

من ترسیدم و نامریی شدم و کوچک و کوچک تر شدم تا چیزی از من باقي نماند... وقت ش است از خودم نبودن بترسم... 


ما همیشه فکر میکردیم مهاجرت که کردیم شروع به زندگی میکنیم، اما مهاجرت پایان راه بود! شرح ش بماند برای وقتی دیگر...

۱۰.۳.۰۲

یکه!

 یک جایی از زندگی می ایستی و به پشت سرت نگاه می کنی. به راهی که آمدی. چند راهی های زندگی که انتخاب کردی. وقتی کسی را انتخاب کردی و او انتخاب ت نکرد. وقتی کسی را انتخاب کردی که انتخابش بودی، اما بارش روی دوش تو بود. وقتی که انتخاب کردی زندگی و آدم هایی که می شناختی را پشت سر بگذاری و پا در ناشناخته ها بگذاری. وقتی که کار و زندگیت را رها کردی تا دنبال علاقه ات بروی. وقتی راه دیگری را انتخاب کردی. وقتی علاقه ات را گذاشتی کنار تا امنیت مالی داشته باشی. وقتی تلاش کردی که بروی و جاهای دیگر را تجربه کنی و اصلا حواست نبود چقدر بالا و دور پریده ای. چقدر دور ... به خودت نزدیک شدی؟! فهمیدی چقدر دور شده بودی از خودت.

وقتی فهمیدی همه آن انتخاب های مطمئن را باید کنار بگذاری و بروی... وقتی کوره راه ها را برای فرار زیر و رو کردی... وقتی که فرار را به هر قیمتی انتخاب نکردی... وقتی پنج سال طول کشید تا به نقطه صفر برسی... نقطه صفر... 

به گذشته نگاه می کنم و می بینم اگر بازگردم همه آن راه ها را دوباره می روم... مطمئن تر... مهربان تر با خودم... آرام تر... خوشحال تر... شجاع تر... همه آن راه ها را می روم اما این بار بدون ترس... بدون وحشت... چرا که تمام ترس من از تنها ماندن بود و من همیشه تنها بودم... یکه همه این راه ها را آمدم... یکه!

۹.۳.۰۲

کابل ۲۰۰۸

کتاب را می بندم و همزمان کابل را بیاد می آورم، همانطوری که جیم تعریف میکند، گرمای خاک آلود کابل می خورد توی صورتم و دلم برایش تنگ می شود. فکر میکنم زندگی جیم را به من بدهکار است، حداقل یک گفتگوی طولانی توی یک بار تاریک توی دی سی و چند گیلاس آب جو. بنشینیم و از آن سال های کابل حرف بزنیم. 
قبلا فکر میکردم فقط منم که کابل را یک جور دیگر میدیدم اما او هم، انگار وقتی چیزی از کابل تعریف می کند از چشم های من می بیند. گرد و خاک و شلوغی کابل را ... آدم ها و تاکسی ها... چیزی که زیر پوست آن شهر می لولید و حتی آدم ها انکارش می کردند... طمع... حسادت... زیاده خواهی... رویا
یک جایی از کتاب می گوید: من عاشق شدم، عاشق یک سرزمین ... یک اجتماع... قرار نبود اما عاشق شدم و ... 
فکر میکنم چقدر آدم ها را در حال دویدن از دست داده ام؟! هنوز می دوم و از آدم ها دور می شوم... هنوز می دوم و آدم ها را گم می کنم و همزمان دلخون از این که آدم هایم نیستند ... هنوز می شود تغییر کنم؟ هنوز می شود آدم ها را یاد بگیرم، مدارا کردن با خودم و با‌ آدم های دیگر را؟ یا خیلی دیر شده ... 




۳.۳.۰۲

اسب عصاری

 چطور می تواند خدایی باشد؟ 

چطور می تواند خدایی نباشد؟ 

ساعت پنج عصر ساعت موبایلم زنگ می زند، مستقيم از پشت میز می خزم توی تخت... ماراتن هفت صبح تا پنج عصر را دویده ام. جسمم پژمرده اما روح م خسته است. معمولا چیزی را تند تند می خورم. گاهی سیگاری میکشم یا با لیوان شراب میروم توی بالکن... یک طوری خستگی مزمن مغزم را گرفته، وقت هایی که خودم را مجبور میکنم بروم بیرون، دوستی را ببینم، خریدی بروم، رستوران و حتی کتاب بخوانم و توی کافه ای بنشینم ( که برای همه این کارها هم وقت دارم و هم توانایی و ... ) اما یک چیزی من را نگه می دارد. 

ساعت هفت عصر می شود و برای خیلی کارها دیر است و برای خیلی کارهای دیگر زود ... 

ساعت هشت ....

ساعت ده .... از خودم می پرسم خدایی هست؟ می تواند باشد و می تواند نباشد و فکر می کنم هر چه به جلو می رویم اهمیت این سوال کم تر و کم تر می شود... اهمیت زندگی در ثانیه ها، دقیقه ها و ساعت هاست... به تاب آوردن هفته ها ... به دوام آوردن سال ها ... وقت هایی که خواب سنگینی میکند به خودم میگویم: زیاده خواه نباش... همین حالا ها چند برابر چیزی که باید زندگی کردی... خوشحال بودی... آرامش داشتی ... بخواب ... بخواب


و فردا دوباره شش صبح بیدار می شوی و روزهای مانده به آخر هفته را می شماری و خودت را از تخت میکشی بیرون و به گاری زندگی می بندی و شروع می کنی به دویدن. هر وقت که می خواهی از دویدن بیایستی، به آدم های ساکن اطرافت نگاه می کنی و می گویی:

 دوست دارد یار این آشفتگی 

کوشش بیهوده به از خفتگی


۲۲.۲.۰۲

You were my home ...

