۲۱.۹.۹۴

عقل که به سن و سال نیست. آدم عاقل، عاقل به دنیا می‌آید. مثل همین دو تین‌ایجر عاقل. دختر با خنده پسر را تهدید کرد که خودم را می‌اندازم پائین. بعد گفت:
if I do that -n- kill myself, your life will be fucked up
بعد هم هارهار خندید. پسر هم با خونسردی جواب داد که اگر فکر می‌کنی خودکشی حالت را خوب می‌کند، همین کار را بکن. نباید برای کس دیگری زنده باشی و زندگی کنی. بعد هم قیافه‌ی فیلسوفانه‌ای به خودش گرفت و ادامه داد:
if you wanna live, live for yourself. If you wanna die, die for yourself
من توی دلم گفتم این دو تا عوضی دارند متن یک نمایشنامه خفن را تمرین می‌کنند یا واقعا این‌طوری‌اند؟ از کجا یاد گرفته‌اند این چیزها را؟ تا حالا فقط شنیده بودم که می‌گویند برای خودت زندگی کن. اما تا حالا نشنیده‌ بودم که کسی بگوید برای خودت بمیر. این جمله را باید کسی بگوید که طناب دار دور گردنش است. درست همان لحظه‌ای که چهارپایه را از زیر پای خودش هل می‌دهد. نه این دو تا آدم شنگول و قشنگ. از کجا یاد گرفته‌اند این چیزها را؟

پ ن: نوشته از اینجا! 

۱۲.۹.۹۴

باز هم رسیده ام به دو راهی خشنود کردن دیگری و خشنود کردن خودم. آنقدر که به نظر میرسد ساده نیست. ده سال است کوشیده ام بین این دو خشنودی پلی بزنم. نمیشود... نیست!

پ ن: از نظر آدم هام ، ویژگی برجسته ام خود خواهی ست! :)

۲۲.۸.۹۴

ما مردم

بعد از سه روز میخکوب جلوی مونیتور کامپیوتر انگار که با رسیدن بدن بیجان شکریه به خانه اش من هم آرام گرفته باشم. 
اگر چه دستم به جایی بند نبود و انگار بودن و نبودن، دیدن و ندیدن و دنبال کردن من این سر دنیا سوزنی را هم جابه جا نمیکرد اما نمیشد. همین!

۱۹.۸.۹۴

وقتی دخترک ۹ ساله را سربریدند...

زنی که انگشتش را به طرف جمعیت گرفته و داد می زند: شما نامردها!

بیشتر از همیشه گریه میکنم. اما بیشتر از همیشه فکر میکنم که سالم ام. از دیوانه شدن نمیترسم. جایی برای دیوانگی نیست. آدم یک جایی میفهمد که دیگر خیلی چیزها می بیند و دیوانه نمیشود.
زل میزنم به عکسها، به گلو های بریده شده. به بدن های بی جان. توی کتابخانه، راهروی دانشگاه یا سوپرمارکت... یا وقتی منتظرم استاد درس مدیریت مالی را شروع کند.

یک وقت هایی دلم میگیرد و گریه میکنم و بعد نفس بلندی میکشم و برمیگردم به درس هایم.
یک جایی برای آدمی خط امید و ناامیدی محو میشود. یک جایی آدم ته ته جاده را میبیند. یک جایی آدم می فهمد که فرصت کوتاه است برای زندگی. خنده اش را میکند و گریه اش را هم. تلاشش برای انسان ماندن! دو چندان میشود. 

۱۴.۸.۹۴

میگه ما آدم ها فقط موقع سختی یاد خدا میافتیم. تا وقتی که نعمت هایش می رسد و زندگی به کام است یادش نمیکنیم.
میگویم: ببین تا وقتی خدا کارش رو درست انجام میده ما همه حالمون خوبه، مزاحمش نمی شیم. وقتی که خدا کارش رو درست انجام نمیده و ما به درد سر میافتیم به هر حال باید یه گوشزدی بکنیم که: این چه وضعشه!

نمیدونم از جوابم قانع شد یا نه!

۲۸.۷.۹۴

:(

دو سال تجربه امریکا بودن داره به پایان خودش نزدیک میشود، تمام تصمیمم بر این بود که بیشتر از یک مدرک ام بی ای با خودم از این کشور بردارم. تجربه کنم و تا میتوانم از این فرصت طلایی! دوساله ام استفاده کنم و توشه جمع کنم.
این روزها بیشتر از همه روزهای زندگی ام تلاش میکنم اما احساس میکنم آنقدر که باید سریع نیستم. احساس میکنم کم کاری میکنم اما هر چه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم این احساس از کجا می آید. من که تمام تلاشم را میکنم، اما شب که روزم را مرور میکنم میبینم نیم کارهایی را که میخواستم هم انجام نداده ام و تا خود ایده آلم فاصله است.
شاید بعدتر که به گذشته برگردم نظر دیگری داشته باشم. شاید زیادی از خودم انتظار دارم ...

۱۷.۷.۹۴

صحرا


نمیگذارد این دختر که ما درسمان را بخوانیم و بین خلسه کتابهایمان گم بشویم. هر از چند گاهی جیغ بنفش میکشد و ما را از بین کتابهایمان بیرون میکشد که : آهای... آهای...
حکایت فیلم نماینده اسکار از طرف افغانستان است که دوباره این دختر ما فریاد براورد. دیدم خیلی نازنی ست اگر چیزی ننویسم.
بارها و بارها گفته ام: بیخیال شو دختر، اینها از دست رفته اند، اینها به هیچ اخلاقی پایبند نیستند، نه حرفه ای ، نه شخصی... نه آبروی خودشان مهم است و نه آبروی وطنشان، هر چیزی که قابل فروش باشد را می فروشند حتی اگر حیثیت یک مملکت باشد.
باید از دور خودمان را ببینیم، تا به عمق لجنی که دور و برمان را گرفته پی ببریم. باید گاهی سرمان را از توی لجن بیرون بیاوریم تا عمق تعفن را درک کنیم.
اینکه فیلم یک آدم دیگر را به نام خود بزنی ، حتی با رضایت کارگردان، چقدر وقاحت می خواهد، اینکه سهم هنرمندانی که جان و نانشان را میگذارند تا فیلم بسازند را بدزدی... اینکه حق یک ملت را به دیگری پیش کش کنی...
اما این دفعه که تاختی به فلان وزیر و فلان مشاور و فلان رییس ... توی دلم گفتم دست مریزاد دختر! یکی گفت که آب از سرچشمه گل آلود است. یکی بالاخره پیدا شد که به این جماعت بگوید: پادشاهتان تنبان ندارد...
به جای وصله و پینه و ابروی دزدی و قرضی برای خودتان، به همین جوانهای فیلم ساز کابلی فرصت بدهید، به خدایی که باور ندارید هم برایتان افتخار می آورند و هم آبرو!

۹.۷.۹۴

قندوز

دیروز یک پاتیل سوپ مرغ درست کردم. میدانم در درون من یک کدبانوی بالقوه بوده که برای همیشه از دست رفته است. صبح های پنج شنبه برایم مثل صبح جمعه است. کلاس های این هفته ام تمام شده اند و من آرامم. خیال هفته بعد را می بافم و سه روز تنبل پیش رو و چهار روز دویدن بعدش.
اینقدر راجع به کابل حرف زده ام که دوستانم اخبار آنطرف را زودتر از بی بی سی دنبال میکنند و به سمع ام می رسانند. راستش خسته ام از اخبار بد، خسته ام از ناراحت شدن، غصه خوردن و در دنیای مجازی ناله کردن- حتی نمی شود گفت فریاد زدن- که کاری از دستم برنمی اید. نگران آدم بزرگ ها نیستم، نگران بچه هام، کودکانی که با دیدن و تجربه این همه خشونت بزرگ می شوند و هیچ گناهی ندارند و بخشی از خشونت خواهند شد در آینده!
نمیفهمم شادی بازپس گیری #قندوز را! پس آدمهایی که جانشان و شرفشان از دست رفت چه؟!
به جوانهایی که انسانیتشان به تاراج می رود در مسیر فرار به سرزمین های موعودشان. تحقیر، گرسنگی، سرخوردگی و نخواسته شدن در مدینه فاضله شان.
به دوستم گفتم دلم میخواهد تاریخ شخصی ام با آن سرزمین را بکنم و دور بیاندازم، بس که شرم آوریم! بس که قابل دفاع نیستیم، نه خودمان و نه حکومتمان!
چند سال پیش دوستی از پدرش حرف می زد که بعد رفتن طالبان هم حاضر به برگشت به افغانستان نبود -مثل پدر خود من- گفت: پدرم می گوید مثل انسان زندگی نکردیم، میخواهم مثل انسان (ادم واری) بمیرم! نمیخواهم حتی جسدم به آنجا برگردد!
سوال این روزهای من این است: اگر نمی شود مثل انسان زندگی کرد، میگذارند مثل انسان بمیریم؟

