۹.۵.۸۷

در خانه، در مکتب ، در اجتماع می گویند که دزدی بد است!!!!
راستی دزدی بد است؟!

چند روز پیش لپ تاپ یکی از همکارانمان را از دفترش که همسایه من هم هست دزدیدند!!!
توی دانشگاه ما،با آن وضعیت امنیتی لپ تاپ غیب شد.

چند وقت پیش هم لپ تاپ شرکتی که قبلا در آن کار می کردم را از توی موتر( ماشین) درست جلوی پست امنیتی با شکستن شیشه موتر دزدیدند .

مادرم همیشه یک شعار داشت: مالت را محکم بگیر،همسایه ات را دزد نگیر!!!
من هم سعی می کنم نصیحتش را گوش کنم،اما...

همه این ها باعث شد که من راجع به شاه دزد های افغانستان بنویسم.کسانی که هیچ وقت گیر نمی افتند ودچار عذاب وجدان هم نمی شوند.

اول از همه دولتی های رشوه بگیر هستند که تا پول ندهی به پرونده ات نگاه هم نمی کنند ،چه برسد به رسیدگی!!!
ماموران پلیس، دوایر دولتی ،وزارت خانه ها و...
تصادف که می شود پلیس از دو طرف رشوه می گیرد تا موتر ها را به پارکینگ نفرستد!!!

دوم کمیشن کاران(دلالان) پروژه های کلان!!! این شامل افغان ها وخارجی ها می شود.
مثلا یک پروژه پانصد هزار دلاری تعریف می شود،تا به دست اجرا کننده برسد می شود سیصد هزار دلار،بعد اجرا کننده مجبور است از همه جای پروژه بزند تا بتواند خودش هم سودی بکند!!!
ممکن است یک پروژه توسعه اجتماعی را یک شرکت ساختمانی در مناقصه ببرد!!!کسی نمی پرسد.
حالا آن جاده، شفاخانه ویا مدرسه چقدر دوام می آورد وآیا اصلا استاندارد است یا نه؟؟؟
جواب این است: مهم نیست!!!

بخش خرید سازمان ها وموسسات دولتی وغیر دولتی
روش این ها هم مختص خودشان است، فاکتور پنج هزار دالری را برای خرید هزار دالری می آورند!!!

راجع به قاچاقچیان انسان ومواد مخدر واشیا عتیقه هیچ چیزی نمی گویم!!!!

حال می کنند به خدا همه شان!!!

حالا باید از مادرم بپرسم: خوب این مردم که دارد این طور مالشان به تاراج می رود چطور آن را محکم بگیرند؟؟؟؟

۸.۵.۸۷

نمی دانم که همه مادرها موجودات نازنینی هستند یا اینکه مادر من این طور هست!!!

امروز زنگ زدم که ببینم جواب کنکور برادرم چه شده است وحالشان را هم بپرسم.

وسط تمام حرف ها وگلایه های من یکدفعه می پرسد: خودت چطوری؟
می گویم :خوبم!
مطمین می شود خوبم وزندگیم روبراه!!!
وقتی می خواهم به گلایه هایم ادامه بدهم می گوید: خوب است که خودت خوب هستی،بقیه چیزها مهم نیست!!!


چند وقت بود منتظر بودم یکی از ته دلش حالم را بپرسد ومن خودم باورم بشود که حالم خوب است.



پ ن(برای مادر): اگر از احوالات ما خواسته باشید،ملالی نیست جز دوری شما!

۶.۵.۸۷

آقای نورانی ما یا،
رفتن یا ماندن، مساله این نیست!!!

