۱۳.۷.۰۵

صبح مه گرفته پاییزی

 مه صبحگاهی خیلی قشنگ بین خونه ها نشسته و یک منظره وهم آور زیبایی رو درست کرده. انگاری که همه لبه های تیز زندگی رو هموار کرده.  فکر می کنی توی این صبح قشنگ تنها کاری که لازم و ضروریه نشستن پشت پنجره و تماشا کردنه.    پشت این دیوارها و درها و پنجره ها همسایه ها یکی یکی از خواب بیدار می شن و توی سکوت، چراغ هاشون رو روشن می کنن. دست و صورت می شورن و صبحانه خورده نخورده توی سکوت لباس می پوشن و به هیاهوی زندگی بیرون ملحق می شن. 

من اما فرصت این رو پیدا کردم که بعد سالها با یک لیوان چای یا قهوه، بدون سیگار یا با سیگار توی بالکن کوچیکم بنشینم، سرعت م رو کم کنم و مدتی بیایستم به تماشای سالهای رفته و سالهای نیامده و فکر کنم کجا ایستادم و کدام طرف می خوام برم. 

۱۱.۷.۰۵

عصر جمعه

 دیروز رفتم اوت لت مال نزدیک قمارخونه. بعد گفتم یه سری هم به دکور عظیم الجثه ای که توی قمارخونه بابت تغییر فصل درست می کنن سر بزنم که یادم رفت. 

دیروز رفتم اوت لت چون هوا برای پیاده روی بیرون گرم بود و اونجا درسته مغازه ها توی فضای بیرونی هستن اما می تونی از گرما به داخل فروشگاه ها پناه ببری، آخرین روز گرم امسال شاید. قهوه فوری درست کردم و ریختم توی فلاسک ایتی سفیدم و رفتم. توی راه هم یه پادکست جدیدی که درباره نوشتن هست گوش دادم. کتونی سبز و خاکی رنگ زارا که بی وقفه پوشیدمش با شلوار کتان گشاد سورمه ای آن تیلور، تی شرت توری مشکی زارا که امسال تابستون خیلی پوشیدمش و سوتین مشکی تارگت که از پشت تی شرت توری پیداست و کیف جدید کوچیک م از ستیو مدیسون. 

توی پارکینگ روبروی در اصلی پارک کردم و رفتم با خیال راحت و قدم زنان و کل مال رو گشتم. همون وقت هم یه مصاحبه یکساعتی دادم توی مغازه اچ اند ام با یکی از ریکروترها برای پستی که حقوق ش خیلی پایین بود و شرایط ش هم جالب نبود اما به خودم قول دادم برای تمرین هم که شده همه مصاحبه ها رو بگیرم. صبحش هم یک مصاحبه تخصصی داشتم با سی اف او یک سازمان دیگه. خانمه استنفورد درس خونده بود و سابقه مدیریت و ایجاد سازمان داشت که خبر خوبی بود.

یه ژاکت سورمه ای خریدم از اچ اند ام و یه ساندویچ تخم مرغ سوسیس گرفتم از استاباکس و امدم توی ماشین و قبل برگشتن به خونه سر صبر با باقی قهوه م خوردم. شام برنج ساده داشتم و کمی خوراک قارچ از دیروز و تن ماهی و شراب قرمز. 


 

۸.۷.۰۵

نشستن توی جلسه هیات مدیره یا افکار یک مدیر مالی

 کرشمه یک زن ۵۰ ساله هندیه که کمتر از دو سال رییس من بوده و بعدش با هم دوست موندیم و این دو سالی که از سازمان اومدم بیرون سه بار همدیگر رو دیدیم. دو بار اول اون پیش قدم و بار آخری من!

گفت که سازمان از نظر مالی واقعا داره وضعیت خیلی خیلی بدی رو می گذرونه. یکی از بزرگترین سازمان های روی کره زمین که داره روی ؛صلح ؛ کار می کنه و این منو خیلی غمگین می کنه. من سالهاست که دارم با موسسه های غیر انتفاعی کار می کنم و مشکل همه اونها مدل بیزنسی شون هست. این که یک موسسه خیریه رو خارج از یک مدل بیزنسی می بینن و فکر می کنن چون منابع مالی ش مستقیم از مصرف کننده نمیاد، نباید مدل بیزنسی داشته باشه. هزار تا راه حل دارم برای این کار و همیشه مشکل داشتم و دارم با مدیرهای مالی که تمام جنبه های سازمان رو در نظر نمی گیرن. 