۱.۷.۹۴

سقوط

میدانم بعد فتح هر قله ای یک تنهایی ست و یک سرازیری که حالت را کسی نمیفهمد، هر کسی قله های شخصی خودش را دارد که منحصر به خودش هستند. اما من یکقدم به قله، تمام میشوم. لذت فتح نیست، تنهایی و سرازیری بعدش طولانی ست و لذتش برنامه برای فتح بعدی ست ...

۲۸.۶.۹۴

یک وقت هایی درد از یک جای ناکجایی توی خودت مچاله ات میکند، از آن دردهای کمر شکن که هیچ نازنینی نمیتواند حتی ذره ای از آن را از روی دوشت بردارد و خودت به تنهایی باید تمام آن را به دوش بکشی... آن وقتهاست که باور میکنی: آدمی تنها زاده می شود، تنها درد میکشد و تنها می رود ...

۲۰.۶.۹۴

دوازده خوابیده ام و چهار صبح مثل جغد از خوابی بیدار شده ام و پرنده خواب جای دوری رفته! این روزها مثل جت لگ شده ها، شب و روزم به هم آمیخته است.

پ ن: به دوستم میگویم که وضعیت خوابم به هم ریخته، میگوید تازه وضعیت خوابت نرمال شده. یعنی چی که ده شب آدم برود بخوابد و صبح زود بیدار شود؟ دوستای اینجای من ظهر از خواب بیدار میشوند، یک صبح قرار شام میگذارند. عمرا که بتوانی قبل از دوازده ظهر پیدایشان کنی!

۱۴.۶.۹۴

در طول تاریخ مرد، بدنش را به یک ابزار فردی تنزل داده است. این باعث شده تا مردها فارغ از هر دغدغه ای بدنشان را به کار بگیرند و از آن لذت ببرند، درد بکشند یا قدرتشان را از طریق بدنشان اعمال کنند.
بدن مرد چه در مذاهب و چه در غیر آن به عنوان یک ابزار به کار گرفته میشود و این باعث می شود که مرد فارغ از کنترل بدن، به ذهن خود بپردازد.
 اما برای زن اولین سوالی که به ذهنش خطور میکند وقتی از خواب برمی میخزد این است: امروز چه بپوشم!؟ پاسخ این سوال این پاسخ ساده نخواهد بود: چیزی که بدنم را آسوده نگه دارد!
جواب این است: چه بپوشم که مورد استهزا، سوء زن یا توهین قرار نگیرم!
این سوال فارغ از موقعیت جغرافیایی برای تمام زنان روی کره زمین صدق میکند.
بدن زن به ابزاری ایدیولوژیک بدل شده است. مذاهب، بی دینان را متهم به استفاده ابزاری از بدن زن میکنند اما در واقع بزرگترین استفاده کننده ابزاری از بدن زن، مذهب است. مذهب بدن زن را به پرچم دینداری و بی دینی جامعه تبدیل میکند و مردان و زنان نگهبان این پرچم شمرده میشوند. در جوامعی که مذهب فردی تر است، بدن زن به پرچم اخلاق تبدیل میشود.
به نظرم میرسد بزرگترین بازنده این جریان زن است. بدن زن به عنوان ابزار همسری، مادری و حتی هنگامی که عضوی از اجتماع است از حیطه مالکیت معنوی خودش بیرون است. بدن زن یک ملک عمومی ست نه فردی!

پ ن: این را مدتها پیش نوشته بودم، نمی دانم کی و چرا اما هنوز بر همان نظرم!

۱۰.۶.۹۴

اولین سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده باشد

بر پایه داستان انجیل، مریم مجدلیه زنی تن‌فروش و بسیار زیبا بوده است. روزی اهل شهر به دنبال وی می‌افتند تا وی را سنگسار کنند. او می‌گریزد تا به عیسی می‌رسد. عیسی داستان را از پیگیران مریم می‌پرسد و آنان می‌گویند که ما می‌خواهیم او را از برای گناهانش سنگسار کنیم. عیسی می‌گوید بسیار خوب چنین کنید ولی اولین سنگ را کسی بزند که گناهی نکرده باشد. این سخن عیسی ایشان را شرمنده و پراکنده ساخت و جان مریم مجدلیه را رهانید و از آن پس وی یک از یاران نزدیک شد.


پ ن: نه آدمهایی را میفهمم که بر پایه دین آدم میکشند و نه آدمهایی مثل اسد بودا و سخیداد هاتف که دین را به هر قیمتی میکوبند!

۴.۶.۹۴

آناهیتا الفت

خواستم یک متن بلند بالا بنویسم در مدح سبک؟ آناهیتا الفت.
بعد دیدم امروز خسته ام، بی حوصله ام، دلخورم، وقت ندارم ... محورش هم رفتار این دختر با بدنش بود.
 اینقدر که انرژی دارد. آنقدر که با بدنش راحت است (اما به بدنش مسلط نیست)  و اینقدر از کلیشه خواننده زن افغان ( لباس افغانی و یک من آرایش و ادا و عشوه ...) فاصله گرفته است و به جای زن افغانی ، یک انسان در برابرمان گذاشته که لذت می برد از شنیده شدن و دیده شدن! 
میدانستم که اگر همین چند خط را هم اینجا الان ننویسم دیگر نمی نویسم. نشانی باشد تا ببینیم آینده این هنرمند را!


۲۳.۵.۹۴

یکساله شدم!

سال گذشته همین روزها پا به این شهر گذاشتم. شهری که من را ویران شده را دوباره از نو ساخت. شهری که خشت هایم را یکی یکی از زیر دست و پاهایم جمع کرد و روی هم گذاشت. آباد شدم؟ نه! ویرانی را پذیرفتم و به یقین رسیدم  که گریزگاهی نیست،  حتی اگر هزاران کیلومتر از آدم ها و تاریخ ات کنده باشی تا ریشه هایت را در جای دیگری بکاری! آدمی پرنده نیست ...

پارسال همین موقع آدمهای نازنینی به زندگیم وارد شدند که بودن در این شهر غریب را برایم ممکن ساختند، آدمهایی که بدون اینکه بشناسندم به خانه شان مهمانم کردند و دوستانی که ندیده، دوستم خواندند و به من کمک کردند. یاد گرفتم که با خودم و دیگران مهربان تر باشم.

یکسال دیگر هم اینجا خواهم بود، در شهری که دیگر غریبه نیستم...


۱۳.۵.۹۴

فاصله ها همیشه غرق ابهامند ...

حرف می زدیم. گفتم خبر را خواندی؟
منتظر بودم بگوید: کدام خبر و من برایش برای اولین بار از چیزی خوشایند در زندگی افغان های ساکن ایران بگویم.
خندید، آره خواندم! بچه های بدون مدرک می توانند مدرسه بروند...

سالها قبل که در یکی از اولین مدارس خودگردان درس میدادم، یک روز اتقاقی بچه ها داشتند راجع به رویاهایشان می گفتند. مرسل گفت: خانم ! من میخواهم مثل شما معلم بشوم!
قلبم به درد آمد از آرزوی کوچکی که فکر می کردم هیچ گاه محقق نمیشود. چند سال بعد یکی شان را اتفاقی دیدم که داشت دیپلم می گرفت. رویاها را دست کم نگیریم ...

