۳.۸.۹۱

ازیک سفرنامه نوشته نشده

جوزف بیست و هفت ساله است و شش سال است که در ارتش امریکا خدمت می کند. اصالتا مکزیکویی ست و پدر پیرو مذهبی اش به شدت با حضورش در جنگ افغانستان مخالف است. یک خواهر دارد  و حالا برای تعطیلات به امریکا برمی گردد. من که کنارش نشسته ام، عازم یک سفر کاری به اروپا هستم و خوشبختانه همسفرهای افغانم را در صندلی هایی دور از من نشانده اند!
مکالمه مان اینطور شروع می شود. دخترهای چشم بادامی و ریز نقشی که مهماندار پرواز صافی هستند اخم کرده اند و کمی خشن به نظر می رسند.
او بی هوا می گوید: فکر کنم شغلشان را دوست ندارند!
در دلم می گویم بیچاره اینها که مرتب باید در طول پرواز نگاه های خیره مردان افغان به سینه و باسن هایشان را تحمل کنند.
بعدتر که از همه چیز حرف می زنیم و جنگ و زندگی در امریکا و سیاست و همه چیز را زیر و رو می کنیم می پرسد: به من گفته اند که با زنان افغان صحبت نکنم، چون ممکن است مردهای افغان به من حمله کنند!
می گویم: راست گفته اند.
دورو برش را که نگاه می کند، می خندم و می گویم: نگران نباش. الان همه این مردهای افغان فکر می کنند من هم یک خارجی هستم چون تمام مدت یک کلمه هم دری نگفته ام!
بعدتر که دخترهای دیگر را آخر پرواز در فرودگاه دبی می بینم و با هم به طرف گیت پرواز بعدی می رویم. نگاه های حیرت زده مردان افغانی که من را در پرواز دیده بودند و حالا دری گپ زدنم را می شنیدند، دیدنی است!

۲.۸.۹۱

اشیای دوست داشتنی زندگی من!

همه مان شنیده ایم که کتابها خیانت نمی کنند. اما امشب که لپ تاپم را از دفتر نیاوردم فهمیدم که اشیا هم خیانت نمی کنند.
لپ تاپ قدیمی ام- که روز خرید عروسی به جای سرویس طلا خریذم- و مدت هاست بازنشسته اش کرده بودم. امشب مونسم شده و بدون دلخوری تنها گذاشتنش در سال اخیر بی درد سر کار می کند!
دکمه حرف کیو هم شکسته و فنش هم صدا می دهد!

جایزه برای خودم!

آدم های اجتماع ما چشم دیدن موفقیت همدیگر را ندارند!
سال ها طول کشیده تا این را باور کنم. وقتی شروع به طی کردن پله های موفقیت می کنی. احساس می کنی که همزمان با حرکت رو به جلوی تو، نیروی بازدارنده ای تمام مدت در صدد متوقف کردن توست.
اگر بخواهی ادامه تحصیل بدهی، هزار حرف و حدیث جدید پیش می آید.
اگر بخواهی شغل بهتری بگیری، هزار تا آدم پیدا می شود که بگویند همین کاری که می کنی خوب است و قانع باش!
...
دیروز پایان یک موفقیت کوچک بود. برای خودم یک لیوان شیشه ای بزرگ خریدم که بگذارم توی آفیسم و چای بنوشم!
این روزها کسی برای موفقیت های دیگری تبریک نمی فرستد. حسادت و نفرت است که فرستاده می شود. گاهی وقت ها نزدیکترین دوستانت در قالب پند و نصیحت و خیر خواهی حسادتشان را برایت می آورند و تو را برای کاری که به آن ایمان داری به تردید می اندازند.

فکر کردم اولین راه مقابله این است که دست از خوش خیالی هایم بردارم و بپذیرم که این نیروی حسادت و نفرت وجود دارد و بعد فکری به حال آدم هایی کنم که می خواهند آن را هدیه بدهند.
اولین راهش هم این است که موفقیت هایم را برای خودم نگه دارم و برای خودم جایزه بخرم و به خودم تبریک بگویم!!!


