۹.۵.۹۹

آن لحظه

بعد هزار سال مسیج داد که ببینیم. کلماتی که استفاده کرده بود چیزی بود که وقتی توی رابطه بودیم عطش شنیدنش را داشتم، می گویم عطش، نه تشنه! 
آما آن مسیج در شرایط جدید، تهوع آور بود. همان لحظه به خودم گفتم: تمام شد! بالاخره پرونده اش بسته شد. 
بعدتر فکر کردم که میتوانم آن لحظه را پیدا کنم که آدمم برایم تمام شده. همه آدم هایی که تمام شدند. 
بعضی در ظاهر تمام شده بودند و در ذهن من ادامه داشتند و بعضی تمام شده بودند اما بنا به دلایلی در زندگیم بودند. 
نمی دانم این خاصیت من است یا برای شما هم آن لحظه تمام شدن در ذهن تان اتفاق می افتد!


پ ن: #خاطره

۷.۵.۹۹

فمینیست مغلوب

رفته بودم روی منبر فمینیستی، از آنهایی که معمولا مردهای مخاطب را خلع سلاح می کند و یک لذت لحظه ای می دهد از حس انتقام! 
چرا؟ چون گفته بود ما مساوی هستیم! 
نوبت من بود که بروم سر منبر که هیچ وقت زن ها در هیچ جای تاریخ مساوی!!! نبوده اند و ضعیف ترین مردها هم حتی در موضع قدرت!!! هستند. 
داشتم به سخنرانی ام را با ذکر مثال ادامه می دادم  و در یک قدمی نتیجه گیری و پیروزی که گفت: صبر کن!
من اهمیتی نمی دهم که درباره کدام مردها حرف می زنی، من اینجا نشسته ام و می گویم تو با من مساوی هستی، من میخواهم که تو با من مساوی باشی! چرا من باید تاوان همه مردهای گذشته را بدهم!؟

قشنگ تر از آن نمی شد خلع سلاح شوم!


پ ن: بابا پرسید از فلانی خبر داری؟ خوب است؟ 
دلم گرفت، مدت زیادی (آنقدر زیاد که خجالت می کشم بنویسم) بود که باهاش حرف نزده بودم، حتما همینطوری از بقیه سراغ من را گرفته بود، می دانم که گرفته بود. بدم آمد از خودم. بد بودم. کاش بیشتر باهاش حرف بزنم. هنوز تنها قهرمان من ست این مرد! 
کاش عمرمان کفاف بدهد ببرمش این شهر را نشانش بدهم، یک جایی کنار آن دریاچه کوچک زیر یک درخت و روی یکی از نیمکت ها بنشینیم و قصه کنیم، جبران همه با هم بودن هایی که از دستمان رفت. کاش بشود ...

۵.۵.۹۹

زنی با موهای گوجه ای در بالکن طبقه بیست و پنجم

آمده ام توی بالکن نشسته ام و فایل م را باز کرده ام تا شاید کارم پیش برود. 
اما بارانی که ساعت ۶ پیش بینی کرده بودند الان که هشت و نیم است دارد سر و کله اش پیدا می شود. امید واهی ست که شاید آنقدر شدید نباشد و بتوانم قسمت سقف دار بالکن به زندگیم ادامه بدهم اما انگار سخت در اشتباهم ... 
دلم معاشرت می خواهد ... دلم معاشرت میخواهد ... دلم معاشرت می خواهد ....


چند روز بعد: 
کل آخر هفته به معاشرت با کیفیت گذشت. ف را دیدم و در گرمای آفتاب قدم زدیم و حرف زدیم و حالمان خوب شد!
بعد تقریبا یک سال تاخیر (شیم آن می) اوه را دیدم و معاشرت اول و معاشرت دوم و فکر میکنم دوستان خوبی بشویم. واقعیت اینجا بود که ۹۹ درصد فکر میکردم ربطی به هم نداریم و وقتی دیدیم، متوجه شدم که کاملا اشتباه قضاوت کرده بودم و البته هنوز برای نتیجه گیری زود است. با رسم شکل برایم توضیح داد که اگر با کسی دوست می شویم و به هر دلیلی ادامه نمی دهیم، انسانی ست که دلیلش را به طرف بگوییم و مثل بز سرمان را نندازیم پایین و برویم (من).


