۱۰.۵.۹۱

دوباره...

برگشته ام به خانه فرهنگ.
ثمره اش این بود که دیشب ساعت ده شب به خانه رسیدم و نرسیده روی لپ تاپ بودم تا ساعت 3 صبح. هفت صبح هم بیدار شده ام و نه و نیم رفته ام مظاهره و بعد هم دفتر!

جا دارد این جا از همسرم تشکر کنم که همچنان پشتیبان من هست و همایتم می کند!همه با هم یک کف مرتب به افتخار نیما خان!

۸.۵.۹۱

قدرت کلمات!

دبیرستان می رفتم که کتابی را خواندم. در بین سطرهای آن کتاب به جمله ای برخوردم. مراقب قدرت کلماتی که استفاده می کنید باشید.
بعد چند مثال آورده بود که چطور کلمات ما به دیگران خنجر می زند. زخم و خراش ایجاد می کنند و بیشتر وقت ها که استفاده کردن از این کلمات درونی می شود، این زخم ها متوجه خودمان می شود.
در مکالمات روزمره می گوییم: الهی فلانی بمیره... تکه تکه شود. من از فلانی در حد مرگ بدم می آید. تو خیلی تنبل و تن لشی! تو آدم احمق و دیوانه ای هستی!
و یا کلماتی که برای خودمان و توصیف حالات درونی وبیرونی مان استفاده می کنیم.
مثلا: دارم از خستگی می میرم... من می دانم که تا آخر این راه را دوام نخواهم آورد... من همیشه همینطور ضعیف بوده ام... همه! با من همین رفتار را دارند.

کمی عجیب به نظر می رسد اما روانشناسی می گوید به محض اینکه جمله: از خستگی دارم می میرم! را بیان می کنید و چون میزان خستگی شما هیچ وقت در حالت نرمال "در حد مردن" نیست. پس بدنتان فرمان ذهنتان را می گیرد وخستگی را بیشتر احساس می کنید.
اگر حالتان خیلی بد باشد و کمی بهتر شدید باید بگویید: رفته رفته بهتر می شوم یا زود خوب می شوم!
وقتی می گویید: همه از من بدشان می آید!
ذهنتان متوجه تمام افرادی می شود که با شما بدی کرده اند. ذهنتان ناخود اگاه به دنبال اثبات حرف های خود شماست!

یک آزمایش: 
در اتاقی که هستید، اشیای قهوه ای را پیدا کنید!

حالا بدون اینکه دوباره به اتاق نگاه کنید، اشیای آبی را به خاطر بیاورید...بله سخت و گاهی غیر ممکن است. ما همان چیزی را پیدا می کنیم که انتظارش را داریم!
ذهنتان را مدیریت کنید  ومراقب کلماتی که به خودتان و بقیه می گویید باشید. قدرتشان بیشتر از آن چیزیست که تصور می کنید.


پ ن: می خواستم راجع به قدرت کلمات و اخباری که هر روز رسانه ها به خوردمان می دهند بنویسم. خودتان تعمیم بدهید به تصویری که رسانه ها از ما ساخته اند و ما هم آن تصویر را باور کرده ایم!  صفحات وب  و ذهنمان را باز گذاشته ایم و نمی دانیم در همین لحظه چه چیزی در انتظارمان هست. دعوت به یک کنسرت شاد و مفرح برای بهبود زندگی کودکان یا فیلم سنگسار یک زن! هر دو واقعیت هایی بیرون ماست. قضاوت ما بر اساس کدام خواهد بود؟ کدام را برخواهیم گزید و گسترش خواهیم داد؟

