خیلی دلم می خواهد بدانم از دید این آقای دو متری با ادب که وقتی از در اتاق من می خواهد وارد شود باید سرش را پایین بگیرد تاسرش به دروازه برخورد نکند ،دنیا وادم هایی مثل من با قد 158 سانتی متر چه طوری دیده می شود؟؟؟؟
پ ن: من اگر قدم دو متر بود محال بود ابن قدر مودب باشم!!!!
۱۰.۶.۸۷
دیروز برای ناهار رفتیم یک رستوران در کارته سه.
درست روبروی ما کنار پنجره دو پسر حدود پانزده ساله ودوازده ساله نشسته بودند. آمدن به رستوران آن هم تنها و آن هم در این سن یک کمی غیر عادی بود.
دو تایشان تا آخر غذایشان را با لذت تمام خوردند وگپ زدند .
یک نوشابه یک ونیم لیتری سفارش داده بودند که باقی اش را با خودشان بردند.
من ونیما کلی کیف کردیم از این که تمام لذتی را که می شود از بیرون رفتن وغذای بیرون خوردن را حس کرد در این دو جنتلمن دیدیم.
آخر سر هم پسر بزرگتر پول غذا را حساب کرد ودو تایی سوار دوچرخه شان شدند ورفتند وروی لب ما دو تا لبخند گشاد باقی گذاشتند.
درست روبروی ما کنار پنجره دو پسر حدود پانزده ساله ودوازده ساله نشسته بودند. آمدن به رستوران آن هم تنها و آن هم در این سن یک کمی غیر عادی بود.
دو تایشان تا آخر غذایشان را با لذت تمام خوردند وگپ زدند .
یک نوشابه یک ونیم لیتری سفارش داده بودند که باقی اش را با خودشان بردند.
من ونیما کلی کیف کردیم از این که تمام لذتی را که می شود از بیرون رفتن وغذای بیرون خوردن را حس کرد در این دو جنتلمن دیدیم.
آخر سر هم پسر بزرگتر پول غذا را حساب کرد ودو تایی سوار دوچرخه شان شدند ورفتند وروی لب ما دو تا لبخند گشاد باقی گذاشتند.
۶.۶.۸۷
یک راز کوچک شخصی را فاش می کنم.
برای من خواندن آرشیو بلاگ هایی که کشف می کنم لذتی شبیه تماشای آلبوم عکس های دوست داشتنی یک آدمی دارد که تازه با او آشنا شده ای واو خیلی زود به تو اعتماد کرده است.
این روزها این جا را می خوانم!!!
برای من خواندن آرشیو بلاگ هایی که کشف می کنم لذتی شبیه تماشای آلبوم عکس های دوست داشتنی یک آدمی دارد که تازه با او آشنا شده ای واو خیلی زود به تو اعتماد کرده است.
این روزها این جا را می خوانم!!!
۵.۶.۸۷
کوچک تر که بودم فکر می کردم زندگی بدون عشق -آدمیزاد به آدمیزاد- ممکن نیست. حالا هم همان عقیده را دارم.اما فکر می کنم این دو هیچ ربطی به هم ندارند. مثل دوخط موازی می ماند که هیچ وقت به هم نمی رسد.
به عبارت دیگر هیچ وقت زندگی شما با وجود عشق بهتر یا بدتر نمی شود وهمین طور عشق شما با وجود زندگی...
یعنی هیچ وقت از سرمایه عشق تان برای بهبود روزمرگی تان استفاده نکنید و زندگی روزمره را فدای عشق!
گیج شدید؟ عیبی نداره خودم هم کمی گیج شدم.
در ضمن ممکن است باز بزرگتر بشوم و چیزهای جدید تری کشف کنم!!!
