خیلی شلوغ بود، طوری که باید به آدمها تنه می زدی و رد می شدی. زنهای زیبا، مردهای خوش پوش و چراغ های کریسمس. خسته بودیم که به کتابفروشی رسیدیم. داخل شدیم. در مقایسه با فضای بیرون آرام تر به نظر میرسید. از پله برقی بالا رفتم. بین قفسه ها چرخی زدم و یک کتاب برداشتم. روی موکت بین قفسه ها ولو شدم و شروع به خواندن کردم. جهانم آرام گرفته بود که پشت بلند گو صدایم کردند...
۱۰.۱۰.۹۳
۸.۱۰.۹۳
سفر
۱۵ روز به سرعت برق و باد گذشت. نیویورک با خواهر، نیویورک تنهایی، سانفرانسیسکو و لس آنجلس با دوستان و حالا رسیده ام خانه ام -خانه ام!- پایم را روی میز دراز کرده ام، چای سیاه دم کرده ام- نه چای کیسه ای- از پنجره به بیرون نگاه میکنم. دلم برای همه چیز این خانه و شهر تنگ شده بود. این شهر با من مهربان بود و هست!
یک نفس عمیق کشیده ام در این سفر. میخواهم بدوم، دوباره بدوم برای زندگی!
۳.۱۰.۹۳
۲۹.۹.۹۳
سانفراسیسکو
خیابان به چشمم آشنا آمد، گفتم لابد دچار توهم شده ام. بعد دکان ها... بعد هم ساختمان هتل حیات و آن پارکینگش که می ایستادیم کنارش و با پسر ماراکویی و عرب تا بقیه بیایند، یادم هست روز آخر نیکول( یکی از میزبانها) به ما ملحق شد و دود سیگار داشت خفه اش می کرد. به دخترها گفتم که من قبلا توی این خیابان بودم و هتل را نشانشان دادم. (یک داستان از دل سفر درآمد که نمیدانم فایل اش را کجا گذاشته ام).
داشتم فکر میکردم که آن دختر سال ۲۰۱۰ که بودم کجاست؟ خوشحال ترم؟ موفق ترم؟ راضی ترم از زندگی؟
اصلا اگر کسی آنوقت بهم میگفت که چهار سال بعد با دوستانم سفر بین دو ترم می آیم و نیمه شب قدم زنان از این خیابان میگذرم چی می گفتم؟
همینطور که با خودم فکر میکردم، سر از یک پیتزا فروشی در آوردیم، فقط مرد جنوب آسیایی موهایش سپید شده بود، طبعا من را یادش نمی آمد... اما من چطور میتوانم یادم برود که یک پیتزای مدیوم سفارش بدهم و بعد ۲ برش از ۸ برش اش را بخورم و بقیه اش را بگذارم و بروم (سایز پیتزاهای اینجا خیلی بزرگ تر است و یک مدیوم اش ۴ گرسنه را سیر میکند)
باز یافتنی که در این روزهای من هست بیشتر شبیه قصه های پریان می ماند، یکی دارد خیلی چیزها نشانم می دهد از گذشته! این سر دنیا و گذشته های من؟ آدمهای مهم زندگی ام را اینجا بازیافته ام و یاد گرفته ام شان دوباره، سخت است باورش حتی برای خودم!
۲۸.۹.۹۳
گفتم: چی کار میکنی اگر من بروم؟
گفت: می جنگم برات!
حتی مکث نکرد، حتی فکر نکرد. حتی نپرسید تو چه می خواهی!
میشود یک آدم یک آدم دیگر را اینقدر بخواهد؟ حتی بعد دیدن شکستن هاش، دیدن روی ماه نشسته اش، دیدن بیماری و در هم ریختگی اش؟ دیدن تارهای سپید موهات؟
میشود یک نفر آنقدر آدم را بخواهد که بگذارد، بروی تا ته دنیا، تا ته دنیا باهات بیاید و ... ؟ بگوید فقط باش، چطوری اش مهم نیست!!!
اگر ندیده بودم، فکر میکردم نمی شود!
هفت سال شد؟ با همه محاسبات، عشقت باید ته میکشید و تمام میشد. کی تمام میشود شگفت زده کردن من توسط تو؟
۲۲.۹.۹۳
آینه ای در برابر آینه ام!
زیاد پیش آمده که در برهه هایی از زندگی نگاهمان به آسمان باشد که : چرا؟
خدایا یک معجزه، یک معجزه کوچولو...
اما نمی دانی که خودت، همین خود مدعی ات، آمادگی رویارویی با یک معجزه کوچولو را هم نداری.
تسلیم شده ام، خیلی وقت است دستهایم را به حالت تسلیم بالا آورده ام و گفته ام: من بریدم، از خودم... همین!
دوباره فیلم دیدم، این بار بیمار انگلیسی، اووووف !
دوباره فیلم دیدم، این بار بیمار انگلیسی، اووووف !
۲۱.۹.۹۳
یک وقتهایی در زندگانی هست که میدانی این تجربه ای که میانش هستی، یگانه است و تکرار ناشدنی. خودت، آدم یا آدمهای دور و برت، مکان فیزیکی، حال و هوا. همه اش یگانه است و ممکن است تکرار نشود. وقتی آن لحظه به آن آگاهی رسیدی تو تماما حضور میشوی. گذشته و آینده مفهومش را از دست میدهد و مرز رویا و واقعیت از بین می رود. آنوقت است ... هزار صفحه میتوانم در این باب بنویسم ...
خواستم درباره فیلم کرایمر علیه کرایمر بنویسم و صحنه دادگاه، نوشتم و دیدم خیلی بیخود شده شرحش، به قول دکتر: گفتنی نیست، نشان دادنی ست!
۱۹.۹.۹۳
از وی چند مسأله پرسید . جنید جواب نداد وگفت :» زود باشد که سر چوب پاره سرخی کنی » حسین نیز گفت :» آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم ، تو جامه ی اهل صورت پوشی » و عجب این است که در آن روز که ائمه فتوی دادند که حسین را بباید کشت ، جنید در جامه ی تصوف بود و فتوی نمی نوشت . خلیفه فرموده بود که:» خط جنید باید » ناچار جنید دستار و دراعه در پوشید ، به مدرسه رفت و جواب فتوی نوشت که :» بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است . اما باطن خدای داند «
تذکره الاولیا عطار- منصور حلاج
۱۸.۹.۹۳
روزی روزگاری ...
بیست و چند سالم بود، و همزمان که کار میکردم دنبال کار میگشتم. بین همه جاها گاز گروپ هم برای مدیریت مالی اش اعلام عمومی کرده بود. رزومه ام را فرستادم و برخلاف انتظارم برای مصاحبه قبول شدم. امتحان کتبی به انگلیسی و یک مصاحبه تخصصی و بعد هم مصاحبه نهایی.
یک روز مشاورشان زنگ زد که برای این پست جزو کاندیداهای اول هستم و می خواهد در مورد میزان حقوقی که درخواست کرده ام مذاکره کند. گفتم فکر نمیکنم با توجه به حجم کار و ساعات کاری، چیز زیادی خواسته باشم. برایش توضیح دادم که شرط و شروطهایی که شرکت برایم گذاشته و وظایفی که تعریف کرده خیلی فراتر از کارهایی یک مدیرمالی ساده است. در واقع باید سیستم مالی شرکت را از صفر تعریف میکردم. (عاشق چالشی بودم که وجود داشت)
گفت با مافوق اش حرف می زند و خبر میدهد.
چندباری تلفنی حرف زدیم و آخر سر خیلی خودمانی گفت: اینها فکر میکنند این حقوق برای یک زن! زیاد است.
قبل تر ها که بود عصبانیتم را نشان میدادم. اما یاد گرفته ام که بدترین کار همین است. گفتم : همین است و یک سنت پایین نمی آیم و خداحافظ!
یک ماهی رفتم ایران و وقتی برگشتم دوباره زنگ زد که: بالاترین نمره را در آزمون کتبی و مصاحبه تخصصی آورده ام و دو مشاور شرکت که یکی شان خودش بود، من را برای پست پیشنهاد کرده اند و نفر بعدی با فاصله زیادی از من قرار دارد و ممکن است از پس کار برنیاید. گفت: اینها نمیدانند که چقدر سیستم مالی یک شرکت مهم است و باید درست شروع شود به خاطر همین دارند فشار می آورند که نفر بعدی را که با حقوق خیلی کمتر حاضر به همکاریست را بیاورند.