۸.۵.۹۴

یک نفر را پیدا کن که دوستت داشته باشد، نه کم! نه به اندازه کافی! خیلی ... دیوانه وار... آنقدر که بدون آنکه به تو نیاز داشته باشد، بدون تو زندگیش خالی و بی معنی شود. به کمتر قانع نشو!
باور کن، تنهایی سخت تر از تظاهر نیست!
وقتی آن آدم را پیدا کردی... وقتی آن آدم را پیدا کردی... 


پ ن: از سری نامه های خنگول به دخترش!

۵.۵.۹۴

خانه ام را عوض کردم، ساکن یک مجتمع شدم. حالا به جای یک اتاق و پذیرایی و سرویس اشتراکی، یک آپارتمان یک خوابه با پنجره ای بزرگ دارم. در طول مدت اسباب کشی چند ساعته ما انگار همه ساختمان خبر شدند. بر عکس ساختمان قبلی که دختر واحد روبرویی را درست روز رفتنش برای اولین بار دیدم. اینجا همسایه ها ایستادند و سلام دادند و خوش امد گفتند. 
اتفاق های اسباب کشی:
۶ نفر دوست قبول کردند اسباب ها را جا به جا کنند، مگر ادم در یکسال زندگی دانشجویی چقدر خرت و پرت جمع می کند که ۶ نفر نفس بریده شوند آخر کار؟
دوست عربمان رفته بود توی اسانسور تا وسایل را جا به جا کند، اخر سر گیر افتاده بود وسط انها!
همخانه قبلی ای با صندل سر خورد و زمین خورده، خدا کند کمرش آسیب ندیده باشد!
دوست ها قبول نکردند برایشان ناهار بگیرم، خسته و عرقریزان وسایلم را جا به جا کردند و رفتند خانه هایشان!
من یادم نمی آید به وسایل دست زده باشم، همه اش می ترسیدم بروم توی دست و پایشان و مزاحم کارشان شوم، گوشه ای ایستادم تا کارشان را بکنند.


طبعا خیلی هم خوش گذشت! :)
قرار شد یک شب شام درست کنم و همه شان را دعوت کنم!

۱.۵.۹۴

بعد مذاکره هسته ای صاحبخانه اش بهش پیام داده که: از حالا من امریکایی و تو ایرانی میتونیم با هم دوست باشیم.
اینم جواب داده: هنوز نه! باید منتظر کنگره شما باشیم و مجلس ما، تا توافق نهایی بشه!
اونم نوشته: اوکی، تا کنگره و مجلس جواب بدن، آب رو قطع می کنم! :)))


۲۶.۴.۹۴

عید مبارک!

چقدر دوست دارم به آدمهایی که دوستشون دارم زنگ بزنم و عید رو تبریک بگم. اما یه وقتی آدم بزرگ که میشوی میفهمی نمیشه همه چیز و همه کس را با هم داشت. ناگزیری از انتخاب. بعضی از آدمها بدون من خوشحال ترند و من بدون بعضی های دیگه خوشحال ترم. قاعدتا تلفنی زنگ نمیخوره و همه در صلح و صفا به زندگی ادامه می دهیم و یاد میگیریم: نمیشه همیشه همه رو خوشحال کرد، روی خوشحال کردن خودمان تمرکز کنیم! :)

۱۵.۴.۹۴

خانه ام را پیدا کردم. یک آپارتمان یک خوابه در طبقه چهارم یک مجتمع دانشجویی ست. از همخانه خبری نیست. سلام تنهایی دوباره!
تابستان به نیمه رسید، دو سوم برنامه تابستان پیش رفت و یک سومش که مهم تر هم بود اصلا شروع نشد.



۹.۴.۹۴

سی سال زندگی را دویده ام که به ثبات برسم، این روزها که دنبال خانه جدید میگردم فکر میکنم همان دختر نوزده ساله ترسخورده از جهان بیرونم ...

۴.۴.۹۴

بین حرفهای روزمره گفتم: وقتی برگردم به زندگی واقعیم!
پرسید: مگر این زندگیت واقعی نیست؟
بعدتر داشتم به حرفی که زده بودم فکر میکردم، چرا آن لحظه این حرف را زدم. واقعا زندگی این روزهایم واقعی نیست؟
فکر کردم آنقدر که این روزها بی خیال و خوش و بی دغدغه بوده ام که نگو و نپرس. گاهی به خودم نهیب میزنم که عادت نکن! باید برگردی! بین آدم های زخم خورده، محرومیت کشیده که هر کسی که خوشحال است: لابد حق کسی را خورده! و هر کسی که راحت نشسته: لابد جای کسی را تنگ کرده!
جایی که آدمها نه به خاطر ناراحتی، بلکه اگر احساس راحتی کنند باید نگران و پاسخگو باشند.
هر از چند گاهی به خودم یادآوری میکنم که عادت نکنم...

۲۸.۳.۹۴

جاری آب

باران می بارد، آنقدر شدید که فکر میکنی همه جا را سیل برخواهد داشت. بعد آفتابی می شود، آنقدر که فکر میکنی آن همه آب کجا رفت؟ این همه گرما از کجا آمد؟
صبح میشود، شب می شود... حتی فرصت یک نفس کشیدن هم ندارم این روزها. فکر میکنم روی موج آرامی شناور شده ام. خودم را سپرده ام به امواج آب و چشم دوخته ام به خورشید. مهم نیست پایین رودخانه چه انتظارم را میکشد. برکه ای آرام یا آبشاری تند و پر از سنگلاخ... هر چه هست از شناور بودن روی جاری آب، لذت می برم ...

۱۲.۳.۹۴


چون بخواهد چیزى را بیافریند، فرمانش این است كه مى‏‌گوید: موجود شو، پس موجود مى‏‌شود!
حال و هوای این روزهای من...
 می گویم : موجود باش، پس موجود میشود... همینطور معجزه طور!


پ ن: إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ كُنْ فَیَكُونُ «یس آیه 82»

۴.۳.۹۴

از خواب بیدار شدم. ساده ترین و آبرومندانه ترین لباسم را پوشیدم. آرایش مختصری کردم و دسری را که خریده بودم زیر بغل زدم و پیاده راه افتادم به طرف مهمانی خدا حافظی!
سعی کردم به آدمهای غربیه و آشنای توی مهمانی فکر نکنم. نترسم از این که گوشه ای تنها بیافتم و یا آدمها سوالهای بی ربط و خصوصی بپرسند و من را معذب کنند.
تصمیم گرفتم به محض اینکه احساس کردم تحت فشار جمع هستم بزنم بیرون و برگردم.
اما یک طوری مرکز توجه شدم. اینکه خبری ازم نیست. اینکه عوض شده ام. اینکه زیبا شده ام (نمتوان اظهار نظر یک خانم محجبه بودایی- مسلمان شصت ساله را دست کم گرفت  :)
تا اخر مهمانی حرف زدم. بیشتر با آدمهای غریبه و کمتر با آدمهای آشنا!
آخر شب یکی پیام داد که خیلی خوشحال شدم از دیدنت، چیکار میکنی این روزها که اینقدر تغییر کرده ای؟ رازت چیست؟

نمی دانم، فقط روحم را میان جسمم بند کرده ام. خیالم را هم در محدوده اجاق و یخچالم نگه داشته ام. جسمم را هر روز یکساعت می دوانم و می خندم، به ترک دیوار هم می خندم...

۲۵.۲.۹۴

بهار توبه شکن رسید، چه چاره کنم ...

بحث علم بهتر است یا ثروت همچنان ادامه دارد. خوبی اش این است که هر دویمان به این توافق رسیده ایم که ثروت و علم با هم جور درنمی آیند و عمرمان کفاف نمیدهد هر دو را داشته باشیم.
تجربه من میگوید، من که دنبال علمم، آخرش ثروت نسیبم می شود و او که دنبال ثروت است، دانشمند میشود!