بعد نوشت: نمونه بارز این عشق ،عشق مادر به فرزند است. هر دو زندگی کاملا جدا ومتفاوت دارند اما هیچ کسی نمی تواند منکر این عشق شود یا در آن تردید کند!وبنا به دلایلی معتقدم که این عشق کامل نیست ومی شود بهتر از آن را داشت!!!
به عبارت دیگر هیچ وقت زندگی شما با وجود عشق بهتر یا بدتر نمی شود وهمین طور عشق شما با وجود زندگی...
یعنی هیچ وقت از سرمایه عشق تان برای بهبود روزمرگی تان استفاده نکنید و زندگی روزمره را فدای عشق!
گیج شدید؟ عیبی نداره خودم هم کمی گیج شدم.
در ضمن ممکن است باز بزرگتر بشوم و چیزهای جدید تری کشف کنم!!!
بعد نوشت: نمونه بارز این عشق ،عشق مادر به فرزند است. هر دو زندگی کاملا جدا ومتفاوت دارند اما هیچ کسی نمی تواند منکر این عشق شود یا در آن تردید کند!وبنا به دلایلی معتقدم که این عشق کامل نیست ومی شود بهتر از آن را داشت!!!
۴.۶.۸۷
ببین اینجا نوشتم که تو بعدا نزنی زیرش !من قراره بیام اونجا برای یک مدت محدود روی سرت خراب بشم.
از همین الان نقشه کشیدم که باتو- که این جا رو هم می خونی- سر وته اون شهر بیقواره را در بیاوریم.
از همین الان نقشه کشیدن من برای گذروندن شب ها وروزها توی اون شهرشروع شده.گفتم که یادم باشه،یادت باشه!!!!
پ ن: فردا تولد نیماست.مهمترین ومهربان ترین آدمی که تا حالا دیدم. تولدت مبارک!!!!
از همین الان نقشه کشیدم که باتو- که این جا رو هم می خونی- سر وته اون شهر بیقواره را در بیاوریم.
از همین الان نقشه کشیدن من برای گذروندن شب ها وروزها توی اون شهرشروع شده.گفتم که یادم باشه،یادت باشه!!!!
پ ن: فردا تولد نیماست.مهمترین ومهربان ترین آدمی که تا حالا دیدم. تولدت مبارک!!!!
۳۰.۵.۸۷
سربلند

رزا که توی کنکور دولتی قبول شد ،برای اولین بار گریه بابا را دیدم.احساس کردم که سربلند شد!!!
دیشب که خسته به خانه رسیدم واز سر بیحوصلگی کانال های تلوزیون را عوض می کردم .روح ا... را دیدم که گریه می کرد،احساس کردم که سربلند شده است.
امروز صبح که به دفتر کارم وارد شدم ومسنجرم را روشن کردم یکی از دوست های نازنین از هند خبر مدال روح ا... را برایم لینک کرده بود.
عکس های قهرمانی را که دیدم احساس کردم سربلند شده ام!!!!سربلند شده ایم!!!
پ ن: روح ا... اولین مدال تاریخ افغانستان را در المپیک برد!!!
پ ن2 : عکس از سایت بی بی سی
پ ن3: بقیه عکس ها را این جا ببینید.
پ ن4: کسی اگر پوستری از این قهرمان سراغ دارد به من احوال بدهد!!!

رزا که توی کنکور دولتی قبول شد ،برای اولین بار گریه بابا را دیدم.احساس کردم که سربلند شد!!!
دیشب که خسته به خانه رسیدم واز سر بیحوصلگی کانال های تلوزیون را عوض می کردم .روح ا... را دیدم که گریه می کرد،احساس کردم که سربلند شده است.
امروز صبح که به دفتر کارم وارد شدم ومسنجرم را روشن کردم یکی از دوست های نازنین از هند خبر مدال روح ا... را برایم لینک کرده بود.
عکس های قهرمانی را که دیدم احساس کردم سربلند شده ام!!!!سربلند شده ایم!!!
پ ن: روح ا... اولین مدال تاریخ افغانستان را در المپیک برد!!!
