۱۲.۱۱.۹۱

به یاد مادرم که قابل ندانست "زندگی" را!

درخت،
جهلِ معصيت‌بارِ نياکان است
و نسيم
     
وسوسه‌يی‌ست نابه‌کار.
مهتابِ پاييزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
     
چيزی‌بگوی
هر دريچه‌یِ نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشايد.
عشق
     
رطوبتِ چندش‌انگيزِ پلشتی‌ست
و آسمان
     
سرپناهی
 
تا به خاک بنشينی و
     
بر سرنوشتِ خويش
   
گريه سازکنی.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم چيزی بگوی،
هرچه باشد
چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگ‌وارانِ ژوليده آبرویِ جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
 
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه‌شوم
از عشق
 
چيزی بگوی!

احمد شاملو


پ ن: می خواهم جیزی بنویسم. حداقل سپاس از کسانی که در کنارمان ایستادند برای تسلیت. اما چیزی برای گفتن و یا نوشتن نیست!

۳.۱۱.۹۱

تشکر

تشکر از 20 نفری که با ثبت کردن نامشان می دانم که این جا را به صورت مرتب می خوانند!
تشکر از 150 نفری که روزانه و خاموش این جا را دنبال می کنند و ردی از خودشان به جای نمی گذارند!
تشکر از آنهایی که از طریق گوگل پلاس اینجا را دنبال می کنند.
تشکر از معدود آدم هایی که کامنت می گذارند!


:))

۲.۱۱.۹۱

هشدار! این زندگی حاوی صحنه های غیر قابل تحمل است!

امروز- داخلی- روز

با صدای تلفن نیما از خواب بیدار می شویم. راضیه خانم است. دو پسر برادرش را در خیابان با چاقو زده اند. می گوید دزد بوده اند و امروز دیرتر می آید. حالشان را می پرسم و می گوید که زخم های سطحی برداشته اند.
نیم ساعت خودم را در رختخواب نگه می دارم و به امروز فکر می کنم که بعد از یک ماه نه قرار ملاقاتی دارم. نه مهمان، نه مریض...
بعد می روم سر وقت اینترنت که اگر کار ضروری باشد و باید امروز انجامش بدهم ... هیچ...چه خوب!
پی ام سی را روشن می کنم و صدایش را بلند می کنم.
توییتر و فیس بوک پر است از صدای انفجار در چند کیلومتری ما!!!
نه بی بی سی و نه طلوع نیوز! روی همان پی ام سی می مانم که برونو مارس آهنگ عاشقانه می خواند و بعدترش انریکه!!

شاور می گیرم، صبحانه مفصلی می خورم و به دفتر کارم می روم.

پ ن: زندگی به ادمی یاد می دهد که گاهی وقت ها کاری از دستت بر نمی اید. پس خودت را به درو دیوار نزن. زندگی کن و آماده فاجعه باش!

پ ن2: شاید وقتی جنین بودیم و در رحم مادر، قبل از هل دادنمان به این دنیا باید به ما یاد آوری می کردند: این زندگی حاوی روزهای غیر قابل تحملی خواهد شد که غیر از صبر کار دیگری از دستت بر نخواهد آمد!

۱.۱۱.۹۱

حمله مغول!

این روزها حجم خبرهای بد بیشتر از خوب است. رسانه ها را نمی گویم. آدم های اطرافمان!
یاد "عیار تنها" بیضایی می افتم. همان که ایده اش حمله مغول به ایران بود و این که آوازه حمله مغول به ایران باعث شد آدم ها زودتر از مغول ها دست به وحشیگری و غارت و خیانت بزنند. 
تاریخ تکرار می شود و فکر کنم بدجوری این نمایش موازی است با2014 ما مردم. انگار قبل از آمدن طالبان خودمان دست به ویرانی زده باشیم. اوضاع سیاسی را عرض نمی کنم. همین زندگی های روزمره مان را می گویم. اصلا خودم را می گویم!!!
یک گروه خوب تیاتر بود این نمایش را کار می کرد می رفتیم خودمان را تماشا می کردیم و شاید دست از خود ویرانگری برمی داشتیم!!

 پ ن طولانی و بی ربط یا زن ها در نمایشنامه های بیضایی:


آبنار: آه استاد، چه نیک استادی؛ مزد شما به چند؟
شرزین: جسارت نمی‌کنم
آبنار: هر چه بخواهید از قدر شما کم است
شرزین: قابل نیست

پچ‌پچه‌ای پشت پرده، آمیخته به خنده‌ای.

مکث کنیز: آبنار خاتون اراده فرمودند به شما چیزی بخشند که آرزو دارید - و بر زبان نمی‌آورید

شرزین سر بر می دارد.        

