دیروز رفتیم خونه میم پیکل بال، عصر زود بود و هوا هنوز گرم بود... سین داره یه امریکایی رو دیت می کنه برای سه چهار ماه و به خانواده ش معرفی شده و الف بعد سه سال هنوز ننه بابای طرف رو ندیده و هر چی دخترا بهش می گن که بهش فشار بیاره که رسمی کنه میگه نه!
دلم بازی می خواد... وسطی... والیبال... حتی شطرنج... کارت ...
ابگوشت گذاشتم ببرم خونه دخترا... یه تصمیم کبری باید بگیرم ... کاش کسی به جای من تصمیم می گرفت... خیلی خیلی خیلی خسته ام و فیزیکی نیست... مغزم خسته ست...
دنیس میگه حق داری... همه میگن حق داری ... اما راهی برای رفع خستگی ش نیست!