پیشنهاد کرد که رقم درخواستی ام را موقتا پایین بیاورم و بعد از شش ماه دوباره درخواست افزایش بدهم.
گفتم: متاسفم !
بعدتر دانشگاه امریکایی افغانستان رفتم با پوزیشن پایین تری و حقوق کمتری، اولویت کار هیچ وقت برایم پول نبوده، آدمهایی که باهاشان کار میکنم، هدف سازمان یا شرکت، موقعیت پیشرفت و یادگیری من ،محیط کار و مهم تر از همه دیده شدنم به عنوان یک انسان متخصص نه یک زن! تجربه ام ثابت کرده که اشتباه نکرده ام!
امروز دیدم گازگروپ بین متهمین پرونده کابل بانک است ، یاد ماجرای خودم و این شرکت افتادم.
۱۷.۹.۹۳
عجالتا دلتنگی های ما را باد برده است...
پ ن: چه سال خوبی بود ۲۰۱۴ برای من (۲۲ روز خوبش در راه است)، با اینکه هیچ انتظارش را نداشتم. با اینکه غم همه روزهایم را زیر مهی خاکستری غرق کرده بود- کرده است. اما به عقب که برمیگردم و این سال را مرور میکنم و دفترچه قرمزم را که حتی خیلی از کارهایی که برنامه ۲۰۱۴ بود و تیک نخورده اند را میبینم. با وجود همه اینها، این سال را دوست داشتم. مثل عبور کردن از طوفان می ماند، به پشت سرت که نگاه میکنی باور نمیکنی که این همه راه آمده ای برای خودت و عبور کرده ای و زنده مانده ای! ۲۰۱۵ یک دفترچه یاسی ست. بر خلاف همه سالها چیز زیادی برای نوشتن درش ندارم. مانده ام چی آرزو کنم، چی بخواهم برای سال بعد!؟
۱۱.۹.۹۳
از یک جایی به بعد دیگر تحمل کشیدن بار خودت را هم نداری چه برسد به دیگری. از یک جایی به بعد حتی تحمل خودت هم سخت میشود چه برسد که به دیگری.
از یک جایی به بعد خودت هم برای خودت زیادی میشوی. میخواهی از شر خودت هم خلاص شوی. این میشود که بیرون می روی از خودت و خودت را از بیرون تماشا میکنی.
آدمی که بیدار میشود، میخواند، میخورد، حرف می زند و می خندد تو نیستی. تو جایی هستی که اینجا نیست. یک جایی میان تخت و توالت مانده ای. یک جایی روحت رها شده و آرام گرفته و من می گویم: مرده است.
لحظه هایی که تو و روحت یک جا هستید به ندرت اتفاق می افتد. شاید وقت قدم زدن میان غرفه های سوپر مارکت برای پیدا کردن سبزیجات تازه و یا وقت زیر و رو کردن جواهرات بدلی و نگاه کردنشان و تصمیم برای نخریدنشان.
حتی همین الان که شیلا کنارم نشسته و منتظرند دخترک صبحانه اش را بخورد تا بروند بلک فرایدی- جمعه سیاه- برای خرید. من نیستم که تایپ میکنم. من توی بالکن ، روی برف ها پا برهنه سیگار میکشم!
پ ن: موقتا روحم برگشته توی جسمم، چاره ای نداشت بهش نیاز داشتم و باید امتحان فاینال را آمادگی میگرفتم!
پ ن: موقتا روحم برگشته توی جسمم، چاره ای نداشت بهش نیاز داشتم و باید امتحان فاینال را آمادگی میگرفتم!
۱۰.۹.۹۳
دوست
باران نم نم میبارد. قدم زنان می رویم. مرتب حالم را می پرسد اینکه توی این باران قدم بزنیم یا ماشین ببریم.
قدم می زنیم.
از چهار راه رد می شویم و راهمان را گم می کنیم. می پرسد: راه را درست می رویم؟
میخندم که محله شماست از من می پرسی.
برایم تازه نیست رفتارش. مثل همان سالها که من باید جواب همه چیز را میدانستم و او چشم بسته می گفت درست است! مگر چقدر سن داریم که همه اش داریم از گذشته حرف می زنیم؟
قدم میزنیم، نه در روز- در شب
نه سرک شورا کابل- خیابانی در حومه شیکاگو
نه دکان کوچک و مرد مغازه دار- مرکز خریدی که نه سرش معلوم است و نه ته اش!
یاد گذشته می کنیم. چه روایت ها یکی ست.
یادت هست...
یادت هست...
صدای خنده اش می پیچد توی خیابانی با چراغهای روشن... مثل آن سالها!
گفتم چه حرف نزدیم این همه سال...
گفت: نیازی نبود، میدانستم... می دانستی! راست میگفت! چه پای قولهای دخترانه مان ایستاده بودیم. کی می گوید رفاقت مردانه است؟!
پ ن: میگوید هیچ وقت از من ننوشتی!
میگویم: تو جزو آدمهایی بودی که نمیخواستم با کسی شریک شوم. برای خودم بودی!
چشمهاش می خندند!
پ ن۲: شریک ات کردم با دیگران! :)
برمیگردم کابل یک شب وسط هفته تنهایی می روم گالری رستوران صوفی، می نشینم آن میز گوشه روبروی سن محقر آن دو نوازنده که طبله و رباب می نوازند. میگویم: آقا بنواز لطفا!
۹.۹.۹۳
برای ثبت در تاریخ
تولدی که با گریه شروع بشود و حتی تولدت مبارک نیمه شب قبلش و کیک خوشگل و کادو و سورپرایز هم تلخی صبح اش را نمی گیرد. حتی آمدن دوست داشتنی ترین خواهر دنیا و همین حالای حالا که بهترین دخترهای کابل پشت اسکایپ دارند گزینه ای مختلف اقامت سانفرانسیسکو و لس آنجلس را تا و بالا می کنند و اگر مصیبتی نیاید بشود یکی از بهترین سفرهایم. پس این همه تلخی از کجا سرازیر شده؟ کجا، کی نفرینم کرده که نفسم از غم بالا نمی آید امروز! خدایا مرهمی...
پ ن۱: حالم بهتر شد بعد از تماشای نبراسکا، دسترسی دارید لذتش را ببرید. برای من مرهم شد.
پ ن۲: شاید یکی دو سالی از وقتی که اینطوری ناغافل حالم بد شده باشد می گذرد، به هر حال نصیب نکند!
پ ن۱: حالم بهتر شد بعد از تماشای نبراسکا، دسترسی دارید لذتش را ببرید. برای من مرهم شد.
پ ن۲: شاید یکی دو سالی از وقتی که اینطوری ناغافل حالم بد شده باشد می گذرد، به هر حال نصیب نکند!
۸.۹.۹۳
شکرگزاری
لیسا نشست پشت میز، هر کسی جای خودش. من بین باربارا و همسر رامونا نشسته بودم. مثل همیشه که جمع صمیمی شان را می دیدم و دلم می گرفت برای همه آدمهام!
لیسا برگه کاغذی را در آورد و شروع به خواندن کرد: خدایا بابت این غذا و اینکه میتوانیم این عید شکرگزاری را در کنار خانواده و دوستانمان جشن بگیریم از تو سپاسگزاریم...
از خودم پرسیدم: من بابت چی شکرگزارم؟
خدایا- اگر هستی- بابت فرصت بودن در زندگی آدمهایی که دوستشان دارم سپاسگزارم. اینکه بخش کوچکی از زندگی شان بودم و هستم. اینکه فرصت دوست داشتنشان را داشتم. اینکه دوست داشته شدم! از اینکه به من یاد دادی زندگی آنقدر کوتاه است که ممکن است هر بار آخرین باری باشد که می بینمشان، لمسشان می کنم و می بوسمشان و در آغوش می گیرمشان و هر بار که فرصت دیگری داده میشود، بیشتر شبیه معجزه است و من شکرگزار این معجزه!
پ ن: خانم راننده اتوبوس سعی میکند از دلم در بیاورد به روش خودش. با صدای صمیمی تر و بلند تر از حد معمول سلام و شب بخیر میگوید. دفعه بعد باید لبخند طولانی تری بزنم که دلخور نیستم ازت! :)
پ ن: خانم راننده اتوبوس سعی میکند از دلم در بیاورد به روش خودش. با صدای صمیمی تر و بلند تر از حد معمول سلام و شب بخیر میگوید. دفعه بعد باید لبخند طولانی تری بزنم که دلخور نیستم ازت! :)
۲۳.۸.۹۳
میان ماه من تا ماه گردون!