شرزین: آه
کنیز: و یک بار - بله، ایشان یک بار در عوض صورت‌شان را به استاد نشان می‌دهند 

شرزین چشمان خود را می‌بندد.        

کنیز: پرده را بردارید

پرده می‌افتد. شرزین چشم باز می‌کند؛ آبنارخاتون روبروی شرزین نشسته است. شرزین هنوز باور نمی‌کند. حالا آبنارخاتون روبنده‌ی خود را پس می‌زند. شرزین مبهوت و لب‌بسته سرخ می‌شود. آبنارخاتون ناگهان گریبان خود را نیز باز می‌کند.        

کنیز: اگر آرزوئی هست بگو؛ با تو بر سر لطف‌اند
شرزین: [بی اختیار] نمی‌خواهم پس از خاتون چشمم به دیگر چیزی بیفتد
آبنار: [لبخند می‌زند] آرزویت را برآورده می‌کنیم

ناگهان دو غلام از پشت شرزین را می‌چسبند و عقب‌عقب می‌کشند. آبنارخاتون فریاد می‌زند.         

آبنار: چشمانش


[طومار شیخ شرزین، بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ چهارم، صفحه ۴۹ -۵۰]

پ ن2: عمرمان کفاف می دهد استاد نمایشنامه هایش را روی صحنه ببرد و ما تماشاگرش باشیم؟!


۲۸.۱۰.۹۱

ایزابلا

ایزابلا یک زن چهل و چند ساله پولندی (لهستانی) است. پدر بزرگ و مادر بزرگش جنگ جهانی را تجربه کرده اند و خودش تا بیست و چند سالگی در قلب اروپا در زیر فشار حکومت کمونیستی نمی توانسته از کشور خارج شود و حتی پاسپورت داشته باشد.
وقتی در فرودگاه ورشو به من خوش آمد گفت و در آغوشم گرفت، درست مثل یک زن شرقی که مهمانش را در آغوش می گیرد، بود. همقد بودنش با من مزید برعلت شد. چون همه دوستان آنطرفی ام وقتی با من حرف می زنند من گردنم خشک می شود تا بالا بهشان نگاه کنم!
از زندگیش حرف زد و پسر هجده ساله اش که به جای خواندن برای امتحان دانشگاه می خواهد برود و کانادا زندگی کند- پسرش در کانادا متولد شده- همسرش هم بیخیال و او این وسط خون جگر می خورد!
در طول یک هفته آنقدر با هم صمیمی شدیم که وقت خداحافظی اشک ریخت. من هم که از خداحافظی متنفر! ایستادم و بر وبر نگاهش کردم.
فکر می کردم خداوند باید ظالم باشد که زن به این نازنینی اینقدر زجر می کشد!(اگر حکم تکفیر ندهند بابت این حرف!)

دیشب ایمیل داده که این روزها همه اش به یاد تو می افتم. از حال و روزم پرسیده و ازهمسرم! اینقدر از او گفته ام که انگار دیده اش و می شناسد!

نوشته:
راستی حامله ام! آنهم یک دختر! در سن وسال من کمی عجیب است. آن وقت ها که ورشو بودی اوایلش بوده و من متوجه نشده ام!

انگار لبخندش از پشت ایمیلش هم نمایان است!
برایش می نویسم: خوش بحال تو. خوش بحال دخترت که مادرش تو هستی!

از دیشب تا حالا به مادر و دختر فکر می کنم که می نشینند ور دل هم و حرف می زنند. پسرها نمی فهمند این را. همه مادرها باید یک دختر داشته باشند که بتوانند باهاش حرف بزند!

پ ن: آخر هفته است. کسی جواب ایمیل ها را نمی دهد. کسی نمی خواهد آخر هفته اش را با فکر جدیدی از کار خراب کند. طبعا ایمیل های من هم جواب داده نمی شود ومن پشت کامپیوتر منتظرم...

پ ن2: سوشیال مدیا دنیا را تغییر می دهد و هر روز یک نفر جدید سر و کله اش پیدا می شود و می پرسد شما زنان افغان ها چه می کنید در سوشیال مدیا!  من فقط سکوت می کنم! الان یکی نوشت اگر بیکاری یک نفر را بفرستم سراغت در مورد وبلاگت برایش بگو!



