۳۰.۷.۰۵

فیلتر خاکستری روی چشم هام ...

 دختره گفت: فضاش گوتیکه!

هلن قبلش گفته بود فضاش غمگینه و یه طورایی می دونستم اما حرف دختره تیری بود در قلبم. فکر می کردم درسته یه کوچولو فضاهام غمگینه اما شاعرانه ست ، هنریه، عمیقه ... اما گوتیک رو هیچ جوره برنمی تابم. 

چند وقت قبل هم فهمیدم رمان محبوبم گوتیکه، قلبم یه کوچولو شکست!


پ ن: سرمایه داری برای هر چیزی یک بستر اقتصادی درست کرده. هر چیزی کالا شده حتی هنر و همین بقا و پیشرفت ش رو تضمین کرده؟! (سوال و اندیشه باز)

۲۹.۷.۰۵

چهارشنبه

 چهارشنبه قشنگم شروع شده، شش صبحه و مثانه ام بیدارم کرده. دست راستم یه کمی درد می کنه اما مهم نیست. هوا هنوز تاریکه اما من پرده اتاق خواب رو کنار می زنم تا روشن شدن هوا رو ببینم. پولیور قرمزه تارگت رو که کنار تخته می پوشم چون یه کمی سرده و نمی خوام دمای خونه رو ببرم بالاتر. بالش هام رو روی تخت پشتی، درست می کنم و می خزم زیر پتو و لپ تابم رو باز می کنم به ایمیل چک کردن، خوندن و نوشتن و روز رو شروع کردن.


پ ن: پنجره های اتاق خواب، مرکز یک کوچه تی ماننده. در واقع من همسایه مستقیم خانه های کوچه تی نیستم اما همه شون رو می تونم از پنجره اتاق خواب ببینم و بالعکس. دورتر یه خونه ای سر نبش یکی از کوچه هاست که بدون استثنا همیشه چراغ پذیرایی ش روشنه. دورتر از اونه که جزییات ش رو با یک نگاه سرسری و بدون تماشا کردن بشه دید اما چراغ هاش همیشه روشنه، دلم می خواد داستانش رو بدونم. یکی که شب ها کار می کنه؟ یا یه آدمی که از تاریکی خوشش نمیاد؟


پ ن۲: اگر خیلی خوش شانس باشی یکی وقت می گذاره و کارت رو می خونه. اگر خوش شانس تر باشی طرف کارش رو بلده و نقدت می کنه برای بهتر شدن. گاهی خیلی خیلی خوش شانسی و طرف دقیقا می دونه کجای روایتت مشکل داره، شخصیت ها کامل نیستند، روایت فاقد جزییات مهم هسستن، ایده ات مشکل داره و ...  وگاهی هم همه این ها که یعنی باید از صفر شروع کنی. اما در نهایت به قول مامان، اسب رو می تونی تا چشمه ببری اما نمی تونی وادارش کنی که آب بخوره! خودت هستی و صفحه سفید و کلماتی که باید درست کنار هم چیده بشه و فقط دست های تو می تونه این کار رو انجام بده و تو تنها آدم مسوول توی اون دنیای خیالی هستی که داری می سازی.


۲۶.۷.۰۵

 خیلی عجیبه من توی زندگی بارها و بارها عاشق شدم. بیشتر وقت ها عاشق روح آدما شدم. کمتر فقط عاشق جسم و خیلی خوب بود و خوش گذشت. اون وقت هایی که عاشق روح آدما شدم خیلی مصیبته برای هر دو طرف، عاشق معاشرت با آدمه هستی اما نمی تونی فیزیکی بهش نزدیک بشی. هیچی درباره ش هیچ جا نخوندم!


پ ن: یادداشت ناتمام!

یک دو سه امتحان می کنیم ...