باید یک مقاله تحقیقاتی بنویسم برای آزار کلامی جنسی (verbal sexual harrasment) در محیط کار. استاد یک کیس حقوقی داده که خانمی در محل کارش لباس تنگ و کوتاه می پوشد، با همکارانش سر قرار رفته و با همه هم شوخی داشته. از قضا دست رد به سینه یکی شان زده و طرف هم بین شوخی و جدی بهش گفته: لباست اینقدر تنگه که راه نفس منو می بنده.
حالا خانمه شرکت و شخص مورد نظر را تهدید به بردن کیس آزار جنسی به دادگاه کرده و وظیفه ما این است که تصمیم بگیریم به عنوان مدیر این موضوع را چطور حل و فصل کنیم.
سوال اینجاست که اگر این خانم این کیس را به دادگاه ببرد چقدر احتمال برنده شدن اش هست و شرکت چه باید بکند؟
بین بحثهایی که با همکلاسی ها داریم یک نکته توجه من را جلب کرد: تا حالا هیچ کدام از همکلاسی ها به این اشاره نکرده که چون این خانم بدلباس پوشیده و بد رفتار کرده پس این نوع رفتار با او هم طبیعی! ست.
مطمین هستم هر کدام ما اگر اشاره ای به این موضوع در مقاله مان بکنیم یه صفر کله گنده از استاد میگیریم!
حالا برگردیم به مملکت گل و بلبل خودمان که اگر چادری هم بپوشی و از خانه برآیی و مورد آزار قراد بگیری اولین قضاوتی که درباره ات می شود این است: چه کار کردی که مورد آزار قرار گرفتی؟ اصلا چه لزومی دارد یک خانم از خانه برآید؟
پ ن: استاد مورد نظر یک وکیل سایق موفق بوده که دست از وکالت کشیده تا ما آدمهای تجارت پیشه رو به راه راست هدایت کنه و معتقده هر چی اتیش هست از گور ماها بلند میشه و سرمایه داری.
پ ن: استاد مورد نظر یک وکیل سایق موفق بوده که دست از وکالت کشیده تا ما آدمهای تجارت پیشه رو به راه راست هدایت کنه و معتقده هر چی اتیش هست از گور ماها بلند میشه و سرمایه داری.
۲۱.۸.۹۳
۱۹.۸.۹۳
دکتر مملکتم هست!
اومده پشت در با مشت میکوبه به در! می دانم او هست پس در را باز نمی کنم. همخانه ای باز می کند.
صدایشان از پذیرایی می آید.
می روم.
- چرا تلفنم را جواب نمی دهی؟
: ببین وقتی کسی تلفنش را جواب نمی دهد یعنی نمیخواهد صحبت کند! آنوقت می آیی اینجا؟
با همچین نابغه هایی بر خوردیم!
پ ن: امتحان داشتم و مهمان دو ساعته سخنگو نمیخواستم، هنوز توی پذیرایی ست با همخانه حرف می زند! :(
۱۸.۸.۹۳
۱
چهارشنبه ها ده و چهل دقیقه کلاسم توی دانشکده تجارت اون سر دانشگاه تموم میشه. تا جمع و جور کنم و از بچه ها خداحافظی کنم و برسم به ایستگاه اتوبوس ساعت ۱۱ شب شده. چهارشنبه ها او راننده اتوبوسه. یک خانم بلوند میان سال که کمی برای راننده اتوبوس بودن جوانه و خوشگله.
چهارشنبه ها ده و چهل دقیقه کلاسم توی دانشکده تجارت اون سر دانشگاه تموم میشه. تا جمع و جور کنم و از بچه ها خداحافظی کنم و برسم به ایستگاه اتوبوس ساعت ۱۱ شب شده. چهارشنبه ها او راننده اتوبوسه. یک خانم بلوند میان سال که کمی برای راننده اتوبوس بودن جوانه و خوشگله.
در طول ترم که بیشتر وقتها من تنهایی مسافر چهارشنبه شبهاش بودم صلح بینمان شکل گرفته بود. من لبخند می زدم ، سلام می کردم. او لبخند می زد و شب بخیر میگفت. تا آن سه شنبه کذایی.
دوستم جلو نشسته بود و پسر افریقایی کنار من. تا سوار شدم پرسید: مال کجایی؟
همیشه از این سوال فرار کرده ام. نه اینکه از ملیتم خجالت بکشم، بدم می آید از بحثهای بیهوده ای که بعدش راه می افتد.
اونجا زنها رو میکشند؟
چرا حجاب نداری؟
واقعا افغانستانی هستی؟
شما از امریکایی ها متنفرید؟
جنگ توی کابل چطوریه؟
در جواب پسرک گفتم: چرا میخوای بدونی؟ (یعنی نمیخوام جوابتو بدم)
گفت: همینطوری؟ حالا مال کجایی؟
برای اینکه از شرش خلاص شوم گفتم: افغانستان!
خانم راننده از دهانش پرید: من از آنجا متنفرم! بعد از سکوتی طولانی ادامه داد، پسرم یکسال در ارتش و افغانستان بوده. تا برگردد من هزار با سکته کردم.
وقتی هم که برگشت آدم دیگری شده بود.
وقت پیاده شدن، بهم لبخند زد که: شب بخیر!
اما چیزی شکسته بود.
2
پیرمرد که حواستان هست چقدر نازنین است. هر کسی می بیند عاشقش می شود. دخترک دیشب دو بار آمد به من شکایت که این دخترهای همکلاسی چکار دارند که اینقدر باهاش گرم می گیرند. هر دو دفعه که نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم می گفتم بی خیال، پیرمرد دوست داشتنی ست همه دوستش دارند در همان برخورد اول! هفتاد سالش است و خدا رو شکر که تو خانمش نیستی وگرنه از حسودی یک کاری دست خودت داده بودی. پیرزن هم با همان جوراب شلواری طرحدار و دامن کوتاهش از همه دخترها خوشتیپ تر بود و با بقیه گرم گرفته بود.
3
از ه خواسته بودند دعای قبل از غذا رای برای قریب صد نفر بخواند. ه همکلاسی سال بالایی ما و افغان است. وقت معرفی اش خانم امریکایی گفت: پسرم دعای قبل از غذا را میخواند که هر وقت بهش نگاه می کنم بهش افتخار میکنم و بعد گریه اش گرفت.
پیرزن پرسید: ه می خواهد برگردد کابل؟
گفتم: فکر کنم برگردد، چطور؟
گفت: با این بساطی که من میبینم، اگر مادر امریکایی اش بگذارد. :))
2
پیرمرد که حواستان هست چقدر نازنین است. هر کسی می بیند عاشقش می شود. دخترک دیشب دو بار آمد به من شکایت که این دخترهای همکلاسی چکار دارند که اینقدر باهاش گرم می گیرند. هر دو دفعه که نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم می گفتم بی خیال، پیرمرد دوست داشتنی ست همه دوستش دارند در همان برخورد اول! هفتاد سالش است و خدا رو شکر که تو خانمش نیستی وگرنه از حسودی یک کاری دست خودت داده بودی. پیرزن هم با همان جوراب شلواری طرحدار و دامن کوتاهش از همه دخترها خوشتیپ تر بود و با بقیه گرم گرفته بود.
3
از ه خواسته بودند دعای قبل از غذا رای برای قریب صد نفر بخواند. ه همکلاسی سال بالایی ما و افغان است. وقت معرفی اش خانم امریکایی گفت: پسرم دعای قبل از غذا را میخواند که هر وقت بهش نگاه می کنم بهش افتخار میکنم و بعد گریه اش گرفت.
پیرزن پرسید: ه می خواهد برگردد کابل؟
گفتم: فکر کنم برگردد، چطور؟
گفت: با این بساطی که من میبینم، اگر مادر امریکایی اش بگذارد. :))
۱۵.۸.۹۳
چه میشود مرا...
امروز با یک خانم خیلی موفق درباره کتاب شرلی سند برگ (مدیرعامل فیس بوک) حرف زدیم. وقت بیرون آمدن به دوستم گفتم چیز دندان گیری نگفت و کتاب هم از نظر من متوسط بود.(یکی از پرفروش ترین هاست) بر عکس دختر ایتالیایی که میگفت چقدر جلسه خوب بود و عالی بود و خانم مورد نظر بهترین بود و این حرف ها.