۲۷.۱۰.۹۱

زنان خوب به بهشت می روند، زنان بد به همه جا

استرالیایی ست. خوب لابد پیش خودش فکر می کند از بهترین افغان ها، بهتر است. قرار است کاری را برایمان انجام دهد و کارفرما معرفی اش کرده و در قرارداد گنجانده که با او کار کنیم. بعد از شروع کارمان کارفرما مطمین شده که می توانیم بدون کمک آقای استرالیایی هم از پس کار بر بیاییم. چراغ سبز می دهند که اگر نخواستید قرارداد نبندید. طبعا او خبر ندارد.
دورا دور می شناسیم همدیگر را. در کارش خوب است. در کارم خوب هستم.
اولین جلسه تقریبا با هم دعوایمان می شود. حاضر نیست مذاکره کند. می گوید باید قراداد ببندیم. 
می گویم باید بفهمم چکار می خواهی انجام بدهی. ایده ات چیست؟ حاضر نیست لابد برای یک زن افغان توضیح بدهد!
به کارفرما گزارش می دهم که نمی خواهم باهاش کار کنم!

کارفرما می خواهد که یک جلسه دیگر به او فرصت بدهم و اگر تصمیمم همان بود از نظر انها مشکلی نیست.
جلسه دوم می آید. ایده اش را می دهد. با جزییات!
بهترین قسمتش این است که اولین نفری ست که در این کار که قبل از ابراز هر ایده ای بعد مالی و امکان انجامش را در نظر می گیرد و آخر هر چند جمله اش تاکید می کند: اگر تصمیم گرفتید عملی اش کنید!!!

برایم به صورت روزمره اتفاق می افتد با آدم هایی برخورد کنم که انتظار ندارند یک زن از خواسته اش عقب نشینی نکند، ازشان عصبانی شود و جواب رد به درخواست هایشان بدهد. آخرینش هم یکی از کارمندان خوبم هست که تقریبا دو سال طول کشیده تا قبل از مرخصی رفتن به جای رفتن به بخش اداری که طبعا مسولش مرد هست به من که سوپر وایزرش هستم ایمیل بفرستد.

یکی از کارمندهایم هم دلیل استعفایش را این عنوان کرد: نمی دانستم رییسم یک خانم است!
 طبعا بنده خندیدم!

مخاطب خاص:

مشکل کاری با هم پیدا کرده ایم و آدم هایی که هر دویمان را دوست دارند سعی کرده اند که پا در میانی کنند. من به هیچ کس توضیح نداده ام و او دور گشته است و تقصیرها را به گردن من انداخته. بقیه هم سکوتم را دلیل تایید بر حرف های او گرفته اند. انتظار داشته ام بقیه بیرون بیایستند و بخواهند مشکلمان را خودمان حل کنیم . اما ادم ها قضاوت می کنند!
می خواهم بگویم: آدم هایی که روابط شخصی و احساسات و... را روی همکار بودن با من حساب کرده اند. حسابی شوکه می شوند از سر سختی من در کار! آدم های نازنینی را هم از دست داده ام. اما متاسفانه اصول حرفه ای ام به روابط شخصی ام می چربد!
می گوید: عوض شده ام!
در دلم می گویم: امیدوارم عوضی نشده باشم!
می خواهم بگویم: رابطه شخصی و کاری را از هم جدا کنیم. لطفا!!!

پ ن: عنوان نوشته نام یک کتاب خوب است برای زنان!

کی ما دست از جنگیدن کشیدیم؟

با کریستین امان پور حرف می زدیم. یک گفتگوی دو طرفه دوستانه! او از کار خبرنگاری اش می گفت و ما شکایت می کردیم از "زن" بودن در افغانستان!
گفت که می داند چقدر زندگی کردن و کار در افغانستانی که تفکر عمومی به حاشیه راندن زنان است، سخت و طاقت فرساست. اینکه هر روز باید برای "زنده گی و زنده ماندن" جنگید و اینکه نمی داند آیا واقعا خودش می تواند چنین زندگی را تحمل کند یا نه!
همه مان زنان جوانی بودیم که زندگی در افغانستان "یک انتخاب" برایمان بود، نه یک جبر!

او قبل از سقوط طالبان و در ارزگان با آقای کرزی مصاحبه کرده و اخیرا هم مصاحبه دیگری با او داشته!
برعکس خیلی از خبرنگارهایی که در داخل افغانستان با آنها صحبت کرده ام اطلاعات دست اولی از افغانستان و اوضاعش دارد. وقتی یکی از دخترها درباره اینکه ما کشور وابسته به کمک های خارجی هستیم گفت ، او در جواب گفت که این حرف را نزنید. افغانستان کشور ثروتمند (اشاره به معادن) و از موقعیت بسیار خوبی در آسیای میانه برخوردار است.

بین گفتگوها داشتم به این فکر می کردم چطور نسل مهاجرهای ایرانی در هر جای دینا اینقدر موفق اند. هیچ وقت یادشان نمی رود که ایرانی اند، حتی اگر در جای دیگری متولد شده باشند وحتی اگر نیمه شان مال سرزمین دیگری باشد.
از کجا می آورند این دیدگاه " جهانی" را و اگر جایی در سرزمین پدری ندارند. جایی در "جهان" برای خود می یابند!