۲۷.۷.۹۱

بعد از چهار سال

خیلی اتفاق ها افتاده، شاید تکان دهنده ترین اتفاقات زندگی هر دویمان در این چهار سال رقم خورده باشد.
او ازدواج کرده و دختر دارد و آن سر دنیا زندگی می کند.
من ازدواج کرده ام و کار رو زندگی ام را برای خواندن رشته مورد علاقه ام برای دو سال رها کردم و بعد کاری را که دوست داشتم شروع کرده ام و...
همه این ها در این چهار سالی که یکی دو بار چند لحظه ای تلفنی حرف زده ایم و دو خطی چت کرده ایم.
قبل از این چهار سال دو دختر شاد بودیم که به ترک دیوار هم می خندیدیم و راجع به بیشتر چیزها هم نظر بودیم!
حالا قرار است چند ساعتی همدیگر را ببینیم. 
خودم آدم دیگری شده ام. تو چطور؟

پی نوشت:
خنده هایمان آرام تر شده، سکوت هایمان عمیق تر، پشیمان نیستیم از انتخاب هایمان !! او فکر می کند من همان آدمم. من فکر می کنم او همان آدم ست بعلاوه اینکه مادر است و همسر است! :)

۲۶.۷.۹۱

اطلاعات کاربران گوگل و استفاده شرکت از آن برای منافع خود

چند وقت پیش راجع به بحثی که بین کاربران، دولت ها و شرکت های خصوصی اینترنتی بر سر مالکیت و استفاده از اطلاعات کاربران در جریان است نوشته بودم. امروز بی بی سی مقاله ای را در همین مورد منتشر کرده.

اعتماد!

واقعیت این است که بنیان این زندگی بر "اعتماد" استوار است. منظورم از زندگی همه چیز هست. رابطه، دوستی، خانواده، کار... درست است که در کار قرار داد می بندی. شرط می گذاری اما در آخر این آدمی ست که می تواند از کارش بدزدد. می تواند قانون را دور بزند، می تواند خیانت کند!

این روزها وسط یک دعوای عجیب وغریب گیر افتاده ام. شب و روزم را گرفته و ممکن است ثمره تلاش ده ساله ام یکجا بر باد برود. بیشتر از همه نگران آن " اعتماد" هستم و این که ممکن است آدم یا آدم هایی بعد از این دعوا برایم بمیرند و محو شوند. نمی دانم ، اما امیدوارم طرف بد بین ذهنم اشتباه کرده باشد و همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.

بعد بین همه این اتفاقات، من این نیروی جلو برنده را از کجا می آورم؟ صبح بخیزم و به قول مادرم: بدوم تا شب! شب خسته و خمیر به خانه ام بیایم و فرداش این چرخه را تکرار کنم؟ تا کی می توانم ادامه بدهم؟

پ ن: نیما می گوید به خاطر حمایت من است عزیزم! عزیزم را هم غلیظ می گوید! اما این روزها تبدیل شده به آن آقای کارتون گالیور که می گفت: من می دونستم!!

ما وکلاس درس (برای رزا)

یکدفعه یاد برگشتن های دو نفری مان از دبیرستان افتادم. آن پیاده روی طولانی و ماشین سوار شدن هایمان را. تو همیشه ساکت بودی و من همه چیز را که اتفاق افتاده بود برایت تعریف می کردم. گاهی فکر می کردم اصلا گوش نمی دهی، اما مهم نبود (گاهی یک خاطره را بارها تعریف می کردم و بیشتر وقت ها به رویم هم نمی آوردی). مهم چیزهایی از کلاس درس بود که توی کله ام بود و باید بیرون می شد.
دیشب جریان روزش را برای نیما تعریف می کردم. جریان بیزنس کارت دادن استاد و ازار دادن خودم که بعدش دخترها تا بناگوش سرخ شدن استاد را دست گرفته بودند.
اینکه در حین تعریف کردن سعی می کردم روی بزرگتر بودن خودم از نظر سنی از استاد تاکید کنم و اینکه تقصیر خودش بود که هی می خواست شوخ طبعی کند و طبعا...
بگذریم... 