فایل م از چند روز پیش تکان نخورده و پیش نرفته، ترسم این است که این اطلاعات جدید روند کار را به طرف دیگری ببرد (که خب فقط طول پروژه را طولانی می کند) یا کلا متوقف اش کند( که بعید است اما اگر بشود کار چندین ماهه را باید بریزم دور) 

۳.۵.۹۹

مرخصی اجباری

مرخصی هایم انبار شد، تا همین چند ماه پیش حتی نمی توانستم فکر مرخصی رفتن داشته باشم. بس که کار بود و کار!
بعدتر که کرونا آمد و سفرها کنسل شد. 
می دانستم یک انرژی منفی دارد روی هم انبار می شود، اما می ترسیدم از مرخصی رفتن. جایی نمی شد رفت (دلم دریا میخواست) و دور نمای داشتن روزها بدون برنامه چندان جالب نبود تا سفیر در جلسه عمومی خواست کسانی که مرخصی نرفته اند حتما بروند و هوایی تازه کنند به خاطر سلامت روانی! 
راست می گفت، می دانستم که حتی اگر استفاده نکنم، بخشی از آن خواهد سوخت و قابل انتقال به سال بعد نخواهد بود. 
به تی ایمیل کردم و گفتم یک هفته می روم مرخصی! گفت اوکی!

خوابیدم، تا دیر وقت بیدار ماندم، راه رفتم، خرید کردم، به گلدان ها رسیدم، فیلم دیدم و خواندم و نوشتم و موسیقی گوش کردم. 
امروز آخرین روز است و به نظرم کوتاه بود و یگانه بود و هیچ کم نداشت!


پ ن: در ادامه فقدان دوست: معاشرت با آدم هایی که اهل تیاترند، اهل موسیقی کلاسیک، اهل نمایشگاه و موزه، اهل بودن در سکوت!

۲.۵.۹۹

مواجهه با خود

مهاجرت آدم را عوض نمی کند، مهاجرت آدم را با خودش مواجه می کند. 
مهاجرت  آدم را تنها می کند و این تنهایی هزار ساعت (وقت نسبی) به تو می دهد که گذشته را هزار بار مرور کنی. دیگران را و بیشتر از همه خودت را!
برای من طور دیگری شد، یا من فکر می کنم برای من طور دیگری شد. 
شاید هم بحث مهاجرت نیست و بحث سن و سال است، به هر حال، آدم ها را یک یا دو جلسه می بینم و می گذارم در دایره دوستانم یا حذف شان می کنم، بدون بخشایش، بدون پشیمانی! اینطور نیست که فکر کنم آنها بدند و من خوبم. آنها کم اند و من زیادم. بحث این است که وقتی آدمی با تو فرق دارد، ارزش ها، ایده ال ها و آرزوهایش فرق می کند چرا باید خودت و او را صرف به خاطر مراوده داشتن، تحمل کنی؟ بگذر و به آدمی بعدی نگاه کن، شاید او لنگه بهتری برای تو باشد. نکته اش این ست که در دایره معاشرت م فولدری به نام (شاید) وجود ندارد. انتخاب هایم سیاه وسفیدند، دنیایم هم...

پ ن: از شما چه پنهان دلم دوست صبح زود میخواهد، از این ها که ۵ صبح قرار کوه و پیاده روی می گذارند، از این ها که کافه های محلی بلدند، از این ها که می شود شنبه صبح باهاشان قرار صبحانه گذاشت و فول فانکشن حرف زد....نیست لابد!

