از جلسه دو ساعت و بیشتر که اومدم بیرون نمی دونستم با خودم چیکار کنم بس که بالا بودم و انرژی داشتم. می تونستم ۴ مایل با کیف لپ تاپ پیاده برم اما هوا داشت تاریک می شد و جایی برای پیاده روی نبود. یه دور قمری زدم تا برسم به ماشین و با این که اونقدر طولانی نبود اما کار رو نسبتا دراورد.
آخرین باری که یک کاری کردم که جبر توش نبوده کی بود؟ یادم نمیاد واقعا... زندگی سخته یا من سختش کردم و سخت ش گرفتم؟ حساس شدم و دیگه قوی نیستم یا همه این اتفاق ها اینقدر سنگینه که من طاقت ش رو ندارم؟!
قله های زیادی رو بالا رفتم و سراشیبی و دره های زیادی رو طی کردم اما این روزها خیلی خسته و شکسته ام و چنگ می زنم به خوشی های کوچیک تا دوام بیارم. پیاده روی، قهوه، حرف زدن با یک دوست، شیرینی (که خیلی کم هوس ش رو می کردم)، تماشای زندگی آدم ها توی خیابون، فضای عمومی و کافه، اسمال تاک با غریبه ها ... چهارشنبه ها عصر ... چهارشنبه ها عصر تا اطلاع ثانوی ...