فکر می کنم در برحه ای از زمان هستم که خود جابز خدابیامرز که خدای مدیریت نوین (؟) است بیاید و برایم شخصا از تجربه های مدیریتی اش در اپل بگوید. تحت تاثیر قرار نمیگیرم. انوقت چرا؟؟؟
۱۴.۸.۹۳
نگاهم کرد که : چرا اینقدر خودت را به در و دیوار می زنی؟
بعدتر هم گفته بود: دستهایت در آسمان است و پاهایت روی زمین، یا از زمین بکن یا از آسمان!
هوووم، انگار او خود بیست ساله ام را بیشتر شناخته بود و من ده سال طول کشید که حرفش برایم ثابت شود.
اگر یک روز ببینمش میگویم: راست می گفتی اما امروز خود دست در آسمان و پا در زمینم را دوست دارم! نه میخواهم از آسمان بکنم و نه از زمین!
پ ن: دخترک از اروپای شرق می آید، ۲۶ ساله است و مجرد و تنها زندگی میکند، پدر و مادری استاد دانشگاه و خودش هم روزنامه نگاری درس می دهد. دکتری اش رسانه های اجتماعی ست (چه هیجان انگیز) و یک سالی امریکا خواهد بود برای تحقیق. از رشته اش، از زندگیش بدش می آید و جرات از نو شروع کردن ندارد. به من می گوید: خوش بحالت! تیاتر، نوشتن، مدیریت ، تجارت، سفر...
من هم سرم را تکان دادم که : راست میگویی، خوش بحالم!
پ ن: دخترک از اروپای شرق می آید، ۲۶ ساله است و مجرد و تنها زندگی میکند، پدر و مادری استاد دانشگاه و خودش هم روزنامه نگاری درس می دهد. دکتری اش رسانه های اجتماعی ست (چه هیجان انگیز) و یک سالی امریکا خواهد بود برای تحقیق. از رشته اش، از زندگیش بدش می آید و جرات از نو شروع کردن ندارد. به من می گوید: خوش بحالت! تیاتر، نوشتن، مدیریت ، تجارت، سفر...
من هم سرم را تکان دادم که : راست میگویی، خوش بحالم!
۱۲.۸.۹۳
میگویم بیا این واقیت را بپذیریم. واقعیت این زمستان در پیش و دستهای خالی من و تو... واقعیت این شهر که تمامش خلاصه می شود به محوطه دانشگاه و چند مرکز خرید و رستوران که ماجراجوترین آدمهایش شاید من باشم و تو... بیا بپذیریم. بپذیریم که دنیایی که در آن قدم گذاشتیم فرسنگها فاصله دارد با آن چیزی که انتظارش را داشتیم.
میخندد... با هم می خندیم و برای ساعاتی می پذیریم ... بعدتر می آید با خنده همیشگی اش و حقه های همیشگی برای رویارویی با این عصر غمگین پاییزی...
پ ن: مرسی که هستی و میخندی.
پ ن۲: هرچند وقت یکبار تاکید می کند که یک روزی تو برای بچه های من و من برای بچه های تو، تعریف می کنیم چه در آن شهر بر ما رفت و می خندیم به این روزها!
۱۱.۸.۹۳
۱۰.۸.۹۳
بهانه ...
یک جاهایی، یک لحظههایی برای خواستن و نگهداشتن کسی دنبال دلیل میگردی. هر هزینهای میکنی، پای هر مکافاتی میایستی، به هر بلایی تن میدهی، هر چیزی را دلیلی میخوانی، هر موجودی را شاهدی میدانی تا زمینی که زیر پای توست یقین حاصل کند که او مال توست، و نبض زندگی با یاد او میتپد.
همین آسمان آبی پهناور که هوایش برای ریههای تو کم میآید گاه، و گاه با ستارهها با ماه نشان میگذاری برای راه.
همین نم نم باران که دلت میخواهد در خیابانی تا ته دنیا تو را بدرقه کند، و نقطه نقطهی سرت را ببوسد؛
همین آفتاب پاییزی نرم که گرم میکند دلت را، به هر طرف میچرخی پولکهاش به چشمهات لبخند میزند؛
همین رنگ نارنجی برگ که وقتی پا میگذاری در حاشیهی پیادهرو عطر تمام باغهای پرتقال را در رگهات میدواند؛
همین سنگ صیقلی کنار اقیانوس که دست و نفس و نگاه آدمی از راهی دور دلش را به آن مُهر کرده تا در دستهای تو بگذارد، و همان لحظه با برق نگاهت دلش بریزد؛
همین درخت، همین پنجره، همین بهانههای کوچک، و هزار بهانهی دیگر بزرگ میشود، قد میکشد، شاهد و دلیلی ست برای خواستن او.
زمان میگذرد. نه. زمان ایستاده است، تو میگذری...
یک وقتهایی، یک لحظههایی همین چیزها، دقیقاً همین بهانهها دلیلهای محکمی میشود برای نخواستن او. هر هزینهای میسازی، هر بلایی سرش میآوری، هر مکافاتی را علم میکنی، هر موجودی را شاهد میگیری، و "هر داستانی میسازی" تا به او بقبولانی که هیچ مناسبتی باهاش نداری، و اصلاً زبان همدیگر را نمیفهمید، نه. نمیشود لطفاً. همه چیز شاهد است، و اینهمه دلیل؛
همین آسمان گشاد بی دروپیکر که مرام ندارد، پرنسیپ ندارد، وفا ندارد، فضای بی سر و تهی که نگاه را آواره میکند؛
همین باران چسبنده که هر قطرهاش مثل پس گردنی فرود میآید به پشت موها، خیس میشوی، خسته میشوی؛
همین تیغ آفتاب همین خنجر بی غلاف همین جهنم چرخان که هیچوقت به موقع نیست؛
همین رنگ نارنجی برگهای مچاله که دیگر هیچ نُماد و نُمود سرسبزی در آن نیست و مثل ماتم بر سرت میریزد؛
همین سنگ صیقلی کنار اقیانوس که هرچه از اینجا و آنجا جمعشان میکنی و در سطل آشغال میریزی باز هم هست، تمام نمیشود؛
همین درخت، همین پنجره، همین بهانههای کوچک، و هزار بهانهی دیگر قد میکشد، شاهد و دلیلی ست برای نخواستن و نداشتن او. حرفهاش کنایه و خنجر میشود، کارهاش بوی نفت میدهد...
۹.۸.۹۳
خاطره ها...
دلم میخواهد به آن عصر برگردم.
همان عصری که همه مان جمع شده بودیم توی پذیرایی خانه کوچه باغ (ما که باغی توی آن کوچه بن بست ندیدیم) کتاب ؛وحشت در ساحل نیل؛ که صفحه هایش رسما قهوه ای شده بود. (از کجا آمده بود، شاید بین صندوقهای کتابهای بابا بود که یکی جرات کرده بود بهشان دست بزند) همه خواهرها و برادرها با هم! (کدام آخرین نوروز همه مان یکجا بودیم؟) حاجی هم بود ، لابد تسبیح می گرداند و بی صدا ما را تماشا میکرد. مامه هم لابد سرگرم وصله پینه های تمام نشدنی اش بود. مامان خانوم ( ما اینطوری صداش می کردیم) هم لابد داشت یک جایی به ۱۱ شکم گرسنه فکر میکرد و بابا هم جایی توی بندرعباس ،تبریز ، قم یا کرج بود (سفرهای تمام نشدنی اش! بابا روح جهانگردش حرام ماها شد!)
برق نبود و گاز پیک نیکی بود یا شاید هم هریکین. کتاب دست بدست می چرخید و هر کسی چند صفحه میخواند تا از نفس بیافتد و بعدی داستان را ادامه بدهد. تمام فکر من این بود که نوبت من که می رسد بدون غلط و بدون شکستگی بخوانم... من کلاس ششم یا هفتم بودم!
چند بار حسرت آن عصر را خورده باشم خوب است؟
پ ن: گوگل کردم که اصلا همچین کتابی وجود دارد یا ذهن من به بازی گرفته مرا!
پ ن۲: آن شبهایی که می نشستیم فیلمهای هنر هفتم و سینما چهار را می دیدیم یا حتی قبل تر که قصه شب ساعت ۱۰ را گوش می کردیم.(رادیویی که بابا نزدیک سقف چسپانده بود و با کلید برق روشن و خاموش می شد) اووووف!