۱.۵.۹۹

... گریه قشنگه

ماه هاست هر چیزی به گریه ام می اندازد، صحبت کردن با کسی، خواندن متنی، گوش کردن آهنگی و دیدن فیلمی. هر چیزی که ذره ای احساساتم را به کار بگیرد. اصلا هم فکر نمیکنم که مشکلی هست. میگذارم اشک سرازیر شود و وقتی تمام شد صورتم را با آب سرد می شویم. حس خیلی خوبی ست. یک طور رهایی خیلی کوچولو! 
بهترین قسمت ش هم این است که این طور وقت ها کسی دور و برم نیست وحشت زده بپرسد: چی شده؟
و تو مجبور باشی یک دلیل بی خودی که قانع کننده باشد برایش بتراشی. 
برای من که سال های قبل که عصبانی یا ناراحت می شدم و فکر میکردم الان باید گریه کنم و گریه ام نمی گرفت و این ناراحتی و خشم در من انبار شد و تبدیل به چیزهای دیگری شد. این گریه کردن نشانه سالمی ست، اینکه یک جایی این احساسات خرد و کلان تخلیه می شوند و انبار نمی شوند و قرار نیست از جایی بیرون بزنند. 

زمان دانشجویی درست وقت سخت ترین امتحان ها من را می توانستی توی آشپزخانه پیدا کنی که مثلا خورش قیمه بار می گذارم با پلو و سیب زمینی سرخ کرده (ملت فکر می کردند از سختی امتحان قاطی کرده ام) در واقع اینطورست که من به صورت متوسط ماکزیمم دو ساعت تمرکز دارم و بعدش باید یک کاری متفاوت انجام بدهم تا دوباره انرژی بدست بیاورم. درس خواندن هم همان. دو ساعت می خواندم و می رفتم آشپزی می کردم و برمیگشتم و دوباره می خواندم. حالا این روزها که وقت و زمان ش را دارم اصلا! میلی به آشپزی ندارم. آخرین غذایی که پختم پلو را ریختم توی پلو پز و پیاز سرخ کردم، تکه های سینه مرغ را تفت دادم، ادویه و رب زدم و به مدت سه روز خوردم. حتی حال سالاد درست کردن ندارم. گوجه و خیار را به صورت میوه از یخچال برمیدارم و گاز می زنم. خودم اسمش را گذاشته ام: ساده خواری!!! 

۳۱.۴.۹۹

در شهر زامبی ها

رفتم شاپینگ مال که این کیف پولی که انلاین خریده بودم را پس بدهم. هفته قبل ترش هم رفته بودم اما یک جای دیگر، آن یکی سر باز بود و دکان ها در خیابان. این یکی همه دکان ها در یک مجتمع بزرگ. 
دیدن آدم ها با ماسک در سوپرمارکت و فروشگاه های خریدهای ضروری چیز دیگری ست تا دیدن آدم ها با ماسک در مراکزی مثل این که طبعا خیلی هم ضروری نیستند. تعجب کردم، انگار که وارد شهری متفاوت شده ام. مثل فیلم های ژانر وحشت و بیماری های فراگیر. تفاوت ش این بود که این واقعی بود. دراماتیک ترین شان صف جلوی لویی ویتان در صبح دوشنبه بود!

۲۶.۴.۹۹

به سان کودکی در شب عید

ناشر جدیدم طرح جلد را برایم فرستاده و باید عرض کنم. در اولین نگاه عاشق طرح شدم.

کتاب جدید نیست، همان کتاب اول است با چاپ جدید!

پ ن: کتاب دوم هنوز توی تنور است. :)

۲۵.۴.۹۹

زنی در آینه

فکر میکنم مهاجرت قفل هایی را در من باز کرده است و درهایی را هم بسته است.
 کاری به خوبی و بدی ش ندارم. 
زن درون آینه را کمتر می شناسم، آن اطمینانی که داشتم به اینکه به کدام سمت روانم را دیگر ندارم. آن اعتمادی که به زن داخل آینه داشته ام هم کمرنگ شده است... در ابتدای جهانی دیگر ایستاده ام ... 

مرزهای فلسفی بایدها و نبایدهایم مشخص تر از همیشه است، نه گفتن هایم محکم تر و آری گفتن هایم محتاط تر از همیشه. اما تصمیم گرفتن برای روزمرگی ها سخت تر است. جایی که ده سال دیگر خودم را می بینم در غبار و محو است. برای اولین بار امکان  شدن ها در برابرم است و من بی تصمیمم! ماه هاست بی تصمیمم!

