۹.۸.۹۰

خیابان های شهر ما...

همه چیز ازآن شب برفی وسط زمستان شروع شد. برف آمده بود و ساعت فکر کنم از هشت شب گذشته بود- فقط کابلی ها می توانند بفهمند که هشت شب یک زمستان برفی یعنی نیمه شب یک شهر دیگر- بعد ما از انطرف شهر راه افتادیم و از خیابانی که از وزارت خارجه و آیسا در آن هست گذشتیم. آن وقت ها خیابان را نبسته بودند. دیوارهای کانکریتی دور وزارت خارجه هم نبود- انگار هزار سال پیش هست- عصر که رفته بودم ،برف نم نم شروع به باریدن کرده بود ودر عرض چند .
ساعت همه جا را سفید کرده بود واز سیاهی آسفالت هم خبری نبود.پرنده پر نمی زد و آن خیابان تکه ای از بهشت شده بود
درخت ها درست مثل عروس ها تور سپیدی پوشیده بودند و از پشت نرده های وزارت کاج های زیبا ...
هیچ وقت شهرم را آنقدر زیبا ندیده بودم و بعد از آن هم ندیده ام.

چند هفته پیش نزدیک غروب از سرک دارلامان می گذشتیم و خیابان به تمام معنا زیبا شده بود .خیابانی عریض با روشتایی مناسب و گلدان هایی در وسط و همه چیز خوب و عالی به نظر می رسید. چند شب بعد به هر بهانه ای راهم را دراز می کردم تا از آن خیابان بگذرم. شب هایش معرکه بود برای گذشتن!

دیشب دوباره طبق عادت دیرینه رفتیم خیابان ها را متر کنیم. دلم نمی خواست از سرک درالامان بگذرم. همین دو روز پیش انتحاری و خون انسان هایی که در آن جا ریخته شد.
حالا هر چقدر هم آسفالت بریزند و گل و درخت بکارند نمی توانم فراموش کنم یک روزی در این خیابان و برای یک لحظه ده ها انسان کشته شده اند و خونشان کف این آسفالت های تازه ریخته است.

راستی کی این دیوارهای کانکریتی و صدای انتحاری ها دست از سر خیابان های شهرم برمی دارد و شهروندان این سرزمین
بدون خاطره ای از خون از خیابان ها می گذردن؟ هزار سال بعد؟

پ ن: عکس را یک دوست در فیس بوک به اشتراک گذاشته بود!

۲۸.۷.۹۰

عوامل خشونت طلبی در افغانستان

خشونت طلبی در افغانستان به شدت رشد کرده است. در مناطقی از افغانستان که هیچ گاه در طی این ده سال سابقه ناامنی نداشته امکان سفر کردن از بین رفته است.دولت مرکزی کنترل خود را در بیشتر مناطق افغانستان از دست داده است.

آیا تعداد مردم ناراضی از دولت افزایش پیدا کرده است و این نارضایتی به حدی است که دست به عمل خشونت امیز بزنند؟
آیا این افراد، دزدان و قاچاقچیان مواد مخدر نیستند که نگران از دست دان افغانستان -بهشت امنشان- هستند؟
آیا عوامل دولت که قرار است امنیت را در افغانستان برقرار کنند به این تعهد پایبند هستند و خدای نکرده سرشان به آخور دیگری بند نیست؟
با قوی تر شدن دولت و نهادهای امنیتی در افغانستان غیر از طالبان و عوامل فاسد دولتی و قومی آیا شرکت های امنیتی خصوصی - که در انحصار افراد خاصی است-  متضرر نخواهند شد؟

هر ترور، انتحار ویا بمب گذاری و حمله مسلحانه که اتقاق می افتد.اولین چیزی که به ذهن می رسد گروه طالبان است. آنها هم از خدا خواسته سریعا آن را تایید می کنند.

 طالبان گروهی که مدعی ست تنها با اعتقادات مذهبی و آرزوی رسیدن به بهشت تمام این جنایات و ناامنی ها را انجام دهند. این آدم های جنگجو منابع مالی شان را از کجا تامین می کنند ؟ چرا با وجود چراغ سبزهای متعدد دولت و جوامع بین المللی حتی یکبار حاضر به مذاکره نشده اند؟

دولت های همسایه که داریم که در واقع در خاک افغانستان با امریکا می جنگند. اینطور نیست که اگر امریکا و نیروهای بین المللی  افغانستان را ترک کند انها دست از دشمنی با مردم افغانستان برمی دارند.


در واقع این گروه های دخیل در فساد و قاچاق مواد مخدر و همسایگان دوست و برادر ماهستند که ناامنی ایجاد می کنند و بازاراین نامنی بسیار هم داغ است. منابع مالی آن از فساد، تجارت مواد مخدر ، در امد شرکت های خصوصی امنیتی و کشورهای همسایه تامین می شود و هیچ ربطی به اعتقادات افراطی شان ندارد.

تولید مواد مخدر تجارت پرسودیست وشواهد متعددی از دخالت عوامل  دولت و شورشیان در این تجارت در دست است.

بهتر است دولت و جامعه جهانی دست از گوری- طالبان- که مرده ای در آن نیست بردارند و به عوامل اصلی بی ثباتی وبی امنیتی در افغانستان بپردازند.

برای معلومات بیشتر اینجا و اینجا و اینجا  را بخوانید.


پ ن: تمام نوشته بالا نظرات شخصی اینجانب به عنوان یک شهروند- نه تحلیل گر سیاسی- بود و ممکن است تحلیل غلطی باشد.

