پل بالای واتر استریت (خیابان آب؟) را اشتباهی می روم و به جای خیابان آب ، از بالای پل سر درمیاورم که می دانم حداقل ۱۰ دقیقه از وقتم را میگیرد تا به مقصد برسم. فکر میکنم ۱۰ دقیقه دیر رسیدن هیچ مردی را نکشته است. خودم از دیر رسیدن آدم ها متنفرم!
می پیچم توی خیابان ام، خیابان پر است از آدم ها و اکثرا جوان ها با کیسه های خرید و شلوارهای جین شرحه شرحه، تی شرت های سفید. آدم هایی که این خیابان پاتوق شان است از آدم هایی که از جاهای دیگر شهر آمده اند به خوبی قابل تشخیص اند، مثل ماشین من بین ماشین های دیگر.
پشت چراغم که مسیج می دهد، این جی پی اس احمق راهم را ۱۵ دقیقه طولانی تر کرده.
جواب میدهم: عجله نکن!
توی پارکینگ عمومی که سقفش کمی بلندتر از قد من ست، پارک میکنم و فکر میکنم یکی دو سال پیش رانندگی و پارک در این محله همیشه شلوغ کابوس من بود.
پیاده راه می افتم به طرف پارک، یک نیمکت خالی پیدا میکنم و می نشینم.
زنگ میزند که کجا پارک کردی، میگویم پارکینگ عمومی! (که ساعتی ۶ دالر چارج میکند)
نیم ساعت گذشته ست. بروم؟ بمانم؟
فکر میکنم عصبانی نیستم، حتی دلخور هم نیستم. فحش نمیدهم به آدمی که نیم ساعت وقتم را تلف کرده ست.
آدم ها را تماشا میکنم و سعی میکنم به خودم بقبولانم که با آن تی شرت سفید و جین مشکی که پوشیده ام می توانم به آدم های این خیابان خودم را بقبولانم، که می رسد: ببخشید که خیلی دیر کردم.
-اشکالی ندارد، ترافیک خیلی غیر عادی بود!