 تحمل م برای دراما صفره، اول فکر می کردم تحمل م کمه اما واقعا صفره.

نمونه ش همین آقایی که منو دیت دعوت کرد، چرا نرفتم؟ چون مسیج ش رو دیر جواب داد. 

امروز حرف دوست مشترک مان بود که چقدر طول کشید آن رابطه سمی را دور بیاندازد. که چقدر صبرش زیاد بود. 

گفتم من اگر بودم ...

سارا گفت: طرف ۵ دقیقه دیر میکرد، دورش میانداختی ... 

یک طورهایی راست می گفت، اما همین دیر جواب دادن و دیر آمدن آدم ها، نشانه ست. همین که هیچ توضیحی غیر کم شمردن تو نیست که توجیه شان کند. 

گفتم سارا، باور کن کسی که می خواهدت، نمی گذارد شک کنی. نمی گذارد دلت به هول و ولا بیافتد... نمی گذارد آب توی دلت تکان بخورد... گفتم هر جا که از خودت پرسیدی: دوستم دارد؟ جواب منفی ست... در را باز بگذار که راحت برود. 

وقتی سخت برای چیزی تلاش میکنی، یک جای کار می لنگد، رابطه نباید به خودی خود سخت باشد، باید مثل نسیم بیاید و نوازش ت کند و این دو طرفه است. 


پ ن : یک کتابی میخونم که خلاصه ش خطاب به منه: اشتباه می زنی جانم! :(

۲۱.۲.۰۲

Unfinished dreams ...

 گاهی فکر میکنم شاید هیچ وقت دیگه قلبم برای آدم جدیدی نلرزه و این وحشت زده ام می کنه. از طرف دیگه فکر میکنم خیلی خودخواهیه که بیشتر بخوام. من خیلی زندگی کردم -میکنم- و زیاده خواهیه که بیشتر بخوام... 


آدم های معتاد به کاری مثل ما باعث رشک بقیه می شن، این که ساعت ها، ماه ها و سال ها می تونیم سخت و توانفرسا کار کنیم و در سکوت ازش لذت ببریم. چیزهایی که آدم هایی دیگه خوابش رو می بینند. عددها فقط نتیجه رو نگه میدارند، مهم لحظه هاییه که سپری میشن ... میفهمی؟!


پ ن: دلم هر لحظه برای نوشتن تنگ می شود، چرا نمی نویسم؟ از قضاوت شدن می ترسم؟ شاید... شاید هم نه...

لابد چیزی برای نوشتن نیست، لابد به اندازه کافی تجربه نمی کنم... شاید... 


بودن بهتر از نبودن، خاصه در بهار!



۷.۲.۰۲

اکس

امروز بین کار داشتم چیزی میخوندم که یاد یک چیزی افتادم. وقتی که با دانشمند دوست بودم وقت هایی بود که انقدر خوشحال بودم و قلبم پر بود که فکر میکردم میتونم بمیرم و حسرتی نداشته باشم. 

بدترین دعواهای زندگیم هم با خودش بود. 

نمیفهمم آدم هایی که یکروز عاشق و معشوق بودند و به هر دلیلی راهشان جدا شد و پشت سر هم بدگویی میکنند، چطور میشود؟! 

۴.۲.۰۲

آدم ها ...

 به عکس ش نگاه کردم که کتاب جدیدش رو دست گرفته و ژست گرفته و خوب هم افتاده، فکر کردم کی اینقدر خوشتیپ شد؟ به فکرم رسیده بود جلسه معرفی کتابش دی سی که آمد، می توانم بروم اما نرفتم. 

به برخورد هایمان در سيزده سال گذشته فکر کردم، به وقتی که ازم پرسید فلان افغان، فلان حرف رو گفته و منظورش شوخی بوده یا توهین. که گفتم حرف بدی زده. دو هفته بعد آمد آفیسم و داشت فارسی حرف میزد اگر چه شکسته. 

اتفاقی بامیان دیدم و یادم نمی آید راجع به چیز خاصی حرف زده باشیم. بعدتر من را دعوت کرد امریکا (الان می پرسم چرا؟؟؟؟) برای یک کنفرانس که ویزا نرسید و سفر کنسل شد و سال بعدش برای یک سفر دیگر آمدم. 

وقتی برگشتم امریکا دوست مشترکی ناشناس وقت کار زنگ زد و خواست شوخی کند من بد حرف زدم و او گفت فلانی هم اینجاست. دیر شده بود برای ترمیم. لابد دلخور از جواب سرد من. 

من به سيزده سال گذشته فکر می کنم و تعداد دفعات ی که می شود با دست شمرد که همکلام شده ایم و همیشه برایم یک آدم معمولی بود، بدون هیچ خاصیت فوق العاده یا عجیبی...

از وقتی مصاحبه چند سال پیش ش درباره افغانستان را شنیدم هی توی فکرم می آید... فکر میکنم حداقل من یک جایی می بایست با این آدم می نشستم چای می خوردیم یا آبجو و درباره کابل حرف می زدیم. کابلی که من می شناختم با چیزی که او می شناخت، زمین تا آسمان فرق داشت ...


۲۹.۱.۰۲

روزمرگی که روزمرگی نیست

 وسط روز بین همه دویدن های بین کارها، یادم باشد به خودم بگویم: نفس بکش! نفس عمیق بکش... 


کتاب های امسال م را خیلی دوست داشتم، انگار دارم یاد میگیرم چی بخوانم. یک وقتی همه این ها حسرت بود. حسرت خواندن یک کتاب انگلیسی از اول تا به آخر بدون لغت نامه. حسرت بعدی نوشتن است. 