۲۰.۲.۹۴

صدای سکوت

میگفت: چی کار میکنی صبح تا شب توی اون اتاقت؟ حوصله ات سر نمیره!
کاری نمیکردم، بیشتر وقتها داشتم کتاب میخوندم، هر چی گیرم می آمد. سری هری پاتر رو که آرشام- پسر همسایه که ۱۰ سالش بود- بهم قرض داده بود، همانجا خوندم.

حوصله ام سر نمی رفت. فقط میخواستم دوام بیارم. یک روز که از خواب بیدار میشوم بهش فکر نکنم. یک شب که میخوابم آخرین فکرم قبل از خواب نباشد. خوابش رو که می بینم هفته ها بهش فکر نکنم. با هر صدای زنگ تلفنی از جا نپرم. از خدا می پرسیدم: چرا نمیتوانم فراموش کنم؟

سر کله آن یکی توی زندگیم پیدا شده بود که میخواست من را ببرد فرانسه، از استدلالهایش خنده ام می گرفت. از تلاشش برای قانع کردن من. انتخاب من بین رفتن و ماندن نبود. بین زنده بودن و زندگی کردن بود. از بین تهران و فرانسه، کابل را انتخاب کردم ، چه خوب انتخاب کردم! :)
سالها گذشت و من روزهایی را بیدار شدم که به او فکر نمی کردم و شبهایی که با یادش به خواب نمی رفتم. مطمینم اگر روزی توی خیابان ببینمش، حتی پنج ثانیه هم بهش فکر نمیکنم.
به جایش به آن آپارتمان نارمک فکر میکنم. به آن یک سال که روزهایش و شبهایش آنقدر شبیه هم اند که نمیتوانم تفکیکشان کنم. چرا آن یک سال که او همه غذاهایی ایرانی را با دقت تمام بهم یاد می داد، از باقلا قاتوق تا ته چین و خورش فسنجان، حتی یکی شان هم یادم نیست؟ حتی نمیدانم اسم کوچکش چه بود. به او که اولین بار بهم فهماند بیست سال ایران زندگی کردم و هیچ چیزی از این آدمها نمی دانم ...

 راستی اسم کوچک خانم امینی چه بود؟ هنوز زنده است؟
راویسِ پاریس‌تگزاس از ناکجاآبادش بعدِ چهار سال برگشته. شب را نمی‌بردش خواب و ایستاده به ظرف‌شستن، در آشپزخانه‌ی خانه‌ی برادرش، والت. فردا صبح‌ش هم نشسته به واکس‌زدن کفش‌های والت، برادرش و زنش و هانتر، پسرش. داشتم فکر می‌کردم این که تراویس ایستاده به ظرف‌شستن از یک درماندگی دارد می‌آید. از ندانستنِ این که حالا چه باید کرد. از بی‌چاره‌گی. از این که آدمی گاهی آن‌قدر ناتوان است در تشخیص این که چه باید کرد برای دیگری، برای نشان‌دادنِ مِهرِ ابترش به دیگری، که دمِ دست‌ترین کارِ پسندیده که مو لای درزِ پسندیدگی‌اش نرود را انتخاب می‌کند. این که بدانی لااقل این یک کار مفید و بی‌ضرر هست که می‌شود انجامش داد، بعدِ آن همه زخمی که زدی، آن همه گندی که زدی. داشتم فکر می‌کردم این که آدم این ظرف‌شستن‌ها، واکس‌زدن‌ها، کلیدوپریزتعمیرکردن‌ها را این‌طور با جدیت دست می‌گیرد، گاهی از سر این است که دل‌ت می‌خواهد لااقل یک کارِ درست انجام داده باشی، یک کاری که خیال‌ت راحت باشد بی‌هیچ تاویل و تفسیری، کارِ درستی‌ است. همین‌قدر «دسپرت».

از اینجا!

فکر میکردم این شستن و رفتن و پختن و غذا دادن این روزهای من به کجا وصل میشود...

۱۹.۲.۹۴

دیروز جشن فارغ التحصیلی سال بالایی ها بود. دوست برایم بلیط گرفته بود به عنوان اعضای خانواده اش. 
رفتیم سالن برگزاری مراسم. همه لباس رسمی و آرایش کرده و خندان! دلم خواست من هم که فارغ میشوم بابا باشد. به همه معرفیش کنم. یک جایی بین آن هزار نفر بنشیند تا اسمم را صدا کنند و مدرکم را بدهند دستم.
به دوستم گفتم. پرسید: اینقدر فارغ التحصیلی برایت مهم است؟
گفتم : نه، اما میدانم برای پیرمرد مهم است. خیلی!

۱۷.۲.۹۴

... چو تخته پاره بر موج

هوای شهر مثل من دیوانه شده است. سرد و گرم میشود. جاکت برمیداری، آنقدر گرم میشود که از جین بلند پوشیدن پشیمان شوی. سرد میشود به خودت نفرین کنی که چرا آستین کوتاه بیرون آمدی.
مردم گریز بودم، دمدمی مزاج هم شدم.
دیروز توی ایوان نشسته بودم و همزمان که کتابم را میخواندم و ناهارم را می خوردم و گریه هم میکردم  به خاطر حس مشترک خودم و کتاب (مولتی تسک) فکر کردم به خودم، به آن همه که من های من پشت سر گذاشتیم. به خنده ها و گریه ها و دریغ ها و حسرتها... به این که چقدر زود دارد یکساله میشود اینجا آمدنم.
به حلقه آدمهام نگاه کردم. به خوبی ها و بدی هایشان. به آدمهایی که پشت سر گذاشته ام و ترسیدم. یکسال بعد همین روزها که بار برگشتنم را می بندم. آدمهای گذشته ام فرقی کرده اند؟ من چی؟ من عوض شده ام؟ عوض میشوم؟ دوباره می توانم در آن شهر بخندم؟ آدمهای اینجایم چه میشوند؟ آدمهایی که باهاشان میخندم و میگریم؟ پشت سر میگذارمشان؟ از کی دلتنگ آدمها میشوم؟ کی قرار میگیرم به قول تو!
به خودم ، به ایوان، با پارکینگ انطرف تر، به کارگرهای پایین که توی باغچه روبرویی کار میکردند و عین خیالشان نبود زنی در ایوان نشسته و درست آن سر کره زمین زنی دشنام میشنود، تحقیر میشود برای هیچ!!!

۱۲.۲.۹۴

زخم زدم!
زخمهایی کاری بر شانه هایی که در بدترین روزهای زندگیم پناه گریه هایم شد .


پ ن: چقدر این نوشته خرس را دوست داشتم!

۱۱.۲.۹۴

یک دوست صمیمی دارم که معتقده جنگ برای دنیا خوبه! یک استاد راهنما دارم که خیلی قبولش دارم و معتقده جنگ دنیا را جای بهتری میکنه.
من موندم وسط که این همه آدمهای آواره و مرده و تکه پاره شده روحی و جسمی را کجای استدلالشان جا بدم؟
طبعا احساسات من برای هیچ کدامشان استدلال نمیشود... :(

۷.۲.۹۴

این روزها ...


"رفتن" که بهانه نمیخواهد ،
یک چمدان میخواهد از دلخوریهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشیهاى انکار شده ...

رفتن که بهانه نمیخواهد وقتى نخواهى بمانى ، با چمدان که هیچ بى چمدان هم میروى !

"ماندن" اما بهانه مى خواهد ،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى،
دوستت دارمهایى که مى شنوى اما باور نمى کنى،
یک فنجان چاى، بوى عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین ...

وقتى بخواهى بمانى ، 
حتى اگر چمدانت پر از دلخورى باشد خالى اش مى کنى و باز هم میمانى ...

میمانى و وقتى بخواهى بمانى ، نم باران را رگبار مى بینى و بهانه اش مى کنى براى نرفتنت !

آرى ،
آمدن دلیل مى خواهد
ماندن بهانه 
و رفتن هیچکدام ...... 

