۶.۷.۹۳

یکشنبه های دانشگاه

عاشق شدم، عاشق یکشنبه های دانشگاه!
قرار کتابخانه داشتم تا یکی از بچه ها برای پروژه ام کمکم کند. فلاسکم را پر قهوه کردم. دیشب خوب نخوابیدم و باید درس بخوانم چون کلی عقبم.
کوله ام را انداختم روی کولم و راه افتادم به طرف دانشگاه... پاییز مهمانی رنگ گرفته اینجا! زیبا و رنگارنگ!
اولین بار بود یکشنبه می امدم دانشگاه و برای من مردم گریز، سکوت و درخت و بازی نسیم زنده کننده است. درس خواندم و منتظرم تا دوستم بیاید تا روی پروژه من کار کنیم...

پ ن: این روزها لینک وبلاگم را روی دیوار وبلاگهایی پیدا میکنم که مدتها خاموش دنبالشان میکردم و از خواندنشان لذت میبردم. تشکر که میخوانیدم  :)

۵.۷.۹۳

چطور آدمها میتوانند ...

میگویم باید برگردم خانه ام، پیرمرد سرش را تکان میدهد که میفهمم. پیرزن غذا برایم میگذارد. درست مثل پدر و مادری که همه بچه هایشان را به یک اندازه دوست دارند و حتی بیشتر کسی را که مشکل ساز است. من اما همیشه نقش دختر عاقل را بازی کرده ام، حتی اگر نخواسته ام ...

پ ن. امروز یادم باشد!

۲.۷.۹۳

بلیط یکطرفه بگیر بیا ...

یادت هست رفته بودیم گوا، چقدر با همه دعوا کردی که چرا بلیط برگشت گرفتیم. میگفتم خب عزیز من بالاخره که باید برگردیم. میگفتی بله اما وقتی میدانم کی برمیگردم مثل برنامه کاری میشود و بهم خوش نمیگذرد.
الان به این فکر کردم چه خوب میشد بلیط یکطرفه بگیری بیایی طرفای ما و من چه خوشحال بشوم که رفتنت معلوم نیست، بهتر از آمدن من میشود که بلیط اخرتم هم توی جیبم هست ...

پ ن: استاد بی حال مدیریت مالی خودش را دارد میکشد که چیزی حالیمان کند، ملت همه خمیازه میکشند، همیشه از حسابدارها خوشم نیامده. بس که شخصیتشان مثل کارشان تک بعدی و عدد رقم میشود.

پ ن ۲: کلاس قبلی حقوق تجارت بود و استاد معتقد است که هر چی دنیای اقتصاد امروز میکشد از بی اخلاقی مدیران در هر سطحی ست. میگفت وقتی بمب رفت توی هواپیما و برج های تجارت جهانی را پایین آورد، شرکت امنیتی طرف قرارداد فرودگاه به مامورانش کمتر از کارمندان مک دونالد پرداخت میکرده، حرف دلم را زد!

پ ن ۳: برای مهمانی جمعه شب با پیر و پاتالهای باحال میخواهم مرغ یونانی درست کنم، برای اولین بار در عمرم مرغ را توی فر خواهم پخت. قابل خوردن باشد لطفا!

همخانه

نمیشود راجع به همخانه ام بنویسم، ممکن است اینجا را بخواند و خوشش نیاید.
رویهمرفته همخانه های خوبی هستیم. حرف میزنیم، میخندیم، کم پیش میآید که با هم غذا بخوریم. فقط گاهی وقتها لبه های تیز هم را صاف میکنیم که آن هم خوب است ...

۲۹.۶.۹۳

گاهی وقتها نشسته ام حرف میزنم. درس میخوانم و یا توی خیابان راه میروم. یکدفعه بدون مقدمه پرت میشوم به فضایی  فیزیکی که هیچ ربطی به موقعیت حاضر ندارد. مثل همین الان که پشت میز تحریرم نشسته ام و مدیریت مالی میخوانم. یکدفعه پرت شدم به شبی که شب محرم بود. بدون اینکه شب محرم خاصی یادم بیاید، یا حس خاصی نسبت به شبهای محرم داشته باشم یا اصلا این روزها فکر کرده باشم.
این زیاد اتفاق می افتد، گاهی هوس آشپزخانه خودم به سرم می افتد ، گاهی یک ظهر خلوت و خاکی کابل... عوارض غربت است لابد...