نوشته برای جلو رفتن در تاریکی، فقط باید به ایمان ت تکیه کنی و جلو بروی. این ایمان کور نیست. ایمان به آزمون و خطاست. در تاریکی جلو بروی و گاهی مجبور شوی مسیری را برگردی تا مسیر درست را پیدا کنی و ایمان داشته باشی که می رسی. 



۲۷.۱.۰۲

بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم، خود را به تمام بر آن می آفکنم

 چند روز بود به دانشمند فکر میکردم و امروز مسیج دادم و حالش را پرسیدم و مکالمه را در کوتاه ترین شکل ش به پایان بردم، علیرغم این که تشنه شنیدنش بودم. 

شاید یکی از نقطه ضعف های من هم همین بوده، رابطه هایم صفر و صدی بوده اند. وقتی توی رابطه ای رفته ام همه چیزم را گذاشته ام وسط (خودم شاید اینطور فکر می کردم) و وقتی رابطه کار نکرده و به دیوار خورده، من دچار ورشکستگی عاطفی شده ام. شاید که همین آدم ها، رابطه هایشان را در فاصله معقولی قرار میدهند و انتظارات ش را و احساسات شان را مدیریت می کنند و همه تخم مرغ هاشان را در یک سبد نمی گذارند، کار درستی میکنند. 

واقعیت این ست که برای من زخم دانشمند هنوز تازه است و این سخت می کند که آدمی مثل او را در دایره دوستانم قرار بدهم. اصلا امکان دارد؟!

یک چیز دیگری که خوشحالم می کند این بخشیدن خودم هست. تا خودم را بابت هر چیزی سرزنش می کنم سریع مچ خودم را می گیرم و می گویم، همه اشتباه می کنند، اگر اشتباه کرده ام... اشتباه کرده ام... مثل همه آدمها... بگذریم... و اینطور دست از سر خودم برمیدارم و با خودم از در مهربانی وارد می شوم. 

۱۳.۱.۰۲

Old old friend

 دوست بعد چند هفته زنگ زد که بریم کوه و دشت و دمن. من را برداشت و برد یکی از این شراب سازی های اطراف شهر و نشستیم به شراب و نان و پنیر... بعد هم رفتیم پارک ملی دور دور ... بعد گفت برویم یک جایی غذابخوریم... خسته بودم، من را رساند و آمدم خانه و یک غذایی درست کردم و در سکوت و آرامش خوردم. شب طوفان شد و نگران دخترها بودم که از کار برمیگشتند، گفتم تا بیایند بیدار می مانم اما خوابم برد. 

۱۰.۱.۰۲

In my dreams

 پروژه جدید قبول کردم و قرار شده یکی دو هفته دیگه شروع کنم این ماراتن جدیدو و هیجان دارم. 

این عادت های ماست که زندگی ما رو می سازند، مثل من که عادت کرده ام به کار کردن و کمی که کارم سبک می شود، دلم درد سر جدید می خواهد... 



توی ذهنم هی دارم سفرهای خیالی طولانی مدت رسم می کنم، کنارش آن خانه و حیاط چمن کاری شده و پنجره های بزرگ آشپزخانه بزرگ و نورگیر و آدم توی خانه و سگ بزرگی که توی چمن ها می دود. توی ذهنم دوباره دارم خیالبافی می کنم و توی خیال های من پر است از جاهای پر نور و ساحل های اقیانوس و کتاب و آرامش و قدم زدن... توی خیال های من پر است از هنر و معماری و موسیقی و نقاشی و رقصنده های دوره گرد... توی خیالم با صدای بلند می خندم، پاهایم را توی آفتاب دراز میکنم، چای می نوشم و کتاب میخوانم. 


حیف اون خاورمیانه آفتابی و قشنگ نبود که برای ما جهنم ساختیدش و خودتون هم ازش فراری اید؟!

۲۹.۱۲.۰۱

Your hands ...

آدم ها وقتی با دست هاشون کار میکنند بشدت جذاب اند.

دست تو وقتی که روی کیبرد حرکت میکرد، وقتی که بی خبر از تماشای من غرق نور مانیتور بودی و آن لحظه که دستت روی هوا می ماند تا کلیک بعدی...

نه می شد تمرکزت را برهم زد و نه می شد بوسیدت. فقط می شد وانمود کرد که تماشایت نمی کنم و منتظر که خودت بیایی ...

۲۸.۱۲.۰۱

If you fall, fall forward

 یکی از غم انگیزترین برک آپ های زندگیم در سالی که گذشت اتفاق افتاد. رابطه ای که تمام تلاش م رو کردم که به ثمر برسه و نرسید و نشد. اما از روزی که بهم خورد. بعد از اون گریه چند ساعته، تمام شد. خودم رو سرزنش نکردم، خودم رو بی تقصیر ندونستم و تلاشی برای زنده کردن ش نکردم. خیلی به خودم افتخار میکنم بابت این رابطه که با احترام شروع شد و با احترام ختم شد. هزار سال بزرگ تر شدم توی این رابطه و بابت درسی که گرفتم، این تجربه رو یک موفقیت می دونم تا شکست. 

بهترین قسمت ش این بود که آدمی که انتخاب کرده بودم بر خلاف بقیه آدم های زندگیم، همه طوره در سطح و لول خودم بود. مجبور نبودم خودم رو کوچیک و سانسور کنم که به غرورش برنخوره. آدمی که به تجربه و زندگی و موفقیت من حسادت نمی کرد و بابت ش شخصیت و اخلاقیات م رو زیر سوال نمی برد. آدمی که در جمع دوستان ش با اینکه از یک فرهنگ کاملا متفاوت بود، بیشتر از جمع دوستان خودم احساس امنیت می کردم. آدمی که به بودن باهاش افتخار میکردم اما بنا به دلایلی که از کنترل هر دوی ما خارج بود، از هم خداحافطی کردیم.