دوست نازنینی مدعی این شده است که من دارم تبلیغ می کنم برای رفتن ودل خودم هم لک زده برای رفتن!!!
واقعیت اصلا به این مربوط نمی شود که –من- چه کسی هستم وچه احساسی دارم. واقعیت ها بیرون از من وتو جریان دارد. واقعیت با رفتن ویا ماندن من تغییر نمی کند و واقیت این است که بیشتر مردمی که در افغانستان زندگی می کنند دوست دارند که جای دیگری باشند، بسیاری شان نمی توانند وبسیاری دیگر در پی آنند که بروند!
قصد من مطرح کردن این موضوع است ،سوال من این است: چه باید کرد است؟
اگر به نظر تو من این مساله را مطرح نکنم،رفتن متوقف می شود؟ نه!!!!
برای من ماندن ویا رفتن یک تصمیم فردی است. من به کسی نمی گویم بمان یا برو-حتی اگر بخواهم هم نمی توانم.
اما نمی توانم با این فرار کردن!!! کنار بیایم. کسانی که به سفر اداری می روند. کسانی که برای بورس می روند وپناهنده می شوند. در واقع یک دهن کجی می کنند به همه چیز!!!
حالا،اگر به دین اسلام هم معتقد باشیم ،خود پیامبر هم هجرت کرد - برای این که جانش محفوظ باشد- وگفت دانش را بیابید حتی اگر در چین باشد!!!
پس این طور نیست که هر کسی که ماند خدمت می کند وهر کسی که رفت خیانت!!!
حرف من این است.رفتن همیشه خوب نیست وماندن هم همیشه خوب نیست!

با آقای نورانی- اسم مستعار- سوار موتر شدیم تا ما را به خانه برساند.می گفت آن روزها سرک دارالامان برای من که ازقندهار می آمدم یک شاهراه بود. آقای نورانی هجده ساله بوده که ازافغانستان خارج شده والان بالای چهل سال دارد. یک آدم درست وحسابی در کارهای مالی است- من این طور فکر می کنم. می گوید پدرش را کمونیست ها به خاطر چند ویزای امریکا که توی پاسپورتش خورده بود شکنجه کردند،همین شکنجه ها باعث مرگش شد وباعث مهاجرت او!!!!
پسرش هم که امسال فارغ التحصیل می شود می خواهد بیاید افغانستان وخانم اش هم که اصالتا هراتی ست!
دوست دیگرم ،او هم در بیست –بیست وچند سالگی از افغانستان خارج شده است والان چند سالی می شود که ساکن کابل هست .
پدرمن اگر بیست وچند سال پیش از اینجا نمی رفت الان من هم یک زن روستایی بودم با چند تا بچه قدو نیم قد وممکن بود سر یکی از همان زایمان ها به دیار باقی شتافته بودم.

بعضی ها هم رفته اند وسر ازناکجا آبادها در آوردند ونمی خواهم بگویم که فردا یکی یکی شان مدعی می شوند که منطورت ما بودیم!!!

بسیاری از کسانی که ایران رفتند معتاد برگشته اند و...

از طرف دیگر،اگر همین آقای نورانی ما نمی آمد این پست را قبول نمی کرد من الان یک رییس هندی ویا پاکستانی ویا امریکایی داشتم که فقط سالی چنذ بارآن هم در مهمانی ها می دیدمش!!!
حداقل اش این است که این آدم دغدغه این را دارد که ناراحت می شود از این که افغانستان به این روز افتاده است وهمه ماها- قومیت های مختلف- را به جان هم انداخته اند که از آب گل آلود ماهی بگیرند وحداقل این فرصت را داشته که از بیرون نگاه کند وببیند داریم توی چه گندابی دست وپا می زنیم.
به خودش این زحمت را داده که بیاید وکاری بکند- حقوق خیلی خوبی هم می گیرد وبه نطر من نوش جانش!

همین آقای نون خودمان که فارغ التحصیل هاروارد است وخودم شاهد بودم که بچه ها مثل پروانه دورش می گردند وبهش احترام می گذارند ومی فهمند که آمده است تا کاری بکند. جمعه ها با بچه ها بحث راه می اندازد وروزهایی هست که می رود برچی برای آموزش بچه های مکتبی!!!