پ ن۳: الان که اینجا را باز خوانی میکردم یاد آن عصر خرداد افتادم که از دبیرستان برگشتیم و اتوبوس گرفته بودم (من ریاضی می خواندم و ۲ بار اتوبوس عوض میکردم تا برسم به دبیرستانم و به خاطر تنها نبودنم تو را هم فرستاده بودند همان دبیرستان) اتفاقی بابا سوار مینی بوس شد، مثل همیشه روزنامه اش دستش بود و من منتظر تا به خانه برسیم و هر کسی یک صفحه اش را بخواند و صفحه ها دست بدست بچرخد و آخر سر هر کدام یک گوشه بیافتد و مامانی (وقتی چیزی ازش طلب میکردیم اینطوری صداش میکردیم) صداش در بیاد که به بابا بگه: تو فقط بلدی کاغذ پاره بیاری!
یکی از ته اتوبوس به بابا گفت: از کی تا حالا افغانیها روزنامه خون شدن؟
بابا فقط خندید بهش!
پ ن۳: الان که اینجا را باز خوانی میکردم یاد آن عصر خرداد افتادم که از دبیرستان برگشتیم و اتوبوس گرفته بودم (من ریاضی می خواندم و ۲ بار اتوبوس عوض میکردم تا برسم به دبیرستانم و به خاطر تنها نبودنم تو را هم فرستاده بودند همان دبیرستان) اتفاقی بابا سوار مینی بوس شد، مثل همیشه روزنامه اش دستش بود و من منتظر تا به خانه برسیم و هر کسی یک صفحه اش را بخواند و صفحه ها دست بدست بچرخد و آخر سر هر کدام یک گوشه بیافتد و مامانی (وقتی چیزی ازش طلب میکردیم اینطوری صداش میکردیم) صداش در بیاد که به بابا بگه: تو فقط بلدی کاغذ پاره بیاری!
یکی از ته اتوبوس به بابا گفت: از کی تا حالا افغانیها روزنامه خون شدن؟
بابا فقط خندید بهش!
۷.۸.۹۳
مخاطب خاص!
من خیلی عاجزم از به زبان آوردن احساساتم. خیلی بی دست و پا و چلمن...و معمولا وقتی بهم محبت و دوستی ابراز میشود به سرعت فرار میکنم، خیلی عاقل شده ام که حداقل این را می فهمم.
از دست رفتن دوستی که بهش می بالیدم آن هم به آن صورت، از کودکی درون هر دومان بود. خیلی بد بود و ناگزیر، هر دو به این فاصله نیاز داشتیم تا هم را دوباره بیابیم، آن دوستی دیگر اگر غیر ممکن نباشد، خیلی سخت است ساختن اش با دیگری، حداقل برای من.
خوشحالم که پیش قدم شدی. خوشحالم! امروزم را ساختی! برای موفقیت هایت هم خوشحالم، لیاقتت بیشتر از اینهاست!
:)
۶.۸.۹۳
پشت میز بزرگ آشپزخانه معبد سخت مشغول بریدن شیرینی هایی ست برای عید مذهبی شان که حتی اسمش را نمی دانم. حواسش نیست و موهایش نیمی از صورتش را پوشانده. نمیخواهم حواسش را پرت کنم. کسی سلامم می دهد و او متوجه می شود. گل از گلش می شکفد که : کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود. تا آن لحظه نمیدانم که من هم سخت دلتنگش بودم!
پ ن: پستهای اخیرم خیلی خاکستری اند، شاید به خاطر پاییز است.
پ ن: پستهای اخیرم خیلی خاکستری اند، شاید به خاطر پاییز است.
الف - پیرمرد بغلم می کند و به فارسی می پرسد: چطوری عزیزم!؟
همین حرکتش کافیست تا پرتم کند به دفعه اخری که بابا را دیدم که ایستاد پشت صندلی ام و به پسر عمه گفت: او بچه عکس بگیر!
تمام روز بغض میکنم، از رستوران تا انتیک فروشیهایی که هر کدامشان یک موزه اند و طبعا بهشت آدمی مثل من تا خانه ییلاقی رامونا... خودم آنقدر خرم که نمی فهمم چقدر تابلو ام.
راه برگشت هم می برندم سوپرمارکت که خرید کنم. تلاششان برای سر حال کردن من حتی تا نشان دادن مترسکی سر یک مزرعه هم میرسد.
وقتی پیاده ام می کنند پیرزن می گوید: امروز خیلی ساکت بودی...
خیلی خرم!!!
ب- برایش تعریف میکنم که چه گندی زدم به آخر هفته پیرمرد و پیرزن. اگر من بودم برای دلداری اش می گفتم بهش فکر نکن. اونها دنیا دیده اند، به خودشان نمی گیرند. تو اما عوض اش حرف را به جای دیگری می بری و اینکه خیلی زندگی مان بیخود شده و چالشی نیست و همه چیز به طرز حال به هم زنی خوب است و معلوم نیست چه مرگمان است. آخرش هر کسی می رود توی اتاقش، تو شبانه درس میخوانی و من شبانه فیلم می بینم تا وقتی که خوابم ببرد.
پ- بیدار شده ام و مطمین ام که دوباره خوابم نمی برد. فیس بوک بالا پایین می کنم و برای یکی لایک می زنم که بدو پیام می دهد که : تو خواب نداری؟
میگویم بیدار شده ام.
جواب می دهد که : اوهووم ، من هنوز نخوابیده ام و اینجا ۴ صبح است.
توی دلم می گویم: قرار بود بیاییم اینجا موفق و خوشحال شویم. چی شد آرمانهای ما...
پ ن: این نوشته ها از یادداشهای گذشته است و ما حالمان خوب است. باور کن!
ب- برایش تعریف میکنم که چه گندی زدم به آخر هفته پیرمرد و پیرزن. اگر من بودم برای دلداری اش می گفتم بهش فکر نکن. اونها دنیا دیده اند، به خودشان نمی گیرند. تو اما عوض اش حرف را به جای دیگری می بری و اینکه خیلی زندگی مان بیخود شده و چالشی نیست و همه چیز به طرز حال به هم زنی خوب است و معلوم نیست چه مرگمان است. آخرش هر کسی می رود توی اتاقش، تو شبانه درس میخوانی و من شبانه فیلم می بینم تا وقتی که خوابم ببرد.
پ- بیدار شده ام و مطمین ام که دوباره خوابم نمی برد. فیس بوک بالا پایین می کنم و برای یکی لایک می زنم که بدو پیام می دهد که : تو خواب نداری؟
میگویم بیدار شده ام.
جواب می دهد که : اوهووم ، من هنوز نخوابیده ام و اینجا ۴ صبح است.
توی دلم می گویم: قرار بود بیاییم اینجا موفق و خوشحال شویم. چی شد آرمانهای ما...
پ ن: این نوشته ها از یادداشهای گذشته است و ما حالمان خوب است. باور کن!
۳.۸.۹۳
۲.۸.۹۳
به رقص آ
از کتابخانه برمیگشتم، درست وسط دانشگاه یک چهار راهی ست که سالن ورزشی ، کتابخانه، استادیوم و مرکز دانشجویان را به هم وصل می کند. هر وقت روز که از چهارراه بگذری یک عالمه دانشجو با عجله در حال عبور از هم اند.
امروز در عوالم خودم می گذشتم که: هزاران برگ زرد و سرخ با فرمان باد رقص کنان چهار راه را به تصرف درآورده بودند. چند لحظه ای ایستادم و از رقص برگها لذت بردم!
۳۰.۷.۹۳
وسط سخنرانی استاد دارم داستان ویرایش می کنم و هر از چند گاهی با نگاه پرسشگر به استاد خیره می شوم. دکتر که مرد نیجریه ای سیاه چرده و کوتاهی ست نگاه عاقل اندر سفیهی می کند که: خودتی!
من به ویرایشم ادامه می دهم.
پ ن: موضوع سخنرانی اش انالیز قیمت سهام در مدت طولانی برای یک شرکت خاص برای بررسی میزان بازدهی شرکت است.
پ ن۲: امتحان و مقاله اولم را A گرفته ام!