سهراب سپهری

۴.۲.۹۴

با دوستم توی وایبر چت میکنم، خیلی شیک اشکهایم شره می کنند. دستمال ندارم و با گوشه بلوزم هر از چند گاهی بینی ام را پاک میکنم.
هیچ کس عین خیالش نیست. خدا را شکر که ادمهای اینجا تا ازشان کمک نخواهی سعی در نجاتت نمی کنند. بی خیال رد میشوند. 
میخواهم تمام قد توی کتابخانه دانشگاه بیایستم و بگویم: خانم ها، آقایان! تشکر از بی تفاوتی تان!
وقتی از جنگ #خاورمیانه حرف می زند، چشمهایش می درخشد. هیجان زده میشود. مثل پسربچه ای که درباره جدیدترین بازیچه اش حرف می زند. 
من را می ترساند، نمیتوانم استدلال کنم که #جنگ هیجان ندارد، برنده شدن در جنگ خوشحالی ندارد. 
نفسم میگیرد از هیجانش، میگویم: بس کن!
بعدتر که بهتر میشوم میگویم: داریم درباره آدمها حرف می زنیم. آدمهایی از گوشت و پوست و استخوان که تکه تکه میشوند و در بهترین حالت که سالم برمیگردند کرامت انسانی برایشان نمانده است. چه برنده ، چه بازنده... هیچ ایده اولوژی از نظر من ارزش جان هیچ انسانی را ندارد.
ساکت میشود و جوابم را نمی دهد، میدانم به خاطر این نیست که قانع شده، به خاطر ناراحتی و عصبانیت من است و می دانم هزاران آدم مثل او هستند که جنگ برایشان قابل قبول و ارزشمند است و مرگ آدمها در جنگ،  بخشی از بازی!!!

۳.۲.۹۴

وقتی زنی حرف می زند خوشحال باش چرا که هنوز به تو فکر میکند، وقتی زنی سکوت اختیار میکند، تمام شده ای ...

۳۱.۱.۹۴

تکه های خودم را کنار هم می چینم. درست نمیشود... دوباره خراب میکنم... دوباره کنار هم می چینم تکه های خودم را ...

۲۷.۱.۹۴

۲۵.۱.۹۴

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

از طیاره که پیاده شدم باد گرم و مرطوب خورد توی صورتم. 
توی سالن پرواز زنی با شلواک کوتاه توجهم را جلب کرد.
توی تاکسی که نشستم محبور شدم جاکت نازکم را هم دربیاورم از گرما و با کاپشنم دستم بگیرم.
صبحی که پرواز داشتم کفش زمستانی و کاپشن تنم بود.
چهار پنج روزی نبودم و بهار بی من، بساطش را پهن کرده ...
گفت: زنهای افغان خیلی شجاعت داشتند درباره فرخنده !
گفتم: زنهای افغان چاره دیگری نداشتند.
گفت: سکوت... خیلیها انتخاب میکنند که سکوت کنند!

فاجعه فرخنده از نظر من واکنش مرد افغانی ست به نسل جدید زنانی که فکر میکنند و بلند سوال می پرسند، نسل سنتی (نه لزوما پیر و حتی گاهی جوان و تحصیل کرده و خارج رفته) که نمیتواند جواب سوال شان را بدهد. پس با سنگ و مشت و چوب جواب می دهد.
روزهاست از خودم می پرسم چرا فاجعه فرخنده مرا شوکه نکرد؟ همیشه احتمال می دادم که ممکن است برای هر زنی که از خانه بیرون می آید این اتفاق بیافتد. 

۲۴.۱.۹۴

خسته از سفر رسیده ام، شش ساعت وقت دارم تا یک تحلیل ۵ صفحه ای بنویسم. آنقدر خسته ام که مقاله را که باز میکنم از پاراگراف سوم مغزم کلمه ها را پروسس نمیکند. یاد شب قبل می افتم و بحثم با دوستم. 
گفت دارم فکر میکنم دیگر چه چیزهایی را دروغ گفته ای، یا یک طور دیگری دیده ای که من نمی بینم یا اصلا نگفته ای! میدانم که از قصد نبوده این کارت، میدانم که کار درستی کردی که نگفتی، اما نمیدانم که اگر حق انتخاب داشتم دلم می خواست بدانم یا نه!!!
میتوانم بگویم: دوستی ما در حدی نیست که این سطح صداقت را از من بخواهی. یک دوستی ساده و معمولی ست که تو این سر دنیا و من آن سر دنیا... اصلا همین سادگی ات است که هم من را به خنده می اندازد و هم حسودی میکنم که چقدر سالم و بی دغدغه بزرگ شده ای...
دلم نمیخواهد هر بار این جبر جغرافیایی را بکوبم توی صورتش، سکوت می کنم و به سیاهی شب خیره میشوم.
سکوتش من را می ترساند. 
می گویم: اگر حرف نزنی من نمیدانم چی توی مغزت میگذرد.
سکوت میکند و من میان مرداب بی انتهایی پرت می شوم. تصویر مرداب آنقدر واضح است که انگار واقعا توی آن گیر اقتاده ام. زیر لب میگویم: دارم توی بیداری کابوس میبینم!
می گویم: ما آدم های آن سر دنیا زیادی شکسته ایم، آنقدر که قابل بند زدن هم نیستیم. 

چه اصراری دارم جبر جغرافیایی را بکوبم توی چشمهای ساده و زود باورش؟ سکوت می کنم و در مرداب فرو می روم...

۱۲.۱.۹۴

از سر صبح داشتند درختهای باغچه پشتی را می بریدند و همانجا به خاک اره تبدیل میکردند. تا ظهر تحمل کردم و به روی خودم نیاوردم. اشک تلفن صبح داشت خفه ام می کرد و لبخند از صورتم محو نمی شد. گفتم: دارند توی دلم رخت می شویند.
جواب داد: حق داری!
این روزها همه این حرف را می زنند که حق دارم اما چیزی تغییر نمیکند و همچنان توی دل من رخت ...
اینطوری بود که اول شاخه ها را از بالا می بریدند. بعد یک تنه لخت درخت می ماند. درخت را اره می کردند ... نماندم، زدم بیرون از خانه... 
همخانه ام گفت: آخه ریشه ها را چطور کشیدند و خاک اره کردند!؟

۹.۱.۹۴

نیویورک

دلم میخواست توی آن کلان شهر با آسمان خراش هایش درست میان آن خیابان بلند که ساختمانها جلوی طلوع و غروب افتاب را گرفته اند بودم. پالتو و کیف ، موبایلم را می سپردم به آن خانم خنده رو که دم درب ورودی ایستاده و بروشور به دست می رفتم داخل موزه خودم را گم می کردم.
خسته و خمیر می رسیدم جلوی اتاق تابلوی نیلوفر آبی! ساعت های باقی مانده ام را روی نیمکت روبرویش می نشستم و تابلو در پس زمینه، آدمها را تماشا میکردم.
گاهی وقتها آدم قدر لحظه ها را نمی داند، چه می دانستم آن صبح که از شدت خستگی گریه کردم و مامان به پشتم زد ، دلداری ام داد آخرین دفعه ای بود که زنده می دیدمش؟

اما این روزها حواسم هست که اینبار که با فلانی حرف می زنم ممکن است دفعه آخرم باشد. 
میگوید: تو چرا با آدمها اینقدر خوبی که خودت اذیت می شوی؟
نمیداند، آدم که چشمش بترسد، وحشت می کند از بدی کردن به آدمها. میترسد فرصت جبران نداشته باشد. می ترسد این آدمی که الان از من دلخور است مبادا دلخوری اش بماند و هیچ وقت نماند برای جبران!

آن روز که جلوی تابلو نیلوفر آبی ایستادم می دانستم که ان لحظه در ذات خودش تکرار نشدنی ست. میدانستم و جز بودن در همان لحظه کاری از دستم نمی امد...