پ ن2 : عکس از سایت بی بی سی
پ ن3: بقیه عکس ها را این جا ببینید.
پ ن4: کسی اگر پوستری از این قهرمان سراغ دارد به من احوال بدهد!!!

دیروز اولین روز سال تحصیلی 2008-2009 در دانشگاه ما بود.
در ترم پاییزی بیشتر از دویست دانشجوی جدید داشتیم که بالاترین رقم بعد از تاسیس دانشگاه است.
یکی از صحنه هایی که این روزها من را بیشتر در دانشگاه نگه می دارد همین دیدن دانشجوها بعد از رخصتی های تابستانی است. گاهی فکر می کنم که کاش در این دانشگاه چیزی بیشتر از دانشجو نبودم انوقت چه دوست های خوبی پیدا می کردم!!!
خلاصه این که من بیشتر از دانشجوهای این جا برای شروع دوباره کلاس ها ذوق زده ام.
پ ن: عکس ها کار من نیست از ارشیو بخش روابط عمومی برداشته ام.آن خانم هم من نیستم لطفا خیالات نفرمایید!!!
۲۹.۵.۸۷
برای من بهتر است که این روزها گپ نزنم واگر نه ممکن است بعدا پشیمان شوم وچون نوشتن اینجا برای من یک کار مقدس شده است ونمی خواهم کسی بیاید اینجا وهی به دیوار مطلب قبلی بخورد پس این را بخوانید تا من چیزی در خور نوشتن پیدا کنم تا با شما شریکش کنم!!!!
هر چه باشد بهتر از نوشته های ناامید کننده ای هست که دارد در ذهن من خودش را به درودیوار می زند که این جا ظاهر شود!!!
هر چه باشد بهتر از نوشته های ناامید کننده ای هست که دارد در ذهن من خودش را به درودیوار می زند که این جا ظاهر شود!!!
۲۴.۵.۸۷
۲۳.۵.۸۷
۲۲.۵.۸۷
آب وهوای این روزهای کابل!!!
هوای این روزهای کابل عالی است.غروب ها جان می دهد برای پیدا کردن یک جای بدون گرد وغبار وقدم زدن- اگر پیدا کردید به ما هم احوال بدهید!!!
شب هایش هم مهتابی است. از آن مهتاب هایی که آدم باید برود توی ایوان بنشیند و موسیقی گوش بدهد یا کتاب بخواند ویا خیالات بفرماید!!!
به هر حال از ما گفتن! چهار روز دیگر که سرمای استخوان سوز شروع شد وهمه مان کز کردیم دور بخاری های چوبی وحسرت هوای تازه به دلمان ماند وحسرت صندل ها ولباس های نخی تابستانی یاد این روزها را می کنید.
پ ن :برای ز- حالا سه هفته است که من منتظرم تو مرا به میله-گردش - دعوت کنی!!!
پ ن 2:واقعا یعنی از این بیست وچند خانمی که من وبلاگشان را لیست کرده ام فقط خودم هستم که دارم هر چند وقت یک بار به روز می کنم؟؟؟
دم خودم گرم!!!!
دوستی که راجع به فتو بلاگم پرسیده: همین روزها دارم دوربین می خرم که دیگر منت این نیما خان ودوربینش را نکشم به محض که خریدم آنجا پر از عکس های من خواهد شد!!!
هوای این روزهای کابل عالی است.غروب ها جان می دهد برای پیدا کردن یک جای بدون گرد وغبار وقدم زدن- اگر پیدا کردید به ما هم احوال بدهید!!!
شب هایش هم مهتابی است. از آن مهتاب هایی که آدم باید برود توی ایوان بنشیند و موسیقی گوش بدهد یا کتاب بخواند ویا خیالات بفرماید!!!