 آخرین باری که یکی رو به یکی کانکت کردم چیز خوبی ازش درنیومد. شین با میم جیک تو جیک شد و کی هیچ وقت آبش با شین توی یک جوب نرفت. من هم هیچ وقت با شین صمیمی نشدم، همه ش حس می کردم یه حرفایی این وسط زده شده که من خبر ندارم. شین دوست جدید بود، میم همخونه ای و کی یار!

امروز هم به سین پیام دادم که زن های ساده کامل دور هم جمع می شن اگر دوست داری بیا. دست به دعا بلند کنیم که داستانی ازش در نیاد! سین رو بیشتر از بیست ساله که می شناسم و از وقتی اومدم امریکا با هم دوست شدیم و این دوستی بدون هیچ زمین لرزه ای دوام آورده. به قول اینجایی ها کراس اور فینگر! 


۲۵.۷.۰۵

 آبگوشت گذاشتم، می خواستم فقط نخود بریزم اما نخود جدا نداشتم به جاش دو مشت بسته، لوبیا قرمز ریختم. لیموی عمانی، سیب زمینی درسته، مخلوط گوشت گوسفند و گوساله و پیاز و گوجه فرنگی و رب و ادویه. خیلی هم عالی شده بود گر جه آبش یه کمی زیاد شده بود اما خیلی خوشمزه بود. بعد مدت ها یک لیوان جک و کک با یخ درست کردم و نشستم به آبگوشت خوردن و سریال کره ای دیدن. جای شما خالی!

۲۴.۷.۰۵

جمعه نیمه شب یا سرم بازار مسگرهاست

 پنجره ها دو جداره ن اما قدیمی ترند و یه کمی صدا از بیرون میاد و برای منی که همیشه خونه م ساکته بدی هم نیست. همین الان خونه توی سکوت بود و بعد یه صدای آهسته و ریز بارون و بعد کمی تندتر و یکنواخت. چند ساعت پیش داشتم فکر می کردم کاش به گذشته و آینده فکر نکنم و توی حال زندگی کنم و بعد خواستم از چت جی بی تی بپرسم چطوری می تونم تمرین کنم که غرق سریال شدم و یادم رفت. صدای بارون خود خود بهشته!

بچه که بودم شبا می ترسیدم. گاهی رزا رو بیدار می کردم. دستم رو می گرفت و می گفت بخواب، من بیدارم. شاید الکی می گفت، شاید هم بیدار می موند اما من دلم جمع می شد و می خوابیدم. گاهی هم صدای خروپف آروم حاجی پدر بزرگم بهم آرامش می داد، آدمات زنده ن دختر جون!

الان هم بعضی شبا که بیخواب می شم، یکدفعه یک ماشین از کوچه همیشه خلوت ما رد می شه یا یه هواپیمایی که اوج می گیره (خیلی نزدیک فرودگاه نیستیم اما فکر کنم توی مسیر پرواز هستیم) اون صدا وسط سکوت بهم آرامش میده. 


پ ن: روزام خیلی قشنگه؟ و از بیرون اصلا اینستاگرامی نیست. چه خوبه که نیست! داشتم بلاگ گروهی آیدا رو می خوندم و دیدم ناخواگاه فکر می کنم چرا پست فلانی رو از فلانی بیشتر دوست دارم. دیدم اوووه، هنر قصه گویی، شخصیت پردازی، ساختار و جزییات. اخیرا می بینم که ساختار توی نوشتن چقدر مهمه چون خودم خیلی دربندش نیستم. من عاشق جزییاتم و می دونم روح قصه توی جزییاته. با ساختار هم آشتی کنم بعدش فقط پارتی پارتی!

۲۳.۷.۰۵

چهارشنبه ها با هلن

 حالم خوب نبود. حق هم داشتم که حالم خوب نباشد. رفتم طرف چهارشنبه ها با هلن. به طرز بی سابقه ای گرم بود. تی شرت مشکی که از استانبول خریده بودم و رویش طلایی نوشته : رویا! رو پوشیدم با شلوار کتان و کتانی سفید و به خیال خودم لباس تابستانی پوشیده ام . گرم بود و من نفس نفس زنان رسیدم و چند دقیقه نفس گرفتم تا بروم داخل. 