آدمی که بعد بریک آپ برای اولین بار قانعم کرد که دوست ماندن ما خیلی بهتر از غریبه شدن ست. اول ش برام خیلی عجیب بود این درخواست ش اما الان خوشحالم که به حرفش گوش کردم و اگر چه نمی بینمش اما می دونم یک جایی یک دوست خوبی دارم. 

۲۷.۱۲.۰۱

Another world

 خیلی خواب می بینم و تقریبا همه اش رو فراموش میکنم. وقتی از خواب بیدار میشم حس می کنم از یک زندگی وارد زندگی دیگه شدم. از یک دنیایی به دنیای دیگه، همانقدر واقعی!

۲۴.۱۲.۰۱

confession

 فکر کنم سن زن ها از سن مرگ فروغ و سیلویا پلات که بگذرد و زنده بمانند تبديل به سوپرهیرو میشوند. سوپرهیرویی که شنل جادویی دارد و میتوانند به هر قالبی دربیاید و هر جایی که دلشان می خواهد بروند و هر کاری که دلشان می خواهد انجام بدهند، کافی ست تا آن وقت دوام بیاورند، نمیرند یا گرفتار نشوند. 

بیچاره فروغ و سیلویا که ادامه زندگی سخت شان بود، تازه داریم به جاهای خوب می رسیم. 

۲۳.۱۲.۰۱

God is fucking genius

 گاهی فکر میکنم زندگی اونقدر جذابه که آدم می تونه هفت تا جون داشته باشه، زندگی کنه و همچنان مشتاق زندگی باشه! جاهای جدید، آدم های جدید، تجربه های نو...

۱۶.۱۲.۰۱

My friend

 علی دعوت م کرد خونه اش که  توی یک برج توی شارجه بود. سه تا دختر نازنین و همسرش و خانمی که به عنوان پرستار بچه ها باهاشان زندگی می کرد. اولین بار که علی را دیدم با لامبورگینی زردش آمده بود دنبال ما، درست قبل آن رکود اقتصادی ۲۰۰۸ و سقوط مارکت بود. 

علی من را پیدا کرده بود و نمی دانم چی باعث شده بود که بخواهد با من و سابق دوست شود. 

آپارتمان ش بزرگ بود و اولین حرفی که زد این بود: رفتیم توی خانه ویلایی زندگی کنیم، زیادی بزرگ بود. باید شب به شب می امدم و دخترها را از اتاقشان می کشیدم بیرون تا ببینمشان! گفتم اینطوری نمیشود، آوردمشان توی این آپارتمان که صدا که می زنم، صدایم را بشنوند. 

چرا یاد علی و آپارتمان ش افتادم، چون ما هم چند ماه دیگر باید جایمان را عوض کنیم. فکر کردم، همینطوری هم دخترها را نمی بینم، برویم خانه بزرگتر باید برنامه بگذاریم و هم را ببینیم... اما سه تا آدم بالغیم که احتیاج به پرایوسی داریم ... 



۱۳.۱۲.۰۱

Saturday Morning

 برای زندگی تو این دنیا زیادی تحمل م دارم. 


دلم میخواد لپ تابم رو بردارم و برم توی اون کافه با سقف بلند و پنجره های سرتاسری که عمدتا پیرمردها و پیرزن ها و کارمندهای ساختمان می آیند. بساطم رو پهن کنم و یک لیوان چای یا قهوه (بستگی داره) کنار دستم باشه و بیرون آفتابی و ساکت باشه و من پشت میز سایه- آفتاب کنار پنجره بنشینم و فارغ از همه دنیا بنویسم ... این تصویر تنها یک تکه پازل گمشده داره ... شاید هم خودش به تنهایی کامله. 

۹.۱۲.۰۱

Dreams

 خواب هام به شدت آشفته اند، صبح مثل اینکه از دنیای دیگری بیدار می شوم. انگار که از یک زندگی موازی در دنیای موازی پرتاب می شوم به این جا. اما چیزی از خواب هایم یادم نمی آید. گاهی میانه روز نیم ساعتی خوابم می برد، بدون رویا و آرام .

۷.۱۲.۰۱

Meeting the devil

 این بچه، نوشته بعد روزها... درمانده، ناامید... مثل صدایی که از قعر چاه بیرون می آید، پر از وحشتی که خودش هم منکر وجودش می شود از کابلی که دوست داشتیم. نمیتوانم ترغیب ش کنم که حرف بزند... که بیشتر بنویسد، چون خیلی باهوش است و ترحم را از هزار فرسخی می بیند... دورادور نگاهش میکنم و زیر لب برایش دعا میکنم که دوام بیاورد... 


پ ن: تولدت مبارک!

۲.۱۲.۰۱

Love is love?!

 توی کافه کندی سنتر نشسته بودیم و من قهوه و کلوچه ۱۳ دلاری ام را میخوردم  و حامد سوپ مرغی که سفارش داده بود. دور و برمان پر بود از پیرمرد و پیرزن هایی که آخر عمری زندگی باهاشان مهربان بود و پول داشتند که خرج باله و تیاتر و موسیقی کنند یا من اینطور فکر میکردم. 

داشتم برای حامد جريان آخر هفته را تعریف میکردم که دختری من را به دیت دعوت کرده بود، فکرش را هم نمی کردم که دیت است تا وقتی که توی کلاب سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت: من را قضاوت نکن!

بعدتر فکر کردم: خواهرم من تو را بر اساس گرایش جنسی ات قضاوت نمیکنم اما شما قبل ش واضح و روشن به من بگو فلانی با من دیت می روی ؟ که من واضح و روشن جواب بدهم که : نه!

