۲۸.۷.۹۴

:(

دو سال تجربه امریکا بودن داره به پایان خودش نزدیک میشود، تمام تصمیمم بر این بود که بیشتر از یک مدرک ام بی ای با خودم از این کشور بردارم. تجربه کنم و تا میتوانم از این فرصت طلایی! دوساله ام استفاده کنم و توشه جمع کنم.
این روزها بیشتر از همه روزهای زندگی ام تلاش میکنم اما احساس میکنم آنقدر که باید سریع نیستم. احساس میکنم کم کاری میکنم اما هر چه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم این احساس از کجا می آید. من که تمام تلاشم را میکنم، اما شب که روزم را مرور میکنم میبینم نیم کارهایی را که میخواستم هم انجام نداده ام و تا خود ایده آلم فاصله است.
شاید بعدتر که به گذشته برگردم نظر دیگری داشته باشم. شاید زیادی از خودم انتظار دارم ...

۱۷.۷.۹۴

صحرا


نمیگذارد این دختر که ما درسمان را بخوانیم و بین خلسه کتابهایمان گم بشویم. هر از چند گاهی جیغ بنفش میکشد و ما را از بین کتابهایمان بیرون میکشد که : آهای... آهای...
حکایت فیلم نماینده اسکار از طرف افغانستان است که دوباره این دختر ما فریاد براورد. دیدم خیلی نازنی ست اگر چیزی ننویسم.
بارها و بارها گفته ام: بیخیال شو دختر، اینها از دست رفته اند، اینها به هیچ اخلاقی پایبند نیستند، نه حرفه ای ، نه شخصی... نه آبروی خودشان مهم است و نه آبروی وطنشان، هر چیزی که قابل فروش باشد را می فروشند حتی اگر حیثیت یک مملکت باشد.
باید از دور خودمان را ببینیم، تا به عمق لجنی که دور و برمان را گرفته پی ببریم. باید گاهی سرمان را از توی لجن بیرون بیاوریم تا عمق تعفن را درک کنیم.
اینکه فیلم یک آدم دیگر را به نام خود بزنی ، حتی با رضایت کارگردان، چقدر وقاحت می خواهد، اینکه سهم هنرمندانی که جان و نانشان را میگذارند تا فیلم بسازند را بدزدی... اینکه حق یک ملت را به دیگری پیش کش کنی...
اما این دفعه که تاختی به فلان وزیر و فلان مشاور و فلان رییس ... توی دلم گفتم دست مریزاد دختر! یکی گفت که آب از سرچشمه گل آلود است. یکی بالاخره پیدا شد که به این جماعت بگوید: پادشاهتان تنبان ندارد...
به جای وصله و پینه و ابروی دزدی و قرضی برای خودتان، به همین جوانهای فیلم ساز کابلی فرصت بدهید، به خدایی که باور ندارید هم برایتان افتخار می آورند و هم آبرو!

۹.۷.۹۴

قندوز

دیروز یک پاتیل سوپ مرغ درست کردم. میدانم در درون من یک کدبانوی بالقوه بوده که برای همیشه از دست رفته است. صبح های پنج شنبه برایم مثل صبح جمعه است. کلاس های این هفته ام تمام شده اند و من آرامم. خیال هفته بعد را می بافم و سه روز تنبل پیش رو و چهار روز دویدن بعدش.
اینقدر راجع به کابل حرف زده ام که دوستانم اخبار آنطرف را زودتر از بی بی سی دنبال میکنند و به سمع ام می رسانند. راستش خسته ام از اخبار بد، خسته ام از ناراحت شدن، غصه خوردن و در دنیای مجازی ناله کردن- حتی نمی شود گفت فریاد زدن- که کاری از دستم برنمی اید. نگران آدم بزرگ ها نیستم، نگران بچه هام، کودکانی که با دیدن و تجربه این همه خشونت بزرگ می شوند و هیچ گناهی ندارند و بخشی از خشونت خواهند شد در آینده!
نمیفهمم شادی بازپس گیری #قندوز را! پس آدمهایی که جانشان و شرفشان از دست رفت چه؟!
به جوانهایی که انسانیتشان به تاراج می رود در مسیر فرار به سرزمین های موعودشان. تحقیر، گرسنگی، سرخوردگی و نخواسته شدن در مدینه فاضله شان.
به دوستم گفتم دلم میخواهد تاریخ شخصی ام با آن سرزمین را بکنم و دور بیاندازم، بس که شرم آوریم! بس که قابل دفاع نیستیم، نه خودمان و نه حکومتمان!
چند سال پیش دوستی از پدرش حرف می زد که بعد رفتن طالبان هم حاضر به برگشت به افغانستان نبود -مثل پدر خود من- گفت: پدرم می گوید مثل انسان زندگی نکردیم، میخواهم مثل انسان (ادم واری) بمیرم! نمیخواهم حتی جسدم به آنجا برگردد!
سوال این روزهای من این است: اگر نمی شود مثل انسان زندگی کرد، میگذارند مثل انسان بمیریم؟