۲۷.۷.۹۰

حکایت دنیای مجازی ما

بساطی که اینجا و اینجا راه افتاده بیشتر به یک جوک می ماند. یحتمل خداوند هم جهان را همینجوری خلق کرده که اشرفش ماها شدیم!
اگر مثل من فضولی تان گل کرد کامنت ها را هم بخوانید بد نیست!
گاهی وقت ها که فکر می کنم خدا از آفرینش ما و کارهایمان آن بالاها چه اوقات خوشی را می گذراند کلا روحم شاد می شود.
یک روز که حسابی سرم گرم مباحثه و دعوا وبه کرسی نشاندن حرف هایم بودم. نریمان همکلاسی ام گفت: خیلی جدی نگیر، از کجا معلوم که همه مان وسط یک شعبده مسخره سرگرم کننده گیر نیافتاده باشیم!!
راست می گفت. از کجا معلوم؟

۲۶.۷.۹۰

واین منم... در آستانه فصلی سرد...

از آن غروب های پاییزی ست.
مامان دو روزی می شود که در راه برگشت است و فکر کنم این "راه برگشت" بهترین قسمت سفرش هست. که می رود جاهایی را ببیند که سال های زندگی و جوانی اش را با اعتقاد به آنها پشت سر گذاشته و تمام فداکاری ها مادرانه اش را هم به امید آمرزش و بهشت وعده داده شده شان!
چند وقتی را که مهمان ما بود احساس می کنم یک طوری بین من و او پرده برافتاد.
نه مادر و دختری که زنی جا افتاده و سخت معتقد با زن جوانی که هیچ چیزی برای معتقد بودن به ماورا برایش نمانده و روز وشبش را وقف مخدرکار و کار و کار کرده. حرفی بینمان نبود غیر از: فلانی شوهر کرد؟ پسر فلانی رفت خارج؟...
آن صبح سرد پاییزی که برای بدرقه اش رفته بودم و قبلش دعوای مفصلی کرده بودم با یکی. بغض کردم که حیف که زود بزرگ شدیم و عوض شدیم و شاید هم عوضی...

...
زنگ می زند که نیامدی! توی ذهنم آن آدمها دور آن میز مدور بزرگ ظاهر می شوند که تند تند توی حرف هم می پرند و افاضات می فرمایند. توی دلم می گویم من حتی بلد نیستم برای خودم نسخه بپیچم جه برسد به آن جماعت...

...
فردا باید سی چهل صفحه نوشته تحویل بدهم و او می گوید می دانم هر وقت نزدیک موعد مقرر می شود قاطی می کنی و زمین و زمان را به هم می بافی که بی خیال شوی و شانه خالی کنی از کار...


...
خلاصه هوای ما پاییزی ست. شما چطور؟


۲۱.۷.۹۰

قصه از کجا شروع شد؟

بگذار من قصه تو را روایت کنم، آخر من قصه گوی خوبی هستم. 

قصه از جایی شروع شد که تو حالت بد شد، قبلش حالت خیلی خوب شده بود...برق رفته بود وصدای شکستن که آمد یک نفر دوید توی آشپزخانه که مطمین شود تو خوبی!

قصه از جایی شروع شد که من می خواستم برقصم...
شاید همه اش هم تقصیر پاییز باشد و...

 
قصه از ای پاد من شروع شد که دادم به تو آهنگ مورد علاقه ام رو گوش کنی وبعد گریه ات گرفت...

 
فکر کنم قصه از جایی شروع شد که خدا یک چیزی رو به امانت گذاشت توی دفتر من و من برش داشتم برای خودم...


حیف که نمی شود قصه های واقعی را نوشت




۱۲.۷.۹۰

مواظب رویاها باشیم!

اولین بار شاید در کاتولوگ های طراحی داخلی دیدم و بعدتر در اینترنت. اتاق هایی با دیوارهای خاکستری و وسایلی که عموما با نمایی فلزی تزیین و یا پوشانده شده بودند. خانه های ایده آل برای زندگی!
سال پیش به صورت اتفاقی در هتلی اقامت کردم که دقیقا با همان معیارها دکور شده بود. تمام سه شب اقامتم در آن هتل وقتی درب اتاق را باز می کردم، احساس سرما و ناامنی مرا در بر می گرفت و تمام سه شب وقت بیدار شدن حس می کردم اصلا نخوابیده ام.

گاهی وقت ها و بعضی چیزها بهتر است در حد همان رویا وآرزو باقی بمانند.مثل همان خانه با رنگ سفید و خاکستری و مبلمانی با نمای فلزی!!!



۱۰.۷.۹۰

دنیای وارونه وارونه وارونه

خبر زن دوم گرفتن همکار اسبق، دوست دختر گرفتن یکی از آشناها، دوست دختر گرفتن آن یکی با داشتن زن و دو تا بچه... دعوای این زن با شوهرش...به هم زدن آن یکی با دوست دخترش...
کم کم دارم شک می کنم این همه آدم غیر نرمال دور وبر من هست یا من غیر نرمالم؟؟؟
یکی نیست بگوید به این ها خوب یا مدرن باشید به قول خودتان یا سنتی؟ یک بام و دو هوا که نمی شود. اگر طرفدار عشق آزاد هستی پس زن گرفتن و شوهر کردنت چه صیغه ای هست و اگر زندگی سنتی می خواهی جه مرضی داری که دوست دختر بگیری و...