دلم گرفت. بیا برایت تعریف کنم و نگران قضاوتت نباشم! همین!

۲۴.۷.۹۱

ما و کلاس درس 2

اگر می خواهید من را بهشت ببرید. سر کلاس بنشانیدم! چه به عنوان استاد و چه به عنوان شاگرد!
هنوز که هنوز است نشستن سر صنف درس حالم را خوب می کند. امید می دهد... کلاس های درس حتی اگر سیستم مالیات افغانستان هم درس داده شود، می تواند بهشت باشد.
امروز یک استاد پاکستانی فارغ از کمبریج داشتیم و عصر هم استاد افغان فارغ از دانشگاه کابل.(وسط درس بحث اینکه چطور می شود این مملکت را به جای بهتری تبدیل کرد پیش امد و برای اولین بار بود که در افغانستان برایم پیش امده بود که آدم هایی اینقدر جدی راجع به این موضوع اظهار نظر کنند.)
دیروز فرم نظر خواهی داده بودند و امروز غذا بهتر شده بود، قهوه به جمع نوشیدنی ها اضافه شده بود. برنامه درسی مان را دادند. زمان بندی کلاس را درست کردند.

آقا وزارت مالیه را بدهید به اینها درستش می کنند!!
تمیز تر و منظم تر از افیس این مردم در افغانستان ندیده ام. سر اخر طاقت نیاوردم و به استاد گفتم حاضرم بیایم همین جا مثل بلبل سیستم مالیات افغانستان درس بدهم. فکر کنم به شوخی گرفت حرفم را!
آخر سر هم استادها از آمدنمان تشکر کردند و از صبر و حوصله مان و امید این که خسته مان نکرده باشند، من و همکارم به همدیگر نگاه کردیم و به هم گفتیم واقعا این آدم های مودب در افغانستان زندگی می کنند!
 
چیزهای کوچکی هست که برای من این شهر را دوست داشتنی کرده. آدم هایی که کارشان را درست انجام می دهند و پول خوب و پاک هم درمی آورند، یکی از انهاست!

یکی از دلایل ماستری خواندنم هم ایستادن پشت آن میز و حرف زدن با نسل بعدی بود و امتداد دادن حضورم در صنف درسی تا آخر عمر... نشد که بشود!


۲۳.۷.۹۱

ما و کلاس درس


شش روز توی زیر زمین خوشگل این ها خودمان را محبوس کرده ایم و سیستم مالیات افغانستان و نرم افزار کوییک بوک می خوانیم.استاد آقای پشتون مهربانی هست که دری نمی داند و انگلیسی درس می دهد. یک طورایی خواهش کرده که مثل آدم سر صنف بیاییم و غیبت نداشته باشیم. ما هم گفتیم : به روی چشم!
این است که چهار عصر تازه برمی گردیم دفتر!
نمی فهمم اگر دو تا دختر شاد و سرحال نبودند که گاه گاهی به خودمان و استادمان بخندیدم، چه می کردم این شش روز را با این اعداد و ارقام!


۲۲.۷.۹۱

رسانه من یا جوانان فیس بوکی!

روی فستیوال گپ جوان کار می کنیم.
امروز تیممان تکمیل شد و اولین جلسه عمومی را داشتیم برای تشریح برنامه ها و اهداف و ...

یکی از همکارهایم راجع به نظارت و ارزیابی از طرف نهاد تمویل کننده پرسید. گفتم نگران آنها نیستم چرا که هدف ما انجام حداکثر کار با بودجه و نیروی انسانی ست که داریم و این از نظر نهاد تمویل کننده خیلی بیشتر از برنامه کاری مورد انتظارشان خواهد بود.