وهمین دختر دایکندی ما -که ذوق می کند از نام بردنش در این وبلاگ ومن را هم ذوق زده می کند که این جا را می خواند- فکر نمی کنم که زیاد آن طرف آب ها دوام بیاورد و می آید همین حوالی- با این که می دانم چطور رفت وچرا رفت و شخصا بهش حق می دهم !!!
آن وقت است که ده برابر قبل از رفتنش برای خودش واین مملکت کار می کند!!!

خیلی ها هم برای دزدی آمده اند وبا کیسه هایی که دوخته اند برای این مردم، وکم هم نیستند!!!
می خواهم بگویم این یک تصمیم فردی است که پی آمدهای جمعی دارد واین فرد فرد آدم ها هستند که با مسولیت پذیری شان نسبت به خودشان وجامعه شان ما -افغانستان- را به اینجا- خوب یا بد-رسانده اند!!!

...
می تواند ادامه داشته باشد!


پ ن: واقعیت دیگر این است که از نظر من این وبلاگ یک موجود جدا از من است.شاید من آفریننده اش باشم ،اما وبلاگ، من نیست!!!

۳.۵.۸۷

او خانم وقتی که می ری، همه دنیای مه میره

طاقت وحوصله و،تاب وتوانای مه میره

(باصدای احسان امان-او خانم)


گوش کنید!

ببینید!


آن وقت ها که زیاد دور نبود ومن وبهاره همکار ودوست بودیم.آز آن دوستی هایی که فقط توی کتاب ها می شود نشانشان را پیدا کرد.
هر از چند گاهی یک دفعه سر وکله اش توی اتاق من در منزل دوم پیدایش می شد که فلش مموری در دست می آمد واهنگی را که به قول خودش تازه کشف کرده بود را به من می داد که با صدای بلند پخش کنم.بعد ان را تقدیم می کرد به من!!!
پسرها تعجب می کردند از آن همه صمیمیتی که بین ما بود- چقدر شاد بودیم آن روزها!
امروز که از آن سر دنیا آن لاین می شود حتی اگر صدایش را نشنوم.بین کلماتی که تایپ می شوند بوی دلتنگی اش را می شنوم ومی دانم که او هم بوی دلتنگی من را!!!

این آهنگ را به رسم خودش برای او وبرای آن دختر دایکندی بی معرفت می گذارم که او هم دور شده است... دور...

۲.۵.۸۷

این روزها باید یک چیزی بنویسم

بچسپانم روی پیشانی ام با این مضمون: تا اطلاع ثانوی نزدیک نشوید.خطر پاچه گیری!


خوب این اطلاع ثانوی معلوم نیست چه قدر طول بکشد!

پ ن: قابل توجه ف


حال همه ما خوب است،اما تو باور نکن...


بی ربط:
یک نوشته ای را چند وقت پیش نیماخان نشانم داد که نمی دانستم چه عکس العملی نشان بدهم.البته خودش پنج دقیفه تمام خندید!
از درب سیتی ستنر در کابل که وارد شوید در سمت راست اولین دکان یک طلا فروشی است که پایین ویترینش نوشته شده است." طلای خانم خانواده،بانک خانواده"

۳۱.۴.۸۷


خسرو شکیبایی رفت!

ومن اونقدر بزرگ شدم که سعی کنم هنر هنر مند را از زندگی شخصی اش جدا کنم وسعی کنم بدون حاشیه ها از آن لذت ببرم.

به همین خاطر هنوز هم بازی های خسرو شکیبایی را دوست دارم ودلم برایش تنگ خواهد شد!

روحش شاد!!!


عکس از بی بی سی

۲۹.۴.۸۷

بعضی روزهاست که آدمی دلش می خواهد برود یک جایی گم وگور شود وپیدا شدنی هم در کار نباشد.
اما لعنتی این دنیا بدجوری شیشه ای شده وما آدم ها انگار که توی شیشه ایم...
همین دیگر...همیشه اول هفته ها که خوب وعالی نیست.
اول هفته آشغال هم داریم ،حتی اگر قرار باشد بروی نمایشگاه عکس لیسه استقلال ویکی رو ببینی!


