من موفق شدم!
هی دارم موفق می شوم و می روم مرحله بعد و مرتب داره لذتش کم و کمتر می شه!
۹.۵.۹۰
در راستای پست قبلی امید نوشته که دلش برای نوشته های سه چهار سال پیش تنگ شده.
امید عزیز
من هم دلم برای آن دختر ساده دل آن روزها تنگ شده که از هر واقعه کوچکی چشم هایش گرد می شد! الان دور دیگری از زندگیست ... الان زن سی ساله ای حرف می زند و می نویسد که دلش حسابی از زندگی و آدم هایش پر است و امیدش را هم کم کم از دست می دهد برای رستگاری!!!
امید عزیز
من هم دلم برای آن دختر ساده دل آن روزها تنگ شده که از هر واقعه کوچکی چشم هایش گرد می شد! الان دور دیگری از زندگیست ... الان زن سی ساله ای حرف می زند و می نویسد که دلش حسابی از زندگی و آدم هایش پر است و امیدش را هم کم کم از دست می دهد برای رستگاری!!!
۸.۵.۹۰
تو را به خدا بنویسید و خوب بنویسید
حسودیم می شود به آدم هایی که لینک های وبلاگ هایشان تند و تند بولد می شود و کلیک که می کنی یک عالمه مطلب خوب و جذاب رو می شود. راجه به خودشان وزندگی شان و جامعه ای که در آن زندگی می کنند.
لینک های من که هر هزار سال و فقط برای نالیدن آپ می شوند.
یعنی روبراه هست زندگی وقتی تا سه صبح بیدار باشی و دم صبح بخیزی و یک کله چهل صفحه کتاب جدی بخوانی و لذتش را ببری، این برای آدم این روزهای من یعنی انقلاب!
لینک های من که هر هزار سال و فقط برای نالیدن آپ می شوند.
یعنی روبراه هست زندگی وقتی تا سه صبح بیدار باشی و دم صبح بخیزی و یک کله چهل صفحه کتاب جدی بخوانی و لذتش را ببری، این برای آدم این روزهای من یعنی انقلاب!
۲۸.۴.۹۰
همسایه داری!
همسایه روبرویی ما با آن عسگرهایش که چشم هایمان را با خیره شدن هایشان درمی آوردند چند روز پیش کوچ کشی کردند و رفتند.
همسایه کناری هم که کسی نبود و انبار مصالح ساختمانی بود با منظره زشتش.
چند روز سر وصدا بود و کار تعمیر و ساختن.
امروز دو خانم افغان بودند که وسایل را جابه جا می کردند و فکر کردم پنجره بی پنجره. هوای آزاد بی هوای آزاد!
بعد معلوم شد چند آدم نازنین دیگر همسایه ما شدند که قرار است هر وقت ناخوادآگاه چشممان افتاد توی حیاطشان ویا پنجره مان را برای هوا خوری باز کردیم به جای داد وبیداد به هم لبخند بزنیم!
همسایه کناری هم که کسی نبود و انبار مصالح ساختمانی بود با منظره زشتش.
چند روز سر وصدا بود و کار تعمیر و ساختن.
امروز دو خانم افغان بودند که وسایل را جابه جا می کردند و فکر کردم پنجره بی پنجره. هوای آزاد بی هوای آزاد!
بعد معلوم شد چند آدم نازنین دیگر همسایه ما شدند که قرار است هر وقت ناخوادآگاه چشممان افتاد توی حیاطشان ویا پنجره مان را برای هوا خوری باز کردیم به جای داد وبیداد به هم لبخند بزنیم!
متاسفانه شما به اخلاقیات پایبند هستید!
در طی چند ماه گذشته از طرف دو آدم نسبتا مهم مورد انتقاد قرار گرفتم، انتقادشان این نبوده که مدیر خوبی نیستم.
کارم را بلد نیستم و حرفه ای نیستم و ...
انتقاد این بوده: شما آدم ارزشی هستید!!!
کارم را بلد نیستم و حرفه ای نیستم و ...
انتقاد این بوده: شما آدم ارزشی هستید!!!
همه اش دارم به این فکر می کنم چه بلایی سر آدم ها آمده است. از کی تا حالا پایبندی به اخلاقیات حرفه ای شده است نقطه ضعف؟؟؟
پ ن: من اصلا ادعای این را ندارم که آدم اخلاقی و ارزشی هستم!!!
۲۷.۴.۹۰
نیما پرسید: ازش خیلی خاطره داری؟
مادر بزرگ سه روز پیش از این دنیا رفت.
نیما این خبر را داد و بغلم کرد. نیازی به دلداری نداشتم و نیازی به دلداری ندارم، فقط نمی دانم کمی عصبانی بودن از کجا آمده!!