۶.۵.۹۱

فرح پهلوی

برای من فرح مساوی دانشگاه الزهراست که اولین دانشگاه دخترانه در ایران بوده است و هنوز هم هست. برای من فرح موزه هنرهای معاصر تهران است که هنوز بعد از سی سال از انقلاب ایران گنجینه ای بی نظیر- بزرگترین گنجینه هنرهای معاصر در خاور میانه- با معماری بی نظیر است. برای من فرح بانوی اول ایران در قبل از انقلاب مساوی پناهگاه تیاتری های ایران،مجموعه تیاتر شهر است که بی نظیر است.
جشن هنر شیراز است که بهترین اجراهای تیاتر جهان در نوع و تاریخ خودش در تخت جمشید اجرا شد.
برای من او سمبل یک بانوی شرقی و بانوی اول یک مملکت است. کارهایی که او به عنوان بانوی اول در ایران انجام داده هیچ بانوی اولی در آسیا انجام نداده است.
فکر می کنم زنان ایران بسیار به این بانو مدیونند وشخصیت او پشت شخصیت شاه پنهان بوده و هیچ وقت به خودش پرداخته نشده.گمانم حرف های بیشماری داشته باشد از تجربیاتش و موفقیت هایش.

دیشب شبکه تلوزیونی من و تو گوشه هایی از تاریخ پهلوی دوم و مصاحبه اختصاصی با فرح را  به نام "از تهران تا قاهره" نشان دادند. پیشنهاد می کنم ببینید.تکان دهنده ترین صحنه اش نشان دادن خانم هایی بود که با رفتن شاه در خیابان ها شادی می کردند و اکثرشان هم بی حجاب بودند. بعد فرح گفت: دلم می خواهد بعد از سی سال این آدم ها را ببینم و نظرشان را راجع به این انقلاب بپرسم!
نمی دانستم امریکا و انگلیس اینقدر از شاه حساب می بردند و نگران قدرتش در اوپک و جهان بودند.راستی می دانستید آن وقتها ایرانی ها برای رفتن به بیشتر کشورهای اروپایی به ویزا احتیاج نداشتند؟

بیشتر بخوانید:
فرح در ویکی پدیا

پ ن: وقتی زهرا رهنورد خانم میر حسین موسوی در کنار همسرش به مبارزات انتخاباتی ریاست جمهوری می آمد و در زیر چادر سیاهش شلوار جین می پوشید، دخترهای ایرانی از ذوق می مردند و حکومت فریاد وا اسلاما سر می داد. به این می گویند عقب گرد! 
آزادی پوشش زنان برای من! معیار دیگر ازادی هاست!

۵.۵.۹۱

امید!

اول سخت یک شروع ام. 
خودتان یک متنی در ستایش زندگی پیدا کنید وبخوانید و یاد ما هم باشید که سخت این روزها به "امید" نیاز داریم.

من این جا را می خوانم.


پ ن: یک نفر در زندگانی به من گفته است که: خوب می نویسی ها!
نگاهش کردم که تعارف نکنی.
جدی نگاهم کرد و گفت: خوب می نویسی، جدی بگیر!

این آقای محترم استاد من بودند که دکترای تیاتر از فرانسه داشتند و به اندازه سن من سابقه تدریس. در مورد کلاس نقذ تیاترم فرموده بودند.
خب آدمی که به امید احتیاج داشته باشد می چسپد به خاطرات قدیمی و لبخند می زند، حتی اگر آن خاطرات قدیمی را جدی نگرفته باشد.

پ ن2: داشتیم در این جا را تخته می فرمودیم که یک وبلاگ نویس حرفه ای خیلی آرام گفت، حیف که دیگه نمی نویسی. ما هم کرکره وبلاگ را دوباره بالا دادیم.

3: امید بدهید به آدمهای دور وبرتان. شاید برایش یک حرف ساده تان جهانی ارزش داشته باشد. به خدا!

۳.۵.۹۱

همه ما مرده ایم...

