۱۷.۶.۰۵

 دیروز رفتیم خونه میم پیکل بال، عصر زود بود و هوا هنوز گرم بود... سین داره یه امریکایی رو دیت می کنه برای سه چهار ماه و  به خانواده ش معرفی شده و الف بعد سه سال هنوز ننه بابای طرف رو ندیده و هر چی دخترا بهش می گن که بهش فشار بیاره که رسمی کنه میگه نه! 

دلم بازی می خواد... وسطی... والیبال... حتی شطرنج... کارت ... 

ابگوشت گذاشتم ببرم خونه دخترا... یه تصمیم کبری باید بگیرم ... کاش کسی به جای من تصمیم می گرفت... خیلی خیلی خیلی خسته ام و فیزیکی نیست... مغزم خسته ست... 

دنیس میگه حق داری... همه میگن حق داری ... اما راهی برای رفع خستگی ش نیست!

۱.۶.۰۵

روز اول - چه وقت هایی با خودم در صلح بودم؟

 وقتی هایی که با خودم در صلح بودم: 

- وقتی نقاشی می کشیدم.

- وقتی مساله های رباضی را حل می کردم. 

- تا ابد وقتی که می نوشتم- می نویسم. 

-وقتی موسیقی گوش می کنم.

- وقتی می روم گالری -موزه 

- وقتی کتاب می خوانم 

= ،قتی پادکست گوش می کنم

-وقت هایی که منتور کسی ام یا مفهومی پیچیده را به زبان ساده برای کسی می گویم. 

- وقتی برای پیاده روی های طولانی می روم توی طبیعت

- وقتی سر صبر آشپزی می کنم. 

- وقتی با آدم هایی که دوست دارم توی کافه -رستوران برای ساعت ها می نشینیم. 

- وقتی که ساعت ها توی یک شهر جدید در کشوری غریب راه می روم 


۲۵.۵.۰۵

ادیسه من!

 شبش درست نخوابیده بودم اما هفت صبح راه افتادم طرف پنسیلوانیا برای دیدن فیلم اودیسه نولان روی پرده آی مکس ۷۰ میلی متری. سه ساعت رانندگی روز شنبه و طرف های ده صبح رسیدم و رفتم مرکز خرید کنار سینما که تازه داشت دکان هایش باز می شد و آدم ها خواب آلود لباس ها و ویترین هایشان را مرتب می کردن. 

سه هفته قبل تیکت خریده بودم . آخرین باری که برای دیدن فیلم و تاتر اینطور وقت گذاشته بودم تهران بود. چند سال پیش؟!

سه ساعت فیلم و ارزش شش ساعت رانندگی را داشت. می توانم یک تحلیل بیست صفحه ای درباره فیلم بنویسم. درباره نگاه شرقی نولان به سفر بازگشت اودیسه از جنگ تروا. درباره سفری که بیرونی نیست و درون او اتفاق می افتد بعد از پیروز شدن در جنگ... او به بزرگترین هدف ش - فتح شهر تروا- دست پیدا کرده و قیمت ش از دست دادن ؛خودش؛ است و این سفر بازگشت نه به نقطه اول که غیر ممکن است که تبدیل شدن به دیگری ست. تنها راه بازکشت نه تلاش که تسلیم شدن ست. 

نولان روایت اودیسه را با معیار اخلاقی انسان معاصر و مناظره اش با قدرت مدرن روایت می کند. روایت ضد جنگ و انسانی و اخلاقی... 


۱۲.۵.۰۵

لبه تیز تاریکی

 توی زندگی لبه پرت گاه های زیادی ایستادم و از پرتگاه هایی هم پرت شدم. اما سلاح سری من جنگیدن همیشه با تاریکی، بیشتر وقت ها نادیده گرفتن، ادامه دادن و به قول خودم سمت درست ایستادن بود. این روزها، ماه ها و سال ها آنقدر خسته ام که شاید جلوی یکی از این تاریکی های نه چندان عمیق کم بیاورم... خسته ام و هیچ خوابی این خستگی را در نمی کند. جنگیدن برای رسیدن به جنگ بعدی و جنگ هایی که تمامی ندارد ... آدم ها چطور دوام می آورند؟!


۶.۵.۰۵

 فک می کنم باید یه اشتراک گوگل درایو بدم به کاف تا همه نوشته های نیمه نصفه، تمام شده و حتی ایده ها رو بخونه. فک می کنم تنها خواننده ای که قابلیت این رو داره که این ها رو بخونه، راز دار و امین باشه و حتی بلد باشه بدون قاطی کردن رابطه دوستی و شخصیت من درباره شون صادقانه با من حرف بزنه ... یکی از آدم هام که یه قاره بین ما فاصله ست... داره میشه ده سال ... 

۲.۵.۰۵

 یکی از دلایلی که می رفتم این کافه این بود که گل طبیعی بزرگ می گذاشت روی پیشخون. نه این که گل گرون قیمیتی باشه. شاخه های سبز که مصنوعی نبودن. حالا نیست و این خیلی غمگین م می کنه... فکر می کنم فضاهای درونی بدون طبیعت و یا با گل مصنوعی جنایت علیه بشریته... روح مون رو خشک می کنه ... 

وقتی از مود جنگیدن برای زنده موندن بیرون میای تازه میبینی چه چیزهایی رو از دست دادی یا دقیق تر چه چیزهایی رو هیچ وقت نداشتی.

آفتاب ... سکوت... آرامش ... غذای ساده طبیعی... طبیعت بکر...تمیزی و سلامتی ... موسیقی...آدم هایی با روح و جسم سالم ... سرپناه ... امنیت ... آزادی ... کار...