چه جان سخت بودم در کابل... چرا؟

اینجا را بخوانید، قصه زندگی ما دخترهایی ست که میخواهیم مثل آدم! زندگی کنیم...

https://www.blogger.com/blogger.g?blogID=809089859562702280#editor/src=dashboard


۲۷.۶.۹۳

راست میگفتی

سه ماه شاید مدت کمی باشه برای قضاوت کردن. اما مثل همین امروز جلوی چشمم هست که توی آن اپارتمان دانشجویی در بارسلونا که با ساحل چند دقیقه فاصله داشت ،نشسته بودیم و حرف میزدیم و من تازه از استکهلم رسیده بودم و همه ادمهایی که دوستم داشتند به من میگفتند که برنگرد. تو هم حرفت همین بود. 
از ترسم گفتم و اینکه میترسم در این دنیای جهان اول جایم را پیدا نکنم و مهاجری بشوم مثل هزاران تای دیگر و ...
گفتی: اینجا قانون حکمفرماست، کسی به خاطر موفق شدن نگران خودش و خانواده اش نمی شود. فرصت برای همه هست و تو اگر در آن کشور بی قانون کاری کرده ای یعنی اینجا هم میتوانی!
باور نکردم.
اینجا، باز هم دلم پیش کابل جان است اما به اطرافم که نگاه میکنم میبینم راست گفتی. چه جانی داشتم و دارم من برای جنگیدن. اینجا وقتی از زندگی و روزمرگیهایمان در کابل میگویم. آدمها به شکل قهرمان نگاهت میکنند. همین دیروز خواستند بروم مدرسه ای و از خودم و زندگیم بگویم...
کوتاه بگویم: اینجا آدمها شفاف اند، خودشانند و وانمود نمیکنند، اگر موفق باشی ستایش ات میکنند و اگر کمک بخواهی یا به صراحت نه میگویند و یا با جان دل کمکت میکنند. 

۱۸.۶.۹۳

گفت : دلتنگی؟
گفتم: نه، راستش را بخواهی نه! 
واقعیت این است که احساسی ندارم این روزها غیر از تمام شدن نان برای صبحانه و یا دیر رسیدن به کلاس درس.
نمیدانم چقدرش برای شوک فرهنگی است و چقدرش بابت خاموش شدن دکمه احساس (اصلا چنین چیزی وجود دارد؟)
همین!

۱۶.۶.۹۳

کی میبینمت؟

وقتی داشتم کیسه های خرید را از ایستگاه اتوبوس تا خانه خرکش میکردم وسط خستگی یاد تو و کیسه های خریدت افتادم. طبعا باید کیسه ها را ول میکردم و می نشتم گوشه پیاده رو و زار میزدم. اما خودت میدانی نه برای تو و نه برای من کسی نبود که کیسه های خریدمان را جا به جا کند. کیسه ها را ول کردم و دست به کمر به سرسبزی خیابان و آسمان آبی نگاه کردم. خستگی ام را هم روی کولم گذاشتم و به خانه آوردم. الان که کیسه های خرید را جابجا کرده ام و شام را بار گذاشته ام و دوشم را گرفته ام و این لیوان کنار دستم هم بعد مدتها خستگی ام را نشانده، وقت خوبی برای گریه به نظر میرسد. اما به قول تو؛ گریه هم بکنم، کی دلم را بالا میکند.

پ ن: حال ما خوب است ...

۱۵.۶.۹۳

قرار

با خودم قرار گذاشتم روی هشت ساعت درس بخوانم و بقیه روز را برای خودم باشم. مثل رفتن سر کار و بازگشتن. اینجا ثبت کردم به عنوان قرارداد، باشد که پا برجا بماند! :)

پ ن، دلتنگی خیلی خزنده و زیر پوستی داره خودشو توی روزهام جا میکنه...

۱۴.۶.۹۳

کتابم را خوانده ام، موسیقی ام را گوش کرده ام، بانکم را رفته ام. مشقهایم را نوشته ام. شام و چای ام را خورده ام.
حوصله فیلم دیدن ندارم. سه ساعت وقت اضافه دارم امروز اما مانده ام بی دوست ...

۱۰.۶.۹۳

بحران اقتصادی ما، بحران اقتصادی آنها

بخش مهمی از دروس و کتابهای ما از اقتصاد تا مدیریت به تحلیل بحران اقتصادی اخیر امریکا میپردازد. نقطه ضعفهای سیستم مالی و مدیریت اقتصادی تا سیاست ها. اینکه چطور بحران شکل گرفت. بعد هم به ارایه تحلیل برای رفع و برنامه های اینده برای جلوگیری از بحران.
داشتم فکر میکردم اقتصاد دانهای ما سرگرم سیاست اند و مدیران ما از شکم مادرشان مدیر صاحب! بوده اند ، احتیاجی به تحلیل و خواندن ندارند. 
اگر نه با این همه هزینه که صرف آموزش عالی در افغانستان میشود- از بورسهای دولتی تا دانشگاه های خصوصی و بودجه های هنگفت کمک به دانشگاه های دولتی- میشد نشست و عوارض کمکهای! بشردوستانه را برای اقتصاد مرگ مغزی شده افغانستان تحلیل کرد و راهکار داد. البته اگر سیاستمداری باشد که به این تحلیلها گوش دهد و عمل کند.