فقطط وقتی که خبرر را به خواهر کوچیکه دادم ،بغض کردم!
مادر بزرگ یک سال بعد از سال طاعون بدنیا آمده بود( آنطور که خودش می گفت). تو بخوان بالای نود سال سن داشت. الان یک جایی هزار کیلومتر دور از زادگاهش خفته است.
مادر بزرگ من تنها دختر بعد از دو برادر بود و پدرش هیچ وقت ازدواج دوم نکرد.در سال هایی که دخترها را به مکتب نمی فرستادند مادر بزرگ که مادرش قران خواندن یاد داشت او را به مکتب فرستاد و او هم به قول خودش از الف فراتر نرفت چرا که آنوقت مجبورش می کردند ب را هم یاد بگیرد و معلوم نبود کی تمام می شد.
بعد عاشق شد. عاشق برادر پدربزرگم و بعد زن او شد. شش ماه بعد شوهرش به رحمت خدا رفت. او یکراست برگشت خانه پدری!
هر وقت سوال می کردیم چه آرزویی دارد می گفت: دوست دارم بعد از مرگم شوهر اولم را ببینم.
و بعد توی فکر فرو می رفت و ادامه می داد: چقدر خوب است آدم بعد از مرگش کسانی را که دوست داشته است را ببیند!
عمه اش که مادر شوهرش هم بود پاشنه درشان را داورد که باید زن پسر دومش بشود و او زیر بار نمی رفت تا بعد از قول وقرارهای بسیار، زن پدربزرگ شد.
مادر بزرگ چهار دختر زایید و یک پسر که پدر من باشد. به قول خودش داشتن تنها یک پسر هر مردی را این اختیار می داد که زن دوم بگیرد. اما تا همین سه روز پیش هر دویشان با هم زندگی می کردند و حالا پدر یزرگ نازنینم تنها شده است.
بیست ودو سال با مادر بزرگ زیر یک سقف زندگی کردم و تا آنجایی که می دانم نه بد کسی را گفت و نه بد کسی را خواست. خوب زندگی کرد و با آبرو رفت. گرچه این سال های آخربه خاطر فراموشی اش کمتر به یادمان می آورد. دوستش داریم و دوستش خواهیم داشت. روحش شاد!
نیما این خبر را داد و بغلم کرد. نیازی به دلداری نداشتم و نیازی به دلداری ندارم، فقط نمی دانم کمی عصبانی بودن از کجا آمده!!
فقطط وقتی که خبرر را به خواهر کوچیکه دادم ،بغض کردم!
مادر بزرگ یک سال بعد از سال طاعون بدنیا آمده بود( آنطور که خودش می گفت). تو بخوان بالای نود سال سن داشت. الان یک جایی هزار کیلومتر دور از زادگاهش خفته است.
مادر بزرگ من تنها دختر بعد از دو برادر بود و پدرش هیچ وقت ازدواج دوم نکرد.در سال هایی که دخترها را به مکتب نمی فرستادند مادر بزرگ که مادرش قران خواندن یاد داشت او را به مکتب فرستاد و او هم به قول خودش از الف فراتر نرفت چرا که آنوقت مجبورش می کردند ب را هم یاد بگیرد و معلوم نبود کی تمام می شد.
بعد عاشق شد. عاشق برادر پدربزرگم و بعد زن او شد. شش ماه بعد شوهرش به رحمت خدا رفت. او یکراست برگشت خانه پدری!
هر وقت سوال می کردیم چه آرزویی دارد می گفت: دوست دارم بعد از مرگم شوهر اولم را ببینم.
و بعد توی فکر فرو می رفت و ادامه می داد: چقدر خوب است آدم بعد از مرگش کسانی را که دوست داشته است را ببیند!
عمه اش که مادر شوهرش هم بود پاشنه درشان را داورد که باید زن پسر دومش بشود و او زیر بار نمی رفت تا بعد از قول وقرارهای بسیار، زن پدربزرگ شد.
مادر بزرگ چهار دختر زایید و یک پسر که پدر من باشد. به قول خودش داشتن تنها یک پسر هر مردی را این اختیار می داد که زن دوم بگیرد. اما تا همین سه روز پیش هر دویشان با هم زندگی می کردند و حالا پدر یزرگ نازنینم تنها شده است.
بیست ودو سال با مادر بزرگ زیر یک سقف زندگی کردم و تا آنجایی که می دانم نه بد کسی را گفت و نه بد کسی را خواست. خوب زندگی کرد و با آبرو رفت. گرچه این سال های آخربه خاطر فراموشی اش کمتر به یادمان می آورد. دوستش داریم و دوستش خواهیم داشت. روحش شاد!