۲۹.۷.۹۳
تمام روز توی تخت مانده ام، همینجا میان همین ملافه های سپید همیشه محرم. موسیقی شنیده ام و مثل آدمی در خلا، بدون جاذبه مانده ام ...
گاهی آدمی فکر میکند اماده است. توشه اش را برمیدارد و راه می افتد. با خودش مطمین است که به اندازه کافی از هر چیزی دارد. اما همان ابتدای راه، تمام شده است. فردا چه کنم، پس فردا و روزهای در پیش؟
حکایت این روزها حکایت زندگی کردن نیست، حکایت دوام آوردن است.
حکایت این روزها حکایت زندگی کردن نیست، حکایت دوام آوردن است.
۲۱.۷.۹۳
قطار شب به لیزبون!
از صدای هم خانه ای که عادت دارد با صدای بلند درس بخواند بیدار شدم و خوابم نبرد. این شد که دو صبح نشستم به فیلم دیدن، قطار شب به لیزبون را دیدم. چه آدمهای فیلم را دوست داشتم، همه شان را!
کسی چند وقت پیش ازم پرسید: به عشق باور دارم یانه؟
به عشق باور دارم اما به عاشق نه! حتی اگر آن عاشق خودم باشم.
عشق همیشه مثل روز اول می ماند اما آدم ها عوض می شوند. عاشق بودن از خودخواهی می آید و عاشق میخواهد مالک باشد. وقتی عاشق مالک میشود، بعدش معلوم است. چه خوب دختر قصه از عاشقهایی که میخواهند مالکش شوند، میگریزد.
۱۵.۷.۹۳
دو کاج
حافظه من حسابی راه خودش را میرود. در راستای زمزمه ها ناخود اگاه دیشب جان لجند(ترانه همه من) امروز این زمزمه را از سر گرفته:
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
شاعر: محمد جواد محبت
۱۴.۷.۹۳
دوست
میرم لینکدین چک کنم هنوز توی دی سی هست یانه. آخرین باری که براش ایمیل فرستادم بابت توصیه نامه اش تشکر کردم و اینکه رفتم مرحله دوم گزینش. حتی خبر نداره که من اینجام، فکر کردم یک جایی قرار میگذاریم و او با اون قد بلند و دامن کوتاه و بوت پاشنه بلندش میرسه و من باید وقتی باهاش حرف میزنم گردن درد بگیرم. قول داده بودم اگر آنطرف ها آفتابی شوم خبرش کنم.
دو تا دکترا داره و یک عالمه سابقه کاری، ... برای اولین بار پروفایلش رو چک کردم و دیدم دکتری آخرش مال جان هاپکینزه. به خودم میگم من خیلی خوش شانس بودم که این همه آدم درست و حسابی کابل دیدم. کی باور میکنه؟ آنقدر که این روزها دور و برم خالی به نظر میرسه.
دیدم برگشته لندن... چه حیف...
۱۲.۷.۹۳
آبرو داری
دیشب خواستم برای میزبان آبرو داری کنم. بلوز جدیدم را پوشیدم و کفش پاشنه بلند، ملت هم با جین و تیشرت ولو کف زمین...
بهترین قسمتش این بود که یکی بود که شعر میگفت، کارمون کشید به صحبت درباره ادبیات و غزل و داستان کوتاه و ... یه وضعی!
بهترین قسمتش این بود که یکی بود که شعر میگفت، کارمون کشید به صحبت درباره ادبیات و غزل و داستان کوتاه و ... یه وضعی!
۶.۷.۹۳
یکشنبه های دانشگاه
عاشق شدم، عاشق یکشنبه های دانشگاه!
قرار کتابخانه داشتم تا یکی از بچه ها برای پروژه ام کمکم کند. فلاسکم را پر قهوه کردم. دیشب خوب نخوابیدم و باید درس بخوانم چون کلی عقبم.
کوله ام را انداختم روی کولم و راه افتادم به طرف دانشگاه... پاییز مهمانی رنگ گرفته اینجا! زیبا و رنگارنگ!
اولین بار بود یکشنبه می امدم دانشگاه و برای من مردم گریز، سکوت و درخت و بازی نسیم زنده کننده است. درس خواندم و منتظرم تا دوستم بیاید تا روی پروژه من کار کنیم...
پ ن: این روزها لینک وبلاگم را روی دیوار وبلاگهایی پیدا میکنم که مدتها خاموش دنبالشان میکردم و از خواندنشان لذت میبردم. تشکر که میخوانیدم :)
پ ن: این روزها لینک وبلاگم را روی دیوار وبلاگهایی پیدا میکنم که مدتها خاموش دنبالشان میکردم و از خواندنشان لذت میبردم. تشکر که میخوانیدم :)
۵.۷.۹۳
چطور آدمها میتوانند ...
میگویم باید برگردم خانه ام، پیرمرد سرش را تکان میدهد که میفهمم. پیرزن غذا برایم میگذارد. درست مثل پدر و مادری که همه بچه هایشان را به یک اندازه دوست دارند و حتی بیشتر کسی را که مشکل ساز است. من اما همیشه نقش دختر عاقل را بازی کرده ام، حتی اگر نخواسته ام ...
پ ن. امروز یادم باشد!
۲.۷.۹۳
بلیط یکطرفه بگیر بیا ...
یادت هست رفته بودیم گوا، چقدر با همه دعوا کردی که چرا بلیط برگشت گرفتیم. میگفتم خب عزیز من بالاخره که باید برگردیم. میگفتی بله اما وقتی میدانم کی برمیگردم مثل برنامه کاری میشود و بهم خوش نمیگذرد.
الان به این فکر کردم چه خوب میشد بلیط یکطرفه بگیری بیایی طرفای ما و من چه خوشحال بشوم که رفتنت معلوم نیست، بهتر از آمدن من میشود که بلیط اخرتم هم توی جیبم هست ...
پ ن: استاد بی حال مدیریت مالی خودش را دارد میکشد که چیزی حالیمان کند، ملت همه خمیازه میکشند، همیشه از حسابدارها خوشم نیامده. بس که شخصیتشان مثل کارشان تک بعدی و عدد رقم میشود.
پ ن ۲: کلاس قبلی حقوق تجارت بود و استاد معتقد است که هر چی دنیای اقتصاد امروز میکشد از بی اخلاقی مدیران در هر سطحی ست. میگفت وقتی بمب رفت توی هواپیما و برج های تجارت جهانی را پایین آورد، شرکت امنیتی طرف قرارداد فرودگاه به مامورانش کمتر از کارمندان مک دونالد پرداخت میکرده، حرف دلم را زد!
پ ن ۳: برای مهمانی جمعه شب با پیر و پاتالهای باحال میخواهم مرغ یونانی درست کنم، برای اولین بار در عمرم مرغ را توی فر خواهم پخت. قابل خوردن باشد لطفا!
پ ن ۳: برای مهمانی جمعه شب با پیر و پاتالهای باحال میخواهم مرغ یونانی درست کنم، برای اولین بار در عمرم مرغ را توی فر خواهم پخت. قابل خوردن باشد لطفا!
همخانه
نمیشود راجع به همخانه ام بنویسم، ممکن است اینجا را بخواند و خوشش نیاید.
رویهمرفته همخانه های خوبی هستیم. حرف میزنیم، میخندیم، کم پیش میآید که با هم غذا بخوریم. فقط گاهی وقتها لبه های تیز هم را صاف میکنیم که آن هم خوب است ...
۲۹.۶.۹۳
گاهی وقتها نشسته ام حرف میزنم. درس میخوانم و یا توی خیابان راه میروم. یکدفعه بدون مقدمه پرت میشوم به فضایی فیزیکی که هیچ ربطی به موقعیت حاضر ندارد. مثل همین الان که پشت میز تحریرم نشسته ام و مدیریت مالی میخوانم. یکدفعه پرت شدم به شبی که شب محرم بود. بدون اینکه شب محرم خاصی یادم بیاید، یا حس خاصی نسبت به شبهای محرم داشته باشم یا اصلا این روزها فکر کرده باشم.
این زیاد اتفاق می افتد، گاهی هوس آشپزخانه خودم به سرم می افتد ، گاهی یک ظهر خلوت و خاکی کابل... عوارض غربت است لابد...
