داشتم اینستا بالا و پایین می کردم که بابا زنگ زد و با هم حرف زدیم و یکشنبه خوبم، نورانی تر شد. درباره این که فلانی دوست دختر گرفته و به بابا گفته جدی هست و غیره. بعدتر فکر کردم من همین الان مثلا می تونم به بابا بگم که یک دوست پسر یهودی یا بی دین گرفته ام یا مثلا گی ام و بابا حتی خم به ابرو نیاورد و بگوید: خوب من چه کاری میتوانم برایتان بکنم؟
آنقدر دنیا دیده ام که بدانم چه گنجی دارم.
داشتم با کی حرف می زدم و بحث به اکس ها و پول رسید، اینکه با کسی رفته بوده دیت که با پورشه آمده بوده و تا ماشين او را دیده، بینی اش را چین انداخته و رفته.
گفتم ببين من از همه چیزهای گران خوش م می آید اما ما طوری بزرگ شدیم که کتاب گران معنی نداشت و اگر لازم داشتیم بابا می خرید اما ممکن بود لباس خوب یا غذای خوب و حتی کافی نداشته باشیم اما کتاب، ضروی بود. به خاطر همین من قبل از دوست داشتن چیزهای گران، به آدمی که مالک ش هست نگاه می کنم، چه بسا میلیونری که شخصیت خوبی ندارد.
دوشنبه است و بر خلاف همه دوشنبه های عالم من خیلی کاری ندارم، مرغم را گذاشته ام بپزد برای ته چین و منتظر ایمیل کاری هستم و کتاب دارم و نوشتن بلدم و چای دارم و بيرون برف می بارد و من خوب م!