۱۰.۱۰.۹۳

پناهگاه

خیلی شلوغ بود، طوری که باید به آدمها تنه می زدی و رد می شدی. زنهای زیبا، مردهای خوش پوش و چراغ های کریسمس. خسته بودیم که به کتابفروشی رسیدیم. داخل شدیم. در مقایسه با فضای بیرون آرام تر به نظر میرسید. از پله برقی بالا رفتم. بین قفسه ها چرخی زدم و یک کتاب برداشتم. روی موکت بین قفسه ها ولو شدم و شروع به خواندن کردم. جهانم آرام گرفته بود که پشت بلند گو صدایم کردند...

۸.۱۰.۹۳

سفر

۱۵ روز به سرعت برق و باد گذشت. نیویورک با خواهر، نیویورک تنهایی، سانفرانسیسکو و لس آنجلس با دوستان و حالا رسیده ام خانه ام -خانه ام!- پایم را روی میز دراز کرده ام، چای سیاه دم کرده ام- نه چای کیسه ای- از پنجره به بیرون نگاه میکنم. دلم برای همه چیز این خانه و شهر تنگ شده بود. این شهر با من مهربان بود و هست!
یک نفس عمیق کشیده ام در این سفر. میخواهم بدوم، دوباره بدوم برای زندگی!

۳.۱۰.۹۳

دیوارهای خاکستری این اتاق من را در هم می فشارد. جای دیگری برای گریختن ندارم. اگر کسی بگوید رنگ ناامیدی چیست می گویم: خاکستری براق!

۲۹.۹.۹۳

سانفراسیسکو

خیابان به چشمم آشنا آمد، گفتم لابد دچار توهم شده ام. بعد دکان ها... بعد هم ساختمان هتل حیات و آن پارکینگش که می ایستادیم کنارش و با پسر ماراکویی و عرب تا بقیه بیایند، یادم هست روز آخر نیکول( یکی از میزبانها) به ما ملحق شد و دود سیگار داشت خفه اش می کرد. به دخترها گفتم که من قبلا توی این خیابان بودم و هتل را نشانشان دادم. (یک داستان از دل سفر درآمد که نمیدانم فایل اش را کجا گذاشته ام).
داشتم فکر میکردم که آن دختر سال ۲۰۱۰ که بودم کجاست؟ خوشحال ترم؟ موفق ترم؟ راضی ترم از زندگی؟ 
اصلا اگر کسی آنوقت بهم میگفت که چهار سال بعد با دوستانم سفر بین دو ترم می آیم و نیمه شب قدم زنان از این خیابان میگذرم چی می گفتم؟
همینطور که با خودم فکر میکردم، سر از یک پیتزا فروشی در آوردیم، فقط مرد جنوب آسیایی موهایش سپید شده بود، طبعا من را یادش نمی آمد... اما من چطور میتوانم یادم برود که یک پیتزای مدیوم سفارش بدهم و بعد ۲ برش از ۸ برش اش را بخورم و بقیه اش را بگذارم و بروم (سایز پیتزاهای اینجا خیلی بزرگ تر است و یک مدیوم اش ۴ گرسنه را سیر میکند)

 باز یافتنی که در این روزهای من هست بیشتر شبیه قصه های پریان می ماند، یکی دارد خیلی چیزها نشانم می دهد از گذشته! این سر دنیا و گذشته های من؟ آدمهای مهم زندگی ام را اینجا بازیافته ام و یاد گرفته ام شان دوباره،  سخت است باورش حتی برای خودم!


۲۸.۹.۹۳

گفتم: چی کار میکنی اگر من بروم؟
گفت: می جنگم برات!
حتی مکث نکرد، حتی فکر نکرد. حتی نپرسید تو چه می خواهی!
میشود یک آدم یک آدم دیگر را اینقدر بخواهد؟ حتی بعد دیدن شکستن هاش، دیدن روی ماه نشسته اش، دیدن بیماری و در هم ریختگی اش؟ دیدن تارهای سپید موهات؟
میشود یک نفر آنقدر آدم را بخواهد که بگذارد، بروی تا ته دنیا، تا ته دنیا باهات بیاید و ... ؟ بگوید فقط باش، چطوری اش مهم نیست!!!
اگر ندیده بودم، فکر میکردم نمی شود!


هفت سال شد؟ با همه محاسبات، عشقت باید ته میکشید و تمام میشد. کی تمام میشود شگفت زده کردن من توسط تو؟

۲۲.۹.۹۳

آینه ای در برابر آینه ام!

زیاد پیش آمده که در برهه هایی از زندگی نگاهمان به آسمان باشد که : چرا؟ 
 خدایا یک معجزه، یک معجزه کوچولو...
اما نمی دانی که خودت، همین خود مدعی ات، آمادگی رویارویی با یک معجزه کوچولو را هم نداری.

