۷.۱۰.۹۰

از گریزم کجا گریزم ...اگر بمانم کجا بمانم!

دارم پیر می شوم. داریم پیر می شویم. توجه کردی هیچ چیز این سی ساله های اینجا به سی ساله های هیچ کجای دنیا شبیه نیست. همانطور که زندگی زن های این ملک به هیچ جای دیگری شبیه نیست.
سیستم برده داری جدیدی که در افغانستان برای زنان ایجاد شده است و بد با سیستم قومی و قانونی این جا عجین شده، در هیچ کجای دنیا یافت نمی شود. برده های جنسی، برده های ماشین تولید نسل و برده های خدمتگاری خانه ها... و برده هایی که پذیرفته اند که با همه این ها احساس خوشبختی کنند!
اگر خودت هم از خیل آنها نباشی، هر روز در زندگی روزمره، در صدر اخبار جهان و... روبرویت می نشینند و تو فکر می کنی... شاید همین زنی که اکنون از کنارم گذشت یکی از قربانی ها باشد!
زود زود به نقطه: این دیگر از توان من خارج است! می رسم. اما ساعاتی بعد می شوم همان آدم منتها، با بغضی فروخورده ته گلویم. بغض ها دیگر گیر نمی کنند. یک جوری یک جایی که من نمی دانم ذخیره می شوند و یک روزی سر می زنند...

۲۴.۹.۹۰

می توانستی تو باشی!

گاهی فکر می کنم اگر زندگی هر کدام از این افغان های مهاجر را بنویسیم. نوبل ادبیات و بست سلر روی شاخش هشت. بس که بدبختی و ماجراهای محیرالعقول ما داریم در زندگی هر کداممان که بد دراماتیک هستند! 

۲۲.۹.۹۰

شعری از فاروق فارانی

سرود تلخ مظلومیت...
وقتی افشار و چنداول
مرده زار و خاکسترش بباد است
و دشت برچی ، تنهای سوخته ی شهر است
من خونم ، دلم و ذهنم
هزاره است.
من هزاره میمانم ، هزاره میمیرم
و هزاره نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی رقص مرده
و دریده شدن شکم های زنان
راندن از خانه
قانون بی ممانعت روزگار است
من اشکم و سینه ام پشتون است
من پشتون میمیرم
و پشتون نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی پیچیده در زنجیر
بجرم زادگاهش
و موهای زرد قشنگش
و لهجه نرم هراتی اش
چار شقه میشود
من روحم ، تمامی هستیم و تمامی زخمهایم
تاجیک است
من تاجیک میمانم
و تاجیک میمیرم
و دنیا را تاجیکی میبینم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی با عمری زحمت
آسان لقب گلم جم میگیرد
بیگانه خوانده میشود
و دشمن
و برباد میگردد
من با تمامی رگهای وجودم
با تمامی شیره ی بدنم
ترکمنم ، ازبکم ، قزاقم
و قرغیزی ام
من ترکمن میمانم
ازبک میمیرم
و قزاق و قرغیزی نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
من با آنکسی که با لهجه ی هزاره گی
و زبان پشتو
با لهجه پنجشیری و هراتی
و با زبان ترکمنی و ازبکی
و با هر زبان و لهجه ی فرمان ظلم صادر میکند
بیگانه ام
و دشمن.
و دشمن میمانم.
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن
ای برادر و ای خواهر !
اگر خواستی بخانه من مهمان شوی
در قبیله ی ما
در درهای آراسته،
خانه های رنگین
و در پاسدارها و نیزه داران
نشان مرا منگر
مرا در خانه های ویران
ــ که کودکان پا برهنه و لاغر و سوخته
در خاک های پیش درشان
زندگی خود را ذره ذره از دست میدهند
و آنرا بر خاک سیاه مینویسند ــ
جستجو کن
که از آن بلند است
سرود تلخ مظلومیت .
و بمن هدیه بیار
مرهمی از عشق
دستهای از دوستی
و سپیده ی آزادی .
بیشترین خانه های قبیله
از آن منست
و در های خانه ی من برویت بازند
و انتظارم بی پایان.
پس چرا درنگ؟
چرا درنگ ؟
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن .
١٩٩۵ کابل


پ ن: کپی از استتوس شکریه جان عرفانی در فیس بوک!

