حالم خوب نبود. حق هم داشتم که حالم خوب نباشد. رفتم طرف چهارشنبه ها با هلن. به طرز بی سابقه ای گرم بود. تی شرت مشکی که از استانبول خریده بودم و رویش طلایی نوشته : رویا! رو پوشیدم با شلوار کتان و کتانی سفید و به خیال خودم لباس تابستانی پوشیده ام . گرم بود و من نفس نفس زنان رسیدم و چند دقیقه نفس گرفتم تا بروم داخل.
قرار بود درباره یک رمان حرف بزنیم که یک ماه گذشته را صرف خوندنش کرده بودیم. اصلا کتاب را دوست نداشتم اما باید می خواندیم و سرعت خواندن انگلیسی م هم بالا نیست. دو ساعت و نیم مثل برق و باد گذشت. اخیرا هم فهمیده ام که باید بهتر بخوانم. منظورم عمیق تر خواندن است. نظرم این بود که نویسنده شخصیت اصلی اول شخص داستانش را سانسور کرده و اینقدر این آدم گزارشی نوشته و از خودش و احساساتش ننوشته که به کل کتاب لطمه زده و این نقطه ضعف ش هست. حتی می خواستم بگم همین هم باعث می شد اگر مجبور به تموم کردنش نبودم کتاب رو بذارم کنار که نگفتم چون هلن خیلی کتاب رو دوست داشت و تمام قد داشت ازش دفاع می کرد که این علیه روایت مرسوم و ساختار شکنی کرده. گاهی ساختار شکنی ها بهت ضرر مالی می زنه و گاهی بهت جایزه ادبی!
برگشتنی دوباره آن مسیر تا پارکینگ کنار خیابان خیلی لذت بخش بود. یک طور خلسه خوب توی گرگ و میش هوا و راه رفتن برای حدود ۲۰ دقیقه تا برسم به ماشین و همیشه دلم می خواهد تمام نشود. رسیدم خانه و یکی دو ساعت بعد با همان لباس بیرون نشستم به ادیت و فرستادن فایل. تا دو صبح بالا بودم واقعا و خوابم نمی برد. صبح مثل همیشه اخیرا با اضطراب بیدار شدم و با گفتن: فاک ایت! به زندگی برگشتم.
این روزها همه حس های خوب و همه حس های بد با هم در من زندگی می کنند. ترس کنار خوشحالی، امید کنار نگرانی، هیجان کنار جا ماندن از زندگی ... عجیب خستگی ام به صفر رسیده، عجیب می توانم ساعت ها کار کنم و خسته نشوم و آخرش مجبورم بعد ساعت ها بگذارم کنار، چون مغزم نیاز دارد که هوا بخورد و بعد دوباره برگردد با تازگی... آنقدر روزها ساکت و قشنگ و با سرعت می گذرد که باورم نمی شود، پربار پربار!
پ ن: سعی نکن نگران این باشی که لهجه نداشته باشی یا انگلیسی رو نیتیو و بدون غلط حرف بزنی. صدای خودت، لهجه خودت، کلمه ها و جمله های خودت به انگلیسی شخصیت یگانه تو رو می سازه. تلاش کن که بیشتر بخونی و بفهمی و بنویسی اما تلاش نکن شبیه بقیه بشی. شبیه خودت باش، یگانه!
پ ن ۲: یه متن هم بنویسم درباره مغزهای خیانت کار! مغزهایی که مرتب ما را زیر سوال می برند. با بازندگی هایمان و حتی با برندگی هایمان.
هفته ها و شاید ماه هاست اودیسه روی تخته پاره وسط اقیانوس م ...