۲۳.۴.۹۹

کارمند

با سین ۲ حرف می زدیم درباره کار، محیط کاری و تیم هایی که باهاشون کار میکنیم. 
من گفتم: خودمو می بینم که می تونم اینجا پیر و بازنشسته بشم. اونقدر که همه چیز پایدار و قابل پیش بینی ه (از لحاظ بودجه و آینده سازمان )
سین ۲ گفت: اوه، چقدر خوب! پس بچسب به همین جا و ادامه بده!

برای خودم عجبیه، خواستم بنویسم برای خودم ترسناکه، اما نیست. برای آدمی که بودم،  ترسناک بود. کارمند یک جایی ماندن و چرخ دنده سیستمی شدن که اعتقاد کمی به کارایی ش برای بهتر شدن دنیا داری (کارایی داره، اراده؟ شاید نه)، برای خودم عجیبه که این احتمال منو نمی ترسونه! یک طوری که خودم رو هیچ وقت آدم روی خط صاف حرکت کردن نمی دیدم. شاید یک جایی همیشه بوده و من نمی خواستم باور کنم هست. 



پ ن: به سین ۲ گفتم، استیبل! اینجا که داشتم می نوشتم گفتم فارسیش چی میشه؟ رسما زدم توی گوگل ترنسلیت و بهم کلمه پایدار رو پیشنهاد داد! خلاصه مهاجرت یه طوری مغزت رو جراحی میکنه که خودت هم نمیفهمی!

پ ن ۲: کسانی که مدت زیادی با موسسات غیر انتفاعی؟ کار میکنند، تفکرشون (انگیزه و هدف سازمان ) با کسانی که در شرکت های تجاری کار میکنند فرق داره. کسی که در یک شرکت تجاری کار میکنه، سود ماهیانه و سالیانه بهش انگیزه میده. کسی که در غیر انتفاعی کار میکنه، فکر میکنه اون فعالیت ش داره یک تغییری در دنیا ایجاد می کنه! ( بحث مدیریتی پیچیده ای داره که یک روز بشینم با رسم شکل توضیح بدم؟)

۱۹.۴.۹۹

عصرهای قرنطینه

علاقه ام را به آشپزی از دست داده ام (اشپزی برای من معادل مدیتیشن بوده)، آخرین غذایی که درست کردم هفته پیش بود. پلو خورش مرغ و دو سه روزی همان را خوردم (بین نوشتن و منتشر کردن این یادداشت یک پاتیل شوربا - آبگوشت- بار گذاشتم، همه چیز را ریختم توی دیگ و گذاشتم بپزد و خیلی هم خوب شد). امروز طرف های ظهر نیمرو خوردم. همینطور پیش برود می رسم به رژیم هوا و چای! جالب اینجاست که سطح انرژی ام از روزهایی که سه وعده کامل می خوردم هم بالاتر است و بهتر هم می خوابم. 

صبح دیر بیدار شدم، کامپیوتر آفیس را روشن کردم، ایمیل جدیدی نداشتم. حوصله کار کردن نبود و کار ضروری هم نداشتم. اینطور وقت ها هر نیم ساعت ایمیل چک می کنم و جواب می دهم. تصورش سخت است که تا همین یکی دو ماه پیش فرصت نفس کشیدن نداشتم. 

پ زنگ زد که بیا اینجا کار کن. توی دلم گفتم دوباره میایم الکل می بندی به ناف من و یکنفس حرف می زنی (جالب اینجاست که تقریبا به زور الکل می ریزد به حلق ت و خودش اول تر از همه مست میشود، فکر میکند بقیه هم مست ند و کلید می کند که رانندگی نکنید) . جوابش را ندادم. دکتر متخصص است که توی مهمانی  س آشنا شدیم و به نظرم تخصص ش خنده دار رسید (بیچاره هی توضیح می داد که چقدر کارش جدی ست) اما بعد که چک کردم دیدم تخصص ش واقعی ست!!! فکر کردم دوستان خوبی می شویم و اشتباه می کردم. مکالمه دوم مان بود که رسید به تجارت سکس در امریکا و وبسایت های دارک وب، واقعا موضوع خوبی برای یک عصر تابستان قرنطینه ای نیست. این شد که فهمیدم آدم هم نیستیم، قبل ترها بیشتر تلاش می کردم برای نگه داشتن آدم ها اما حالا انطور نیست. اما او نظر دیگری دارد، این ست که مجبورم ایگنورش کنم. دوست پیدا کردن قدیم ها راحت تر بود یا ما ساده تر می گرفتیم؟ من در این دو سه سالی که اینجا هستم عملا دوست جدیدی نساخته ام. یک عالمه آدم می شناسم که گاهگاهی میبینیم و خوش هم می گذرد اما خیلی خودم را سانسور میکنم (مگر با دوستی های قدیمی سانسور نمی کنیم؟)