بهر حال داشتم برای حامد تعریف میکردم که آخر عمری ببین چه اتفاق ها می افتد... یکدفعه حامد درباره بچه بازی در افغانستان حرف زد... کل حرفش شاید دو دقیقه هم طول نکشید اما فکر کنم چشم های من در حدی گشاد شده بودند که سریع حرف ش را جمع کرد. 

دلم میخواست در مورد جزییات ش بپرسم، می دانم با توجه به تجربه زندگی اش در افغانستان بدون این که بداند خیلی درباره فرهنگ عامه می داند و خودش هم نمی داند که همین یکی از دلایلی ست که باهاش دوست مانده ام، غیر از این که آدم فوق العاده آداب دان و مهربانی ست و درباره دنیای جدید هم خیلی چیزهای عملی میداند.

حرف را که عوض کرد دیگر ادامه ندادیم و درباره آب و هوا و قهوه  حرف زدیم. اما تا خانه رسیدم همه حرف هایی که زده بود را نوشتم تا شاید یک روز توی یکی از نوشته هایم کمک کند و شاید هم هرگز به کارم نیاید. جالبی اش این بود که داشت کل این بچه بازی را از یک زاویه منحصربفردی میدید. زاویه های که فکر میکرد دارد طرف درست یا غلط را تفکیک می کند اما دو واقع داشت یک روایت واقعی با زاویه دید افقی ارایه می کرد که قضاوتی در آن نبود و من می خواستم بیشتر بدانم .... شاید وقتی دیگر...

۳۰.۱۱.۰۱

Old old friend

 محمد میگه. میام دی. سی، ببینمت! چند سال شد؟ آخرین بار ۲۰۱۴ همدیگر رو دیدیم، کابل! 

امریکا داره می شه کابل یا تهران. همه آمده اند. به نظرم غم انگیز است، همه مان آواره شدیم...

پرسید که اگر چیز جدیدی نوشتم براش بفرستم که بخواند.  گفتم دارم روی این داستان بلند کار میکنم و فکر کردم چند فصل اول یا میانی رو براش بفرستم اما فکر کردم باید تمام بشه تا قابل خواندن بشه. به همان یکی دو نفری که فرستادم هم اشتباه کردم. 

جديدا دیدن آدم های قدیمی نا آرامم میکند... کمتر کسی را میبینم که نه خوشحال، دسته کم راضی باشد از راهی که امده!

۲۹.۱۱.۰۱

Saturday Afternoon

عاشق این سکوت تنهایی ام، شنبه ها عصر که دخترها نیستند، خانه ام در سکوت فرو رفته است. به سکوت گوش می دهم و غرق لذت می شوم. هوس خواندن کتاب تازه ... چای سیاه دم کشیده در لیوان بزرگ شیشه ای و صدای نویسنده ای که با من می خواند... به آرامش برمیگردم ...

۲۷.۱۱.۰۱

 یک عالم وقت دارم که نمی دونم چطوری بکشمش! برای اولین بار در زندگی، کار میکنم، میخوانم، میبینم، می روم و می نویسم. باز وقت اضافه میارم. آدم ها را که حذف میکنی، زندگی خلوت میشود... 

۲۶.۱۱.۰۱

 کاش روی پیشونیم بنویسم منو نایت کلاب نبرید... به جاش تا میتونید موسیقی کلاسیک، از هر گوشه دنیا!

۲۳.۱۱.۰۱

۱۹.۱۱.۰۱

ِEat eat eat

می دانم غذا خوردنم تبدیل به یک واکنش عصبی شده تا عکس العمل به گرسنگی. دیشب بعد مدت ها حامد را دیدم که قرار هم نبود شام بخورم. سوپ و نان خوردم و آمدم خانه و از پلوی سبزیجات توی یخچال هم کمی خوردم. می دانم حرص خوردن جوابش نیست، سعی می کنم مرتب بروم پیاده روی و جیم، ببینم ذهنم را دیگر می کند یا نه. 

۱۷.۱۱.۰۱

If I tell you, I have to kill you

 از دیروز به این ح فکر میکنم، به حجم غم و خشم که در نوشته هایش هست. به سرنوشت ش که چقدر مرگ در تک تک کلمه هایش جاری ست. من اغلب به مرگ فکر میکنم و می دانم این ته خط حتمی ست اما برای کسی که می میرد و برای دیگری ، چگونه مردن! خیلی مهم تر است. 

نوشته: هوا سرد است و بین سیگار گشیدن در اتاقم که تمام پنجره هایش با پلاستیک پوشیده شده و بوی گندش می ماند توی اتاق و بیرون رفتن و سرما خوردن باید یکی را انتخاب کنم و انتخابی نیست ...


ببين، این زندگی کسی ست که تمام عمرش تلاش کرده که درست زندگی کند و این حال و روزش ست، حتی یک سیگار کشیدن ساده هم می شود، مصیبت، می شود انتخاب، می شود جبر! 


نوشته هایش من را یاد یادداشت های آن دختر یهودی می اندازد!



۱۶.۱۱.۰۱

Little Death

 داشتم این سریال رو می دیدم که دختره داشت از تجربه تروماش حرف می زد. یاد خودم و روزهایی که در کابل بودم می افتم. هنوز هم نمی دانم آن همه خشم که هنوز هم در من هست ریشه اش از کجاست. می پرسیدم من که زندگی ام خوب است و مشکلی ندارم، چرا این قدر خشمگین م. 