یک دعوای خاموش هر شب در خانه ما جریان دارد. نه من حرفی می زنم و نه نیما. اما از وقتی که هر دو وارد خانه می شویم این دعوای خاموش شروع می شود.
لباس که عوض می کنیم یکی مان تلوزیون را روشن می کند. عموما من هستم. دوست دارم بروم پی ام سی میوزیک را با صدای بلند گوش کنم. سلیقه ام هم این روزها تغییر کرده. بدم می اید از صدای سیاوش قمیشی و داریوش وابی! توی دلم می گویم: بگذار اندی بخواند...
نیما اما آدم واقعیت هاست. بی بی سی می بیند و صدای امریکا... اخبار انتحاری... سر بریدن آدم ها... کشتن و تجاوز به دخترها و زنان بی دفاع...خوبتر اختلاس و رشوت و حماقت سیاستمداران...
از یک طرف حق دارد...می خواهد بداند دور وبرش چه می گذرد...
می گویم: اگر آن سر دنیا بود. اگر در افریقا بود، یک طوری قابل تحمل بود. اما همین جا... همین بامیان خودمان... همین سمنگان که هر سال سفر مزار از آن می گذریم... همین کنار گوش کابل میدان وردک...
این روزها از اینترنت هم بدم می آید. فیس بوک را که باز می کنی انگار ناخن می کشند روی شیشه مغزت... بس که فاجعه به ما نزدیک است... بس که فاجعه درون ماست.
آنهایی که دورند می نویسند... ما که نزدیکیم....ما که نزدیکیم هر روز از سرک دارالامان می گذریم و یادمان می آید سربازی را که آن انتحاری را در آغوش کشید... روز وحشت حمله به پارلمان که من تمام روز در افیس خوابیدم- مکانیزم دفاعی شنیده اید-... قرغه نمی رویم... مبادا لکه خونی هنوز به دیواری مانده باشد... بامیان؟ ...مزار؟... میدان؟...


دوباره شب می شود و بنگاه های خبر پراکنی با بوق و کرنا یادآوری می کند در کجا هستیم...
صداهای زیادی را می شنوم که می گویند: با تمام توان باید گریخت از این سرزمین نفرین شده...
اما خوب می دانم به قله قاف هم که برویم، دلمان آرام نیست... از آن سر دنیا نامه سرگشاده می نویسیم، فیلم می سازیم... و فاجعه همچنان ادامه دارد...
 

۲۸.۴.۹۱

نیروی انتظار!

اثر نیروی انتظار در بھبود عملكرد، امروزه به ثبوت رسیده وبه اثر پیگمالیون معروف است .برای تحقق این
موضوع، بعضی از دانش آموزان یك كلاس را انتخاب كردند و به معلمان آنھا گفتند كه آنھا دارای استعداد فوق
العاده ای ھستند و باید بیشتر مراقبشان باشند تا استعدادشان شكوفا شود.پس از چندی ، این دانش آموزان
جزو بھترین شاگردان كلاس شدند.اما كسی نمی دانست این دانش آموزان كه به عنوان نابغه معرفی شده
بودند در واقع فرقی با بقیه نداشتند و حتی بعضی از آنھا جزو شاگردان ضعیف به شمار می آمدند.چه عاملی
باعث شد كه این دانش آموزان به صورت افراد متفاوتی در آیند ؟ اعتماد به نفس و اطمینان تازه ای كه به برتری
خود پیدا كردند (و آن نیز در اثر عقاید اشتباه معلمان كم كم در فكر آنان تزریق شده بود)!