هر سنت پولی که در افغانستان خرج می شود برای من و شماست. اگر از این پول درست استفاده کنیم و بیشترین کار را انجام بدهیم. هم پول بیشتری بدست می اوریم و هم زندگی بهتری برای مردممان خواهیم داشت!

اگر سال دیگر اینجا نشسته باشیم و در هر ولایتی که کار می کنیم حداقل 10 جوان وبلاگ نویس فعال و یا فعال رسانه های اجتماعی (فیس بوک و توییتر و...) داشته باشیم که اخبار ولایتشان را به صورت داوطلبانه و بدون وابستگی به هیچ رسانه و یا گروهی انعکاس بدهند. همین برایمان یک موفقیت است!

۱۹.۷.۹۱

نامگذاری

سرک ها و کوچه های کابل نام گذاری می شود. (بی بی سی به نقل از شاروالی)

لیست های پیشنهادی:
جلال الدین بلخی
رابعه بلخی
ابن سینا
سنایی غزنوی
دقیقی بلخی
...

لیست های تصویبی:
 سرک شهید ربانی 1
سرک شهید ربانی 2...
کوچه شهید احمد شاه مسعود1...
کوچه محمود کرزی
خیابان عبدالرحیم وردک
 ...

بعد، هر روز مظاهره خواهیم داشت. سرک ها را می بندیم و همه چیز را تعطیل می کنیم! تابلوهای خیابان ها را خراب می کنیم...

حسادت



باعث حسادت است اینطور کنارهم ایستادن کتاب ها در قفسه های کتاب!
ما آدم ها یاد نمی گیریم، فقط می خوانیمشان و می گذریم.

۱۶.۷.۹۱

زن بودن! انسان بودن!

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

شعر از غاده السمان
عنوان نوشته از من


پ ن: این روزها سعی می کنم از "زن" بودنم لذت ببرم!

۱۵.۷.۹۱

فیس بوق 2

شانس این را داشته ام که از فیس بوک، گوگل و توییتر در امریکا دیدن کنم. با یکی از بنیان گذاران توییتر از نزدیک صحبت کنم و در کنفرانس آزادی بیان روی اینترنت دراستکهلم شرکت کنم.
جدی ترین بحث این روزها بین دولت ها و شرکت های اینترنتی و مخصوصا رسانه های اجتماعی (سوشیال مدیا) حول " مالکیت اطلاعات" و "امنیت اطلاعات " می گردد.
دولت ها با ادعای حفظ امنیت شهروندان، شرکت ها را می خواهند وادار کنند که اجازه دسترسی به اطلاعات کاربران را به آنها بدهند. فعلا قانونی در این زمینه وجود ندارد اما اتفاق افتاده که دولت ها شرکت ها را با حکم دادگاه وادار به دادن اطلاعات کاربران کرده اند.
شرکت ها می گویند چون کابران در ابتدای ورد به شبکه های اجتماعی قراردادی را امضا می کنند ( تا حالا حتی یکی از این قرادادها را خوانده اید؟) و مالکیت این اطلاعات را به شرکت ها می سپارند، پس شرکت ها مالک این اطلاعات هستند. اما حریم شخصی کاربران را حفظ خواهند کرد.
 به طور مثال فیس بوک در قراردادش مالکیت تمام اطلاعت شما اعم از عکس، ویدیو و متن را به خود اختصاص می دهد و حتی اگر پروفایلتان را پاک کنید یک کپی از تمام اطلاعات و پست هایتان همیشه در سرور فیس بوک و به عنوان دارایی آنها باقی می ماند.
جامعه مدنی و کاربران معتقدند که این اطلاعات متعلق به کاربران هست و شرکت ها حق استفاده و یا به اشتراک گذاری آن با دولت ها را ندارند.