تسلیم شده ام، خیلی وقت است دستهایم را به حالت تسلیم بالا آورده ام و گفته ام: من بریدم، از خودم... همین!


دوباره فیلم دیدم، این بار بیمار انگلیسی، اووووف !

۲۱.۹.۹۳

یک وقتهایی در زندگانی هست که میدانی این تجربه ای که میانش هستی، یگانه است و تکرار ناشدنی. خودت، آدم یا آدمهای دور و برت، مکان فیزیکی، حال و هوا. همه اش یگانه است و ممکن است تکرار نشود. وقتی آن لحظه به آن آگاهی رسیدی تو تماما حضور میشوی. گذشته و آینده مفهومش را از دست میدهد و مرز رویا و واقعیت از بین می رود. آنوقت است ... هزار صفحه میتوانم در این باب بنویسم ...

خواستم درباره فیلم کرایمر علیه کرایمر بنویسم و صحنه دادگاه، نوشتم و دیدم خیلی بیخود شده شرحش، به قول دکتر: گفتنی نیست، نشان دادنی ست! 

۱۹.۹.۹۳

از وی چند مسأله پرسید . جنید جواب نداد وگفت :» زود باشد که سر چوب پاره سرخی کنی » حسین نیز گفت :» آن روز که من سر چوب پاره سرخ کنم ، تو جامه ی اهل صورت پوشی » و عجب این است که در آن روز که ائمه فتوی دادند که حسین را بباید کشت ، جنید در جامه ی تصوف بود و فتوی نمی نوشت . خلیفه فرموده بود که:» خط جنید باید » ناچار جنید دستار و دراعه در پوشید ، به مدرسه رفت و جواب فتوی نوشت که :» بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است . اما باطن خدای داند «


تذکره الاولیا عطار- منصور حلاج

۱۸.۹.۹۳

روزی روزگاری ...

بیست و چند سالم بود، و همزمان که کار میکردم دنبال کار میگشتم. بین همه جاها گاز گروپ هم برای مدیریت مالی اش اعلام عمومی کرده بود. رزومه ام را فرستادم و برخلاف انتظارم برای مصاحبه قبول شدم. امتحان کتبی به انگلیسی و یک مصاحبه تخصصی و بعد هم مصاحبه نهایی.
یک روز مشاورشان زنگ زد که برای این پست جزو کاندیداهای اول هستم و می خواهد در مورد میزان حقوقی که درخواست کرده ام مذاکره کند. گفتم فکر نمیکنم با توجه به حجم کار و ساعات کاری، چیز زیادی خواسته باشم. برایش توضیح دادم که شرط و شروطهایی که شرکت برایم گذاشته و وظایفی که تعریف کرده خیلی فراتر از کارهایی یک مدیرمالی ساده است. در واقع باید سیستم مالی شرکت را از صفر تعریف میکردم. (عاشق چالشی بودم که وجود داشت)
گفت با مافوق اش حرف می زند و خبر میدهد.
چندباری تلفنی حرف زدیم و آخر سر خیلی خودمانی گفت: اینها فکر میکنند این حقوق برای یک زن! زیاد است.
قبل تر ها که بود عصبانیتم را نشان میدادم. اما یاد گرفته ام که  بدترین کار همین است. گفتم : همین است و یک سنت پایین نمی آیم و خداحافظ!
یک ماهی رفتم ایران و وقتی برگشتم دوباره زنگ زد که: بالاترین نمره را در آزمون کتبی و مصاحبه تخصصی آورده ام و دو مشاور شرکت که یکی شان خودش بود، من را برای پست پیشنهاد کرده اند و نفر بعدی با فاصله زیادی از من قرار دارد و ممکن است از پس کار برنیاید. گفت: اینها نمیدانند که چقدر سیستم مالی یک شرکت مهم است و باید درست شروع شود به خاطر همین دارند فشار می آورند که نفر بعدی را که با حقوق خیلی کمتر حاضر به همکاریست را بیاورند.
پیشنهاد کرد که رقم درخواستی ام را موقتا پایین بیاورم و بعد از شش ماه دوباره درخواست افزایش بدهم. 
گفتم: متاسفم ! 

بعدتر دانشگاه امریکایی افغانستان رفتم با پوزیشن پایین تری و حقوق کمتری، اولویت کار هیچ وقت برایم پول نبوده، آدمهایی که باهاشان کار میکنم، هدف سازمان یا شرکت، موقعیت پیشرفت و یادگیری من ،محیط کار و مهم تر از همه دیده شدنم به عنوان یک انسان متخصص نه یک زن! تجربه ام ثابت کرده که اشتباه نکرده ام!

