۴.۱۲.۹۹

در ستارش پدرم

 داشتم اینستا بالا و پایین می کردم که بابا زنگ زد و با هم حرف زدیم و یکشنبه خوبم، نورانی تر شد. درباره این که فلانی دوست دختر گرفته و به بابا گفته جدی هست و غیره. بعدتر فکر کردم من همین الان مثلا می تونم به بابا بگم که یک دوست پسر یهودی یا بی دین گرفته ام یا مثلا گی ام و بابا حتی خم به ابرو نیاورد و بگوید: خوب من چه کاری میتوانم برایتان بکنم؟

آنقدر دنیا دیده ام که بدانم چه گنجی دارم. 


داشتم با کی حرف می زدم و بحث به اکس ها و پول رسید، اینکه با کسی رفته بوده دیت که با پورشه آمده بوده و تا ماشين او را دیده، بینی اش را چین انداخته و رفته. 

گفتم ببين من از همه چیزهای گران خوش م می آید اما ما طوری بزرگ شدیم که کتاب گران معنی نداشت و اگر لازم داشتیم بابا می خرید اما ممکن بود لباس خوب یا غذای خوب و حتی کافی نداشته باشیم اما کتاب، ضروی بود. به خاطر همین من قبل از دوست داشتن چیزهای گران، به آدمی که مالک ش هست نگاه می کنم، چه بسا میلیونری که شخصیت خوبی ندارد. 


دوشنبه است و بر خلاف همه دوشنبه های عالم من خیلی کاری ندارم، مرغم را گذاشته ام بپزد برای ته چین و منتظر ایمیل کاری هستم و کتاب دارم و نوشتن بلدم و چای دارم و بيرون برف می بارد و من خوب م! 



۲۰.۱۱.۹۹

دوشنبه خسته

 همزمان در سه جبهه می جنگم که هر سه به یک اندازه مهم اند. تو بگو مساله مرگ و زندگی. 

به هر طرف سرم را می چرخانم همه هستند، همه آدم هایی که دوستشان دارم اما هزاران کیلومتر دور از من اند و هیچ کدام چاره ای نداریم. به انتخاب های متفاوت هم احترام گذاشته ایم. اما همین دوری فیزیکی ست که لمس نمیکنیم در زندگی دیگری واقعا چه خبر ست. 

همزمان در سه جبهه می جنگم در تنهایی پرهیاهوی خود خواسته. سه جبهه ای که به یک اندازه حیاتی اند اما حتی دلخواه من هم نیستند. شاید راز زندگی همان باشد که می گفت: شادی را در دوست داشت چیزی پیدا کن که باید انجامش بدهی! 

۱۶.۱۱.۹۹

یک گام دیگر

 من قبل ساكن امریکا شدن، یکبار سفر کردم و بار دوم به عنوان دانشجو دو سال و نیم زندگی کردم و فکر می کردم اماده ترینم برای مهاجرت. خیلی سختی هایم کم شد، زبان و مدرک تحصیلی که از اینجا داشتم خیلی کمک م کرد اما بعد سه سال کار و زندگی هنوز فکر می کنم خیلی جاها و در خیلی از تصمیم ها در تاریکی و با حس لامسه قدم قدم جلو می روم. خیلی وقت ها کم میاورم و خیلی وقت ها ناامید می شوم، خیلی وقت ها خودم را سرزنش میکنم که چرا به اندازه کافی خوب نیستم . اما هر بار به خودم می گویم: یک قدم دیگر... ایستادن کمکی نمی کند... اگر زمین خوردی یا به بن بست رسیدی می دانی که راهی که آمدی اشتباه بوده و باید برگردی... یک قدم دیگر

مثال ش هم این ست که خیلی چیزهایی که اینها در دبیرستان و لیسانس یاد گرفته اند، تو یاد نگرفته ای و باید برگردی به ابتدایی ترین ها که وقت می برد و کسی منتظرت نمی ماند. یا پروسه های قانونی و اداری که تو هیچ چیزی نمی دانی و بین اطرافیان ت هم تو اولین نفری هستی که این مسیر را می روی. 


یک چیزهایی هم هست که خیلی بهشان افتخار میکنم. همین که به نظرم حتی مهم تر از مدرک زبان و تحصیلات ست. اینکه ذهن ت هم مهاجرت کرده باشد( integration) و نرم های اجتماعی پذیرفته شده اینجا برایت عجیب و غیر قابل فهم نباشد. از گوشت خوک و الکل تا بکینی در ساحل و روابط خصوصی آدم ها باهم (مثلا گی ها). خیلی جاها دیده ام که آدم مهاجر می گوید انسان سفید تبعیض قایل می شود چون رنگ پوست من فلان ... انکارش نمی کنم اما به آن بخشی می پردازم که به عنوان یک مهاجر خودت هم دیواری اضافه می کنی. خیره شده به دامن کوتاه زنی در محیط کار، با نفرت و یا تعجب به گی ها نگاه کردن. حتی دیده ام بیان کردن این که: گوشت خوک کثیف ست به کسی که از کودکی بخشی از تغذیه اش بوده و حتی ندانستن این که ابراز این نظر هیچ ربطی به آزادی بیان ندارد. لزومی به همراهی هم نیست، همین که به حق انتخاب دیگری هر چند برای تو عجیب باشد احترام بگذاری و بپذیری.