چه طور می شود که این طوری می شود؟

۲۷.۴.۸۷

امروز از روزهایی ست که دلم می خواهد یک گوشه ساکت وخنک پیدا کنم وفقط دراز بکشم وخیالات بفرمایم.

حتی این تغییراتی که با آمدن آقای نورانی داره رخ می دهد هم نمی تواند کمی از این حال ل ل م را بهتر کند.

بعد هم چون من همه آخر هفته ها یک چیزی پیدا می کنم که با شما شریکش کنم ونمی خواهم این سنت من در آوردی ترک شود امروز شما را به خواندن مطلبی که محبوبه جان در وبلاگش گذاشته دعوت می کنم.

پ ن: برنامه های زیادی وجود دارد که برای سمینارها وبورس های تحصیلی افغان ها را به خارج از افغانستان می برد وشخصا دو تا از این برنامه ها را می شناسم که به خاطر پناهنده شدن شرکت کنندگان متوقف شده است. اولی برنامه ای است که دانش اموزان صنف آخر مکتب را برای یک سال تحصیل در آخر دبیرستان به امریکا می برد وامسال این برنامه محدود به کابل شده است چون سال گذشته تعداد زیادی از آنها به کانادا پناهنده شدند. دومی برنامه ای است که خانم های تاجر را برای یک کارگاه چند روزه به یکی از دانشگاه هال امریکا می برد که این برنامه هم برای یک سال متوقف شد و دوباره امسال از طریق دانشگاه ما فعال شده است واگر باز همان مشکل تکرار شود دوباره آن را متوقف می کنند.
به هر حال این مشکل ویزا برای همه افغان ها هست از دوبی گرفنه تا ایران وپاکستان و...
همه این ها به خاطر این چهره ناب جهانی است که در قدم اول مردم ودر قدم دوم دولتمردان ما از افغانستان ساخته اند ...
چه باید کرد؟؟؟

۲۶.۴.۸۷

No comment!!!!


پ ن: روی لینک بالا کلیک کنید

پ ن 2:فکر کنم بعد از پست های مایوس کننده اخیرم لازم باشد که چیزهای دیگری هم بنویسیم!!!

پ ن3 : دی دو تا نقطه(یعنی یک نیش تا بناگوش باز)

۲۵.۴.۸۷

گاهی وقت ها یک اتفاقاتی می افتد ، درست مثل این است که چیزی در گلویت گیر کرده باشد ونه بتوانی آن را فرو بدهی ونه بتوانی آن را بیرون بیاندازی!!!
این روزها، از آن روزهاست!!!
کی تمام می شود..کی تمام می شود!!!

امروز سر نان چاشت (ناهار) بحث کشیده شد به انتخابات امریکا،خانم امریکایی همکارمان گفت که اگر اوباما ببرد برای کمک های مالی که به افغانستان می شود بد است.قدیم تر ها راحت تر قضاوت می کردم، این روزها کمتر قضاوت می کنم ،اما یکی از مشکلات اساسی ما همین پول هاست که به اسم کمک می اید وهزار برنامه پشتش خوابیده است.به قول مادرم: خدا خیر ما را پیش کند!


پ ن: دو زن را طالبان در غزنی- همین بغل گوش ما،با موتر دوساعت رانندگی تا کابل- سر بریده اند،ز در اینترنت فیلمش را پیدا کرد وخواست نشانم بدهد.گفتم حق ندارد این کار را بکند! کی تمام می شود...

۲۴.۴.۸۷

اقای بنت گفت : لیز عزیزم! عصبانی هستی؟ تو هیچ وقت از این مرد- دارسی - خوشت نمی آمد؟ اوخیلی ثروتمند است، اما این تو را خوشحال می کند؟ ما همگی می دانیم که اومرد مغرور وناخوشایندی است!