به هر حال از ما گفتن! چهار روز دیگر که سرمای استخوان سوز شروع شد وهمه مان کز کردیم دور بخاری های چوبی وحسرت هوای تازه به دلمان ماند وحسرت صندل ها ولباس های نخی تابستانی یاد این روزها را می کنید.
پ ن :برای ز- حالا سه هفته است که من منتظرم تو مرا به میله-گردش - دعوت کنی!!!
پ ن 2:واقعا یعنی از این بیست وچند خانمی که من وبلاگشان را لیست کرده ام فقط خودم هستم که دارم هر چند وقت یک بار به روز می کنم؟؟؟
دم خودم گرم!!!!
دوستی که راجع به فتو بلاگم پرسیده: همین روزها دارم دوربین می خرم که دیگر منت این نیما خان ودوربینش را نکشم به محض که خریدم آنجا پر از عکس های من خواهد شد!!!
۲۰.۵.۸۷
گاهی وقت ها آدم ها در زندگی یکدفعه یک تصمیمی می گیرند.
مثلا می خواهند شغل عوض کنند ،فردای همان روز - بدون این که فکرت را به کسی گفته باشی- یک نفر پیدا می شود که شغل خوبی را پیشنهاد می کند.
اسمش را چه بگذاریم،تصادف یا هماهنگی تقدیر با آدم ها؟؟؟
در طول چند روز گذشته دو تا خانم محترم بدون برنامه ریزی قبلی من را بردند رستوران صوفی. با کمال تاسف دیدم که دیگر صوفی رستوران محبوب من نیست،حتی با وجود پیرمرد که برای دادن گل دنبالم هم آمد!!!!
همه چیز به نظرم کهنه وچیپ آمد!!!
پ ن: اگر روز شنبه بعد از ظهر از شهر نو و چهار راهی انصاری وترابازخان و کلوله پشته وچهار راهی ترافیک و... سه تا خانم یکی محجبه ودو تای دیگر نیمه محجبه ویکی با موهای زرد با یک کرولای قررررمز با یک راننده عصبانی را دیدید ما (من وش وک) بودیم که داشتیم برای خانه جدید ک فرش و تخت وخرت وپرت می خریدیم!!!!!
هنوز بزرگترین تفریح من گشتن توی فروشگاه ها با دختر هاست!!!!!
مثلا می خواهند شغل عوض کنند ،فردای همان روز - بدون این که فکرت را به کسی گفته باشی- یک نفر پیدا می شود که شغل خوبی را پیشنهاد می کند.
اسمش را چه بگذاریم،تصادف یا هماهنگی تقدیر با آدم ها؟؟؟
در طول چند روز گذشته دو تا خانم محترم بدون برنامه ریزی قبلی من را بردند رستوران صوفی. با کمال تاسف دیدم که دیگر صوفی رستوران محبوب من نیست،حتی با وجود پیرمرد که برای دادن گل دنبالم هم آمد!!!!
همه چیز به نظرم کهنه وچیپ آمد!!!
پ ن: اگر روز شنبه بعد از ظهر از شهر نو و چهار راهی انصاری وترابازخان و کلوله پشته وچهار راهی ترافیک و... سه تا خانم یکی محجبه ودو تای دیگر نیمه محجبه ویکی با موهای زرد با یک کرولای قررررمز با یک راننده عصبانی را دیدید ما (من وش وک) بودیم که داشتیم برای خانه جدید ک فرش و تخت وخرت وپرت می خریدیم!!!!!
هنوز بزرگترین تفریح من گشتن توی فروشگاه ها با دختر هاست!!!!!
۱۷.۵.۸۷
۱۵.۵.۸۷
بالاخره یک کاری کردم!
زنان وبلاگ نویس سرزمین من!!!
در این که :پراکنده کار می کنیم
از هم بی خبریم
خودمان را بهتر از همه می دانیم
چشم دیدن همدیگر را نداریم
هر کدام یک گوشه دنیا افتادیم
و...
