۲۶.۳.۹۲

در راستای جو گیری بعد از انتخابات ایران

 یکی از فانتزی هام اینه که برگردم تهران... پایان نامه ام رو توی پلاتو طبقه چهار دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تربیت مدرس دفاع کنم. پایان نامه عملی ام رو هم همونجا یکی از کارهای چخوف رو ببرم اجرا...

پ ن: یکی نوشته بود به تو چه انتخابات ایران!
- این کشور تمام کودکی و نوجوانی و قسمتی از جوانی مرا بلعیده، باید حساب پس بدهد!

پ ن2: دلم نمیخواهد بچه های افغان که در ایران بدنیا اومدند اجازه تحصیل نداشته باشند و برای درس خواندن بدنشان در زیرزمین های نمور خانه های قدیمی بلرزد و مواظب باشند که نیروی انتظامی جمهوری اسلامی در مدرسه نیمه مخروبه شان را نبندد!


۲۳.۳.۹۲

متروک...

یک: زندگی یک فیلم صامت شده ... پر از رنگ و نور و صحنه های جور و اجور اما بدون صدا! در سکوت مطلق و هیچ نشانه ای از هیچ صدایی موجود نیست.
انتحاری... تصویر کودکان دست وپا بریده و کشته شده به نام "اسلام واقعی".... خزعبلات معاون رییس جمهور... استانبول... تظاهرات قندهاریها برای زور چپان کردن سیستم قبیله ای هزار ساله شان... بحثهای از مد افتاده حق وحقوق انسانی زنان... همه و همه مثل فیلم صامتی از پیش چشمم میگذرد...


دو: پیر است. آنقدر پیر که میشود در پس آرامشش که صندلی را گوشه ای از مهمانی پر هیاهو پیدا کرده و سیگارش را روشن کرده، تجربه چند دهه دیدن جهان را ببینی. من هم اتفاقی کنارش نشسته ام. رییس یکی از بزرگترین موسسات بین المللی ست که در کابل کار میکند و با زن مسلمان اندونزیایی که کنارمان نشسته حرف می زند و میگوید که خسته شده و حالش بهم میخورد از افغان ها (مودبانه تر گفت) یکدفعه متوجه حضورم میشود و میپرسد که از کجا هستم؟ بامیان را که میشنود نفس راحتی میکشد و به فحش دادنش(در کمال خونسردی) ادامه میدهد و جامعه جهانی را هم بابت اشتباهاتش از قلم نمی اندازد.
بعد تردر مورد راه ها و مشکلات نظارت بر انتخابات آینده حرف می زنند. ناخود آگاه می پرسم: نظرت چیست؟
میخواهم بدانم برای بیرونی ها کدام مرد سیاست محتمل تر است رییس جمهور شدنش!
بی تفاوت تر میگوید: اگر انتخابات برگزار شود!


پ ن: از پاریس برگشته ام و زنگ می زنم و ایمیل میدهم که کابل هستم. شگفتی و تعجب را از پس ایمیلهای رسمی هم میبینم! اینقدر عجیب است برگشتن به خانه؟؟؟

«صندلی ات ر اجلو بکش و ویلون مرا بده ،چون تنها مسأله ای که هنوز باید حل کنیم این است که چطور این سر شب های غمبار پاییزی را به شکل دلپذیری به سر آوریم .»

شرلوک هلمز خطاب به واتسون ….در پایان قصه اشراف زاده مجرد

۲۱.۳.۹۲

حساسیت رسما دارد فلج ام میکند. هیچ چیزی غیر از آنتی هیستامینی که صبح میخورم جواب نداده. حالا آنتی هیستامین برای آدمی که با استامنوفین ساده هم رسما هشت ساعت میخوابد چیزی در حد ماده مخدر است.
صبح ها با خارش چشم و آبریزش بینی از خواب بیدار میشوم و تا صبحانه بخورم چند ده برگی دستمال کاغذی اینطرف و انطرف افتاده. بعد همه مقاومت  و فین فین، می بینم که گریزی از آنتی هیستامین نیست. میخورم و در راه دفتر خوابم میگیرد. توی جلسه گیج ام... پشت کامپیوتر منگم و دوست ندارم آدمها ازم مرتب بپرسند که حالم خوب است یا نه!
عصر که به خانه برمیگردم هم از شرجی هوا کم شده و هم از خواب آلودگی و حساسیت من! اما رمقی برایم نمی ماند!

پ ن: یک دکتر درست و حسابی در کابل وجود ندارد که نسخه درست برای حساسیت بنویسد!
پ ن 2: نازنین دوستم یک شربت پیدا کرده برایم و فرستاده که خیلی عالیست و خواب آلودگی هم ندارد! مرسی جان!