بماند، همان وقت ها یک چیزی را تجربه می کردم که عجیب بود (روزهایی بود که در اوج موفقیت و شهرت و خوشی بود) تجربه ام این بود که انگار دارم خود را از بیرون می بینم. انگار من واقعی دور از من دارد من عاریه ای ام را تماشا می کند. من فیزیکی ام که عاریه ای بود، حرف می زد، می خندید، راه می رفت، می خورد، می خوابید... اما من نبود... بعدا فهمیدم این یک مکانیزم دفاعی در برابر تروماست، این که ناخودآگاه خودت را از جسمت بیرون می کشی و می گویی این آدمی که رنج می کشد من نیستم، قسمت ناحل این ماجرا این است که این تجربه در آرام ترین بخش روز اتفاق می افتاد... آیا آرامش برای من تروما بود؟!


امروز هم این پسره نوشته بود: کاش آدم ها یک جایی را داشتند که می رفتند و موقتا می مردند!

دیدم چقدر حال من است، نه این که خواهان مرگ باشم که برعکس اما آنقدر خسته ای که خواب دوایش نیست، دلت می خواهد موقتا بمیری و بعد برگردی به زندگی.... 


پ ن: این پسر که از طالب ها می نویسد اینقدر خوب و محشر می نویسد. دلم نمی خواهد پررنگ ش کنم. می ترسم برایش دردسر شود. چراغ خاموش می خوانمش. یک آدم تحصیلکرده که گیر افتاده بین یک خانواده سنتی پدرسالار و یک جامعه قرون وسطایی عقب افتاده. فکر کردم اگر این آدم این جا بود چقدر می توانست آدم شادی باشد، اما ما تروما هایمان را هم با خودمان می آوریم. 

۱۵.۱۱.۰۱

Boring

گفت: چی دلت میخواهد؟ 

گفتم: نمی دانم!

این سوال ماه هاست و سال هاست که دارد تکرار میشود. 

جديدا فکر میکنم: وقتی چیزی که می خواهم را ببینمش، می فهمم. الان نمی دانم. 



تب دارم، تب دارم و همزمان سردم است. لباس پشمی پوشیده ام و دارو خورده ام و خودم را به چایی و عسل بسته ام تا حالم بهتر شود. فردا صبح معلوم می شود. یا می افتم و یا صحیح و سالم برمیگردم به ملال!


سرم فقط درگیر شده، چشم ها و فکم درد میکند، سرم کمی سنگین است. امروز مسكن نخورده ام. گلو و بینی ام هم گرفته. یکشنبه قشنگی نیست ...لیوان های چای قطار شده رو میز کنار تخت... 


چی دلم می خواهد؟!



۱۴.۱۱.۰۱

Fridays

 جمعه ها قشنگ شروع و تمام می شود. مهم نیست چه وقت ماه است و چقدر کار داری و به چند ددلاین باید برسی، نورته تونل آخر هفته آنقدر نزدیک است که می توانی دست دراز کنی و لمس ش کنی.

جمعه ها قشنگ و ساکت است، یک کتاب جدید، یک فیلم جدید، یک رویای جدید و دو روز خالی زیبا و سه شب غرق در سکوت روبرویت است. امروز داشتم فکر میکردم ما که هیچ وقت زندگی عادی نداشتیم، چه در ایران و چه در کابل. همیشه می ترسیدیم از چیزی که دنبالمان می کرد، حتی خوشی های کوچک مان هم پر از ترس بود که آنوقت نمی دانستیم. سایه ای که همیشه دنبالمان بود، مثل مرگ خوارهای هری پاتری خوشی هایمان را می بلعید و سرانجام در کابل زنده شد و شهر را گرفت. 

اما ماها که از آن کابوس فرار کردیم همچنان سایه اش را با خودمان داریم. آن شب دیگر داشتم به الف میگفتم، که خیلی از ماها هنوز هم داریم با خشم و ترس به همه چیز و همه کس واکنش نشان می دهیم. خشمگین از سیاست مدارها، جامعه جهانی، خبرنگارها، فعال ها و هنرمند ها... خشم مان هم بجاست اما به جای نشانه گرفتن منبع اش به خودمان و دیگران پرخاش می کنیم و دشنام میدهیم، درست مثل کودکی که به جای منطق چشم هاش را می بندد و پا به زمین می کوبد و فریاد میکشد. 

بگذریم ... جمعه ها ....

۱۲.۱۱.۰۱

Ritz

 آفتاب تا بالای ابروهایمان بالا امده، قشنگ، روشن و گرم.

الف مسیج داد که ببینیم، رفتیم ریتز، یکدفعه قبل هم با هم رفته بودیم. من دومين بارم بود چون واقعا جیبم نمیکشد، فکر می کردم او بارها رفته اما گفت که او هم دفعه دوم است و دفعه اول هم با من بوده. 

تا توی چشم هامان غذا خوردیم و نوشیدیم و حرف زدیم. گفت من جزو بهترین دوستانش هستم. 

من هم به شوخی گفتم من به خاطر پول ت هست که دوستت هستم! 


۱۱.۱۱.۰۱

Let it rain!

 هوا ابری بارونیه و ابر از چشم و بینی و دهانمان بیرون می زنه. دلم دوباره سفر میخواد، به شهر جدید، آدم جدید، جای جدید، هوای جدید... لابد ایلان ماسک هم چنین حسی داره که هی میخواد از زمین بکنه و بره یک جای دیگه، حتی رویاش هم میتونه قشنگ باشه که عمرت رو بگذاری برای کندن خودت از اینجا به جایی که هیچ خاطره ای ازش نداری، هیچی درباره ش نمی دونی و همه اش فرضیاته. جایی که بشر هنوز فرصت گند زدن بهش رو پیدا نکرده. جایی که بشر عطش پخش کردن خودش مثل یک ویروس رو هنوز نداره.

دو سه روزه مثل خرس میخوابم و خوابم اونقدر عمیقه که نگو ونپرس، مثل بیهوشی می مونه، مثل خوابیدن، بیهوش شدن ... مردن.

