۱۰.۴.۹۹

مذاکره در محیط کار

دو گروه می شویم، یک گروه فروشنده، یک گروه خریدار. من فروشنده ام و نفر مقابلم پسری امریکایی ست . سناریوها متفاوت است. من یک کاسه عتیقه دارم که ۳۵۰ دالر خریده ام و باید بتوانم حداقل قیمت فروشم را در بیاورم و تا حالا موفق نشده ام. من خبر ندارم اما خریدار یک کلکسیونر است که با خرید کاسه کلکسیون اش تکمیل می شود و طبعا کاسه برایش خیلی ارزش دارد و حتی تا ۳۰۰۰ دالر حاضر به خرید است. با هم مذاکره می کنیم. حدود ۱۳ گروه ۲ نفری هستیم. نتیجه این میشود که از قیمیت ۳۲۰ دالر به توافق رسیده اند تا گروه ما که کاسه را به ۱۲۵۰ دالر فروخته ام به کلکسیونر. استاد می گوید رکورد شکسته ام و این اولین بار است که توی کلاسش کسی بیشتر از ۱۰۰۰ دالر کاسه را فروخته باشد. پسرک با وجودی که با خرید کاسه سود کرده اعصابش خراب شده و تا آخر کلاس باهام حرف نمی زند. تا آخر کلاس یاد می گیرم که همیشه ساختن رابطه کاری برای طولانی مدت بیشتر از سود آنی اهمیت دارد. ساختن اعتماد و دادن حس خوب به طرف معامله که انسانی باهاش رفتار شده و اینکه بخواهد باز هم با تو کار کند. اینکه همیشه دنبال این باشیم معامله هایمان برد- برد باشد و این امکان پذیر نیست، اما تا جایی که میشود باید این شرایط را حفظ کرد.

یادداشت شخصی ، ۱۰ فوریه ۲۰۱۵

تقویم تاریخ



سه سال پیش چنین روزی من به دعوت وزارت خارجه کره جنوبی برای یک سفر یک هفته ای به کره رفتم. فیس بوک این عکس را بالا آورد. من را بیابید... 

 

۸.۴.۹۹

کرونا نوشت ۱

هفته اول که مریلند رسما فراگیر شدن کرونا را اعلام کرد، تقریبا همه وحشت کردند.  دی سی و ویرجینیا با تاخیر یک هفته ای فراگیری را اعلام کردند. معمولا وقت حادثه دیر وحشت زده می شوم و مغزم طول می کشد تا خطر را پروسس کند. همانطور که آن هفته کارها را سر روسامان می دادیم و از نظر من حدس و گمان ها را که تعطیل عمومی می شود یا نه، همزمان داشتیم به از راه دور کار کردن فکر می کردیم. 
روز اول مصاحبه کاری خواسته بودم یک روز در هفته از خانه کار کنم - یکی از آرزوهایم بود که اخر هفته را طولانی تر کنم، رییسم گفت که امکان ندارد و نمی شود فایل های مالی را از دفتر خارج کرد. 
حالا داشتیم به امکان خارج کردن همه چیز فکر میکردیم. حتی پیشنهاد کرد که پرینتر را هم ببرم خانه و چک ها را هم از خانه صادر کنم که من قبول نکردم، نه این که مسولیت زیادی ست که می دانستم کارم راحت تر نمی شود و زندگی و کارم رسما گره می خورد. تصویر گذاشتن آن پرینتر روی میز غذا خوری آزارم می داد، قرار شد هفته ای یک روز بیایم و پرینت ها را بگیرم و صورت حساب های دریافتی و ارسالی را انجام بدهم. 
همه چیز رفت بر مبنای کار از خانه. عیار کردن سیستم خودش یکماه طول کشید که قصه طولانی دیگری ست .
حالا کار کردن ۵ روز هفته از آفیس خیلی دور به نظر می رسد. به وضعیت جدید عادت کرده ام. به یکی دو بار بیرون رفتن از خانه در طول هفته، به ورزش کردن در خانه، به جدا کردن ذهنی زندگی کاری از زندگی شخصی (ساعت ۹ کامپیوتر آفیس روشن می شود و ۵ عصر خاموش)، به حمل کردن ماسک نخی (هیچ وقت ماسک طبی نزدم و الان هم چون در فضای بسته باید ماسک بپوشیم یک ماسک نخی قابل شستشو دارم)
به نخوردن، چون حوصله ام سر می رفت و یخچال در دسترس بود، عملا ۵-۶ پوند، بگو دو سه کیلو وزن زیاد کرده بودم که یکروز در آینه خودم را دیدم و به خودم آمدم و برنامه خوردو خوراک و ورزش م را درست کردم و به وزن قبل کرونا برگشتم. 
خواندن،  فکر میکردم هیچ وقت به دوره ۱۵- ۲۰ سالگی م و حتی قبل از آن که خوره کتاب بودم برنمی گردم، نه وقتش را داشتم و نه تمرکزش را. اما دوباره دیوانه وار خواندم و به انگلیسی خواندم و جدی خواندم و این یکی از دستاوردهای دوره کروناست، بازگشت به دیوانه وار خواندن!





۷.۴.۹۹

شنبه نوشت

برای کاری تحقیقی به وبلاگ خوانی رسیدم. چه دوران خوبی بوده دوره رونق بلاگ ها و چقدر کوتاه. کاش بیشتر می نوشتیم. کاش بیشتر بنویسیم. چرا دست کشیدم از بلاگ نوشتن؟ چون فکر میکردم اگر اینجا ننویسم، جدی تر می نویسم که سخت در اشتباه بودم. نوشتن همیشه حال من را خوب کرده، نوشتن همیشه مرا نجات داده، چه بلاگ چه جای دیگر!

امروز ۵ مایل راه رفتم، سه روز بود ورزش نکرده بودم و پاهایم کمی درد گرفت اما باید راه می رفتم و خوب شد، فکرم دیگر شد!

پ ن: کی آدمی از جو مهاجر بودن و مقایسه دایمی اینجا و جایی که از آن آمده دست برمیدارد؟ امروز یادم افتاد که کابل نفسم می گرفت از اینکه جایی برای پیاده گردی نیست.