۲۰.۳.۹۲

هنوز که هنوز است وقتی کسی مرگ تو را یاد آوری میکند با ناباوری نگاهش میکنم و چند لحظه طول می کشد که همه چیز دستم بیاید. مثل دیروز که زن جوان اشنایی عذر خواهی کرد و تسلیت گفت که نیامده سر ختم. چند لحظه لبخند به لب سلام وعلیک روی صورتم ماسیده ماند تا خودم را جمع کنم و جوابی که انتظار شنیدنش را داشت بدهم: خدا رفتگان شما ...
یا چند روز پیش که خواهر زاده ام پرسید: کی می روی سر خاک خاله؟
خشکم زد. سر کدام خاک؟
فکر میکردم چرا؟ شاید اگر تمام مدتی که بقیه خبر داشتند و بدن بیجان تو را از خانه تا شفاخانه و بعد هم مسجد وغسالخانه بردند و من تمام مدت (چند ساعت؟) را گریه میکردم و دعا میکردم بیایی و بگویی: چیزی نیست...من را هم پابه پای تو از شفاخانه تا غسالخانه می بردند...
انگار در مورد مرگ تو من همانجا توی مسجد نشسته ام و تکان نخورده ام و کسی زیر بازویم را نگرفته و به زور نبرده که بدن کفن پوشیده ات را نشانم بدهد که باور کنم...باور نکردم...
هنوز خوابهایم گواهی میدهد که همه مرده اند و تو زنده ای ...

۱۴.۳.۹۲

در سالن انتظار فرودگاه استانبول نشسته ام و ساعت از یک نیمه شب گذشته و من خسته ام و خواب آلود. صندلی پیدا کرده ام و دور از هیاهوی فروشگاه های تکس فری نشسته ام و کتاب جدید خالد حسینی را که به قیمت گزافی خریده ام ورق می زنم.
زن جوان عرب زیبایی کنارم می نشیند و سر صحبت را باز میکند. حوصله گفتگو ندارم. کاشف به عمل می آید که میخواهد مرا به اسلام دعوت کند و وقتی میگویم: مسلمان هستم و علاقه ای هم به بحث ندارم راهش را میکشد ومی رود...

۱۳.۳.۹۲

خرد بشریت لزوما صعودی نیست...

خرد بشریت لزوما صعودی نیست. ممکنه یه جاهایی عقب هم بره. این که صد سال پیش گاندی به جهان عرضه شده به این معنا نیست که قراره امروز یکی در همون امتداد رو داشته باشیم. آدمیزاد استعداد پیشرفت داره و البته پتانسیل پسرفت.

...

داشتم فکر می‌کردم سیاستمداران یه ضریب بربریتی دارن که بعضا مخفیه. ما شاید با آدم‌هایی با ضریب بسیار بالا طرف شده باشیم و در صدر جدول باشیم، منتها معدل دنیا رو که بگیری هم اوضاع اون‌قدر درخشان نیست که بشه علمش کرد و باهاش رژه‌ی افتخار رفت. باز فکرکردم چقدر بشریت هنوز راه داره برای تکامل. چقدر هنوز اول راهیم، در مقیاس جهانی. لابد توی قرون وسطی هم خودشون نمی‌فهمیدن کجان و فکر می‌کردن خیلی هم در قرن پیشروئن، صدها سال گذشت تا حماقت‌ها رمزگشائی شد. از کجا معلوم از یه سیستمی –مثلا کپیتالیزم- هم آیندگان همین‌طور که ما امروز از آپارتاید حرف می‌زنیم یاد نکنن و انگشت به دهن نگیرن که چطور ممکنه انسان چنین ایده‌ئی رو پیاده کرده باشه.


پ ن: در راستای فاش کردن جای گنج!

۱۲.۳.۹۲

بازگشت به خانه

 توی بازی مافیا یک جایی هست که همه بی دلیل انگشت اتهام را به سوی یکی دراز کرده اند . احتمالا مافیا خوب عملکرده اند . یا شهرونده بد عمل کرده . بهر حال دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد . شهروند متهم شده . خدا همه را ساکت می کند و از شهروند می خواهد از خودش دفاع کند . شهروند دیگر حوصلهء چانه زدن ندارد . هیچ جوره نمی تواند باقی را قانع کند که مافیا نیست و یادش هم نیست از کجا متهم شده تا از آن جا شروع کند . به عنوان آخرین دفاع نگاه می کند توی چشم آن یکی ها که فکر می کند مافیا نیستند و می گوید ؛ « اشتباه می کنید . من شهروند معمولی ام ! » و این نگاه معصومانه آخرین دفاع شهروند معمولی ست .



پ ن 1: from Kabul with love!
پ ن2: زندگی ادامه دارد...