سفر کوتاه ...سفر، همیشه کوتاه است ...
سالک طریقت خود بودن
روزنوشت های زنی که زیادی میدانست
۷.۵.۰۵
۶.۵.۰۵
فک می کنم باید یه اشتراک گوگل درایو بدم به کاف تا همه نوشته های نیمه نصفه، تمام شده و حتی ایده ها رو بخونه. فک می کنم تنها خواننده ای که قابلیت این رو داره که این ها رو بخونه، راز دار و امین باشه و حتی بلد باشه بدون قاطی کردن رابطه دوستی و شخصیت من درباره شون صادقانه با من حرف بزنه ... یکی از آدم هام که یه قاره بین ما فاصله ست... داره میشه ده سال ...
۲.۵.۰۵
یکی از دلایلی که می رفتم این کافه این بود که گل طبیعی بزرگ می گذاشت روی پیشخون. نه این که گل گرون قیمیتی باشه. شاخه های سبز که مصنوعی نبودن. حالا نیست و این خیلی غمگین م می کنه... فکر می کنم فضاهای درونی بدون طبیعت و یا با گل مصنوعی جنایت علیه بشریته... روح مون رو خشک می کنه ...
وقتی از مود جنگیدن برای زنده موندن بیرون میای تازه میبینی چه چیزهایی رو از دست دادی یا دقیق تر چه چیزهایی رو هیچ وقت نداشتی.
آفتاب ... سکوت... آرامش ... غذای ساده طبیعی... طبیعت بکر...تمیزی و سلامتی ... موسیقی...آدم هایی با روح و جسم سالم ... سرپناه ... امنیت ... آزادی ... کار...
۱۷.۴.۰۵
زندگی شاید همین باشد ...
فکر می کنم باید از خانه بیرون بزنم. از آن وقت هاست که حالم رو به ناخوشی ست و باید از خانه بیرون بزنم و می دانم یک قهوه، یک پیاده روی، یک خرید کوچک حالم را خوب می کند.
معمولی ترین لباسم را می پوشم و موهایم را سفت می بندم و کیف و کتابم را بر می دارم و می روم کافه. قهوه سفارش می دهم و بیرون می نشینم و کتابم را می خوانم و قهوه ام را می نوشم. هوا ابری و شرجی ست و شاید ببارد... شاید نبارد.
می روم مرکز شهر آنجایی که فضای باز برای نشستن دارد. یک میز خالی توی رستوران پیدا می کنم و غذایم را می خورم و می روم توی فضای باز یک صندلی پیدا می کنم و سعی می کنم کتابم را بخوانم، پیش نمی رود.
صدایی می گوید: کتاب خیلی خوبی ست...
سرم را بالا می کنم مرد موقری ست . می گویم: جدی؟ سخت است...
میگوید می دانم، این نویسنه کتاب هایش روایت چندانی ندارد... فلان کتاب ش را خواندی؟
جواب می دهم : این اولین کتابی ست که دارم ازش می خوانم و اگر فکر می کنی کتاب خوبی ست ادامه اش می دهم...
سرش را به لامت تایید تکان می دهد و می رود.
...
هوا گرم می شود و شرجی تر، بساطم را جمع می کنم و به طرف خانه می روم...
شاید زندگی همین باشد... شاید معجزه من همین کتاب هاست ... قهوه ... مرد غریبه ای که می گذرد ...
۸.۳.۰۵
در اگر نتوان نشست ...
یه دوستی دارم که بیشتر از ۲۰ ساله می شناسمش. تقریبا با یک بکگراند شروع کردیم. من درس خوندم و کار کردم و نتورک و تجربه کاری درست کردم و اون تمام وقت و انرژی ش رو گذاشت که تبدیل به داف بشه و به قول این مردم ؛مری ریچ!
من موفق شدم و اون هم الحق داف خوبی شده و همچنان دوست باقی موندیم. اون روز که برای قهوه همدیگر رو دیدیم، درباره بوتاکس و جوانسازی حرف زد و من درباره سرمایه گذاری و بازنشستگی و آینده مالی.
وسط حرفاش گفت که فکر می کنه خیلی خنگ بوده که هیچ وقت به مسایل مالی فکر نکرده و اخیرا بابت مشکلی که براش پیش اومده مجبور شده به پرداخت وام خونه و احیانا فروش خونه ش فکر کنه و این برای کسی که از پول فقط قسمت خرج کردنش رو تجربه کرده، خیلی سخت بوده. گفت واقعا آفرین به خودت که تنهایی تا اینجای زندگی ت رو مدیریت کردی و حواست به مسایل مالی ت بوده. گفتم آره، خیلی سخت بود و هنوز خیلی سخته و کاش آدم مجبور نباشه اون نقش رو بدون وقفه توی زندگیش بازی کنه. (دارم یاد میگیرم کارهام رو و سختی هام رو دست کم نگیرم و حداقل بابت ش به خودم کریدیت بدم، قبلا اینطوری بود که نه، همه می تونن و کاری نکردم و فلان)
بگذریم... این روزها فکر می کنم زندگی راحتی رو انتخاب نکردم و عادت کردم به سختی و حتی جایی که سختی نباشه ذهنم ناخوداگاه صد تا سناریوی منفی می چینه تا منو از خطرات احتمالی محافظت کنه که حق هم داره اما گاهی باید گاردم رو بیارم پایین و راحت باشم و از چیزی که ساخته م لذت ببرم و این واقعا برای آدمی مثل من کار راحتی نیست ...
در اگر نتوان نشست ... (سعدی)
۲۸.۲.۰۵
خونه م
خونه م پر صدا می شه ... خونه م پر از سکوت می شه... خونه م پر موسیقی و نور می شه... خونه م توی تاریکی وصمیمیت تنهایی، غوطه ور می شه و من چشم هام پر و خالی می شه... مثل زندگی ...
۳۰.۱.۰۵
یکشنبه
خوشبختم! باران ریزی بیرون خانه ام می بارد که ماندن توی تخت را توجیه می کند، گوش دادن به صدای باران پرنده ها از پنجره نیمه باز اتاق خواب، کتاب خواندن، خواندن فلسفه چیپ روی سوشیال مدیا ... یک لیوان آب کنار تخت تا ساعت از ۱۲ ظهر بگذرد و زمان صبحانه باشد، نیمرو... نان بربری... کمی سبزی جات و چای شیرین! چه می خواهم دیگر؟!