امروز دیدم گازگروپ بین متهمین پرونده کابل بانک است ، یاد ماجرای خودم و این شرکت افتادم.

۱۷.۹.۹۳

عجالتا دلتنگی های ما را باد برده است...

پ ن: چه سال خوبی بود ۲۰۱۴ برای من (۲۲ روز خوبش در راه است)، با اینکه هیچ انتظارش را نداشتم. با اینکه غم همه روزهایم را زیر مهی خاکستری غرق کرده بود- کرده است. اما به عقب که برمیگردم و این سال را مرور میکنم و دفترچه قرمزم را که حتی خیلی از کارهایی که برنامه ۲۰۱۴ بود و تیک نخورده اند را میبینم. با وجود همه اینها، این سال را دوست داشتم. مثل عبور کردن از طوفان می ماند، به پشت سرت که نگاه میکنی باور نمیکنی که این همه راه آمده ای برای خودت و عبور کرده ای و زنده مانده ای! ۲۰۱۵ یک دفترچه یاسی ست. بر خلاف همه سالها چیز زیادی برای نوشتن درش ندارم. مانده ام چی آرزو کنم، چی بخواهم برای سال بعد!؟

۱۱.۹.۹۳

از یک جایی به بعد دیگر تحمل کشیدن بار خودت را هم نداری چه برسد به دیگری. از یک جایی به بعد حتی تحمل خودت هم سخت میشود چه برسد که به دیگری.
از یک جایی به بعد خودت هم برای خودت زیادی میشوی. میخواهی از شر خودت هم خلاص شوی. این میشود که بیرون می روی از خودت و خودت را از بیرون تماشا میکنی.
آدمی که بیدار میشود، میخواند، میخورد، حرف می زند و می خندد تو نیستی. تو جایی هستی که اینجا نیست. یک جایی میان تخت و توالت مانده ای. یک جایی روحت رها شده و آرام گرفته و من می گویم: مرده است.
لحظه هایی که تو و روحت یک جا هستید به ندرت اتفاق می افتد. شاید وقت قدم زدن میان غرفه های سوپر مارکت برای پیدا کردن سبزیجات تازه و یا وقت زیر و رو کردن جواهرات بدلی و نگاه کردنشان و تصمیم برای نخریدنشان.
حتی همین الان که شیلا کنارم نشسته و منتظرند دخترک صبحانه اش را بخورد تا بروند بلک فرایدی- جمعه سیاه- برای خرید. من نیستم که تایپ میکنم. من توی بالکن ، روی برف ها پا برهنه سیگار میکشم!


پ ن: موقتا روحم برگشته توی جسمم، چاره ای نداشت بهش نیاز داشتم و باید امتحان فاینال را آمادگی میگرفتم!


۱۰.۹.۹۳

دوست

باران نم نم میبارد. قدم زنان می رویم. مرتب حالم را می پرسد اینکه توی این باران قدم بزنیم یا ماشین ببریم.
قدم می زنیم.
از چهار راه رد می شویم و راهمان را گم می کنیم. می پرسد: راه را درست می رویم؟
میخندم که محله شماست از من می پرسی. 
برایم تازه نیست رفتارش. مثل همان سالها که من باید جواب همه چیز را میدانستم و او چشم بسته می گفت درست است! مگر چقدر سن داریم که همه اش داریم از گذشته حرف می زنیم؟
قدم میزنیم، نه در روز- در شب
نه سرک شورا کابل- خیابانی در حومه شیکاگو
نه دکان کوچک و مرد مغازه دار- مرکز خریدی که نه سرش معلوم است و نه ته اش!
یاد گذشته می کنیم. چه روایت ها یکی ست.
یادت هست...
یادت هست...

صدای خنده اش می پیچد توی خیابانی با چراغهای روشن... مثل آن سالها!

گفتم چه حرف نزدیم این همه سال...
گفت: نیازی نبود، میدانستم... می دانستی! راست میگفت! چه پای قولهای دخترانه مان ایستاده بودیم. کی می گوید رفاقت مردانه است؟!

پ ن: میگوید هیچ وقت از من ننوشتی!
میگویم: تو جزو آدمهایی بودی که نمیخواستم با کسی شریک شوم. برای خودم بودی! 
چشمهاش می خندند!

پ ن۲: شریک ات کردم با دیگران! :)

برمیگردم کابل یک شب وسط هفته تنهایی می روم گالری رستوران صوفی، می نشینم آن میز گوشه روبروی سن محقر آن دو نوازنده که طبله و رباب می نوازند. میگویم: آقا بنواز لطفا!