آقای بنت سکوت کرد ودید که چشمان الیزابت پر از اشک شد.
- -من دوستش دارم،او هم مرا دوست دارد.شما واقعا او را نمی شناسید.شما نمی دانید که با این طور صحبت کردن راجع به او چقدر مرا ناراحت می کنید!


غرور وتعصب-جین آستین


پ ن: همینجوری...

۲۲.۴.۸۷

قبل نوشت: این یک مقاله یا نحقیق علمی نیست،این تجربه های شخصی من است که ممکن است به درد شما بخورد!!!!

هیچ وقت فراموش نکنید که مردها هیچ وقت نمی توانند احساسی را که یک زن موقع لمس شدن توسط یک بیگانه به آنها دست می دهند درک کنند!!!!آسیبی که به روح وروان یک زن در اثر آن وارد می شود خارج از تصور یک مرد است!

برخورد شما در مقابل کسی که در کوچه وخیابان حرف زشتی می زند چیست؟
- می ایستید وبا آن شخص بگو مگوی لفظی را آغاز می کنید!
- سرتان را پایین می اندازید ومی گذرید!
- به آن شخص حمله فیزیکی می کنید!
- می روید ومردی را پیدا می کنید تا انتقام شما را بگیرد!

خودم شخصا ممکن است برخوردهای زیادی کرده باشم.تمام موارد بالا را هم امتحان کرده ام. بدترینشان این است که برادر یا پدری بخواهد از شما دفاع کند.نتیجه اش هر چه باشد جالب نیست!مدت هاست به این نتیجه رسیده ام که این مشکلات را آدم باید خودش به تنهایی حل کند!

در مورد کسانی که حرف رکیک می زنند،شخصا می ایستم ودر حالیکه خیره به چشم هایش نگاه می کنم می پرسم: چی گفتی؟؟
در اکثر مواقع طرف تعجب می کند که یک زن رو در رویش ایستاده است و او را سوال جواب می کند واز این می ترسند که اگر چند نفر جمع شوند این آنها هستند که یک کتک مفصل می خورند.به هر حال اکثر مواقع طرف می گوید که چیزی نگفته است ویا اینکه با شما نبوده است.
این کار در جاهای خلوت توصیه نمی شود مگر اینکه شما از آمادگی بدنی خودت مطمین باشی!!!

گاهی وقت ها هم مزاحمین تلفنی هستند که زندگی را به کام آدم تلخ می کنند!! خودم شخصا نمره شان را ذخیره می کنم وهر وقت که زنگ بزنند فقط اوکی می کنم ومی گذارم توی کیفم. بیشتر از چند بار دیگر زنگ نمی زنند، چون کسی نیست که با آن ها جر وبحث کند وپولشان هم بیخود مصرف می شود!!!
هیچ وقت با مزاحمین تلفنی صحبت نکنید وسعی نکنید کشف کنید که شماره تان را چه طور به دست آورده اند.چون در هر صورت این زن ها هستند که مقصر ویا بازنده اند!!!

حالا وقتی این برخورد یا اهانت فیزیکی باشد چه؟
اگر آن شخص غریبه شما را لمس کند ویا اینکه تنه بزند، شما چه می کنید؟؟؟

اولین چیز خونسردی وسرعت عمل است. از زدن حرفهای رکیک بپرهیزید چرا که شما با گفتن آن روح بیمار آن مزاحمین را ارضا می کنید وآن ها را به ادامه کارشان تشویق می کنید.پناه بردن به مرد دیگری برای رفع این گونه مزاحمت ها جز اینکه به ضعف شما مهر تایید می زند وچه بسا ممکن است که با این برخورد مواجه شوید که "حتما کاری کرده ای که طرف مزاحمت شده، واگرنه مردم بیمار نیستند "

