۹.۳.۹۱

سفر

به جدول پروازها نگاه کردم. خبری از پرواز من نبود. پنج ساعت به پروازم مانده بود و من در یکی از آرام ترین کشورهای دنیا و در یکی از بهترین پایتخت های اروپا بودم و پنج ساعت وقت داشتم. داشتم از استکهلم به بارسلونا پرواز می کردم و قرار بود یکی از زیباترین و قدیمی ترین شهرهای اروپا را ببینم.
نه دلهره ای و نه هیجانی... مثل دختربچه ای که گم شده باشد اما راه خانه اش را مطمین است که می تواند پیدا کند.
یک لحظه فکر کردم می توانم بروم و پرواز بعدی به کابل را بگیرم. سفر کاری ام تمام شده بود ومن می خواستم بروم اسپانیا وایتالیا را هم ببینم. دو میزبان نازنین هم داشتم، اما ...
روی مبل گرد زیبایی نشسته بودم و به وصله ناجور خودم با آن فضا نگاه می کردم - خودم فکر می کردم که وصله ناجوری هستم. به آدم هایی که می توانستم یک موجود بی اهمیت و یا قابل مطالعه باشم برایشان. موجودی که از امنیت و آرامش گریزان است.
پسرک جوانی آمد و کنارم نشست. قیافه خسته و داغانی داشت. یک ساک سفری کهنه داشت. چند دقیقه بعد دو تا پلیس آمدند سراغش و پرسیدند که مقصدت کجاست؟
یکی از پلیس ها که حرف می زد دستش به باتوم کمرش بود و هر حرکت پسرک را می پایید. پسرک نقشه درب و داغانی را از جیبش بیرون آورد و سعی می کرد جایی را روی نقشه نشان بدهد. نترسیده بود وکاری هم نمی کرد.
پلیس خم شد و صورتش را پایین تر از صورت پسر نگه داشت و از او خواست با او برود. من کمی تیاتر خوانده ام و می دانم این حرکت پلیس- نگه داشتن صورت و هیکلش پایین تر از صورت و هیکل پسرک- یعنی : من هیچ تهدیدی متوجه ات نمی کنم. من این جا هستم تا به تو کمک کنم. اگر از تو می پرسم که مقصدت کجاست و مدارکت را می خواهم برای این است که به تو کمک کنم!
کسی جمع نشد. کسی نگاه نکرد.. من درست روی صندلی کناری نشسته بودم و پاسپورت و بلیتم را در دسترس نگه داشته بودم تا ثابت کنم که مهاجر غیر قانونی نیستم -چقدر ما جهان سومی ها وصله ناجوری می شویم در آن مواقع -... کسی نپرسید... برای کسی مهم نبود!

***
بارسلونا که رسیدم، برنامه ونیز را کنسل کردم و بلیط برگشتم را جلو انداختم.
یک هفته بعد کابل بودم...شهرماجراها و مصیبت های فردی و جمعی!

۵.۳.۹۱

چرا دانشگاه امریکایی افغانستان را دوست می دارم؟

روزی که در درایو عمومی شبکه، نقشه توسعه دانشگاه رو دیدم. از ابعاد خیال بافی بنیان گذارها در کشوری مثل افغانستان حیرت کردم. از اینکه جزیی از آن بودم به خودم بالیدم. از اینکه یکی از بهترین ها بودم!
بعدتر کارکردن در آنجا فرسایشی شده بود. یک مشت آدمی که فقط بلد بودند انگلیسی حرف بزنند و به بقیه زور بگویند. خسته شدم. رفتم. مریم هم قبل از من رفته بود.
بعدتر شنیدم همه مشکل سازها اخراج شدند و یا مجبور به استعفا شدند. با وجود همه این ها بیشترین چیزی که در زندگی حرفه ای ام تا حالا یاد گرفته ام مدیون سیستم و آدم های آنجا هستم و بیشترین تنش ها و لذت ها را هم آنجا تجربه کردم.

هفته پیش دوباره رفتم.
از اول ورود تا لحظه خروج- بگو سه ساعت- فکم از لبخند زدن و سلام و علیک با آدم ها کج شده بود. جوان هایی که بزرگ شده بودند. دخترهایی که ازدواج کرده بودند و فسیل هایی که همان طور سابق مانده بودند.

دیروز کریس گفت: می دونم یک روزی اینجا بودی! بخش مالی! و با لبخند به بچه ها گفت: هر کسی مشکل حساب و کتاب دارد با ایشان حرف بزند. 
باعث افتخارم بود که جدیدترها هم می شناختندم. من هنوز در آن فضا حضور داشتم!
امروز دومین گروه دانشجویان فارغ می شوند -پارسال اولین گروه فارغ شدند- و من هم یک دعوت نامه دارم. می روم همکارهای قدیمی را ببینم و به دانشجوهای دوست فارغ، تبریک بگویم.
برای من دانشگاه امریکایی افغانستان یک نمونه موفق از همه کارهایی ست که قرار بود در افغانستان در این ده سال انجام شود و باعث افتخارم هست که جزیی از آن بوده ام!

۳.۳.۹۱

سفر

دوباره خود نوزده ساله سال اول دانشگاه شده بودم. بدون گذشته متفاوت، بدون تصویری از آینده. هیچ کس نبود. آدم های زندگیم رفته بودند و من بعد از سال ها واقعا تنها بودم.
در خیابان های چند صد ساله بارسلونا قدم می زدم. از خیابان های ناشناس می گذشتم و روی نیمکت های غریبه کلیسا می نشستم و با کنجکاوی به پنجره های مشبک و رنگارنگ کلیساها چشم می دوختم. 
آدم ها را تماشا می کردم و عجله ای برای هیچ کاری نداشتم.
گلابی ام را روی نیمکت سنگی کوچه ای قدیمی گاز می زدم و به خانم فروشنده ای نگاه می کردم که: گذشته داشت و آینده داشت و هزار فکر وخیال دیگر.
خود نوزده ساله ام را باز آوردم!

۲.۳.۹۱

شاید وقتی دیگر

دنیا برایم وقت ندارد
آدم ها هم...
بسیار دویده ام برای نرسیدن.

تن زخمی ام را با پاهای تاول زده
ترانزیت به ترانزیت کشیده ام

تا اینجا...

تکیه دادم به نرده روبروی خانه در طبقه سوم و چشم دوختم به کوه های سرسبز و خانه هایی خوشبخت با شیروانی قرمز... انطرف تر دریا به وسعت تمام خود را در برابرم گشوده بود.
اخرین پک سیگارم را که کشیدم چیزی در سرم دوران می کرد و من هوشیار هوشیار بودم.

-برمی گردم!