پ ن: فکر کنم قابلیت این را دارم که این موضوع دوست پیدا کردن را خیلی کش بدهم!


۱۶.۴.۹۹

دوستی و دوری!

دوستی عمیق من و خواهر و برادرهایم را بزرگ شدن و مهاجرت گرفت. دوباره مهاجرت و رفتن، تکه دیگری را کند و برد. 
سرت را بلند می کنی و می بینی یک گوشه از دینا (تو بگو بهترین جای دنیا) روی قله ات ایستاده ای و کسی نیست باهاش حرف بزنی! یا آن کسی نیست که بشود خیلی حرف ها را گفت.
دوستی برای من مکالمه تلفنی، لایک کردن و کامنت دادن در سوشیال مدیا و حتی فیس تایم کردن نیست، یک زمانی و حتی حالا تا ماه ها با عزیزترین هایم حرف نمی زنم چون فکر نمی کنم تلفن و سوشیال مدیا جای ارتباط نفس به نفس آدم ها را برای من پر کند. من دلم میخواهد روزمره آدم هام را بفهمم. بنشینم باهاش چای بنوشم و حرف بزنم.
اما چاره چیست؟ ما که این دوری را انتخاب کرده ایم، باید به مصایب ش هم تن بدهیم. 

یه بحث دیگر پارتنر دوستان من هستند، آدمی که باهاش دوست هستی اما با پاتنرش آبت توی یک جوی نمی رود یا صرفا از مصاحبت هم لذت نمی برید یا فرق می کنید باهم. بعضی وقت ها فکر میکنم کاش دوستانم آن قسمت را خودشان مدیریت کنند. لزومی ندارد که من چون با تو دوست هستم با پارتنرت هم دوستی کنم. اگر پاتنرت با دوستی کردن تو با من مشکل دارد، مشکل من نیست. به فارسی سخت گفتم؟ 

یک جایی هم رفیق جدید ساختن سخت میشود، ساختن هیستوری با آدمی که نمی شناسی اش و در نود درصد مواقع می پرسی واقعا ارزشش را دارد؟ یکسال دیگر این آدم ممکن است در یک شهر دیگر و در یک کشور دیگر باشد، اصلا آنطرف همین شهر باشد و وقت دیدن تو را نداشته باشد. آن همه نیرویی که برای ساختن این رفاقت گذاشته ای چه؟
 با وجود این ها، رفاقت همیشه ارزش ش را داشته. کلیک خوردن در لحظه آشنایی با آدم ها و حرف زدن از در و دیوار همیشه خوب بوده و هست حتی اگر دیری نپاید. 