شکی نیست.
اما تجربه ثابت کرده است که همیشه یک کار جمعی - حتی ناقص- اثرش بیشتر از یک کار فردی است.
مدت ها بود فکر می کردم چند تا وبلاگ نویس خانم افغان وجود دارد وچند وقت به چند وقت آپدیت می کنند؟
از چه می نویسند ودر چه سطحی می نویسند؟
تا این که در یک عملیات ضربتی آمدم وتعدادی از آن ها را لیست کردم وآن لیست همه به ترتیب آخرین ده وبلاگ آپدیت شده این جا ظاهر می شود ومن دیگر مجبور نیستم دوره بیافتم واز این وبلاگ به دیگری سر بزنم که کی مطلب تازه نوشته کی ننوشته.
به ترتیبی که وبلاگ های خانم های افغان را کشف کنم به این لیست افزوده می شود.
احتیاج به تشکر نیست. یک دی دو تا نقطه!!!!
زنان وبلاگ نویس سرزمین من!!!
در این که :پراکنده کار می کنیم
از هم بی خبریم
خودمان را بهتر از همه می دانیم
چشم دیدن همدیگر را نداریم
هر کدام یک گوشه دنیا افتادیم
و...
شکی نیست.
اما تجربه ثابت کرده است که همیشه یک کار جمعی - حتی ناقص- اثرش بیشتر از یک کار فردی است.
مدت ها بود فکر می کردم چند تا وبلاگ نویس خانم افغان وجود دارد وچند وقت به چند وقت آپدیت می کنند؟
از چه می نویسند ودر چه سطحی می نویسند؟
تا این که در یک عملیات ضربتی آمدم وتعدادی از آن ها را لیست کردم وآن لیست همه به ترتیب آخرین ده وبلاگ آپدیت شده این جا ظاهر می شود ومن دیگر مجبور نیستم دوره بیافتم واز این وبلاگ به دیگری سر بزنم که کی مطلب تازه نوشته کی ننوشته.
به ترتیبی که وبلاگ های خانم های افغان را کشف کنم به این لیست افزوده می شود.
احتیاج به تشکر نیست. یک دی دو تا نقطه!!!!
اولین بار پیرمرد من را کشف کرد.مصاحبه برای دانشکده صدا وسیما بود ومن هم که یکی از دوستانم درکارگاه داستان نویسی خبرم کرده بود ازآن سر دنیا پا شدم ورفتم دانشکده صدا وسیما!!!
جلوی در نگهم داشتند وبه حجابم ایراد گرفتند وآخر سر هم با تذکر به داخل راهم دادند.
پیرمرد من را بین بچه ها دیده بود وپرسیده بود که کی هستم.
بعد ازآن روز-که هیچ کاری انجام نشد- پیرمرد را گهگاهی می دیدم .از روی ظاهرم لابد فکر کرده بود بابا آدم پولداری هست ومی شود برای ورود دخترش به دانشگاه ازش پول گرفت.نمی دانست که دارم تمام هزینه تحصیلم را خودم با کار کردن می دهم.
یک بار هم گفت اگر قول بدهم که حجابم را حفظ کنم وبا استادها در نیافتم کاری می کند که سر از دانشکده صدا وسیما در بیاورم وفیلم سازی بخوانم.قبول نکردم!!!
چند دانشگاه ورشته را پیشنهاد کرد قبول نکردم. فقط می خواستم فیلم سازی بخوانم. دانشجوی حسابداری بودم!!
دوست وهمکارم از این فرصت استفاده کرد وپیرمرد را خام کرد-پیرمرد فکر می کرد که پدر دوستم یک تاجر پولدار است- اما پدرش حتی با تحصیل او مخالف بود. این بود که ف سر از دانشگاه تبریز دراورد ومهندسی عمران- سازه خواند. هیچ وقت هم به پیرمرد پول نداد- نداشت که بدهد!!!