وقتی هم که توی این سازمان کار می کردم می دیدم که داریم اشتباه می ریم: بیش از حد متکی بودن به فاندینگ دولتی که رییس جمهور زد زیر کاسه و کوزه هر چی سازمان غیر دولتی اعم از سازمان ملل در تمام دنیا، از دولت ها فاند بگیر اما ارزش های سازمان رو فدا نکن. درصد درامد به فاند دولتی رو همیشه پایین نگه دار. 

توجه نکردن به فاند خصوصی: که سال آخری که داشتم می آمدم بیرون تازه شروع کرده بودن به کار کردن روش که با توجه به مدل سازمانی ما چندان موفق نبود. 

توجه نکردن به فاند شرکت ها: که به نظرم الان بیشترین مقدار سرمایه و انگیزه رو دارن برای کمک به موسسات خیریه با توجه به درامد بالا و همزمان اقبال کم عمومی به نحوه درامدشون. این می تونه براشون یک روش باشه که وجه عمومی شون رو بهتر کنن. 

یکی از بخش هایی که سازمان های خیریه بهش بی تفاوت بودن و هستن. حسابرسی پروژه هاشون هست. نه حسابرسی مالی، اینکه هر پروژه ای که اجرا می کنند چطور اثرش رو ارزیابی می کنن. 

هزینه مدیریت اداری بالا: بیشترین پول موسسه های دولتی صرف کارهای اداری می شه که خیلی هاش لازمه اما باید درصدش رو پایین نگه دارن و کارایی ش رو بالا ببرن. گسست بین بخش اداری و بخش برنامه به نظرم خیلی توی این قضیه موثره. مثلا رییس توسعه توی دی سی نشسته و چند صد هزار دلار حقوق می گیره و درباره یک پروژه توی افریقا نظر میده که حتی نرفته ببینه اون پروژه چی هست.


اینا رو اینجا می نویسم چون باید از مغزم بذارم بیرون هوا بخوره! می تونم ازش یک مقاله یا کتاب دربیارم اما طبق معمول حوصله و جونش رو ندارم. همین! 

موسسات خیریه جایی نمیره و با سر و شکل جدید دوباره وارد بازار می شن. اما دوباره با آزمون و خطا و رویکرد واکنشی عمل می کنند یا برای ۵۰ سال بعدشون برنامه می چینن؟!

 دیشب خواب مامان رو دیدم بعد مدت ها. گفت :... دختر قشنگ غمگین من!

از خواب بیدار شدم.

۱.۷.۰۵

تا اطلاع ثانوی ...

 از جلسه دو ساعت و بیشتر که اومدم بیرون نمی دونستم با خودم چیکار کنم بس که بالا بودم و انرژی داشتم. می تونستم ۴ مایل با کیف لپ تاپ پیاده برم اما هوا داشت تاریک می شد و جایی برای پیاده روی نبود. یه دور قمری زدم تا برسم به ماشین و با این که اونقدر طولانی نبود اما کار رو نسبتا دراورد. 

آخرین باری که یک کاری کردم که جبر توش نبوده کی بود؟ یادم نمیاد واقعا... زندگی سخته یا من سختش کردم و سخت ش گرفتم؟ حساس شدم و دیگه قوی نیستم یا همه این اتفاق ها اینقدر سنگینه که من طاقت ش رو ندارم؟!

قله های زیادی رو بالا رفتم و سراشیبی و دره های زیادی رو طی کردم اما این روزها خیلی خسته و شکسته ام و چنگ می زنم به خوشی های کوچیک تا دوام بیارم. پیاده روی، قهوه، حرف زدن با یک دوست، شیرینی (که خیلی کم هوس ش رو می کردم)، تماشای زندگی آدم ها توی خیابون، فضای عمومی و کافه، اسمال تاک با غریبه ها ... چهارشنبه ها عصر ... چهارشنبه ها عصر تا اطلاع ثانوی ...

۲۵.۶.۰۵

چهارشنبه ها با نوشتن

 نوشتن یه در موازی باز میکنه به دنیایی که ترک ش کردی و دلتنگ ش هستی، یه در موازی به دنیایی که در پی ساختن ش هستی یا گم ش کردی... نوشتن یک چتر نجاته ... نمی پرسی چرا چتر نجات دارم چون یک جایی که نمی دونی و حواست نیست و پات می لغزه، باز می شه و از سقوط نجاتت میده ... چتر نجات تو چیه؟!

۲۳.۶.۰۵

 میشل اوباما میگه : داستان تو بزرگ ترین سرمایه توست. 

من میگم: زخم هات با ارزش ترین دارایی توست و اجازه نده دیگران داستان تو رو روایت کنن!

همین!