
نمی گم از همون اول مثل روز برام روشن بود. نبود!
دو سه نفری می خواهند با من همراه شوند ولی هیچ کدامشان اهلش نیستند، هزار نفر را دارند که مشورت کنند ونظر بخواهند.
از تهران اتوبوس می گیرم و بعد صبح زود می رسم ترمینال مشهد، بعد هم تاکسی می گیرم تا خود مرز، از مرز که رد شوم یکراست می روم فرودگاه هرات وبرای کابل بلیط می گیرم. این طوری است دیگر؟
چهارده فروردین چند سال قبل بود که از آن مرز گذشتم، هیچ فکرش را نمی کردم که چند سال بعد بین سفر هوایی و تجربه کردن آن سفر ،بخواهم دوباره از آن مرز بگذرم. اما این دفعه فرق می کند، خیلی فرق می کند!
همه چیز طبق روالش باشد در کمتر از بیست وچهار ساعت توی خانه ام خواهم بود. چای ام را می خورم و با خواهرها غیبت آدم های تهران وکابل را می کنیم. تو هم آن جایی، هر از چندگاهی لبخند می زنی...