اسرار موفقیت نوشته آنتونی رابینز

۲۶.۴.۹۱

عشق آباد 4- روز اخر و بازگشت

روز سوم:
امروز قرار است که عضو پنل کنفرانس باشم. شش نفر و هر کدام پانزده دقیقه وقت داریم وفوبیای من از سخنرانی در جمع کار دستم نمی دهد و به خیر و خوشی تمام می شود. بعد از سخنرانی نوبت وقفه چای هست و بعد سوال ها شروع می شود.
مثل همیشه دولت و روزنامه نگاران رو در روی هم. یک خبرنگار آذربایجانی در مورد محدودیت های اینترنت و بلاک شدن سایت های اجتماعی در ترکمنستان می پرسد و طبق معمول جز تعارفات جوابی نمی گیرد. جالب تر اینکه دانشجوهای دانشکده خبرنگاری عشق آباد هم به عنوان شنونده به کنفرانس دعوت شده اند.
یکی دیگر از موضوعات جنجالی وبلاگ نویس ها و فعالان شبکه های اجتماعی هستند که توسط یکی از نمایندگاه مجلس ترکمنستان مورد حمله قرار می گیرند. تاجیک ها هم مفهموم روزنامه نگار- شهروند را قبول ندارند. من به عنوان روزنامه نگار- شهروند به کنفرانس دعوت شده ام و طبعا از آن دفاع می کنم. دوست ارمنستانی ام هم دفاع می کند.
کنفرانس که تمام می شود مثل بچه های مکتبی کت و دفتر و کتاب و آی پد را پرت می کنم روی تخت و نفس راحتی می کشم.
بعد از ناهار ما را به میدان اسب دوانی عشق آباد می برند. قسنگترین اسب هایی که به عمرم دیده ام. طلایی درخشان با یالهایی سپید. قهوه ای درخشان با یال هایی سرخ...پیشنهاد سواری می دهند که من جزو شجاعان نیستم. در گرمای افتاب برمی گردیم. مهمانی شام است و مستشار سفارت افغانستان در عشق آباد بین میهمانان است، پیرمرد نازنینی است از هرات که اول کار می گوید: من از شما خبرنگاران می ترسم. 
در مورد رییس جمهورترکمنستان می گوید که حتی وقتی یک ساختمان در پایتخت ساخته می شود باید امضای او را داشته باشد. از وزیران که کوچکترین اختیاری ندارند. به قول دوست آلمانی ام : اینجا شبیه یک خانواده با یک پدر سالار است که اعضای خانواده معلوم نیست که پدرشان را دوست دارند یا از او حساب می برند؟
هنوز شام ختم نشده که خبر می رسد بچه ها تصمیم گرفته اند بیرون بروند. سر از یک پارک و بعد خیابان گردی با اتوبوس و دیدن بناهای یادبود در می آوریم و شهر همچنان خلوت است. بحث جدی بین من و مراد سر آزادی بیان درمی گیرد. به اینکه نظرم را بگویم بسنده می کنم که شهروندان خودشان باید تصمیم بگیرند. او هم یکساعت سخنرانی می کند که شهروندان نمی توانند تصمیم درست بگیرند و صلاحشان را نمی دانند،توجیه تمام دولت های دیکتاتوری.
تلاش دخترها و پسرها همچنان برای برقراری ارتباط با شهروندان عشق آباد بی نتیجه می ماند و ما از نیمه شب گذشته به هتل باز می گردیم.

روز خداحافظی:
ساعت پنج صبح هنوز هوا روشن نشده که از خواب می خیزم. چمدان می بندم و به طرف فرودگاه می رویم. دوباره خیابان های خلوت و کم گذر. با مشکلات بسیار از وی آی پی رد می شویم. انگار کارمندهای انجا به مهمانهای زیاد عادت ندارند.یازده ساعت ترانزیت در فرودگاه استانبول را با دیدن فیلم و خوردن کباب اسکندر و خواندن کتاب "بزرگ فکر کنید" به خوبی و خوشی تمام می کنم. در فرودگاه دبی هم به سرعت خودم را به پرواز کابل می رسانم. کنارم در پرواز پسری افغان- امریکایی هست. رو به دوستش می کند و می گوید: ما که مجبوریم برویم افغانستان، این- اشاره به من- کجا می رود؟
یکساعت بعد که با میهاندار حرف می زنم از خجالت سرخ می شود و چند بار پشت سرهم عذرخواهی می کند.
سفر من از عشق آباد تا کابل 24 ساعت طول کشید!

۲۵.۴.۹۱

عشق آباد 3 - ترکمنستانی که من دیدم!