چند باری هم خانه مان آمد ویک بار هم من و رزا خانه شان رفتیم!!!
پیرمرد آدم های زیادی را به دانشگاه فرستاد،با پول یا بدون پول!!! رابطه هایی با ایران داشت.
امروز داشتم فکر می کردم چند نفر واقعا واز ته دلشان از کشته شدن پیرمرد متاسف هستند؟؟؟؟
خبر را اینجا خواندم!!!
جلوی در نگهم داشتند وبه حجابم ایراد گرفتند وآخر سر هم با تذکر به داخل راهم دادند.
پیرمرد من را بین بچه ها دیده بود وپرسیده بود که کی هستم.
بعد ازآن روز-که هیچ کاری انجام نشد- پیرمرد را گهگاهی می دیدم .از روی ظاهرم لابد فکر کرده بود بابا آدم پولداری هست ومی شود برای ورود دخترش به دانشگاه ازش پول گرفت.نمی دانست که دارم تمام هزینه تحصیلم را خودم با کار کردن می دهم.
یک بار هم گفت اگر قول بدهم که حجابم را حفظ کنم وبا استادها در نیافتم کاری می کند که سر از دانشکده صدا وسیما در بیاورم وفیلم سازی بخوانم.قبول نکردم!!!
چند دانشگاه ورشته را پیشنهاد کرد قبول نکردم. فقط می خواستم فیلم سازی بخوانم. دانشجوی حسابداری بودم!!
دوست وهمکارم از این فرصت استفاده کرد وپیرمرد را خام کرد-پیرمرد فکر می کرد که پدر دوستم یک تاجر پولدار است- اما پدرش حتی با تحصیل او مخالف بود. این بود که ف سر از دانشگاه تبریز دراورد ومهندسی عمران- سازه خواند. هیچ وقت هم به پیرمرد پول نداد- نداشت که بدهد!!!
چند باری هم خانه مان آمد ویک بار هم من و رزا خانه شان رفتیم!!!
پیرمرد آدم های زیادی را به دانشگاه فرستاد،با پول یا بدون پول!!! رابطه هایی با ایران داشت.
امروز داشتم فکر می کردم چند نفر واقعا واز ته دلشان از کشته شدن پیرمرد متاسف هستند؟؟؟؟
خبر را اینجا خواندم!!!
۱۳.۵.۸۷
کی ماها بزرگ شدیم؟
هنوز فکر می کردم زود است.هنوز وقت دارم.حالا حالاها وقت آزمون وخطاست.زندگی جدی هنوز شروع نشده است.هنوز ...
جمعه بعدازظهر با ف ودوستانش رفتیم وسر از گل باغ درآوردیم.
مثل این است که محکم پس کله ات بکوبند که چرا جلوی مهمان ها روسری سرت نکرده ای وتازه بفهمی که امروز با دیروز فرق کرده است وتو آن قدر بزرگ شده ای که روسری سرت کنی!!!
جمعه مثل همان پس گردنی بود،هی! تو دیگر بزرگ شدی .مواظب باش !!!
امروز به جای این که بیایم این جا می توانستم روی ان فرم ها کار کنم. می توانستم به جای بیرون آمدن با این آدم های غریبه- قدیم ها دوست برادرم وهمکار قدیمم غریبه نبودند، حالا هستند چون نیما نمی شناسدشان-پیش نیما بمانم . او خواب آخر هفته اش را تکمیل کند ومن کتابم را بخوانم.
کی بزرگ شدم؟
کی دست از آدم های غریبه کشیدم؟
کی خانه ام شد بزرگترین جای دنیا و همخانه ام مهمترین آدم دنیا!!!
کی کمرم را بستم که به جای تغییر دنیا وآدم ها برای خودم وبرای دل خودم کار وزندگی کنم؟؟؟
کی شد که به جای خط کش گرفتن ومتر کردن خیابان های غریبه خشت های خانه خودم را شمردم.
