۸.۶.۹۳

زمانی برای تاریخ

بین درس ها و دویدن ها و همه چیز، وقتی که مغزم قفل میکند و ساعت از یازده - برای من یعنی دیر- میگذرد میروم سراغ ثریا بها و کتابش.
پرسشهای بسیاری را برایم پاسخ میدهد و ما همچنان تاریخ را تکرار میکنیم...

۷.۶.۹۳

هوم سوییت هوم

خانه در وسط یک خیابان نه چندان بلند در جنوب دانشگاه واقع شده. سر کوچه یک کلیساست که تا حالا کسی را دور و برش ندیدیم.
از خانه تا دانشگاه ده دقیقه پیاده رویست اما توصیه کرده اند که با اتوبوس رفت و آمد کنیم. چون امن نیست.
ورودی به مجتمع یک راهرو ماشین روست که دورش ۴ ساختمان سه طبقه و در هر طبقه ۳ واحد آپارتمان است و وسط و روبروی واحدها جای پارک ماشین.
آپارتمان ما دو خوابه در طبقه دوم است با آشپزخانه اوپن و پذیرایی که یک پنجره قدی ۳*۳ دارد. از همانها که دوست دارم و یک بالکن چوبی باریک!
پنجره قدی به حیاط پر درختی مشرف است که منظره زیبایی را خلق میکند. کاناپه کنار پنجره است و جای محبوب نشستن من ...

۲.۶.۹۳

من خوابیده ام، بیدارم نکنید!

گفتم وقتی استرسم بالا میزند خوابم میبرد. باور نکرد. گفتم مثلا همان وقتی که پارلمان که پشت دفترمان است را میزدند و ما حتی سفیر گلوله ها را میشنیدیم من توی دفتر خوابیدم. وقتی همه داشتند از ترس قالب تهی میکردند.
قبلش پرسیده بود که اخبار را خوانده ام یا نه. که سر خبرنگار امریکایی را جلوی دوربین بریده اند. یا فلان و فلان...
گفتم اخبار نمیخوانم.
بعدتر فکر کردم، به اندازه کافی بیداز بوده ام. بیداری نمیخواهم.

پ ن: چمدانها آماده رفتن جلوی در ورودی اند. پیرمرد و پیرزن از صبح توی لاکشان اند. من هم گریخته ام از روبرویی، ده روز زمان کمی ست برای عادت، اما عادت کرده بودیم!

۳۱.۵.۹۳

تمام روز رادیو روشن است و برای ادمی مثل من که سالها خانم خودش بوده و سکوت خانه اش بخش جدایی ناپذیر ، کمی سخت مینماید.
پس فردا- اگر همه چیز خوب پیش برود- خانه خودمان خواهیم بود ، لابد پیرمرد و پیرزن نفسی میکشند. :)

۲۷.۵.۹۳

یکی بود یکی نبود

پرنده ها پشت پنجره می آیند و غدا برمیدارند و میروند، چند وقت پیش خرگوش مادر بچه هایش را زیر بوته بادرنگ -خیار- بدنیا آورده بود. وقتی من دیدمشان سه تایشان با چشمهای بسته در هم میلولیدند و وقتی برگهای بادرنگ را کنار میزدی، میلرزیدند. آن روز صبح بی اختیار بهشان سر زدم، چشمهای درشتشان باز باز بود. عصر برگشتیم و بچه خرگوشها نبودند. خانم شهردار گفت که اگر یکی دوتایشان غیبش میزد جای نگرانی داشت. اما وقتی همه شان رفته اند یعنی خرگوش مادر برده شان و وقتی چشمشان امروز باز شده یعنی وقت رفتنشان بوده.
دیروز وسط فیلم هندی فرانسوی توی سینما وقتی همه داشتند از خنده غش و ضعف می رفتند من اشکهایم سرازیر شده بود. همین!
لابد جبر جغرافیایی که میگویند همین است. مثل درد بعد از بی حسی ست...

۲۴.۵.۹۳

اگر از احوالات ما خواسته باشی ...

آدمها میپرسند دلتنگم یا نه؟
سرم را به نشانه تایید تکان میدهم. اما میدانم چیزی که این روزها لبخند را به لبم و اشک را به چشمانم می آورد و پشت پلکم رها می کند چیزی غیر از دلتنگی ست.
عجیب است به طور اتفاقی جایی باشم که کسی صبح زود چای سیاه دم کرده باشند و شب قبلش عدس پلو خورده باشی و کسی به فارسی بگوید: روز خوبی داشته باشی!
بهترین جای دنیا ایستاده ام- با معیارهای خودم- و نمیفهمم غمی را که چنگ میزند به صورتم و میرود...


اکرون- اوهایو-امریکا