۱۷.۱۰.۹۱

تیوری "نق" - تیوری "جذب"

یک: اولین بار در مورد تیوری جذب درکتاب به سوی کامیابی انتونی رابینز خواندم . کشف کردم که انسان قادر است به همان نسبت که چیزهایی را که دوست دارد به سمت خود جذب کند به همان نسبت قادر است چیزهایی را که بشدت از ان متنفر است را هم جذب کند.
مثلا اگر شما از گوشت قرمز بدتان بیاید، ناخوداگاه هر وعده غذایی به گوشت قرمز فکر می کنی و تیوری جذب می گوید :بیشتر وقت ها گوشت قرمز نسیبت می شود!
 چاره: باید فقط به مسایلی بیاندیشی که می خواهی اتفاق بیافتد، نه مسایلی که نمی خواهی اتفاق بیافتد! به عبارت دیگر: مثبت اندیشی!

دو : اولین بار که درباره آدم های نالان با دوستی صحبت کردم او برایم توضیح داد که "مظلوم نمایی" بیماری شایعی ست که خیلی باید مراقب اطرافیانمان باشیم که اگر دچارش بشوند تنها چاره اش ایگنور کردن و نادیده گرفتن غرغرها و نق نق زدن هایشان است و گاهی این "مظلوم نمایی" را انچنان با مهارت انجام می دهند که کمتر کسی متوجه تقلبی بودن ناله هایشان می شود. علتش هم کمبود عاطفی این آدم ها در دوره کودکی ست! عقده محبت!
من هم گاهی گولشان را خورده ام و خودم را به زمین و زمان زده ام که مشکل نداشته شان را حل کنم و همدردی کنم باهاشان!

یکسال گذشته را به شدت صرف حذف کردن آدم های نق نقو از زندگیم کردم...

 نتیجه 1: اطرافم پر شده از آدم هایی که از زمین و زمان ناله دارند!!! هر روز حالشان بد است و هر چند وقت یکبار تصمیم به خودکشی می گیرند!

اولین کارم این خواهد بود که بهشان بگویم: می خواهی خودت را بکشی؟ لطفا این کار را بکن و ما را هم از شر خودت خلاص کن!

نتیجه 2: حذفشان نمی کنم، نادیده شان می گیرم!

۱۴.۱۰.۹۱

حالا چیکار کنم؟

سریال کره ای می بینم. لذت می برم از قصه گویی و گره ها و شخصیت پردازی شان!
یک جایی هست که دخترک قصه از سر قراری برمی گردد که مرد قصه بنا به مصلحت گفته است که دیگر نمی خواهد با او باشد!
بعد دخترک توی اتاقش تکیه داده به دیوار. ویران شده و گریان می پرسد: حالا چیکار کنم؟!
انگار که کار و تحصیل و زندگی روزمره آدمی یک وقت هایی بدون حضور یک آدم بی معنا می شود. تمامیت فلسفه زندگی آدم می رود زیر سوال بدون آن آدم...


پ ن بی ربط: در سینمای افغانستان آدم های زیادی هستند که این دست فیلم ها و سریال ها را به تمسخر می گیرند و بیننده های آن را سطحی می پندارند. اما از نظر من این صنعت داستان گویی که ده ها ساعت آدم را پشت مونیتور کامپیوترش میخکوب می کند و با خودش می کشاند. انچنان که بعد از پایان عکس هنر پیشه ها، طرز لباس پوشیدن و گاهی وقت ها سخن گفتن تو را تحت تاثیر قرار می دهد . ساده لوحانه است اگر بپنداریم صنعت مولتی بیلیون دالری سینمای جهان را چند فیلم هنری مستقل اداره می کند و این حرف من باعث این سو تفاهم نشود که سینمای هنری را زیر سوال ببرم که همان ها هستند که کشف ها را انجام می دهند و درهای تازه ای را باز می کنند که بعد ها همان تکنیک ها پولساز و همگانی می شود.
آقایان و خانم های فیلم ساز افغان بلد نیستند ده دقیقه آدم را روی چوکی اش نگه دارند و صرفا به خاطر احترام به آن جمع و ان فیلم آدم فحش کششان نمی کند!
آقایان، خانم ها! قصه گویی هنوز جزیی از پیکره یک فیلم خوب است. ادم باید بتواند یک "یکی بود یکی نیود" بگذارد اول فیلمتان و چیزی برای تعریف کردن داشته باشد بعد از خاتمه اش!

پ ن با ربط: عکس سریال کره ای شخصیت یک مرد محترم!