چه جان سخت بودم در کابل... چرا؟
اینجا را بخوانید، قصه زندگی ما دخترهایی ست که میخواهیم مثل آدم! زندگی کنیم...
https://www.blogger.com/blogger.g?blogID=809089859562702280#editor/src=dashboard
۲۷.۶.۹۳
راست میگفتی
سه ماه شاید مدت کمی باشه برای قضاوت کردن. اما مثل همین امروز جلوی چشمم هست که توی آن اپارتمان دانشجویی در بارسلونا که با ساحل چند دقیقه فاصله داشت ،نشسته بودیم و حرف میزدیم و من تازه از استکهلم رسیده بودم و همه ادمهایی که دوستم داشتند به من میگفتند که برنگرد. تو هم حرفت همین بود.
از ترسم گفتم و اینکه میترسم در این دنیای جهان اول جایم را پیدا نکنم و مهاجری بشوم مثل هزاران تای دیگر و ...
گفتی: اینجا قانون حکمفرماست، کسی به خاطر موفق شدن نگران خودش و خانواده اش نمی شود. فرصت برای همه هست و تو اگر در آن کشور بی قانون کاری کرده ای یعنی اینجا هم میتوانی!
باور نکردم.
اینجا، باز هم دلم پیش کابل جان است اما به اطرافم که نگاه میکنم میبینم راست گفتی. چه جانی داشتم و دارم من برای جنگیدن. اینجا وقتی از زندگی و روزمرگیهایمان در کابل میگویم. آدمها به شکل قهرمان نگاهت میکنند. همین دیروز خواستند بروم مدرسه ای و از خودم و زندگیم بگویم...
کوتاه بگویم: اینجا آدمها شفاف اند، خودشانند و وانمود نمیکنند، اگر موفق باشی ستایش ات میکنند و اگر کمک بخواهی یا به صراحت نه میگویند و یا با جان دل کمکت میکنند.
۱۸.۶.۹۳
۱۶.۶.۹۳
کی میبینمت؟
وقتی داشتم کیسه های خرید را از ایستگاه اتوبوس تا خانه خرکش میکردم وسط خستگی یاد تو و کیسه های خریدت افتادم. طبعا باید کیسه ها را ول میکردم و می نشتم گوشه پیاده رو و زار میزدم. اما خودت میدانی نه برای تو و نه برای من کسی نبود که کیسه های خریدمان را جا به جا کند. کیسه ها را ول کردم و دست به کمر به سرسبزی خیابان و آسمان آبی نگاه کردم. خستگی ام را هم روی کولم گذاشتم و به خانه آوردم. الان که کیسه های خرید را جابجا کرده ام و شام را بار گذاشته ام و دوشم را گرفته ام و این لیوان کنار دستم هم بعد مدتها خستگی ام را نشانده، وقت خوبی برای گریه به نظر میرسد. اما به قول تو؛ گریه هم بکنم، کی دلم را بالا میکند.
پ ن: حال ما خوب است ...
۱۵.۶.۹۳
قرار
با خودم قرار گذاشتم روی هشت ساعت درس بخوانم و بقیه روز را برای خودم باشم. مثل رفتن سر کار و بازگشتن. اینجا ثبت کردم به عنوان قرارداد، باشد که پا برجا بماند! :)
پ ن، دلتنگی خیلی خزنده و زیر پوستی داره خودشو توی روزهام جا میکنه...
پ ن، دلتنگی خیلی خزنده و زیر پوستی داره خودشو توی روزهام جا میکنه...
۱۴.۶.۹۳
۱۰.۶.۹۳
بحران اقتصادی ما، بحران اقتصادی آنها
بخش مهمی از دروس و کتابهای ما از اقتصاد تا مدیریت به تحلیل بحران اقتصادی اخیر امریکا میپردازد. نقطه ضعفهای سیستم مالی و مدیریت اقتصادی تا سیاست ها. اینکه چطور بحران شکل گرفت. بعد هم به ارایه تحلیل برای رفع و برنامه های اینده برای جلوگیری از بحران.
داشتم فکر میکردم اقتصاد دانهای ما سرگرم سیاست اند و مدیران ما از شکم مادرشان مدیر صاحب! بوده اند ، احتیاجی به تحلیل و خواندن ندارند.
اگر نه با این همه هزینه که صرف آموزش عالی در افغانستان میشود- از بورسهای دولتی تا دانشگاه های خصوصی و بودجه های هنگفت کمک به دانشگاه های دولتی- میشد نشست و عوارض کمکهای! بشردوستانه را برای اقتصاد مرگ مغزی شده افغانستان تحلیل کرد و راهکار داد. البته اگر سیاستمداری باشد که به این تحلیلها گوش دهد و عمل کند.
۸.۶.۹۳
زمانی برای تاریخ
بین درس ها و دویدن ها و همه چیز، وقتی که مغزم قفل میکند و ساعت از یازده - برای من یعنی دیر- میگذرد میروم سراغ ثریا بها و کتابش.
پرسشهای بسیاری را برایم پاسخ میدهد و ما همچنان تاریخ را تکرار میکنیم...
۷.۶.۹۳
هوم سوییت هوم
خانه در وسط یک خیابان نه چندان بلند در جنوب دانشگاه واقع شده. سر کوچه یک کلیساست که تا حالا کسی را دور و برش ندیدیم.
از خانه تا دانشگاه ده دقیقه پیاده رویست اما توصیه کرده اند که با اتوبوس رفت و آمد کنیم. چون امن نیست.
ورودی به مجتمع یک راهرو ماشین روست که دورش ۴ ساختمان سه طبقه و در هر طبقه ۳ واحد آپارتمان است و وسط و روبروی واحدها جای پارک ماشین.
آپارتمان ما دو خوابه در طبقه دوم است با آشپزخانه اوپن و پذیرایی که یک پنجره قدی ۳*۳ دارد. از همانها که دوست دارم و یک بالکن چوبی باریک!
پنجره قدی به حیاط پر درختی مشرف است که منظره زیبایی را خلق میکند. کاناپه کنار پنجره است و جای محبوب نشستن من ...
۲.۶.۹۳
من خوابیده ام، بیدارم نکنید!
گفتم وقتی استرسم بالا میزند خوابم میبرد. باور نکرد. گفتم مثلا همان وقتی که پارلمان که پشت دفترمان است را میزدند و ما حتی سفیر گلوله ها را میشنیدیم من توی دفتر خوابیدم. وقتی همه داشتند از ترس قالب تهی میکردند.
قبلش پرسیده بود که اخبار را خوانده ام یا نه. که سر خبرنگار امریکایی را جلوی دوربین بریده اند. یا فلان و فلان...
گفتم اخبار نمیخوانم.
بعدتر فکر کردم، به اندازه کافی بیداز بوده ام. بیداری نمیخواهم.
پ ن: چمدانها آماده رفتن جلوی در ورودی اند. پیرمرد و پیرزن از صبح توی لاکشان اند. من هم گریخته ام از روبرویی، ده روز زمان کمی ست برای عادت، اما عادت کرده بودیم!
۳۱.۵.۹۳
۲۷.۵.۹۳
یکی بود یکی نبود
پرنده ها پشت پنجره می آیند و غدا برمیدارند و میروند، چند وقت پیش خرگوش مادر بچه هایش را زیر بوته بادرنگ -خیار- بدنیا آورده بود. وقتی من دیدمشان سه تایشان با چشمهای بسته در هم میلولیدند و وقتی برگهای بادرنگ را کنار میزدی، میلرزیدند. آن روز صبح بی اختیار بهشان سر زدم، چشمهای درشتشان باز باز بود. عصر برگشتیم و بچه خرگوشها نبودند. خانم شهردار گفت که اگر یکی دوتایشان غیبش میزد جای نگرانی داشت. اما وقتی همه شان رفته اند یعنی خرگوش مادر برده شان و وقتی چشمشان امروز باز شده یعنی وقت رفتنشان بوده.
دیروز وسط فیلم هندی فرانسوی توی سینما وقتی همه داشتند از خنده غش و ضعف می رفتند من اشکهایم سرازیر شده بود. همین!
لابد جبر جغرافیایی که میگویند همین است. مثل درد بعد از بی حسی ست...
لابد جبر جغرافیایی که میگویند همین است. مثل درد بعد از بی حسی ست...
۲۴.۵.۹۳
اگر از احوالات ما خواسته باشی ...
آدمها میپرسند دلتنگم یا نه؟
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم. اما میدانم چیزی که این روزها لبخند را به لبم و اشک را به چشمانم می آورد و پشت پلکم رها می کند چیزی غیر از دلتنگی ست.