روز اول:
از خواب که بیدار می شوم هوا کاملا روشن شده است. منظره نورانی شب قبل تبدیل به دشت های وسیع، تپه های کم ارتفاع و نهال های تازه کاشته شده. این جا عجیب من را یاد دشت های اطراف تهران می اندازد. اگر آن استخر بزرگ سر باز حیاط پشتی هتل نبود با زن ها و مردها و بچه ها که شنا می کنند وحمام آفتاب می گیرند و سر وصدا می کنند، فکر می کردم که می توانم تهران باشم.
ساعت چند است؟ از اطلاعات هتل می پرسم و می گویند ده و نیم صبح. وقتی برای صبحانه خوردن نیست. اتاقم را کشف می کنم و وسایلم را جابجا می کنم. می خواهم به اینترنت هتل وصل شوم که ناموفق هستم و کاشف به عمل می اید که بابت هر 24 ساعت اینترنت وایرلس هتل 5 دالر باید بپردازم.
کتابی را که اورده ام" دختر وزیر" را می خوانم. ناهار سفرش می دهم که شامل استیک و سبزیجات است که حقیقتا خوشمزه است.
ساعت 5 عصر به تور شهر می رویم. شهر خلوت و خالی از سکنه به نظر می رسد. هیچ ساختمان قدیمی در شهر وجود ندارد. آب و هوای عشق آباد باز هم مرا به یاد هوای تهران می اندازد. 
مراد می گوید چون بیشتر مردم در این وقت روز در خانه هایشان استراحت می کنند، کسی دیده نمی شود.
به دیدن چند بنای یاد بود می رویم که همه بدون استثنا شبیه یکدیگرند و با رنگ سفید وطلایی تزیین شده اند. درست مثل ساختمان ها. از موزه ملی دیدن می کنیم که حقیقتا چیز زیادی برای نمایش ندارد.
از گرما دوباره به هتل پناه می بریم با همان سوالی که تا آخر سفر در ذهنمان تکرار می شود: پس آدم های این شهر کجا هستند؟
شام در رستوران هتل سرو می شود و آنجا برای اولین بار میزبانهایمان را ملاقات می کنیم. به طور تصادفی سر میزشان می نشینم و با همه شان آشنا می شوم. یکی از روسیه، دیگری از آلمان، یکی از امریکا و تاجیکستان و ترکمنستان. همه روسی حرف می زنند و به خاطر من انگلیسی ترجمه می کنند.

روز دوم:
صبحانه در طبقه شانزدهم و کافه تریا سرو می شود. بعد به سالن کنفرانس که طبقه همکف هتل است می رویم. مراد من را به سفیر افغانستان در عشق آباد که مرد مسن و لاغری ست معرفی می کند. سلام و علیکی می کنیم و هر کدام در جای خود می نشینیم. همیشه سیاستمدارها عصبی ام می کنند! وقت انتراکت سفیر خداحافظی می کند و می رود.
شام را مهمان وزارت خارجه در هتل عشق آباد هستیم. هتل مجلل تر از هتل پرزیدنت است و روی یک تپه مشرف به شهر قرار دارد. شام بدون مقدمه سرو می شود و خوشبختانه از دیدار و دست دادن و سیاستمدارها خبری نیست. تاجیک ها به زور من را سر میز خودشان می نشانند و تا آخر آنقدر خوش می گذرد که هر کسی سری هم به میز ما سری می زند.
ظرفیت این آدم ها در نوشیدن الکل من را به حیرت می اندازد. همه یا ودکا می نوشند و یا کنیاک و ویسکی! آنهم پشت سرهم لیوانها پر و خالی می شود. خدا را شکر می کنم که از اول آب خواسته ام!
ساعت از دوازده گذشته و میز بارها پر و خالی شده. از خوراکی های محلی فقط میوه خشک و کباب هست و چیزی شبیه به قابلی پلو شفته شده! اما غذاهای دیگر واقعا عالیست.
شب از نیمه گذشته که مسولین کنفرانس تقریبا به زور همه را سوار اتوبوس می کنند و به هتل برمی گردانند.