با تمام این چیزها این عمل های ازاردهنده هر روز در کوچه وخیابان در کمین ماست .چادری پوش باشیم یا بلوز وشلوار بپوشیم.آرایش کرده باشیم یا نه! همیشه کسی هست که بیمار گونه به آزار ما بر خیزد ومتاسفانه جامعه بیمار معتقد است که مشکل، زن ها هستند که باید در خانه بمانند ویا با خویشاوند ذکورشان به خیابان بروند.
من خودم شخصا معتقدم حضور زن ها باید در جامعه هم سطح مردان باشد که همین عدم حضور است که بودن زن ها در اجتماع را به صورت امری غیر طبیعی در آورده است.
دوم این که یاد بگیریم از خودمان کلامی وفیزیکی دفاع کنیم.استاد دفاع شخصی به من اطمینان داده است که دفاع کردن هیج ربطی به زور بازو ندارد شما می توانید با جثه کوچک وزور کمتان ازپس هر کسی بربیایید به شرطی که خونسردی تان را حفظ کنید وبه تکنیک مسلط باشید!!
هیچ وقت با خودتان چاقو،تیغ و... حمل نکنید چون ممکن است علیه خودتان مورد استفاده قرار گیرد.
در این گونه درگیری ها همیشه امکان آسیب دیدن شما وجود دارد ،اما بالاخره این مزاحمین هم نباید احساس امنیت کنند وهر کاری که خواستند در کوچه وخیابان انجام دهند.
بالاخره لو رفتم که دارم می روم کلاس دفاع شخصی!!!

پ ن: درباره همین موضوع بخوانید!!!!اینجا واینجا واینجا!!!

۲۰.۴.۸۷

آخر هفته...آخر هفته
چه بنویسم در مورد اخر هفته ای که دو تا عروسی باید بروم و روی یک پروپوزال کار کنیم واگر توانستم از این نرم افزار سر دربیاورم یک فایل صوتی ضبط کنم!!
یعنی تعطیلی وخواب وفیلم وکتاب تعطیل!!!


برای اخر هفته هم اگر حال وحوصله داشتید و بازی های رویا نونهالی را مثل من دوست داشتید مصاحبه اش رااینجا بخوانید!!!

پ ن: بزنم به تخته داریم بزرگ!!! می شویم.
پ ن 2: خواهر بزرگترم چند دفعه تا حالا به من گفته اولین باری که این حمله های انتحاری شروع شد از فلسطین ولبنان بود! وچقدر ایران آن وقت ها روی این موضوع تبلیغ می کرد.

۱۹.۴.۸۷

چه کار می کنم؟
- همین جا جلوی مونیتور در حالی که دستم را گذاشته ام زیر چانه ام منتظرم تا زندگی تمام شود،بعد می روم خستگی در کنم!
مریم دیر دیر می نویسد. اما می نویسد!!!!

پ ن: متاسفم برای کسانی که در افغانستان-افغان بی سیم وافغان تلکام- این وبلاگ را فیلتر شده می بینند!!!

۱۸.۴.۸۷

صبح زود،زودتر از همیشه به لطف نیما می آیم سر کار وسر راهم لباس هایی را که برای تابستان سفارش داده ام از خیاط سحرخیزم می گیرم .
اولین کاری که می کنم ایمیلم را باز می کنم ومی بینم ای دل غافل این خانم خانما باز گرد وخاک کرده!!!!
بعد سر وگله این پسر گل منگولی پیدا می شود که باز چه کرده اید که این خانم رییس صدایش درامده!!!بعنی که حتما یک کاری کرده اید!
خوب من هم یک ایمیل خطاب به این خانم خانم ها نوشتم وبرای این پسر گل منگوملی هم فرستادم وگفتم که سخت در اشتباه است وکارمندهای دفتر ما خیلی ماه هستند واین طوری که می گویی نیستند.(برای اولین بار سعی کردم به ظور رسمی از خودم دفاع کنم.)
نتیجه اینکه خانم تشریف اوردند دفتر ما برای دعوا و من هم کم نیاوردم وهر چه توی دلم انبار کرده بودم گفتم- البته منطقی- تمام حرفم هم این بود که تو چرا سوالی را که می توانی از ما بپرسی می روی وبا بالایی ها به صورت مشکل مطرح می کنی وهزار نفر دیگر هم را هم کپی می کنی؟ خلاصه اینکه حل شد ویارو حرفش را پس گرفت واز این حرف ها
زندگی همچنان ادامه دارد!!!

