رفته بودم روی منبر فمینیستی، از آنهایی که معمولا مردهای مخاطب را خلع سلاح می کند و یک لذت لحظه ای می دهد از حس انتقام!
چرا؟ چون گفته بود ما مساوی هستیم!
نوبت من بود که بروم سر منبر که هیچ وقت زن ها در هیچ جای تاریخ مساوی!!! نبوده اند و ضعیف ترین مردها هم حتی در موضع قدرت!!! هستند.
داشتم به سخنرانی ام را با ذکر مثال ادامه می دادم و در یک قدمی نتیجه گیری و پیروزی که گفت: صبر کن!
من اهمیتی نمی دهم که درباره کدام مردها حرف می زنی، من اینجا نشسته ام و می گویم تو با من مساوی هستی، من میخواهم که تو با من مساوی باشی! چرا من باید تاوان همه مردهای گذشته را بدهم!؟
قشنگ تر از آن نمی شد خلع سلاح شوم!
پ ن: بابا پرسید از فلانی خبر داری؟ خوب است؟
دلم گرفت، مدت زیادی (آنقدر زیاد که خجالت می کشم بنویسم) بود که باهاش حرف نزده بودم، حتما همینطوری از بقیه سراغ من را گرفته بود، می دانم که گرفته بود. بدم آمد از خودم. بد بودم. کاش بیشتر باهاش حرف بزنم. هنوز تنها قهرمان من ست این مرد!
کاش عمرمان کفاف بدهد ببرمش این شهر را نشانش بدهم، یک جایی کنار آن دریاچه کوچک زیر یک درخت و روی یکی از نیمکت ها بنشینیم و قصه کنیم، جبران همه با هم بودن هایی که از دستمان رفت. کاش بشود ...