۱۳.۴.۹۹

تاریخ شخصی

آن وقت ها که اینترنت نبود و مجازی نبود. هر سال یک کتابچه داشتم که تویش می نوشتم. کسی از من نخواسته بود و کسی هم یادم نداده بود و جایی هم نخوانده بودم. 
فکر می کنم صنف ۶ یا ۷ مکتب (دوم سوم راهنمایی) و یا حتی زودتر از آن شروع شده. بدون استثنا هر سال یک یا چند کتابچه داشتم که می نوشتم. آنوقت ها فکر می کردم این ها خیال پردازی ها یک ذهن دخترانه است. خیال پردازی هایی که واقعی نیست. 
بعدها که رفتم افغانستان و چند سال بعد برگشتم و مامان گفت ببین اینها را می خواهی یا بریزیم دور. باز هم همه شان به نظرم خیال پردازی ها کودکی بود. دور ریختمشان. 
بعدترها وبلاگ آمد و من دیدم نوشتن اینجا راحت تر است. نوشتم. 
چند سالی جسته و گریخته می آمدم اینجا و چیزی می نوشتم و می رفتم. 
اخیرا از خودم می پرسیدم چرا زندگی من اینطوری شد؟‌ کجا چه انتخابی کردم؟ بس که زندگیم هیچ شبیه تصوراتم نیست. (جایی که زندگی میکنم، لباسی که می پوشم، کاری که انجام میدم، آدم هایی که باهاشون رفت و آمد می کنم سوای از خوب یا بد بودن ربطی به آدمی که می شناختم نداشت، شاید همه این ها بخشی از پروسه مهاجر بودن است)
تا اینکه اتفاقی بیشتر از ۳۰۰ یادداشت منتشر نشده در این وبلاگ را پیدا کردم. پنجره ای به مسیری که آمدم و راهی که انتخاب کردم. 
خیلی چیزها را فراموش کرده بودم. خیلی حرف ها و اتفاق ها را که به صورت عادی حافظه آدم بایگانی شان می کند. خاطره های خوب، خاطره های بد. (نمی دانم معیار بایگانی چیست)
این ها را نوشتم که بگویم: تاریخ نگاری شخصی چقدر خوب و مهم است. چه برای دیگران و چه برای خودت. اینکه ده سال بعد از خودت بپرسی: من چطور اینجا رسیدم؟ 
چیزی باشد که به آن رجوع کنی (شاید منبع کاملی نباشد اما از هیچ چیز و حافظه ای که فریبمان می دهد بهتر است) و مسیری که آمده ای را دوباره ببینی. 
حال فکر کن یک آدم عادی (بگو یک زن خانه دار) صد سال پیش در روستایی در افغانستان، روزمرگی هایش را می نوشت.از نانی که می پخت، از گاوی که می دوشید، از لباسی که می دوخت ... چقدر الان ارزشمند بود. 

یک فایل باز کنید و هر روز یا هر چند روز، چند جمله ای درباره روزگارتان بنویسید. روزمره ها، آرزوها، حسرت ها، خوشی ها... الان به نظر بی استفاده می آیند اما پنج سال بعد، ده سال بعد، راهی که آمده ای را نشان ت خواهند داد. 

۱۲.۴.۹۹

طماع نباش!

گاهی که غم عالم به جانم می ریزد آرزوهای خوب میخواهم برای خودم اما بعد به خودم یادآوری میکنم: طماع نباش!
 الان هم ببشتر از خیلی از آدم ها خاطره خوب ذخیره کرده ای!

۱۱.۴.۹۹

لذت های زندگی ات را بساز







هوا گرم است و من یک ربع زودتر رسیده ام. پیام می دهم : من زودتر رسیده ام!
چند دقیقه بعد جواب می دهد که جلسه تلفنی داشته است و دیر می رسد. 
کلافه می شوم. قرار شام داریم و من ناهار هم نخورده ام و تا عصر آفیس بودم و مستقیم آمده ام محل قرار.

با خودم فکر میکنم: بمانم یا بروم؟  میتوانم جایی، کافه ای بنشینم تا بیاید، اما اگر زود بیاید مجبورم وسط قهوه بلند شوم...
چشمم به منظره روبرو می افتد، آبی آرام عصر تابستان، آدم ها با لباس های تابستانی برای قدم زدن عصرگاهی بیرون آمده اند. بی نقاب و با نقاب (به خاطر کرونا) 
فکر می کنم اگر اینجا منتظر نباشم دلم می خواهد کجا باشم؟
 همین جا!
موبایل م را در می آورم و از منظره روبرو عکس می گیرم. آدم ها را تماشا می کنم و بعدتر شروع به خواندن باقی تحقیق م از روی موبایل می کنم و آنقدر غرق می شوم که نمی فهمم نیم ساعت گذشته و مدیر اسبق م نفس نفس زنان آمده و می گوید: ببخشید دیر کردم!