۸.۷.۰۵

نشستن توی جلسه هیات مدیره یا افکار یک مدیر مالی

 کرشمه یک زن ۵۰ ساله هندیه که کمتر از دو سال رییس من بوده و بعدش با هم دوست موندیم و این دو سالی که از سازمان اومدم بیرون سه بار همدیگر رو دیدیم. دو بار اول اون پیش قدم و بار آخری من!

گفت که سازمان از نظر مالی واقعا داره وضعیت خیلی خیلی بدی رو می گذرونه. یکی از بزرگترین سازمان های روی کره زمین که داره روی ؛صلح ؛ کار می کنه و این منو خیلی غمگین می کنه. من سالهاست که دارم با موسسه های غیر انتفاعی کار می کنم و مشکل همه اونها مدل بیزنسی شون هست. این که یک موسسه خیریه رو خارج از یک مدل بیزنسی می بینن و فکر می کنن چون منابع مالی ش مستقیم از مصرف کننده نمیاد، نباید مدل بیزنسی داشته باشه. هزار تا راه حل دارم برای این کار و همیشه مشکل داشتم و دارم با مدیرهای مالی که تمام جنبه های سازمان رو در نظر نمی گیرن. 

وقتی هم که توی این سازمان کار می کردم می دیدم که داریم اشتباه می ریم: بیش از حد متکی بودن به فاندینگ دولتی که رییس جمهور زد زیر کاسه و کوزه هر چی سازمان غیر دولتی اعم از سازمان ملل در تمام دنیا، از دولت ها فاند بگیر اما ارزش های سازمان رو فدا نکن. درصد درامد به فاند دولتی رو همیشه پایین نگه دار. 

توجه نکردن به فاند خصوصی: که سال آخری که داشتم می آمدم بیرون تازه شروع کرده بودن به کار کردن روش که با توجه به مدل سازمانی ما چندان موفق نبود. 

توجه نکردن به فاند شرکت ها: که به نظرم الان بیشترین مقدار سرمایه و انگیزه رو دارن برای کمک به موسسات خیریه با توجه به درامد بالا و همزمان اقبال کم عمومی به نحوه درامدشون. این می تونه براشون یک روش باشه که وجه عمومی شون رو بهتر کنن. 

یکی از بخش هایی که سازمان های خیریه بهش بی تفاوت بودن و هستن. حسابرسی پروژه هاشون هست. نه حسابرسی مالی، اینکه هر پروژه ای که اجرا می کنند چطور اثرش رو ارزیابی می کنن. 

هزینه مدیریت اداری بالا: بیشترین پول موسسه های دولتی صرف کارهای اداری می شه که خیلی هاش لازمه اما باید درصدش رو پایین نگه دارن و کارایی ش رو بالا ببرن. گسست بین بخش اداری و بخش برنامه به نظرم خیلی توی این قضیه موثره. مثلا رییس توسعه توی دی سی نشسته و چند صد هزار دلار حقوق می گیره و درباره یک پروژه توی افریقا نظر میده که حتی نرفته ببینه اون پروژه چی هست.


اینا رو اینجا می نویسم چون باید از مغزم بذارم بیرون هوا بخوره! می تونم ازش یک مقاله یا کتاب دربیارم اما طبق معمول حوصله و جونش رو ندارم. همین! 

موسسات خیریه جایی نمیره و با سر و شکل جدید دوباره وارد بازار می شن. اما دوباره با آزمون و خطا و رویکرد واکنشی عمل می کنند یا برای ۵۰ سال بعدشون برنامه می چینن؟!

 دیشب خواب مامان رو دیدم بعد مدت ها. گفت :... دختر قشنگ غمگین من!

از خواب بیدار شدم.

۱.۷.۰۵

تا اطلاع ثانوی ...