پ ن: اینجا عکس هایی از عشق آباد را ببینید! خواستم عکس های خودم را بگذارم اما این عکس ها زیباتر است.

۲۱.۴.۹۱

عشق آباد 2- ورود به ترکمنستان

دو هفته قبل از سفر ایمیل کردند که پانزده دقیقه می توانیم وقت بدهیم در مورد رسانه های آنلاین و رسانه های اجتماعی در افغانستان حرف بزنی. من هم قبول کردم. نتیجه اش را اینجا بخوانید.
همیشه یکی دو روز قبل از هر سفری پشیمان می شوم. حتی اگر هیجان انگیزترین سفر دنیا باشد.  شب قبل از سفر شروع کردم به چمدان بستن. اگر هر پاسپورتی غیر از پاسپورت یک آسیایی داشتم امکان نداشت غیر از یک کوله پشتی و یک کیف دستی با خودم ببرم.
اما فرودگاه استانبول ، ترانزیت هم که باشی تا فیها خالدونت را زیرو رو می کنند- اروپایی ها و امریکایی ها نه- من هم چمدان بستم که بدهمش به قسمت بار و با کیف دستی ام که مسواک و ای پدو دوربینم در آن بود بروم توی طیاره. اگر چمدانم هم به عشق آباد نرسید خودم بیچاره نشوم. امکان دارد با لباس های بو گندو بنشینم توی کنفرانس به جای لباس رسمی اما بدون کامپیوتر نمی شود.
بگذریم.
 هنگام رفتن به فرودگاه حسابی در ترافیک سرک سیلو گیر افتادیم. تقریبا آخرین نفری بودم که بوردینگ پاسم را گرفتم.
شش ساعت پرواز تا استانبول و بعد سه ساعت ترانزیت و بعد دوباره پرواز به عشق اباد.
نزدیک سه صبح با قیافه درب و داغان می رسیم  به فرودگاه عشق آباد از طیاره که پیاده می شوم متوجه تابلو سی ای پی
_ که همان وی آی پی - است می شوم. ما را به ساختمان سی آی پی می برند که یک ساختمان ساده بدون هیچ تزییناتی هست و مبل های بزرگ چرمی تنها وسایل انجاست. مرا به مراد معرفی می کنند، پسری هم سن و سال خودم هست وکارمند وزارت خارجه و می گوید که تا اخر سفر همراه من خواهد بود و اگر مشکلسی داشتم و یا سوالی ، از او بپرسم.
تعجبش را از دیدن ما پنهان نمی کند. انتظار دیدن یک خانم چادری پوش را داشته حتما که اینقدر از سر ووضع ما شگفت زده شده!
بیشتر از یک ساعت طول می کشد که ویزاهایمان را توی پاسپورت بزنند و چمدان ها را بیاورند. دختری آز آذربایجان که با ما در یک پرواز بود، چمدانش نرسیده است.
از فرودگاه که بیرون می آییم. شهر غرق در نور عشق اباد خود را در برابرمان گشوده است. ساختمان ها همه اگر که در طراحی متفاوتند اما بدون استثنا نمایشان سفید است. بعدتر می شنوم که هیچ ساختمانی بدون امضا رییس جمهور اجازه ساخت ندارد.هیچ ساختمان قدیمی در شهر وجود ندارد.
راهنمایمان توضیح می دهد که ترکمنستان فعلی بیست سال است که استقلال پیدا کرده. عمده درامد کشور منابع زیر زمینی و گاز است. کشوری با شش میلیون نفر جمعیت- برابر با جمعیت فعلی کابل- که حدود هشتصدهزار نفرشان در پایتخت ساکن هستند.
در یکی از چهار راه ها پلیس متوقفمان می کند و بعدتر می فهمم که هر روز پنج صبح رییس جمهور به دفتر کارش می رود.
به هتل می رسیم. هتل پرزیدنت یکی از بزرگترین هتل های عشق اباد است. لابی خالی و بدون تزیینات است. حتی جای راحتی برای نشستن در لابی وجود ندارد.
اتاق من طبقه دوازدهم است. به محض رسیدن به اتاق تقریبا بیهوش می شوم.