۸.۱۱.۰۱

 حامد پنج ساعت توی برف رانندگی کرد که بیاید و من را ببیند، چون گفته بودم فلانی دلم برات تنگ شده. چنین دوستانی دارم! گفتم فکر نمیکردم بیایی. 

گفت: گفتم می آیم و آمدم. تا حالا بهت دروغ گفتم؟

گفتم: کم نه!

خندید و رفت.

۴.۱۱.۰۱

NY is quite!

اتاقم در یک هتل نسبتا خوب در منطقه مالی (فایننشال دیستریکت) نیویورک است. امروز با یک ساک دستی کوچک با یک دست لباس اضافه و یک کتاب و دفترچه یادداشت و لپ تاپ آمده ام برای سه روز نیویورک. ناهار و چای ام را در یک رستوران خوردم، بلیط نامحدود مترو گرفتم و آمدم هتل. برای شب یک ساندویچ و شیرینی و چای و آبمیوه از مغازه سر چهارراهی گرفتم که فقط شیرینی را با چای خوردم و چیپس. 

محله ای که در آن هستم خیلی آرام و ساکت است. قدم به قدم آسمان خراش است و از طبقه هشتم هتل حتی نمیتوانم آسمان را ببینم. اما ساکت تر از چیزی ست که تصور میکردم. اتاق کوچک م دارد جای خودش را توی دلم باز میکند. ساختمان های روبرو آفیس است که عملا کسی در آنها کار نمیکند، شاید آدم ها دور کاری میکنند. 

سه روز اینجا هستم که تجديد قوا کنم برای سال جدید، برای ادامه راه ... برای قدم های بعدی ... برای نیمه دوم زندگی ...

کتاب خواندم، فیلم دیدم، غذا خورده ام و خسته دلم نمیخواهد بخوابم... دلم می خواد کتابم را بخوانم و به پنجره های روشن بیرون نگاه کنم و به خوشی های زندگی م که چندان کوچک نیست، لبخند بزنم...

۳۰.۱۰.۰۱

Being in the zone

 اولین بار با صدای بلند درباره اش با بی حرف زدم. خیلی عادی گفت خوب این بودن در زون است که اکثر هنرمندها درباره اش حرف می زنند. این خاصیت بی بود که خیلی چیزهایی که برایش بدیهی بود برای من و آدم های دور و برم بی معنی بود. هیچ کسی نبود و نیست که از بودن در زون باهاش حرف بزنم. بی اما می توانست خیلی عادی درباره اش حرف بزند. درباره فلسفه، موسیقی، سیاست ... 

یک وقتی از روز که نمیدانی چه وقت است دنیای اطرافت آرام می شود، همه چیز در سکوت فرو می رود، نفس هایت عمیق و عادی میشود، مایع گرمی در تمام بدنت می دود، ذهنت خالی می شود و لذت همراه با تمرکز می آید و فکر میکنی، نه بدون فکر یک کاری را انجام میدهی و دقت و تمرکز ات ده از ده است و دلت می خواهد آن دقائق تا ابد کش پیدا کند، برای من بیشتر موقع خواندن و نوشتن اتفاق می افتد و گاهی کار کردن با اعداد و کمتر وقت ورزش و خیلی کم وقت خوابیدن ... توضیح ش سخت است ... 

۲۹.۱۰.۰۱

Going to war

 ما یک عمر جنگیدیم برای خوردن شراب، بوسیدن دوست پسرمان در فضای عمومی و خوابیدن باهاش در خلوت خانه مان بدون اینکه کسی گناهکارمان بداند. ما یک عمر جنگیدیم که برویم بیرون و تا هر وقت شب دلمان خواست بیرون باشیم. برویم سر کار و  پول هایمان را با اجازه خودمان خرج کنیم. ما یک عمر جنگیدیم که در گرمای تابستان شلواک و تی شرت بپوشیم و کنار ساحل با بکینی دراز بکشیم که نه عرف و مذهب و دولت بابت این چیزها محاکمه مان نکنند.

ما یک عمر برای همین چیزهای عادی جنگیدیم و جه بسی که جان ها به خاطرش از دست رفت. 

در این عصر آزادی که می توانم آزادانه شراب بنوشم، لباس نیمه برهنه بپوشم، دوست پسرم را ببوسم... تمام آن آزادی بیهوده به نظر می رسد ... انگار خود جنگیدن بود که ما را زنده نگه داشته بود نه رسیدن و برنده شدن... انگار خوردن شراب با خوف، بوسیدن پنهانی لذت بیشتری داشت... انگار در این جنگیدن چیزی از ما گم و کم شد. 

شاید هم در دنیای آزاد جدید باید شمشیرهای مبارزه مان را غلاف کنیم و لذت بردن بی پروا و بدون ترس را بیاموزیم. شاید هم هم باید رزم تازه ای بیابیم.

۲۷.۱۰.۰۱

ٌYou may grow somewhere else ...

 یک سریال جاپانی می بینم که دخترک به جای دبیرستان تصمیم گرفته برود و گیشا بشود. این تصمیم را با بهترین دوستش گرفته و شهرش را ترک کرده تا برود کیوتو و گیشا بشود. دوستش برای این کار زاده شده و استعداد بالایی دارد اما درست نقطه مقابل او این دخترک ست که هیچ استعدادی در اجرا ندارد و چند ماه بعد رفتن به شهر جدید و شروع آموزش استادهایش به این نتیجه می رسند که او بدرد این کار نمی خورد. 