قرار بود درباره یک رمان حرف بزنیم که یک ماه گذشته را صرف خوندنش کرده بودیم. اصلا کتاب را دوست نداشتم اما باید می خواندیم و سرعت خواندن انگلیسی م هم بالا نیست. دو ساعت و نیم مثل برق و باد گذشت. اخیرا هم فهمیده ام که باید بهتر بخوانم. منظورم عمیق تر خواندن است. نظرم این بود که نویسنده شخصیت اصلی اول شخص داستانش را سانسور کرده و اینقدر این آدم گزارشی نوشته و از خودش و احساساتش ننوشته که به کل کتاب لطمه زده و این نقطه ضعف ش هست. حتی می خواستم بگم همین هم باعث می شد اگر مجبور به تموم کردنش نبودم کتاب رو بذارم کنار که نگفتم چون هلن خیلی کتاب رو دوست داشت و تمام قد داشت ازش دفاع می کرد که این علیه روایت مرسوم و ساختار شکنی کرده. گاهی ساختار شکنی ها بهت ضرر مالی می زنه و گاهی بهت جایزه ادبی! توی پرانتز، یکی از ویژگی های قشنگ هلن این ست که سر صبر حرفت را می  شنود و بعد نظرش را می گوید و از روز اول چیزی که بهمان گفت این بود که توی نقد مهربان باشیم، نگفت منصف، گفت مهربان! و من همیشه توی همه چیز منصف بودم و مهربان نه خیلی! هر چی جلوتر می ریم می فهمم اوه این مهربانی چقدر مهم است. مثلا من این خانم هندی رییس سابق م را دوست دارم چون مهربان بود!

برگشتنی دوباره آن مسیر تا پارکینگ کنار خیابان خیلی لذت بخش بود. یک طور خلسه خوب توی گرگ و میش هوا و راه رفتن برای حدود ۲۰ دقیقه تا برسم به ماشین و همیشه دلم می خواهد تمام نشود. رسیدم خانه و یکی دو ساعت بعد با همان لباس بیرون نشستم به ادیت و فرستادن فایل. تا دو صبح  بالا بودم واقعا و خوابم نمی برد. صبح مثل همیشه اخیرا با اضطراب بیدار شدم و با گفتن: فاک ایت! به زندگی برگشتم. 

این روزها همه حس های خوب و همه حس های بد با هم در من زندگی می کنند. ترس کنار خوشحالی، امید کنار نگرانی، هیجان کنار جا ماندن از زندگی ... عجیب خستگی ام به صفر رسیده، عجیب می توانم ساعت ها کار کنم و خسته نشوم و آخرش مجبورم بعد ساعت ها بگذارم کنار، چون مغزم نیاز دارد که هوا بخورد و بعد دوباره برگردد با تازگی... آنقدر روزها ساکت و قشنگ و با سرعت می گذرد که باورم نمی شود، پربار پربار!


پ ن: سعی نکن نگران این باشی که لهجه نداشته باشی یا انگلیسی رو نیتیو و بدون غلط حرف بزنی. صدای خودت، لهجه خودت، کلمه ها و جمله های خودت به انگلیسی شخصیت یگانه تو رو می سازه. تلاش کن که بیشتر بخونی و بفهمی و بنویسی اما تلاش نکن شبیه بقیه بشی. شبیه خودت باش، یگانه!

پ ن ۲: یه متن هم بنویسم درباره مغزهای خیانت کار! مغزهایی که مرتب ما را زیر سوال می برند. با بازندگی هایمان و حتی با برندگی هایمان. 


هفته ها و شاید ماه هاست اودیسه روی تخته پاره وسط اقیانوس م ...