۲۰.۴.۹۱

دختر وزیر و زن پروانی!

کتاب دختر وزیر را می خوانم. در هواپیمایی که به استانبول پرواز می کند. در سالن ترانزیت بین آدم هایی که از هر گوشه دنیا به گوشه ای دیگر روان هستند. کسی از گل بیگم چیزی نمی داند و نمی خواهد بداند، اما گل بیگم با من همسفر است تا داستان تلخش را برایم بگوید. در طیاره، فرودگاه و هتل... گاهی نفسم بند می آید. اگر نمی دانستم که گل بیگم واقعی بوده است و همه آن که بر او رفته جزیی از تاریخ این سرزمین است، باور نمی کردم.
بعدتر برای کسی از کتاب دختر وزیر می گویم: نمی توانی تصور کنی که از صد سال پیش تا کنون یک قدم جلو نرفته ایم، به قول فروغ: ما فرو رفته ایم!
اینکه دختری با هوش و زکاوت گل بیگم هیچ شانسی برای دوام آوردن در این ملک ندارد. مثل زنان هرات که خود را می سوزانند، مثل زنان کابل که فریادشان به هیچ جایی نمی رسد، مثل زنان قندهار که کسی از دلشان خبر ندارد. مثل آن زن پروانی که حتی فرصتی برای فریاد کشیدن هم نداشت.
صد سال است که در جا زده ایم و شگفت اینکه می بینم بعضی ادم ها را که هنوز به افغانستانی بودنشان افتخار می کنند!!!
خانم خبرنگار فرانسوی می خواهد با من راجع به آن ویدیو صحبت کند. دلم می خواهد بگویم: ما زنده زنده ، مرده ایم و دنیا را می بینم که دیگر از ما خسته شده است. دنیا می خواهد همه مان را یکجا دفن کند. اما امان از بوی تعفنمان که تمام دنیا را برداشته!

۱۹.۴.۹۱

عشق آباد 1

بسیار سفر باید کرد
تا پخته شود خامی

قبل نوشت سفرنامه: واضح است که تمام این سفرنامه از دیدگاه من است و دیده ها و شنیده هایم در این سفر کوتاه. نه قصد قضاوت دارم و نه نقد. اطلاعات داده شده به من و گفته های من لزومن حقیقت نیست و ممکن است دیگری با دیدن همان واقعیت ها برداشت دیگری داشته باشد.
قصدم از نوشتن این سفرنامه، نوشتن ! است. این که منبعی برای من در اینترنت وجود نداشت که با چه کشوری مواجه خواهم شد و انتظاراتم چه می بایست باشد از یک کشور بیست ساله ای که قبلا زیر مجموعه اتحاد جماهیر شوروی بوده است.

قبل از سفر
دعوت نامه را که گرفتم، فکر کردم ویزا چطور خواهد شد. یک هفته بعد میزبانم یک ویزای الکترونیکی برایم فرستاد و قرار شد که به محض رسیدن به فرودگاه عشق آباد- محلی ها اشک(به فتح الف) تلفظ می کنند- ویزا را همانجا بدهند. بعدتر فهمیدم که گرفتن ویزا از سفارت ترکمنستان خیلی سخت و جنجالی ست و برای اینکه ما با مشکل مواجه نشویم ویزا را به این شکل برایمان فراهم می کردند.  بلیط ها را برایم فرستادند. ترکمنستان با افغانستان مرز مشترک زمینیی دارد و اگر پرواز مستقیمی از کابل به عشق آباد پرواز کند، 2 تا 3 ساعت پرواز خواهد بود. پرواز مستقیمی وجود نداشت.
 گفتم کپی بلیط ها را بگذارم این جا با هم بخندیم و به هم بخندیم و به حال هم بخندیم.