دنیای کوچک ش ویران می شود و بدتر از شکست خوردن این ست که نمیخواهد قولی را که به صمیمی ترین دوستش داده است که با او بماند را بشکند. اما قبل از ترک کردن شهر بر اثر اتفاقی، استعداد فوق العاده اش- که برای خودش و دوست صمیمی اش عادی ست- رونمایی میشود. هنر غذا درست کردن و او در همان جا به عنوان آشپز استخدام می شود...

من اما یک طور دیگری نگاه میکنم ... چرا آدمی از انسان عادی بودن فراری ست؟ چرا عادی بودن خوشحال مان نمی کند؟ ایا این در ذات ماست که باید که جایی ، استعداد خارق العاده ای داشته باشیم؟ آیا هر کدام ما یک ماموریت شخصی داریم که برای آن خلق شده ایم؟ 


سریال این ست: 

The Makanai: Cooking for the Maiko House

 
پ ن: برویم جایی که هنوز هالیوود دستش نرسیده فرهنگ ش را به یغما ببرد...

۲۴.۱۰.۰۱

Day Dreaming

 یک گردنبند طلا برایم سوغات گرفته بود که اسم خودش و من بود. مدت هاست از خودم نمی پرسم چرا. از دیگران هم نمی پرسم. گفته بود که می گیرد و من هم گفتم باشه! واقعا فکرش را نمی کردم که بگیرد. تشکر کردم و گردنبند توی جعبه ته کمد است.

شاید سهم ما از آدم ها قصه سندرلا و هپی اندینگ نیست. شاید سهم ما از آدم ها یک گردنبند طلاست که واقعا نمی شود گردنت کنی و راه بیافتی و به مردم جواب پس بدهی بابت نوشته رویش.  شاید سهم ما از آدم ها یک لیوان قهوه و كروسان در یک عصر تاریک زمستانی است. یک ساعت خندیدن و خبر گرفتن از تنها دوست مشترك مان. سهم ما آدم هایی ست که اشتباها به تور هم خوردیم و کوتاه در بیداری توهم زدیم! همین!

۲۲.۱۰.۰۱

Take it easy!

  اولین کارم را در امریکا که گرفتم مدیر مالی یک تینک تنک‌(اتاق فکر) در واشنگتن دی سی بود. اگر آدم عاقلی دور و برم بود حتما میگفت که نباید آن کار را قبول می کردم، اما قبول کردم و خودم را انداختم در سیستمی که چیز زیادی ازش نمی دانستم، روی کاغذ همه چیز را می دانستم اما تجربه اش را نداشتم و تجربه خیلی مهم است. الان که به آن روزها فکر میکنم برایم جالب است که شدم مسول مالی یک سازمانی که همه کارها را باید خودم از صفر انجام می دادم و عملا سیستم یادگیری هم نبود و رییس م هم وقت یاد دادن نداشت یا من بلد نبودم سوال کنم. یک سال و نیم استرس و شکنجه و هر روز یک چیز جدید!

چرا این ها را نوشتم؟ همین دیروز داشتم تراز حساب های پیش پرداخت را می دیدم که مثل گوره خر ابلق است و قاعدتا نباید اینطوری باشد و تازه داشتم تصویر بزرگتر را می دیدم که چرا این حساب هیچ وقت تراز نشده. چون واقعا همه تیم که هر کدام دستی در این حساب دارند هر کسی برای خودش یک چیزی ثبت کرده و کسی تصویر بزرگتر را ندیده یا وقت نداشته یا هر چی.(از نظر خودم مشکل اینجاست که در دو سالی که من اینجام سه تیم لیدر عوض شده که دو تاش موقتی بوده، یعنی تیم سازی صفر)

ریس قبل میخواست تراز کردن و تمیز کردن این حساب را بیندازد گردن من و جنجالی سرش داشتیم. تیم لیدر موقت جدید هم برنامه اش همین بود، گفتم قربانت، تو شروع کن، من ادامه می دهم! بر فرض من این حساب را تراز هم کنم تا سیستم ثبت هماهنگ و درست نباشد همین راه است و همین نتیجه!

میخواستم بگویم باید چیزها را یاد بگیرم اما خودم را نیندازم توی چاهی که بقیه قرار است پز اش را بدهند و تایتل اش را بگیرند و من زیر بارش استرس بگیرم. همین!

۱۳.۱۰.۰۱

مستی دگر

 هر روز که میگذره میلم به دخانیات و نوشیدنی ها کمتر و کمتر میشه. هیچ جنبه اعتقادی هم نداره. 

وقتی میشه با خواندن یک شعر یا یک داستان خوب، تماشای یک فیلم یا شنیدن موسیقی خوب، خوردن یک غذای خوب، خوب خوابیدن، حرف زدن با یک دوست و قدم زدن در طبیعت مست شد. مستی شراب احمقانه به نظر میاد و سردردهای بعدش احمقانه تر!


پ ن: گاهگاهی پیمانه ای می زنم اما دلم مستی نمیخواهد!

دوست جدید

 این دختر رو توی جمع دخترونه دیدم. از ظاهرش خیلی خوشم امد. لباش پوشیدنش خیلی اسمارت بود. یک پلور سبز گشاد پوشیده بود با دامن بلند ابریشمی که این روزها مد شده و یک پالتو شتری رنگ. لهجه اش که هزارگی بود و سعی میکرد پنهانش کنه جذاب ترش می کرد. در یک کلام خوشم اومد ازش.

بعدتر توی سوشیال مدیا دنبالش کردم و بلافاصله پیام داد که باید یک قرار بگذاریم ببینیم. من پیگیری کردم که قرار رو تنظیم کنیم.

برای قهوه، مركز شهر قرار گذاشتیم و دو ساعت بی وقفه حرف زدیم و از آشناهای مشترك غیبت کردیم. 

برای من که تقریبا هیچ وقت شروع کننده دوستی ها نیستم قدم بزرگیه. :)