بزرگ شدیم رفت!
حالا به جای متر کردن فروشگاه ها برای تفریح، کارمان شده است آدرس گرفتن ورفتن وخریدن- ادای وظیفه!!!!
دیگر خرید تفریح نیست. دیگر یک شلوار جین نمی شود بهانه تفریح یک روز کاملمان!!!!
بزرگ شدیم رفت!!!
دیگر آخر هفته ها گل وگشاد به نظر نمی رسند. نیامدن استاد هم آخر لطف خدا نیست!!!
حالا کل بیست وچهار ساعت را کامل بی کم وکاست می خواهم. گاهی وقت ها می دوم ونمی رسم وکم می آورم از زمان!!!
جمعه یکی از آن پس گردنی هایی بود که آخرینش را وقتی خورده بودم که از مکتب فارغ شده بودم و توی کنکور دولتی رد شده بودم ودانشگاه آزاد هم که جای من نبود!!!
همین دیگر،بزرگ شدیم!!!
این ها ناله وگلایه نیست،صدای رشد ریشه هایم را می شنوم که خاک را می شکافد. کمی غریب است .همین!!!!
هنوز فکر می کردم زود است.هنوز وقت دارم.حالا حالاها وقت آزمون وخطاست.زندگی جدی هنوز شروع نشده است.هنوز ...
جمعه بعدازظهر با ف ودوستانش رفتیم وسر از گل باغ درآوردیم.
مثل این است که محکم پس کله ات بکوبند که چرا جلوی مهمان ها روسری سرت نکرده ای وتازه بفهمی که امروز با دیروز فرق کرده است وتو آن قدر بزرگ شده ای که روسری سرت کنی!!!
جمعه مثل همان پس گردنی بود،هی! تو دیگر بزرگ شدی .مواظب باش !!!
امروز به جای این که بیایم این جا می توانستم روی ان فرم ها کار کنم. می توانستم به جای بیرون آمدن با این آدم های غریبه- قدیم ها دوست برادرم وهمکار قدیمم غریبه نبودند، حالا هستند چون نیما نمی شناسدشان-پیش نیما بمانم . او خواب آخر هفته اش را تکمیل کند ومن کتابم را بخوانم.
کی بزرگ شدم؟
کی دست از آدم های غریبه کشیدم؟
کی خانه ام شد بزرگترین جای دنیا و همخانه ام مهمترین آدم دنیا!!!
کی کمرم را بستم که به جای تغییر دنیا وآدم ها برای خودم وبرای دل خودم کار وزندگی کنم؟؟؟
کی شد که به جای خط کش گرفتن ومتر کردن خیابان های غریبه خشت های خانه خودم را شمردم.
بزرگ شدیم رفت!
حالا به جای متر کردن فروشگاه ها برای تفریح، کارمان شده است آدرس گرفتن ورفتن وخریدن- ادای وظیفه!!!!
دیگر خرید تفریح نیست. دیگر یک شلوار جین نمی شود بهانه تفریح یک روز کاملمان!!!!
بزرگ شدیم رفت!!!
دیگر آخر هفته ها گل وگشاد به نظر نمی رسند. نیامدن استاد هم آخر لطف خدا نیست!!!
حالا کل بیست وچهار ساعت را کامل بی کم وکاست می خواهم. گاهی وقت ها می دوم ونمی رسم وکم می آورم از زمان!!!
جمعه یکی از آن پس گردنی هایی بود که آخرینش را وقتی خورده بودم که از مکتب فارغ شده بودم و توی کنکور دولتی رد شده بودم ودانشگاه آزاد هم که جای من نبود!!!
همین دیگر،بزرگ شدیم!!!
این ها ناله وگلایه نیست،صدای رشد ریشه هایم را می شنوم که خاک را می شکافد. کمی غریب است .همین!!!!
اشتراک در:
پستها (Atom)