۱۹.۹.۹۰

رویا و واقعیت!


همزمان به چند خانم کمک می کنم برای راه انداختن تجارت. راه طولانی در پیش دارند.


لذت می برم از این کار و خودم هم چیزهای تازه یاد می گیرم!



پ ن: زندگی آدم رویاهایش نیست، اعمالی ست که انجام می دهد. مثلا این روزها مدیرشده ام و تیاتر رویایی در دوردست و یا حداکثر کتابهایی در کتابخانه کوچکم.


پ ن دو: من رویاهایم رویا هستند و نیما رویاهای من را جدی جدی دنبال می کند. مثالش همین خریدن کتاب" انسان و سمبلهایش" برای تولدم با دو سه هدیه دیگر!


۱۶.۹.۹۰

من از پاکستان متنفر نیستم!



شعار "من از پاکستان متنفرم." من را یاد مرگ بر امریکا و انگلیس و... در دوران کودکیم در تهران می اندازد. زمانی که ما کودکان معصوم را وادار می کردند با مشت های گره کرده به آدم هایی دشنام بدهیم که باعث تمام بدبختی بشریت بودند!

بعدترها فکر کردیم. آتش زدن پرچم یک کشور توهین به تمام مردمی است که در آن خاک زندگی می کنند. دشنام دادن یک ملت ربطی به محکوم کردن جنایت عده ای از آن مردم ندارد.

"من از پاکستان متنفرم." گروه تروریستی و جنایت کاری که حملات انتحاری روز عاشورا در کابل را سازماندهی کردند نشانه نمی رود. چندین میلیون انسان بیگناه دیگر را هم شامل می شود!

۱۳.۹.۹۰

این یک پست ساده نیست!

این روزها به آدمی که یک جایی دور از خودم ایستاده فکر می کنم. آدمی که دوستش داشتم و پر بود از حسرت ها و آرزوها و خوش خیالی ها.
دخترک خوش خیال و انگار که دنیا در مشتش بود
...
صبح این جمله ها را نوشته بودم.
ظهر، دوست دوستی راجع به اتفاقات تهران سر بسته پرسید و من هم با جمله: خیلی مهم نیست! صحبتش را تمام کردم.
یکساعت بعدش دستم می لرزید و سه سیگار پشت هم کشیدم.( برای من یعنی زیاد)
...
عصر رفتم پاسپورتم را بگیرم تا تمام خاطرات خوب و بد سال گذشته را بریزم در یک سفر و شروع کنم به فراموشی...
کیوسک گوش می کنم وبعد رفتم فیس بوک و یکدفعه آن گوشه عکس جواد -همکلاسی ام-را دیدم و بعد گفتم ببینم چه خبراست. وال جواد را چک کردم. یکی که من نمی شناسمش سرطان گرفته، بازیگر رضا بوده- همدوره ای من در دانشگاه- که پارسال جایزه اول جشنواره فجر را برد و سال قبلش جایزه اول جشنواره دانشجویی را! به خاطر بازیگرش اجرای نمایش را متوقف کرده اند. می دانم چه خون دلی می خورند تمام گروه که یک تیاتر آن هم در تهران، آن هم یک گروه دانشجویی، آن هم در دانشگاه ما به اجرای عمومی می رسد. چیزی باید در حد شاهکار باشد- که بود!- تا بتواند به اجرای عمومی برسد.
دردش وقتی بیشتر میشود که بدانی اعضای یک گروه تیاتر دانشجویی یعنی دوستان هم، همکار هم ، خانواده هم...
حالا یکی از اعضای گروه سرطان گرفته و اجرا را متوقف کرده اند!
...
پرت شده ام! پرت...

کیوسک می خواند: آقا نگه دار... من همینجا پیاده می شوم...

پ ن: عکس تیاتر عجایب المخلوقات به کارگردانی رضا ثروتی