پ ن: گاهی وقت ها که آدم تمام سعیش را می کند که شر به پا نشود،اشتباه است.گاهی باید شر به پا شود تا فهمیده شود هر کسی کجاست!!!!

۱۷.۴.۸۷

کی می شود که دیگر از این خبرها نداشته باشیم.
اصلا می شود یا نمی شود.
انفجار ها در جاهایی رخ می دهد که هرروز خودمان ،دوستانمان ویا خویشانمان از آنجا عبور می کرده اند.
جلوی وزارت داخله،نزدیک لیسه حبیبییه ،میدان بهارستان،کمپنی و....
وفتی هم که خبر می رسد ،شروع می کنی به زنگ زدن به دوستانی که حدس می زنی آن وقت روز ممکن است آن حوالی باشندو خدا نکند که تلفن را برندارند ویا خاموش باشد.دلت هزار راه می رود و تا خبر سلامتی اش برسد می میری وزنده می شوی.
با خودم می گویم چه فرقی می کند،مادری ،پدری،دوستی وهمسری کشته ویا مجروح می شود وهمین خود فاجعه است.
کی تمام می شود؟

پ ن: از دوشنبه ها غافل نشوید!
این چند روزه طولانی ترین دوره ننوشتن من بود.
سه روز آخر هفته به مهمان داری وخرید وکلاس ...گذشت. ف با احتمال قریب به یقین معتقد هست که دوره کلاس رفتن من بیشتر از چند جلسه دوام نمی اورد.ازشما چه پنهان خودم هم همینطور فکر می کنم!
دیروز با دو نفر مصاحبه داشتم در مورد وبلاگ نویسی در افغانستان یک خبر نگار از انگلیس ویکی از کانادا.به خاطر این که نسیم خان جرمنی تشریف دارند ومن را با این جماعت تنها گذاشته است.
جالب ترین قسمت قضیه این بود که من با هر دویشان ساعت چهار در دانشگاه قرار گذاشته بودم چرا که فکر می کردم این دو نفر یک نفر هستند وچه چیز باعث شده بود که من این طور فکر کنم ،خودم هنور نفهمیده ام.من اخر خوش شانسی بودم که یکی شان نیم ساعت زود رسید وملیسا - رییس بخش روابط عمومی -به دادم رسید وتا من با یکی شان گپ می زدم ان دیگری را برد ونیم ساعت توی دانشگاه چرخاند تا من خلاص شوم.بعد کاشف به عمل آمد که این یکی می خواهد مصاحبه تصویری بگیرد برای تلوزیون کانادا،من هم نتوانستم رد کنم وفیلم شدم!

خلاصه ما توی این دانشگاه شدیم گاو پیشانی سفید!!!خدا آخر وعاقبت مان را ختم به خیر کند!

۱۲.۴.۸۷

سلام اي دختران چشم بادامي‌!