 از جلسه دو ساعت و بیشتر که اومدم بیرون نمی دونستم با خودم چیکار کنم بس که بالا بودم و انرژی داشتم. می تونستم ۴ مایل با کیف لپ تاپ پیاده برم اما هوا داشت تاریک می شد و جایی برای پیاده روی نبود. یه دور قمری زدم تا برسم به ماشین و با این که اونقدر طولانی نبود اما کار رو نسبتا دراورد. 

آخرین باری که یک کاری کردم که جبر توش نبوده کی بود؟ یادم نمیاد واقعا... زندگی سخته یا من سختش کردم و سخت ش گرفتم؟ حساس شدم و دیگه قوی نیستم یا همه این اتفاق ها اینقدر سنگینه که من طاقت ش رو ندارم؟!

قله های زیادی رو بالا رفتم و سراشیبی و دره های زیادی رو طی کردم اما این روزها خیلی خسته و شکسته ام و چنگ می زنم به خوشی های کوچیک تا دوام بیارم. پیاده روی، قهوه، حرف زدن با یک دوست، شیرینی (که خیلی کم هوس ش رو می کردم)، تماشای زندگی آدم ها توی خیابون، فضای عمومی و کافه، اسمال تاک با غریبه ها ... چهارشنبه ها عصر ... چهارشنبه ها عصر تا اطلاع ثانوی ...

۲۵.۶.۰۵

چهارشنبه ها با نوشتن

 نوشتن یه در موازی باز میکنه به دنیایی که ترک ش کردی و دلتنگ ش هستی، یه در موازی به دنیایی که در پی ساختن ش هستی یا گم ش کردی... نوشتن یک چتر نجاته ... نمی پرسی چرا چتر نجات دارم چون یک جایی که نمی دونی و حواست نیست و پات می لغزه، باز می شه و از سقوط نجاتت میده ... چتر نجات تو چیه؟!

۲۳.۶.۰۵

 میشل اوباما میگه : داستان تو بزرگ ترین سرمایه توست. 

من میگم: زخم هات با ارزش ترین دارایی توست و اجازه نده دیگران داستان تو رو روایت کنن!

همین!

۱۷.۶.۰۵

 دیروز رفتیم خونه میم پیکل بال، عصر زود بود و هوا هنوز گرم بود... سین داره یه امریکایی رو دیت می کنه برای سه چهار ماه و  به خانواده ش معرفی شده و الف بعد سه سال هنوز ننه بابای طرف رو ندیده و هر چی دخترا بهش می گن که بهش فشار بیاره که رسمی کنه میگه نه! 

دلم بازی می خواد... وسطی... والیبال... حتی شطرنج... کارت ... 

ابگوشت گذاشتم ببرم خونه دخترا... یه تصمیم کبری باید بگیرم ... کاش کسی به جای من تصمیم می گرفت... خیلی خیلی خیلی خسته ام و فیزیکی نیست... مغزم خسته ست... 

دنیس میگه حق داری... همه میگن حق داری ... اما راهی برای رفع خستگی ش نیست!

۱.۶.۰۵

روز اول - چه وقت هایی با خودم در صلح بودم؟

 وقتی هایی که با خودم در صلح بودم: 

- وقتی نقاشی می کشیدم.

- وقتی مساله های رباضی را حل می کردم. 

- تا ابد وقتی که می نوشتم- می نویسم. 

-وقتی موسیقی گوش می کنم.

- وقتی می روم گالری -موزه 

- وقتی کتاب می خوانم 

= ،قتی پادکست گوش می کنم

-وقت هایی که منتور کسی ام یا مفهومی پیچیده را به زبان ساده برای کسی می گویم. 

- وقتی برای پیاده روی های طولانی می روم توی طبیعت

- وقتی سر صبر آشپزی می کنم. 

- وقتی با آدم هایی که دوست دارم توی کافه -رستوران برای ساعت ها می نشینیم. 

- وقتی که ساعت ها توی یک شهر جدید در کشوری غریب راه می روم