دو گروه می شویم، یک گروه فروشنده، یک گروه خریدار. من فروشنده ام و نفر مقابلم پسری امریکایی ست . سناریوها متفاوت است. من یک کاسه عتیقه دارم که ۳۵۰ دالر خریده ام و باید بتوانم حداقل قیمت فروشم را در بیاورم و تا حالا موفق نشده ام. من خبر ندارم اما خریدار یک کلکسیونر است که با خرید کاسه کلکسیون اش تکمیل می شود و طبعا کاسه برایش خیلی ارزش دارد و حتی تا ۳۰۰۰ دالر حاضر به خرید است. با هم مذاکره می کنیم. حدود ۱۳ گروه ۲ نفری هستیم. نتیجه این میشود که از قیمیت ۳۲۰ دالر به توافق رسیده اند تا گروه ما که کاسه را به ۱۲۵۰ دالر فروخته ام به کلکسیونر. استاد می گوید رکورد شکسته ام و این اولین بار است که توی کلاسش کسی بیشتر از ۱۰۰۰ دالر کاسه را فروخته باشد. پسرک با وجودی که با خرید کاسه سود کرده اعصابش خراب شده و تا آخر کلاس باهام حرف نمی زند. تا آخر کلاس یاد می گیرم که همیشه ساختن رابطه کاری برای طولانی مدت بیشتر از سود آنی اهمیت دارد. ساختن اعتماد و دادن حس خوب به طرف معامله که انسانی باهاش رفتار شده و اینکه بخواهد باز هم با تو کار کند. اینکه همیشه دنبال این باشیم معامله هایمان برد- برد باشد و این امکان پذیر نیست، اما تا جایی که میشود باید این شرایط را حفظ کرد.
یادداشت شخصی ، ۱۰ فوریه ۲۰۱۵