عجیب است به طور اتفاقی جایی باشم که کسی صبح زود چای سیاه دم کرده باشند و شب قبلش عدس پلو خورده باشی و کسی به فارسی بگوید: روز خوبی داشته باشی!
بهترین جای دنیا ایستاده ام- با معیارهای خودم- و نمیفهمم غمی را که چنگ میزند به صورتم و میرود...
اکرون- اوهایو-امریکا
اکرون- اوهایو-امریکا
۱۷.۱۱.۹۲
برف
خروارها برف توی کوچه خوابیده. یکساعت پیش نیما از همسایه بغلی خواهش کرد که برفهای پشت بامشان را توی کوچه پارو نکند که راه را بند میآورد. یارو خیلی راحت گفت مشکل خودتان است.
خوشحال شدم که دیگر قرار نیست در این کوچه زندگی کنیم. هر چقدر همسایه های ساختمان خودمان انسانند. همسایه کناری و روبرویی روی اعصابند.
برف میبارد و بنا به پیش بینی هواشناسی تا دوازده ساعت دیگر ادامه خواهد داشت. یاد برفهای سالهای خوشحال خان افتادم و اینکه در آن روزهای برفی رانندگی میکردم تا سر کار وبعد دانشگاه و شب که برمیگشتم پرنده در خیابانهای یخ زده پر نمیزد. سال بدی بود.
من آمادگی امتحان میگیرم. شنبه صبح زود باید تا پل چرخی بروم و چهار ساعت سر جلسه بنشینم.
۹.۱۱.۹۲
حالمان خوب است
بعد از ماه ها حالم خوب است. خودم فکر میکردم خیلی خوب، حال بدم را پنهان
میکنم پشت عصبانیت. اینکه ترجیح میدادم آدمها ازم ناراحت باشند و بدشان بیاید تا
اینکه نگران بشوند و دلسوزی بکنند. حال بدم هم بیشتر درونی بود تا بیرونی!
بعد از ماه ها حالم خوب است. نه اینکه زندگی گل و گلزار باشد. اینکه
پذیرفته ام خیلی چیزها (99درصد) را نمیشود تغییر داد. فقط میشود عکس العمل خودمان
را کنترل کنیم و فکر کنیم: کار درست را انجام داده ایم و باقی اش مهم نیست چون از
دستمان خارج است.
امروز یک ایمیل گرفتم از جایزه ادبی تسنیم که جزو ده نفر اول هستم (رتبه
ام هنوز معلوم نیست)! و حالم را خوب کرد. بیشتر از گرفتن قرارداد جدید، آغاز به
کار موسسه جدید و حتی ذوق رفتن به خانه جدید!
یک خوشی جدید هم ساخته ام، دارم ساز زدن یاد میگیرم کاری که فکر میکردم هیچ وقتی برایش پیدا نمیشود.
۴.۱۱.۹۲
سالی که گذشت ...
میگویند یکسال گذشته از رفتن تو. یکسال از آن چهارشنبه نحس و روزهای نحس تر بعد از آن گذشته. آدمها برای دلداری ام میگفتند که داغ رفتنت سرد میشود و من باید صبر داشته باشم. سرد نشد، مثل یک زخم تازه تازه است. از همه چیزی که به تو مربوط میشود گذشته ام، اما میدانی که نبودن نازنینی مثل تو چیزی نیست که کنار آمدنی باشد.
مهربانانه و دلگرم کننده ترین جمله ای که در این یکسال شنیدم این بود: همه مان رفتنی هستیم و دیر یا زود نوبتمان میرسد...
چه دلگرمم میکند این جمله.... رفتن و شاید پیوستن به تو و هر روز نزدیکتر میشوم....
۱.۱۱.۹۲
خانه
تمام پس اندازمان و بیشتر از آن را دادم برای پیش قسط یک آپارتمان 85 متری. نیما موافق نبود میگفت هزار خرج داری و کلی باید خرید کنی.اما مثل همیشه لج بازی من برنده شد.
یکی از دیوارها را برداشتیم تا اتاق خواب بزرگتری داشته باشیم. چند هفته بعد اسباب کشی میکنیم و من هر احساسی دارم غیر از هیجان رفتن به اولین خانه برای خودمان بعد از 10 سال کار کردن بی وقفه!
شاید دلم میخواهد قبل از رفتن از این شهر جایی داشته باشم. جایی که تصویری از برگشتن به آن داشته باشم!
۳۰.۱۰.۹۲
اشنایی زدایی از یک پدیده غیر عادی عادی شده، به نام "انتحار"
حاشیه های پرفورمنس "قربانی":
سر کاوه در اجرای دوم کنار رستوران لبنانی ها محکم به زمین خورد و تا آخر شب درد میکرد طوری که همسرم آزمایش ضربه مغزی برایش انجام داد و خدا را شکر جدی نبود.
من که از موقع تمرین تا آخر شب به خاطر بوی تینر اسپری سردرد و سر گیجه داشتم.
پریا که قرار بود به کمک بعضی دوستان جلوی عکس العمل جمعیت را بگیرد، در مسیر برگشت حالش بد شده بود و آخر هم گریه اش گرفت.
بعد از منتشر شدن عکسهای اجرا چند نفری واقعا فکر کردند برای کاوه اتفاقی افتاده.
خیلی حرفها در مورد این اجرا و عکس العملها و بازتابهایش هست که همه و همه نشان از این دارد که تاثیری که ما میخواستیم را بر اجتماع گذاشت و بیشترش هم فراتر از انتظار بود.
۲۸.۱۰.۹۲
از خوابها
آمده ایم دیدنت ، من را آوره اند دیدنت. تو یک جایی ته یک جاده ییلاقی ایستاده ای و ما سوار درشکه ای چیزی هستیم و من که همیشه گریخته ام از جر و بحث و دعوا نگرانم که تو باهام دعوا کنی. تو اول اخم کرده ای و اخمت با یک فحش کاف دار باز میشود و بغلم میکنی. استخوانهای لاغرت را زیر دستهایم احساس میکنم ، آنقدر واقعی که وقتی از خواب بیدار میشوم انگار که تو را تازه از بغلم بیرون کشیده باشند و گرمای تنت هنوز روی دستهایم باشد.
۲۲.۱۰.۹۲
مهتاب من (سپوژمی 10 ساله)
گاهی وقتها آدمها آنقدر جیغ میکشند وفریاد میزنند که صدای خود را از دست میدهند. دیده ام!
حکایت سپوژمی ده ساله و تمام زنان این زمین سوخته است ...
حالا تو برای آناهیتا کمپاین کن!
۱۸.۱۰.۹۲
آهنگ ها را روی پلی آل گذاشته ام و دارم از خانه ایمیل جواب میدهم. یکدفعه به جای موسیقی مکالمه من و آن یکی معصومه پخش میشود. دارم درباره سرتیفیکیتها میپرسم و... مکالمه بعدی مکالمه من و همسرم است. با شنیدن صدای من میگوید: گوش کن ببین چقدر پشت تلفن مثل طلبکارها حرف میزنی و گاهی حتی سلام نمی کنی.
کار تبلت است. خودکار تمام مکالمات را ضبط کرده، من فقط وقتی شارژ گوشی ام تمام میشود و مکالمه مهم دارم از تبلت برای زنگ زدن استفاده کرده ام.
فکر میکنم کاش آخرین مکالمه ام با تو را ضبط کرده بودم... یا حتی قبل از آن را...
کاش میشد آدمها را هم در قوطی تازه نگه داشت... کاش...
۱۷.۱۰.۹۲
روی قله ایستاده ام.
حواسم هست که روی قله ام. باید فریاد بکشم و شادی کنم. امانمیشود.
آدمی که روی قله ایستاده است با دو جین آدم راه را شروع کرده است. بعضی همان ابتدای راه وا داده اند و برگشته اند و بقیه یک جایی بین یخچالها مانده اند. آدم هایی که سرما و برف را تاب نیاورده اند و بی گور و کفن مانده اند پایین.
تو تنهایی رسیده ای به قله. چه میتوان کرد؟ حتی نمیشود بدنهای یخ زده شان را پیدا کرد... حتی نمیشود پایین بردشان و با احترام دفنشان کرد.
به احترام همه شان به قله میرسی و در سکوت به پایین نگاه میکنی. تو تنهایی! بدون فریاد.... بدون هیاهویی برای فتح... آرام راه پایین را در پیش میگیری!
اشتراک در:
پستها (Atom)
