۱۳.۸.۰۵

آیا واقعا ما حق انتخاب داریم؟

 صبح با بدبینی همیشگی خاورمیانه ای ت - که مثل کوله پشتی سنگینی همه جا با خودت حمل می کنی، حتی توی خواب- بیدار می شی و میبینی دموکرات ها انتخابات میان دوره ای کنگره رو بردن و همون وجه سینیکال زن خاورمیانه ای ت دست به دعا برمی داره که کاش اوضاع برای آدم های غریب این دنیا یه کوچولو بهتر بشه و آدم های قدرتمند چکمه هاشون رو سبک تر روی خرخره آدمهای معمولی بگذارن.


پ ن: من خودم رو آدم حساسی می دونم، حساس و مغرور و زود رنج! نمی دونم چقدر از بیرون اینطوری به نظر می رسه اما من خودمو اینطوری می بینم و در عین حال یه پوست به شدت کلفتی در مقابل نه شنیدن دارم برای چیزهایی که واقعا می خوام. مثلا برای کاری که می خوام و لزوما ممکنه ظرفیت ش رو نداشته باشم و فقط رویاش رو داشته باشم، برای پروژه های شخصی که حتی جرات ندارم درباره ش بلند حرف بزنم تا وقتی که به ته ش نرسیده و واقعا تموم نشده. من خیلی جاها نباید می بودم و خیلی موقعیت ها رو نباید بدست میاوردم اما در مقابل هر نه! مصمم تر شدم و بیشتر تلاش کردم. در مقابل هر در بسته ای، پنجره ای رو امتحان کردم که دیدم آدم های دیگه حتی زحمت در زدن به خودشون ندادن چون از نه! شنیدنه ترسیدن و واقعا ترسناک هم هست. چه روزها و شب هایی که توی تنهایی خودم از اون جواب منفی گریه کردم و فرو پاشیدم و همون موقع که اشکام سرازیر بوده و مغزم داشته می ترکیده از درد، رفتم و در بعدی رو امتحان کردم.

 تنها کاری که کردم همه این نه شنیدن ها رو پرایوت نگه داشتم و حتی نزدیک ترین آدم های زندگی م از یک صدم شون خبر ندارن و شاید همین کمک م کرده که بتونم جلو برم بدون این که نگران قضاوت آدم ها از شکست هام باشم. اخیرا هم جایی از زندگی قرار گرفتم که این بخشی از زندگی عادی م شده- دردش هنوز همونه و گاهی داغونم می کنه- اما می دونم که تنها راه رسیدن، گذشتن از همه نه! هاست تا به یک فاک! یس! برسی. آدم ها اونوقت فکر میکنن اوه، فلانی چه راحت رسید. تو لبخند می زنی و فقط کله ت رو تکون می دی. توضیحی به هیچ کسی بدهکار نیستی. 

به زن توی آینه افتخار میکنم، چون کسی غیر از اون نمی دونه چه راهی رو اومدم و چرا اومدم!


۱۱.۸.۰۵

شیرین ترین خواب عالم

 با یک خواب بد از خواب پریدم. چند دقیقه همانطور توی تخت توی تاریکی موندم و بعد چراغ کنار تخت را روشن کردم و بعد مقاومت زیاد رفتم دستشویی. دلتنگم! دلتنگ آدمی که نمی دونم کیه و کجاست؟ مگه میشه؟ شده! همین!

سه صبحه، می تونم به غصه خوردن ادامه بدم. می تونم فیلم آبکی تماشا کنم، می تونم به تاریکی زل بزنم. اما خیال می کنم توی یه ساحل نشستم که ته نداره و هوا آفتابیه و نسیم خنکی میاد. تا چشم کار می کنه شن سفید و موجهای کوچیک گرمه، هیشکی توی ساحل نیست غیر ما. توی ساحل نشستیم با پاهای برهنه، نه صبحه و نه عصر اما هوا روشنه. دستم رو حلقه کردم دوربازوت و اون یکی روی پات و سرم رو گذاشتم توی گودی گردنت ... دستات حلقه شده دور شونه منه... بعدتر داریم راه می ریم، کفشامون رو گرفتیم دستمون. من یک دامن خیلی سبک چین دار پوشیدم و دست هم رو گرفتیم و داریم برمیگردیم... خیلی زود خوابم می بره... عمیق ... شیرین ترین خواب عالم!


پ ن: هنوز اودیسه روی تخته پاره روی اقیانوسم و خودم رو گیر می اندازم که دارم دست و پا می زنم و به خودم یاآوری می کنم تسلیم شو... تسلیم شو ... رها کن!