۲۳.۴.۹۰
هستی یا نیستی؟
گاهی وقت ها انگار عروسکی هستم بدست تو. آن بالاها نشسته ای و نخ های من در دست های توست و من را به حرکت وا می داری و می بری و می اوری ام.
روزهای خیلی خوب و روزهای خیلی بد قوی تر می شود این حس من.
اینکه از ان بالا به سادگی ام می خندی و به گریه هایم و خشم های می خندی...
بعد همه چیز، همه آن خشم ها و خنده ها گم می شود وبه جایش آرامش برمی گردد و زندگی می افتد روی دور تکرار.
گاهی هم فکر می کنم این برمی گردد به تربیت ما و بزرگ شدن در فضایی که می گوید پا به بهشت می گذاری و پا به جهنم خواهی گذاشت و من که می دانم پا به هیچ کدامشان نخواهم گذاشت...
روزهای خیلی خوب و روزهای خیلی بد قوی تر می شود این حس من.
اینکه از ان بالا به سادگی ام می خندی و به گریه هایم و خشم های می خندی...
بعد همه چیز، همه آن خشم ها و خنده ها گم می شود وبه جایش آرامش برمی گردد و زندگی می افتد روی دور تکرار.
گاهی هم فکر می کنم این برمی گردد به تربیت ما و بزرگ شدن در فضایی که می گوید پا به بهشت می گذاری و پا به جهنم خواهی گذاشت و من که می دانم پا به هیچ کدامشان نخواهم گذاشت...
۱۹.۴.۹۰
۱۵.۴.۹۰
۱۴.۴.۹۰
مرسی که هستی
بیشتر از ان که تو خبر داشته باشی که چقدر دلت برای من تنگ شده و این را برای آدم سختی مثل من بر زبان بیاوری. دیشب بین بحث داغی که راه افتاده بود ومن حرف های تلنبار شده شش ماه گذشته را که مثل سنگ شده بود روی دل من، با صدای بلند برای تو گفتم و تو شنیدی.
فهمیدم که من بدون انکه بدانم به تو احتیاج داشتم و دلم بیشتر از تو تنگ شده بود.
تصور یکماه اینده از بودن با هم آنقدر خوب است که توی دلم داد می زنم: زندگی ی ی ...بهتر از این نمیشه... زندگی ی ی ی... روز دیدار اومده...
پ ن: من هم می دانم که اصلا مهم نیست که در کجای دنیا متولد شده باشی و داغ چه ملیتی بر پیشانی ات خورده باشد. مهم نیست که در دوران طاعون زاده شده باشی و یا رنسانس را تجربه کرده باشی... مهم این است که "انسان" باشی!
اما واقعا مهم است که آدم هایی را در زندگیت داشته باشی که بدون قید وشرظ دوستت داشته باشند و من آن آدم ها را دارم. بقیه اش چندان مهم نیست.
فهمیدم که من بدون انکه بدانم به تو احتیاج داشتم و دلم بیشتر از تو تنگ شده بود.
تصور یکماه اینده از بودن با هم آنقدر خوب است که توی دلم داد می زنم: زندگی ی ی ...بهتر از این نمیشه... زندگی ی ی ی... روز دیدار اومده...
پ ن: من هم می دانم که اصلا مهم نیست که در کجای دنیا متولد شده باشی و داغ چه ملیتی بر پیشانی ات خورده باشد. مهم نیست که در دوران طاعون زاده شده باشی و یا رنسانس را تجربه کرده باشی... مهم این است که "انسان" باشی!
اما واقعا مهم است که آدم هایی را در زندگیت داشته باشی که بدون قید وشرظ دوستت داشته باشند و من آن آدم ها را دارم. بقیه اش چندان مهم نیست.
۱۲.۴.۹۰
۱۱.۴.۹۰
تب نداشتن!
بعد از آن بیماری که من را راهی داکتر و سرم و پیچکاری کرد و دو نفر همراهم را دچار ضعف وغش از دیدن حال من( سلام پاتی ،سلام الکس) دو سه هفته اخیر ضعف و گرما حال اساسی از من گرفت.
همه اش گرمم بود و فکر می کردم به خاطر هواست. نیما هم می گفت: تب داری ها، برو دکتر!
دیشب سردم شده بود و پتو می خواستم.
صبح هم دلم نمی خواست پا برهنه بروم روی کاشیهای اشپزخانه تا خنک شوم.
این است که الان تب ندارم و زندگی بهتر است...
همه اش گرمم بود و فکر می کردم به خاطر هواست. نیما هم می گفت: تب داری ها، برو دکتر!
دیشب سردم شده بود و پتو می خواستم.
صبح هم دلم نمی خواست پا برهنه بروم روی کاشیهای اشپزخانه تا خنک شوم.
این است که الان تب ندارم و زندگی بهتر است...
اشتراک در:
پستها (Atom)