۱۸.۱۲.۹۳

گفتم: یادت هست پرسیدم که تا حالا مرد عاشق دیده ای، عاشق واقعی نه اینهایی که ادای عشق در می آورند. سوالم را پس میگیرم. آن شب که تو و الف داشتید با هم حرف می زدید و یکدفعه الف دنبال سویچش می گشت که برود. آنقدر حالش خراب بود که گفتم از در برود بیرون با صورت به زمین می خورد که تو باز صدایش کردی.
- پس تو هم فهمیدی؟ اینقدر آدم می تواند حساس و باهوش باشد. قبل از این که من بگویم کمی فاصله بگیریم، ازم خداحافظی کرده بود و داشت می رفت.
ادامه داد: آن شب که همه مان رفته بودیم بار، همکلاسی هندی مان کمی مست کرده بود و سوزنش روی من گیر کرده بود. خیلی اتفاقی به الف گفتم الکی بهش بگوید که با من است. الف هم بدون لحظه ای مکث دستش را انداخت دور شانه ام و حتی کار به مکالمه هم نکشید که پسرک راهش را گرفت و رفت. همه چیز از آن شب شروع شد.
: اذیت می شوی؟
خندید که، کی از این همه توجه و مراقبت اذیت می شود؟ خیلی باهوش است اما ما با هم فرق می کنیم. او می رود آن سر دنیا، من این سر دنیا. راهمان جداست، خیلی جداست... گیجم! اگر چند سال قبل بود او بهترین آدم می توانست برایم باشد. حتی چند سال بعد که او از زندگی دانشجویی بیرون آمده باشد و سر و سامان گرفته باشد. اما حالا بد وقتی است، وسط چهار راه زندگیم هستم و نمیدانم کجا می روم، نمیتوانم یکی دیگر را به خودم وصل کنم!
سرم را به علامت تایید تکان می دهم که سخت است، بهش سخت نگیر، بگذار این رابطه راه خودش را برود تا تمام شود!


پ ن: میگوید تو که هر شب توی مهمانی هستی! اگر بگویم همه این اتفاقها در یک شب مهمانی یکهویی افتاده، کمی نامربوط به نظر می رسد، اما همه شان یکجا اتفاق افتاد!

پ ن۲: همه تان که دارید آن خراب شده را رها میکنید و می ایید بلاد کفر، فکر کنم آخرش خودم تنهایی باید برگردم کابل!

۱۷.۱۲.۹۳

این شهر

نوشته : بعضی شهرها هستند که می شود عاشقشان شد. یکی شان استانبول. آدمها عاشق استانبول می شوند. یک "آن" ای دارد که آدم را گرفتار می کند. همه اش هم بخاطر زیبایی منظره شهر بندری نیست. یک چیزی انگار در فضاست، در حال و هوای شهر. شهرسازها می گویند که شهر را باید مثل یک موجود زنده دید، اگر این باشد، استانبول موجود زنده زیبایی است.

شهرزاد هم نوشته بود: دلم برای این شهر دیوانه، پر جنب و جوش، باستان، دیوانه دیوانه و آدمهایی که دوستشان دارم تنگ شده!


من: عاشق کابلم. 
کابل برای من زن میانسال زیبا و بی دفاعی ست که هزار سال است ...

اما این شهر، قرار نبود من و این شهر حرفی برای هم داشته باشیم. قرار بود من مسافر گذری باشم و این شهر مسافرخانه بین راهی. اما اینجا کم کم دارد چهار راه های خلوتش را توی خاطرم جا میکند، جاده های سرد و بی انتهایش می پیچند در جانم، برف هایش سراپایم را سپید می کنند. دکان های بیروح و بزرگش و قفسه هایشان می شوند بخشی از ذهنم. این شهر دارد بی سرو صدا من را زیر و رو میکند. یک آینه ساخته است تا مرا به تمامی به خودم نشان دهد. منتظرم بهارش برسد تا شکوفه دهم یا سرما برای همیشه از پا درم آورده باشد.


۱۶.۱۲.۹۳

-تو خوبی فخر النسا! توی خوبی!
: من فخری ام! نه فخر النسا!

*شازده احتجاب، هوشنگ گلشیری

۱۵.۱۲.۹۳

بعضی آدمها هستند وقت شکستنت، وحشت زده فرار می کنند( بله ،همین خود شما!)
بعضی آدمهای دیگر هستند که وقت شکستنت بی صدا و به نظر بی تفاوت، تماشایت می کنند. بعد سر حوصله و سوت زنان (تاکید میکنم سوت زنان! ) تکه هایت را کنار هم می چینند و بعد لبخند پیروزی به لب می گویند: ببین! دوباره درست شد، مثل روز اول! 

۱۴.۱۲.۹۳

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را 
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد " 
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد 
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

پ ن: یادم باشد امروز را!

۱۲.۱۲.۹۳

مینا :مي خواهم کسي دوستم نداشته باشد مي خواهم صبح که از خواب بيدار مي شوم به کسي سلام نکنم . مي خواهم کسي نگرانم نباشد.

پ ن: دوباره کنعان ببینیم!
پ ن۲: من به مینا: به همین سادگی ها هم نیست!


  • In any real city, you walk, you brush past people, and people bump into you. In L.A, nobody touches you. We’re always behind this metal and glass. I think we miss that touch so much, that we crash into each other just so we can feel something.
* Lets watch crash again!

در هر شهر واقعی تو وقتی از مردم عبور می کنی  کمی لمسشان می کنی و مردم بهت تنه می زنند، در لس آنجلس هیچ کس با تو تماسی ندارد. ما همیشه پشت شیشه  و فلز هستیم.  فکر می کنم ما دلتنگ آن تماس هستیم. آنقدر که، محکم به هم برخورد میکنیم تا فقط چیزی را احساس کنیم!

۱۱.۱۲.۹۳

هر کجا باشم...

گفت: مثل دخترهای جاپانی شدی.
گفتم: من نه جاپانی ام و نه هیچ جای دیگری. من یک زن افغان هزاره ام (میدانم یک تعدادی به خاطر همین کلمه افغان می خواهند جفت پا بروند توی حلقم! ).
گفت: نمی دانستم اینقدر به ملیتت تعصب داری.
گفتم اتفاقا هیچ تعصب خاصی ندارم. نه برایم جای افتخار است و نه سر افگندگی . چرا که هیچ نقشی در انتخابش نداشته ام. واقعیت خالص است و من پذیرفته ام. همین!
گفت:‌یعنی اصلا مهم نیست از کجا می آیی، کجا متولد شدی و ملیتت چیست؟ مثلا اگر تو در امریکا متولد می شدی الان باید هاروارد می بودی یا آن یکی!
گفتم: اسنتفورد؟
- حالا هر چی؟ حق تو جای بهتری بود!
: شاید هم من می توانستم یک امریکایی باشم که بلد نیست دماغش را بالا بکشد و از اضافه وزن دارد می میرد. من معتقدم مهم نیست که کجا متولد میشوی. زندگی چه بلاهایی سرت می آورد. مهم این است که فرصت های زندگیت را نسوزانی و دست از تلاش برنداری، معتقدم که به اندازه کافی به آدمها فرصت داده می شود که زندگیشان را بسازند . من نمیخواهم جای هیچ کسی باشم. همین خشت خشت خودم را که پس از هر ویرانی روی هم گذاشته ام، دوست دارم!

پ ن: اگر نمی شناختمش هر دفعه که بهم می گفت جای توی توی هاروارد یا برکلی است، یکی می زدم توی سرش که هندوانه نگذارد توی بغلم!

۱۰.۱۲.۹۳

دوستانی که زندگیت را ساده تر میکنند

پیغام دادم که میدانید تولد فلانی ست؟ اتفاقی توی فرم مالیات تولدش را دیده بودم. یکساعت بعد پیغام دادند که بی سر و صدا دعوتش کن. چندان سخت نبود، آدمی که سوت کمک ات بلند نشده خودش را می رساند. گفته بودم خرید ضروری دارم و توی این برف و سرما خودش را رسانده بود پشت در خانه ما.
بقیه عادت به این دیوانه بازی های من و میم ندارند. کیک شکلاتی را که دید هنگ کرد. رسما هنگ کرده بود تا دو ساعت بعدش و یک طورهایی حالش گرفته بود.
بعدتر پرسیدم: نکند تو هم مثل من از غافلگیری بدت می آید. 
گفت که انتظارش را نداشته و تمام شب معذب بوده که بین آن همه توجه چه باید بکند. اما خیلی خوب بوده و خیلی خوش گذشته!
گفتم این یک تولد ساده و یک کیک و شمع بوده و همه ما به عنوان دوست اگر این کار را نمیکردیم باید تعجب می کردی.
بعدا آن یکی میم گفته بود که عاشق این دوستی مان است. 
ساعت از یک گذشته بود که همه را رسما بدون دلخوری بیرون کردم تا بخوابم!