سوال: اطلاعات و پست های ما روی رسانه های اجتماعی به چه دردی می خورند؟
نگاهی به اطلاعاتی که روی فبس بوک و در پروفایلتان می گذارید بیاندازید. شما سن، جنسیت، ملیت، بینش سیاسی  و مذهبی (با پست هایی که می گذارید، لینک هایی که منتشر می کنید و کامنت هایی که می گذارید) را بیان می کنید. به عبارت دیگر فیس بوک سلیقه، بینش سیاسی و مذهبی، سطح اقتصادی و... شما را بهتر از والدینتان می داند.
این اطلاعات برای شرکت ها، احزاب سیاسی و دولت ها و... می تواند بهترین خوراک باشد.


این نبرد همچنان ادامه دارد و هنوز نه کاربران و نه دولت ها کنترلی روی شرکت ها ندارند (حتی کشورهای جهان اول هم موضع حقوقی روشنی در زمینه رسانه های اجتماعی ندارند، نتوانسته اند داشته باشند). شرکت ها برنده این بی قانونی هستند. آنها این اطلاعات را برای پول دراوردن استفاده می کنند. مثلا اگر شما یک خوره بازی های کامپیوتری باشید، بعد از مدتی متوجه می شوید که آگهی های کنار صفحه فیس بوکتان کاملا اتفاقی!! یکی در میان تبلیغ گیم های کامپیوتری ست! استفاده های دیگری هم از این اطلاعات می شود که روح کابران از آن بی خبر است!

پیرو نوشته قبلی یا "فیس بوغ" چیست!

شاهد از غیب رسید!
چند روز پیش نوشته ای به نام بکتاش سیاووش (جوانترین نماینده پارلمان) در فیس بوک و صفحه ای به نام اش منتشر شد که به خانم سیما ثمر تاخته بود.
دوستان نوشته ها نوشتند و دشنام و درود از هر طرف آمد. اما هیچ کسی نپرسید که آیا واقعا این صفحه را خود آقای سیاووش مدیریت می کند یا نه؟
امروز ایشان نوشتن آن را تکذیب کردند. 

نکته اول: اول مطمین شویم که این صفحه از آن شخصی ست که ادعا می کند.
نکته دوم: اگر فرض را بر این بگیریم که این نوشته را هم ایشان نوشته، حمله شخصی و دشنام دادن چیزی جز شخصیت خفیف دشنام دهنده را نمی رساند. (روی سخنم با هر دو طرف است.)
نکته سوم: به نظر می رسد دست هایی مشغول دامن زدن به همان سخن هایی هستند که تاریخ این کشور را بر باد داده اند. خسته نشدیم از تقسیم کردن آدم ها و دیوار کشی قومیت ها؟؟؟
نکته آخر: اول ابزار - رسانه اجتماعی- را بشناسید و بعد به کار بگیرید. اگر کامنتی می گذارید و دشنامی می دهید. هیچ وقت، تاکید می کنم هیچ وقت از سرور فیس بوک پاک نمی شود. حتی اگر پروفایلتان را از بین ببرید. هزار پروفایل تقلبی هم درست کنید پیدا کردن شما برای خیلی ها مثل آب خوردن است! ابلهانه است اگر فکر کنید با یک آدرس ایمیل و پروفایل تقلبی هر کاری که دلتان خواست در اینترنت می توانید انجام بدهید. فعلا کمپنی ها از این بازار آشفته لایک و کامنت و یوزر و در صدر همه شان "پول" پارو می کنند و به این معنی نیست که نمی توانند شما را شناسایی کنند. فعلا قانون رسانه های اجتماعی، مسولیت کمپنی ها ، دولت ها و شهروندان به صورت کامل تصویب نشده و از همین بی قانونی پول ساخته می شود. اما این دوره به زودی سر خواهد آمد!

۱۳.۷.۹۱

معاشرت با آدم ها یا چرا وبلاگ ها را دوست دارم!