من امشب شعر چشمان شما را مي‌سرايم باز
چقدر از دست چشمان شما كام زمين تلخ است
پريشب پيش «بابا» رفته بودم من‌،
دلش خون بود
دو چشمش مثل چشمان شما شرمندة «البرز» و «كارون‌» بود
پريشب مادرم كابل
تمام گيسوانش را به دستش كند و در درياي هامون ريخت
خودش ديوانه‌آسا، سر برهنه
خويش را انداخت
ميان موج‌هاي ياغي هلمند
به كام موج‌ها فرياد مي‌زد
كجا شد دخترانم‌!
دختران چشم بادامي
سلام اي دختران چشم بادامي‌!
به هر باري كه چشمانم به چشمان شما افتاد،
با خود آرزو كردم
كه كاش‌، اي كاش من هم قطره اشكي مي‌شدم
يك روز
و مي‌غلتيدم از مژگان خونين شما بر خاك
شبي در خواب ديدم مادرم
لب يك جوي پُرخون ايستاده
مخته مي‌خواند
دو مرغي ناگهان از آسمان آمد
و هردو بال‌هاي خويش را در جوي پُرخون شست
همين‌كه مرغ‌ها برخاست
دمادم جوي خون خشكيد
و مادر پَر درآورد و به سوي آسمان‌ها رفت
چه كس از جمع‌تان خواب مرا تعبير خواهد كرد؟
الا اي دختران چشم بادامي‌

قنبرعلي تابش

پ ن: امروز به واسطه روز استقلال امریکا ، روز اخر هفته است وماتعطیلات طولانی-سه روز- در پیش داریم.چیزی برای اخر هفته ندارم پس!
بروید وخوش باشید .
دی دو نقطه

۱۱.۴.۸۷

یکی از لذت های زندگی من بازخوانی رمان های قدیمی ست.کتابهایی را که در دوره مکتب از دوستان ویا کتابخانه به امانت می گرفتم- اگر چه خواندن در خانه ما هیچ وقت تجملی نبوده،به واسطه روزنامه هایی که پدر به خانه می اورد وبعد می شد هر صفحه اش را از جایی پیدا کرد-اما کتاب به خاطر پولی که صرف ان می شد چیز مقدسی بود که می بایست صبر می کردیم تا با پول کمی که داریم بهترین را بخریم تا مبادا بعد از خریدن یک کتاب متوسط یا بد پشیمان شویم-کتابها قبل ازانکه به خانه برسد درست زیر نیمکت آخر باز می شد وخوانده می شد.بسیار اتفاق افتاده بود که کتابی را که هم صنفی (همکلاسی)برای دیگری آورده بود تا ساعت اخر به امانت می گرفتم وزیر همان نیمکت آخر به اتمام می رساندم.
بازخوانی ان رمان ها برای این است که ببینم آیا همان احساسی را که آن وقت ها با خواندن ترس آلود زیر نیمکتی به من دست می داد باز هم دارم یا نظرم نسبت به ان رمانها تغییر کرده است.
در واقع می خواهم ببینم آن دختر مکتبی هنوز همان چیزها هیجان زده اش می کند یا نه؟همان چیزها او را به نفرت وا می دارد یانه؟
تعدادی از کتابهایی که آن سالها خواندم را بازخوانی کرده ام ودر کمال شگفتی می بینم که احساس من نسبت به آن آدم ها همان است که بود، فقط این است که این روزها به جای اینکه خودم را جای قهرمان اصلی بگذارم جای نویسنده می گذارم و این باعث می شود دید دیگری به داستان داشته باشم .به طور مثال به جای اینکه سرنوشت محتومی را که نویسنده در نظر بگیرد را قبول کنم با خودم فکر می کنم این عیر واقعی ست. چون این شخصیت این خصوصیات را دارد نمی تواند این طور عمل کرده باشد و...
از این نظرشاید در رمان خوانی جلو رفته باشم اما کماکان سلیقه ام راجع به آنها تغیری نکرده است.

پ ن: کسی می داند که چطور می شود رمان "چشم هایش" بزرگ علوی را در کابل پیدا کرد؟
پ ن2: وقتی خودم معلم شدم فهمیدم که من خیلی آدم زرنگی نبوده ام که هیچ وقت هنگام کتاب خواندن گیر نیافتاده ام،بلکه این معلم ها بودند که این کار من را نادیده می گرفتند،شاید چون من شاگرد زرنگی بودم وهمیشه بین اول تا پنجم بودم وشاید هم به دلایل دیگر
پ ن3: مصاحبه صدیق برمک با رادیو زمانه.