۱۰.۸.۰۵

 به جای نرم کننده چند ساعت و یا حتی نیم ساعت قبل حموم، موهات رو با روغن چرب و چیلی کن. بسته به حجم و جنس موهات از چند قطره یا مثل من یکی دو قاشق چایخوری استفاده کن. من رزماری ، بادووم و یه روغن میکس مو که نمی دونم توی چیه رو با هم می زنم (میگن نارگیل هم خوبه). اگر حالش رو داشته باشم روش الووررا هم می زنم و بعد یک شامپو حسابی و نرم ترین و خوش فرم ترین موی عالم رو بعد حموم دارم، بدون نرم کننده. از حس نرم کننده خوشم نمیاد. حس می کنم حجم موها رو کم و خشک می کنه. 


پ ن: داستان خلاقیت اینه که لزوما کاری که بیشترین توان روانی رو ازت گرفته و بیشترین وقت رو صرف ش کردی لزوما بهترین کارت نیست و لزوما بازخوردهای بهتری نمی گیره. گاهی یک نوشته که توی نصف روز نوشتی یا یه یادداشتی که روی صندلی انتظار روی نوت گوشی ت نوشتی می تونه شاهکار باشه و چیزی که سالها صرف ش کردی صرفا زباله ساخته ذهن ت. عادلانه نیست؟ می دونم!


پ ن۲: باید برم خرید خوراکی اما از خرید یکشنبه ها خوشم نمیاد. همه شلوغ! هیچی هم تازه نیست. دووم بیاریم تا فردا؟!


پ ن۳: چه پدر کشتگی با کتابخانه های عمومی دارم که نمی خوام ازشون کتاب قرض بگیرم و اصرار دارم بخرم؟! 

می خوام برم کتابفروشی اما کتابهای اخیری که خریدم حسابی ناامید کننده بودن. نه این که کتابهای بدی باشند. موود من جای تخمی گیر کرده. میخوام برم پاییز نیویورک، میخوام برم تاتر یا کنسرت، می خوام برم لب دریا، گالری، می خوام ... نمی رم... زل می زنم به صفحه موبایل، به زندگی های خوشبخت رنگارنگ توی او صفحه قد کف دست و می دونم اما همچنان حسرت .... 

۹.۸.۰۵

روزهایی که نمی شماری

 هفته هاست که روزها رو نمی شمارم. دوشمبه ها غمگین نیست و چهارشنبه ها وزنی ندارند و مثل یک پر سفید سبک و زیبا هستند. جمعه روز پیش از آزادی نیست و شنبه و یکشنبه به سرعت برق و باد نمی گذره. چشمم خوب شد، امروز دوباره کمی سردرد داشتم اما عینکم رو سعی کردم روی چشمم نگه دارم و تند تند آب خوردم و گس وات. چشمم به حالت عادی برگشته و سردرد هم ندارم، هورا!!


پ ن: مدل موهام مثل من بی تکلیفند و منتظر الهام. بهترین حالت شون هم الان دم اسبی!


پ ن۲: فصل ترسناکی نمونده که هی بخوام نادیده ش بگیرم، از این پس فقط بازنویسی... بازنویسی... بازنویسی! :)))

پ ن ۳: پری پیام میده که داریم می ریم جرج تاون قبل کلاب، بیا!  کلاب امشب رو هم می خوام برم که برقصم و نه این که حتی آدم ببینم یا معاشرت کنم و حتی الکل بخورم. دفعه قبل ۴ ساعت بی وقفه رقصیدم بدون الکل! مخالفتی باهاش ندارم اما الکل مال خلوت دوستانه ست و معمولا ترکیب ش با پارتی شلوغ برای من چیز خوبی درنمیاد. طبعا کاستیوم هم ندارم و با جین و تاپ کار امشب رو درمیارم و حتی ممکنه اسنیکر بپوشم به جای پاشنه دار. 


پ ن۴: لوییس اومده و خونه رو سابیده. احساس میکنم یکی منو برده حموم و حسابی کیسه کشیده و تمیز و سبک شسته و تحویل داده. خونه بوی تمیزی میده :))) لوویس یه زن میان ساله که زبون همو نمی فهمیم اما لبخند و انرژی ش رو دوست دارم. حس می کنم اجازه داره به همه جای خونه من دست بزنه. همون حسی که کابل خاله راضیه، بودنش و خونه م رو خونه می کرد. 


پ ن۵: منظره های پاییزی مسیر دور دریاچه دیوانه کننده ست از زیبایی. امروز فکر کردم چطوری توصیف کنم این طیف رنگ های پاییزی رو. فکر کردم می تونم به یک گالری زیبا تشبیه ش کنم، تابلوهایی بزرگ و یکسره و پیوسته به هم که از کف تا سقف رو پوشونده و تو هر طرف که سرت رو می چرخونی می تونی یک شات فوق العاده زیبا داشته باشی که حقیقتا نفس ت رو بند میاره. چند جا ایستادم تا بتونم منظره پیش چشمم رو هضم کنم. 