فیس بوک را دوست ندارم بس که لوس و پیش پا افتاده و ننر است. بس که نخبه ها از آن فرار می کنند و آدم ها نقاب می زنند.
توییتر مینی بلاگی ست که برای آینده است و هنوز آدم ها نمی شناسندش بس که خاص است.
اما وبلاگ ها موجودات بالغی هستند که آدم های پشتشتان هر چقدر هم که کم معلومات و بد نویس باشند باز هم حواسشان هست که چه چیزی را می نویسند و چه لینکی را به اشتراک می گذارند. حداقل یکبار پستی را که به اشتراک می گذارند می خوانند.
خواننده های ثابت وبلاگ ها هم آدم های بسبتا بالغی هستند که اگر فحش هم می دهند قبلش فکر کرده اند.
چقدر برایمان اتفاق افتاده که پای عکس دلخراشی ده ها لایک را دیده ایم در فیس بوک؟ چقدر بحث های فیس بوکی به بیراهه می روند؟
فکر می کنم انسان عصر ما بدون رسانه اش (سوشیال مدیا) دیگر وجود خارجی ندارد. این انسان عصر ما کودکی و نوجوانی اش را در فیس بوک می گذراند. شور جوانی و میانسالی اش را در وبلاگ و توییتر! بیشتر وقت ها آدم ها در همان دوران کودکی شان می مانند و جلوتر نمی روند...

از یک جنبه دیگر وبلاگ ها دوست داشتنی اند، چرا که انتخاب چند وبلاگ برای دنبال کردن مداوم، مثل دعوت شدن مکرر به خانه دوستی ست که از دیدار مکررت ناراحت نمی شود و می تواند بازدیدت را پس بدهد و یا اینکه این مهمانی یکطرفه برای سال ها دوام داشته باشد.
حلقه دوستان وبلاگی مثل دوستان واقعی میماند و چه خوش است روزی که این دوستی ها در واقعیت امکان پذیر شود...

۱۰.۷.۹۱

وقتی همه خوابند!

برای" نورجهان" جان اکبر!

"زندگی کردن" در افغانستان سخت است و از آن سخت تر "زن بودن" و از آن هم مشکل تر "انسان ماندن" است. روزهای بیشماری هست که ضربه می خوریم. در خفا اشک می ریزیم و دوباره سر بلند می کنیم.
وقتی دو سال ونیم پیش خانه فرهنگ را شروع کردم. پر از امید بودم. پر از شوق کارهای پیش رو. هیچ و.قت روزی را که دوست نادیده ام نورجهان را برای اولین جلسه سالانه زنان جوان برای تغییر به خانه فرهنگ دعوت کردم فراموش نمی کنم. زن جوانی را دیدم که اراده اش را برای تغییر نگرش زنان فغال سیاسی و اجتماعی - که من از آن می گریختم-  جمع کرده بود و الحق در این مدت تعریف دیگری از زنان فعال ارایه دادند.
اما من، یک سال و نیم کار کردن مداوم آنچنان فرسوده ام کرد که تصمیم گرفتم برای مدتی خانه نشین شوم- دوستانم نگذاشتند به خانه نشینی عادت کنم- و کارهای دیگری روی دست بگیرم که دور تر از اجتماع باشم.

امروز، بله همین امروز در حالیکه فصلی دیگر از خانه فرهنگ گشوده می شود. خبر استعفا نورجهان اکبر یکی از بنیان گذاران و رییس فعلی اش را در وبلاگ شخصی اش خواندم و دوباره خودم را در یکسال پیش دیدم که می خواستم مدتی با خودم خلوت کنم.
فکر کنم امید و شوق ما برای زندگی و کار در افغانستان کافی نیست. چیزی که احتیاج داریم. اعتماد به یکدیگر و آهسته و پیوسته رفتن است. کاری که امروز در خانه فرهنگ امید انجامش را دارم.
برای نورجهان آرزوی روزهای خوب و آرام دارم و امیدوارم زود و پر از نیروی تازه به "زنان جوان برای تغییر" برگردد!