( KBL - IST )


Flight TURKISH AIRLINES - TK 707
Departure
KABUL AF,INTERNATIONAL
(KBL)
Arrive
ISTANBUL TR,ATATURK
(IST - TERMINAL INTL)

1200

1635







Duration
6:05




 ( IST - ASB )


Flight TURKISH AIRLINES - TK 322
Departure
ISTANBUL TR,ATATURK
(IST - TERMINAL INTL)
Arrive
ASHGABAD TM,ASHGABAD
(ASB)

2110

0245



Duration
3:35




( ASB - IST )

Flight TURKISH AIRLINES - TK 325
Departure
ASHGABAD TM,ASHGABAD
(ASB)
Arrive
ISTANBUL TR,ATATURK
(IST - TERMINAL INTL)

0740

0945



Duration
4:05




 ( IST - DXB )


Flight TURKISH AIRLINES - TK 760
Departure
ISTANBUL TR,ATATURK
(IST - TERMINAL INTL)
Arrive
DUBAI AE,DUBAI INTL
(DXB - TERMINAL 1)

2000

0135



Duration
4:35




( DXB - KBL )


Flight SAFI AIRWAYS - 4Q 202
Departure
DUBAI AE,DUBAI INTL
(DXB - TERMINAL 1)
Arrive
KABUL AF,INTERNATIONAL
(KBL - TERMINAL INTL)

0330

0650


Duration
2:50





 به عبارت بسیار ساده من برای رفتن به کشور دوست و همسایه دیوار به دیوار " ترکمنستان" باید پرواز کنم به استانبول و بعد هم عشق آباد که ناقابل ده ساعت پرواز است بدون احتساب چک امنیتی و باقی قضایا!

در راه برگشت هم باید بروم استانبول و بعد هم دبی و بعد کابل. ناقابل دوازده ساعت پرواز!

بخندم یا گریه کنم؟

پ ن: راه های دیگری هم برای پرواز هست. مثل مسیر ایران! اما خودتان از تحریم ها و امنیت پروازهای ایران خبر دارید حتما!میزبان من هم که به غیر از ایرلاین های درجه یک قبول ندارد. کلی معذرت خواهی که ببخشید پرواز دبی- کابل صافی هست. گزینه بهتری نداریم!

۱۱.۴.۹۱

نقطه سر خط

مقدمه:
در زندگانی کارهای زیادی برای غم نان کرده ام که جای شمردن ندارد، بیشترشان را هم دوست نداشتم. اما هیچ وقت، تاکید می کنم هیچ وقت! دست از کارهایی که دوست داشته ام بر نداشتم.
دوست داشتنی هایم نوشتن، ساختن و تغییر دادن و... بوده است.
مدت کمی ست که تصمیم گرفته ام دیگر وحشت غم نان را کنار بگذارم و کاری را انجام بدهم که دوست دارم- شوهرو برادرم معتقدند که من همیشه! هر کاری که دلم بخواهد را انجام داده ام- بگذریم.
دوستی از من خواست که عکس های سفر اخیرم را برایش بفرستم. حوصله اش نبود و عکس ها هم چیزهایی نبود که بخواهم با دیگران شریکش کنم. این شد که چند روزی عذاب وجدان گرفتم.

متن: 
سه چهار سال پیش پس انداز یکساله ام را دادم بالای یک دوربین و یک لنز و کار و زندگیم را برای دو ماه تعطیل کردم و رفتم یک دوره عکاسی در یک بلاد دیگر. دو ماه شد دو سال و من تیاتر هم خواندم.
واضح و مبرهن است که فعلا نه عکاسم نه ممثل!!!

موخره: 
فتو بلاگ جدیدی ساخته ام که عکس هایی در آن بروز خواهم کرد! به عبارتی ،دنیایی که من دیده ام!
ادای دینی به علیرضا خان عکاس باشی، استاد اسبقم و دیدنی هایی که من در افغانستان می بینم.