پ ن: خاطره ذخیره میکنم برای روز مبادا!
پ ن۲: تمام مدت با پسرها سیگار کشیدیم و زور میم نرسید که وادارمان کند بیرون برویم، صبح تمام خانه بوی سیگار میداد. پیرمرد که امد دنبالمان و پشت میز ناهار خوری فندک را توی دستش بالا و پایین کرد و هیچ چیزی هم نپرسید، حس نوجوانی را داشتم که توی اولین خلافش گیر افتاده باشد.

۷.۱۲.۹۳

برای مخاطب خاص

پرفورمنس خیابانی آن هم به این صورت مثل این است که تابلوی پیکاسو را بگذاری سر چهار راه و متعجب باشی چرا مردم نمی فهمند!


عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

شارلی ابدو مجله زرد در حال ورشکستگی این روزها با پدیده جدیدی درگیر است: درگیری کارمندان و صاحبان این مجله سر فروش میلیونی آن  بعد از دفاع مسلمانان از پیامبر اسلام و حمله به دفتر این مجله!!!
قصه این است که کارکنان این مجله سهمشان را میخواهند و درخواست این را دارند که این مجله تبدیل به شرکت تعاونی شود.
اصل خبر در وال استریت.
مسلمانان عزیز و معتقدی که به دفتر این مجله حمله کردند، عملا باعث شهرت، احیا و پولدار شدن این مجله شدند.
تعداد کسانی که از اروپا و امریکا به داعش می پیوندند در حال افزایش است.
تعداد مهاجرانی که به اروپا و امریکا می روند در حال افزایش است.
دیروز سه نفر از بروکلین بازداشت شده اند که قصد رفتن به سوریه و ملحق شدن به داعش را داشته اند.

پیشنهاد: چند روزی مرزها را باز کنند، دو طرف مبادله نیرو کنند، ببینیم چند چندیم!

۴.۱۲.۹۳

عکس

داشتم کتابم را میخواندم که مسیج امد. باز که کردم عکسی از من بود. یادم نمی آمد که چه کسی عکس را گرفته. به میز آشپزخانه شان تکیه داده ام. بلوز بلو نیوی یقه هفت تنم است ،موهایم را پشت سرم بسته ام، گردنبند کفشدوزک و گل آفتابگردانم. گوشواره حلقه ای کوچکم که برای سال نو خریده بودم. حالم بیش از حد خوب است، آنقدر خندیده ام که دندانهایم بیرون افتاده و از شدت خنده چشم هایم را بسته ام. همانطور که به میز آشپزخانه تکیه داده ام یک دستم هم به کمر کیو است. او هم انگار من را گرفته تا از آنطرف نیافتم. عاشق آن زن توی عکس ام که چقدر سرخوش و بی خیال است. بر عکس چیزی که در ذهنم بود، خیلی خوش قیافه افتاده ام، پوستم روشن و موهایم زیباست. بدنم هم همینطور!
برایش می نویسم: اصلا این عکس را یادم نمی آید. (تنها چیزی که از آن شب یادم است هق هق تمام نشدنی ام بود که گوشه ای برای خودم داشتم که طبعا کسی جز میزبان چیزی از آن نمیداند) توی عکس خیلی خوشحال به نظر می آیم!
نوشته : حال خیلی خوبی داری توی این عکس، قرار بود عکس دسته جمعی بگیریم و آخر سر هیچ وقت همه مان توی کادر نبودیم. بین دست و پا زدن های میم با دوربین من، این عکس تو هم بود.
ساعت هاست عکس روی دستکتاپ است. خواستم بگذارمش روی فیس بوغ، بعد دیدم از دید شخص سوم جز یک چشمهای بسته و بدن دفرمه چیزی نیست.


پ ن: کی میگوید نمیشود زمان را به عقب برگرداند؟؟!!

۳.۱۲.۹۳

بانوی اول




خیلی خوب است که میتوانم عکس بانوی اول افغانستان را نشان بدهم و بگویم این زن بانوی اول کشور من است. فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا، زیبا، باهوش، خوش سخن و نگران کشورش و مردمش. فقط همین تصویر جهانی اش برای من کافی ست حتی اگر مثل تمام سیاستمردان بی خاصیت افغانستان کاری انجام ندهد. 
خانم رولا! همین بودنت بدون حجابی که سعی کردند به زور روی سرت بگذارند و بدون نام عاریتی ات  که سعی کردند با آن شخصیتت را تغییر بدهند، برای من کافیست!

۲.۱۲.۹۳

شب خوب

دور میز آشپزخانه ایستاده بودیم و بشقاب به دست پلو مرغ محصول مشترک من و کیو را می خوردیم. من سر صحبت را باز کردم که چه کار میکنی برای زندگی؟
گفت: طراحی اپلیکیشن وب؟
گفتم: خیلی هیجان انگیز به نظر میرسد.
چشمهایش برق زد که: کمتر کسی فکر میکند هیجان انگیز است.
چنگال اش را طرف کیو گرفت که : تو که دوست اینی نصیحتش کن فیلم ببیند، البته نه آنهایی که ما (امریکاییها) در حال نجات دنیاییم.
خندیدم که : خوب شد دست از نجات دنیا برداشتید، اگر نه الان داشتید توی سوریه می جنگیدید!
خندید که: اشتباه نکن، الان رفته ایم توی کار نجات بشریت، روی ملت خاصی تمرکز نداریم، فقط تهدیدات کیهانی!!!
گفتم: چه فیلمی اخیرا دیدی که دوست داشتی؟
گفت: فیلم جدید کریستوفر نولان!
چشمهایم برق زد. فقط سرم را به نشانه تاکید تکان دادم.
گفت: این کیو هنوز پدرخوانده را ندیده!
از دهنم در رفت که: رییلی؟ وات کایند اف پرسن هی ایز؟؟؟
بعد درباره ممنتو حرف زدیم.


۲۵.۱۱.۹۳

زن پشت پنجره


حتی به خودم زحمت ندادم به بهشت سپید پشت پنجره قدی ویلای خارج شهر نگاه کنم. فقط وقتی ماشین از پارکینگ بیرون آمد به میزبانم گفتم: خانه قشنگی داری. اما شب قبلش که خانه اش را نشانم میداد به هیچ چیزی نگاه نمیکردم. نگاهم از آدمها و اشیا عبور میکرد. بین آن همه شلوغی و خنده و آواز و دود، وقت قهقهه زدن از خنده حتی خودم هم نمیدانستم چیزی که بیشتر از همه میخواهم لیوان چایم و منظره پشت پنجره است.
به خودت میگویی آن قله را که فتح کردم، خانه دلم را چراغان میکنم. به خودت میگویی اگر از این گردنه به سلامت گذشتم، به خودم در آینه نگاه میکنم و میگویم: من به تو افتخار میکنم!
قله را فتح کردم و از گردنه گذشتم. زن توی آینه چشمهایش گودتر و قرمزتر شده. تنها فرقش این است که به جای ادای آدمهای قوی و همه چیز دان را درآوردن، سرش را روی شانه اولین آشنا میگذارد و هق هق قله ها و گردنه هایش را میگرید و بعدش به سپیدی برف های بیرون و سکوت دشت برفی پشت پنجره صبح عاشقان (والنتاین) و پیروزی اش لبخند میزند و راه براه به آدم ها می گوید: هپی ولنتاین!


پ ن: دوست داشتم خودم را، هپی ولنتاین!