۸.۸.۰۵

جمعه

 از شما چه پنهون ۶ ماهه کتاب هایی که می خرم رو دوست ندارم. نمی خواستم بهش اعتراف کنم اما طلسم شده. کتاب خوب که درگیرم کنه می خوام. (پاهایش را به زمین می کوبد)

از روزم راضی م چون پیاده روی رفتم. هر روزی که پیاده روی برم روز خوبیه. طرفای عصر که دارم سریال ژاپنی می بینم و به شام فکر می کنم الف روی لینکدین پیام میده. یادم میاد باهاش برای شنبه قرار قهوه دارم. فردا عصر خانم تمیزکارمیاد و شب ش هم برنامه هالووین دارم. فکر می کنم فقط صبح می تونم برم ببینمش. مسیج ش رو چک می کنم که گفته فردا نمی تونه و امروز بعد کار ببینیم. می نویسم بذاریم برای بعد.


از خودم راضی م، از روزم راضی م. قرار نبود امروز بنویسم اما یه کمی ادیت کردم و اوکیه. همین!


۷.۸.۰۵

کارخانه رویا

 وقتی کابل بلاگ نویسی رو شروع کردم برای مکتوب کردن تحربه شخصی خودم از زندگی در افغانستان، فکرش رو هم نمی کردم که به چه غولی تبدیل بشه و من با خودش تا کجاها ببره (امریکا، سویدن، کره، هند، تایلند، ایران، مجارستان، قطر، ترکمنستان، امارات، اسپانیا، فرانسه ...) . خیلی ساده می دونستم که دارم - داریم- تاریخ مهم و تکرار نشدنی رو تجربه می کنیم - میم یه وقتی میگفت گلدن ایج- و هی نگاه می کردم به دوربین که چرا کسی ثبت نمی کنه. 

کارخونه رویام راه افتاده و نمی دونم و اصلا مهم نیست منو به کجاها می بره. مثل همون روزها که تجربه بامیان رو می نوشتم و رفتیم روی بی بی سی. مثل همون روزا که درباره مدرسه نابینایان پشت دانشگاه امریکایی می نوشتم ، ح و ع و خیلی دوست هایی رو پیدا کردم که محال بود توی زندگی واقعی ببینم و همه اینا بونس بود، خود نوشتن، خود کلمات معجزه و شفا بود- هست!


پ ن۱: ورم چشمم یه کوچولو کمتر شده، حس می کنم کل روز عینک زدن به پروسه بهتر شدنش کمک می کنه. بس که فک کنم به چشمم فشار میاد وقتی عینک نمی زنم و بدون اغراق ۱۰-۱۸ ساعت دارم زل می زنم به اسکرین های مختلف! :((

بر انچه دلخواه من است ...

 با هلن حرف زدم. وقتی کامنت هاش رو گرفتم که همه خوب و مثبت بود و رفتم باهاش حرف بزنم. گفت بیا اینجا درس بده! در جا گفتم نمی تونم. گفت از نظر مالی.. گفتم بیشتر وقت ندارم و بعد فکر کردم مالی هم اصلا نمیشه روش حساب کرد. یکی دو تا پیشنهاد عملی داد که خیلی خوب بود و در نهایت بهش گفتم همین فرمت فعلی رو پیش می رم. کلی ازش تشکر کردم که خیلی داره بهم کمک می کنه. گفت که ببین، نوشتن رو نمیشه به کسی یاد داد. 

راست میگه اما استعداد بدون تکنیک روان ت رو به گا می ده. هی می خوری به دیوارهای نامریی که می تونی راحت با تکنیک ازشون رد بشی. 

زندگی چه بازی های عجیبی داره.

یادم هست با Y حرف می زدم که پیشنهاد رابطه باز داد. بهش گفتم نه نمی خوام. گفت پس چی می خوای؟ یادم هست به ذهنم اومد اینو نمی خوام و حتی ازدواج با تو رو هم دیگه نمی خوام و چه خوب که نشد. انگار یکدفعه چشمم باز شد که چیزی که سالها بهش فکر کرده بودم و خواسته بودم رو به محض نزدیک شدن ش نمی خواستم. انگار وقتی واقعی شد فهمیدم که چیزی نیست که بهش نیاز داشته باشم و یا حتی بخوام باهاش کنار بیام.

 حالا هم حرف هلن و واکنش خودم که برای خودم هم غافلگیر کننده بود. چون تا دیروز فکر می کردم حوصله کاغذ بازی و سیر اداری ش رو ندارم وگرنه از خدامه که برم. در یک لحظه تصمیم گرفتم و درست هم تصمیم گرفتم که نه، نمی خوام این وقت و هزینه رو بگذارم و امکان ش هست که طور دیگه ای کارم رو پیش ببرم که بازدهی بهتری داره و ممکنه از بیرون اصلا سکسی و پینترستی نباشه که به درک!


پ ن: فروغ عزیزم گفته: بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم، خود را به تمامی بر آن می افکنم! (منم همینطور!!)