۲۴.۱۱.۹۳

عکس های زنان از جغرافیای افغانستان گریخته ام را می بینم (خدا پدر زاکربرگ را بیامرزد)  و با خود فکر میکنم: کجا رفتند آن زنان غمگین همیشه سیاه پوش. جبر جغرافیایی چه کرده بود با آن آدمهای همیشه عزادار؟
این لبخندهای نازنین شان را کجا پنهان کرده بودند وقتی خیابان های کابل و تهران را ترسخورده میگذشتند. حالا هزاران فرسنگ دورتر از مادر وطن! لبخندهای سرخشان را باز یافته اند و باد میان گندمزار موهایشان خانه کرده است.


پ ن: مادر بزرگ پدری ام همیشه گلایه داشت از مانتو شلوارهای سیاه مدرسه مان. میگفت: دخترا! چرا سیاه می پوشید و همیشه عزادار؟! قوانین مدرسه را میگفتیم. هیچ به گوشش نمیرفت. سرش را تکان میداد که درست نیست! شما جوانی نمی کنید!

۱۹.۱۱.۹۳

بعضی وقتها آدمی باید از دست خودش نجات پیدا کند ... بعضی وقتها آفرینش تو را با خودت رو در رو میکند، جایی که اصلا فکرش را نمیکنی. آنقدر برهنه با خودت رو برو میشوی که از آدم توی اینه بدت می اید. از همه چیزش... از ناله هایش بیشتر از همه، تب و درد و تنهایی که من را در برابر خودم قرار میدهد، موجود قابل افتخاری نمی ماند، هر چند که دوست بیاید دلداری ات بدهد که: میدونی چند نفر آرزو دارند جای تو باشند؟
تو میگویی: چه فایده که در همین لحظه دلم میخواهد هر کسی باشم غیر کسی که هستم! 

۱۳.۱۱.۹۳

خواب

سرما خورده ام و دلم سوپ و بغل میخواهد. دو روز بود که با خستگی از خواب بیدار میشدم و اصلا حواسم نبود که این نشانه های سرما خوردگی ست. پیاده از دانشگاه آمدم. میدانم احمقانه بود با سرمای منفی ۱۴درجه بیست دقیقه پیاده بیایم. اصلا حالیم نبود که اینکه سردم نیست به خاطر تب داشتنم است. الان هم توی تب ام. نه میتوانم امتحان فردا را بخوانم و نه هیچ کار دیگر. سرفه میکنم، درد میکشم و وب بالا و پایین می کنم.
دیشب خوابت را دیدم (میدانم اینجا را نمیخوانی) خواب دیدم با هم کنار دریا هستیم و غروب است و هر دو دلمان گرفته. تو انگار اثرات همان افسردگی کذایی که سالها فلجت کرد را داشتی.... بگذریم، یکی جلوی چشم ما خودش را توی دریا غرق کرد. زن بود . من میدانستم که الان خودش را می اندازد توی دریا، این را هم میدانستم که نمیتوانم کاری برایش بکنم. اخر شنا بلد نبودم. تو هم نمیتوانستی کاری کنی... بعد من و تو راهمان را گرفتیم تا برگردیم و تو داشتی بحث میکردی که غرق شدن زن تقصیر کیست. تقصیر هیچ کس نبود و هیچ کسی کاری نمی توانست بکند.
از خواب که بیدار شدم ۵ صبح بود. چراغ آشپزخانه را روشن گذاشتم و دوباره خوابیدم... هنوز هم تب دارم اما تقصیر هیچ کس نیست...
چند شب قبلش هم خواب آن یکی را دیدم. شب روی تخت من خوابیده بود ، من هم گوشه همیشگی تخت خودم بودم. او روی تخت من خوابیده بود اما کنار من نبود‌(منطق خواب است)، من حالم خراب بود و فکر میکردم چطور این توی تخت من بوده و من هم توی همان تخت ، اما دور بودیم... مثل مهمان شب مانده ای که جایی برای سر کردن نداشته و من پناهش داده ام. یکی دیگر هم توی اتاق بود که نشناختمش. آنجا هم مریض بودم و آن یکی گفت: مریضی ات خطرناک است! طوری گفت که انگار مسولیتش است همدردی کند، انگار وظیفه اش است و ته دلش خیلی بهش ربط ندارد که چه اتفاقی برایم می افتد. دلم گرفته بود از بی تفاوتی اش و برایم مهم نبود لاعلاج گرفته باشم. تقصیر هیچ کس نبود...

پ ن: وبسایت دانشگاه اعلام کرده فردا به خاطر بدی هوا دانشگاه تعطیل است، گاهی وقتها شانس با آدم یار میشود و افرینش پایش را از روی خرخره ات برمی دارد! :)

۲.۱۱.۹۳

گفت تا حالا چند نفر را دیده ای که بعد از بحث یکی شان بگوید: اوکی، تو راست میگویی. موضع تو درست است.
آدمها عوض نمیشوند، آدمها تغییر عقیده نمی دهند. مثالش همین مذهب است که تنها یک تصادف میتواند مذهب تو را تعیین کند، اینکه تو در چه خانواده ای متولد میشوی و مذهب آن خانواده را به ارث می بری.
تا اینجایش ترسناک نیست، آنجایی ترسناک می شود که بسیاری حاضرند به خاطر همان مذهب ارثی شان، آدم هم بکشند!

۲۶.۱۰.۹۳

وقتی استاد از ما میخواهد که بخشی از کتاب سیاست ارسطو را تحلیل کنید، برای شروع کلاس تجارت بین الملل.  من کارم میکشد به شنیدن اذان و بعد هم موسیقی عربی کلاسیک ...


*کل دو سال تحصیلم در تربیت مدرس می ارزید به شنبه ها هشت صبح، پلاتوی علوم انسانی، وقتی استادم با یک سوال کل هفته ات را به هم می ریخت و بعد هفته بعد بدون هیچ جوابی می رفت سراغ سوال بعدی. عاشق محیط آکادمیک ام!

۲۰.۱۰.۹۳

این روزها...


اول: یک جایی از زندگی هست که همه کس و همه چیز را دور می ریزی. مثل ادمی که می رود. اول فکر میکند اشیای دوست داشتنی اش را با خودش برمیدارد. کتابها، فیلم ها، عکسها و یادگاری ها، بعد می بیند چمدانش برای آنها جا ندارد. یکی یکی حذفشان می کند و یک جایی می بیند این بار سنگین شد، رهایشان می کند.
من رسیده ام و چمدانم خالیست. با چمدان خالی هم می شود سفر کرد. سفر سبک میکند آدم را، محبورت می کند اشیای دوست داشتنی ات، خاطره ها و آدمهایت را دور بریزی تا جا برای حوله سفری و مسواک و فلاسک چای ات باز شود.
یک جایی خاطره هایت را دور می ریزی تا جا برای آدمهای جدید باز شود. 

و اما بعد: کار بزرگی کرده ام این روزها، میز تحریرم را از طرف دیوار به طرف پنجره برگردانده ام. شکل اتاق طوریست که طبیعی ست میز را به دیوار بچسپانی و صندلی را بگذاری پشتش. نشستن پشت این میز همیشه اذیتم میکرد و هی دلم می خواست بروم. سر از پذیرایی ، کاناپه و پنجره قدی در می آوردم که طبعا برای تمرکز چندان جای خوبی نیست . چند روز پیش کشف کردم مشکل میز و صندلی نیست. مشکل دیوار است. من عادت ندارم رویم به طرف دیوار باشد و کار کنم. میز را برگرداندم. روبرویم ورودی ساختمان است و خیابان روبرو. خوشحال ترم طبعا!

۱۶.۱۰.۹۳

همکلاسی

نریمان مینویسه: اوه اوه این خانم خارجیه کیه توی گروه سالمندان اد شده؟
مهدیه جواب میده: معصومه است.
حال و احوال میکنیم.

بعدتر پیام میاد که: بچه ها جواد فیلم ساخته ، جایزه هم گرفته!
جواد می نویسه: اره، هفته آینده خانه هنرمندان اکران میشه، دیر بیایین تموم میشه، چون فقط سه دقیقه است. هههههه!

پرت میشوم به دانشکده، به مامورهای حراست، به سیگارهای پلاتوی علوم انسانی، به آن عصر پیاده به خانه هنرمندان، به شبهای جشنواره، ... چه خوب بود، چه خوبند هنوز! :))