۹.۹.۹۳

برای ثبت در تاریخ

تولدی که با گریه شروع بشود و حتی تولدت مبارک نیمه شب قبلش و کیک خوشگل و کادو و سورپرایز هم تلخی صبح اش را نمی گیرد. حتی آمدن دوست داشتنی ترین خواهر دنیا و همین حالای حالا که بهترین دخترهای کابل پشت اسکایپ دارند گزینه ای مختلف اقامت سانفرانسیسکو و لس آنجلس را تا و بالا می کنند و اگر مصیبتی نیاید بشود یکی از بهترین سفرهایم. پس این همه تلخی از کجا سرازیر شده؟ کجا، کی نفرینم کرده که نفسم از غم بالا نمی آید امروز! خدایا مرهمی...


پ ن۱: حالم بهتر شد بعد از تماشای نبراسکا، دسترسی دارید لذتش را ببرید. برای من مرهم شد.

پ ن۲: شاید یکی دو سالی از وقتی که اینطوری ناغافل حالم بد شده باشد می گذرد، به هر حال نصیب نکند!

۸.۹.۹۳

شکرگزاری

لیسا نشست پشت میز، هر کسی جای خودش. من بین باربارا و همسر رامونا نشسته بودم. مثل همیشه که جمع صمیمی شان را می دیدم و دلم می گرفت برای همه آدمهام!
لیسا برگه کاغذی را در آورد و شروع به خواندن کرد: خدایا بابت این غذا و اینکه میتوانیم این عید شکرگزاری را در کنار خانواده و دوستانمان جشن بگیریم از تو سپاسگزاریم...

از خودم پرسیدم: من بابت چی شکرگزارم؟

خدایا- اگر هستی- بابت فرصت بودن در زندگی آدمهایی که دوستشان دارم سپاسگزارم. اینکه بخش کوچکی از زندگی شان بودم و هستم. اینکه فرصت دوست داشتنشان را داشتم. اینکه دوست داشته شدم! از اینکه به من یاد دادی زندگی آنقدر کوتاه است که ممکن است هر بار آخرین باری باشد که می بینمشان، لمسشان می کنم و می بوسمشان و در آغوش می گیرمشان و هر بار که فرصت دیگری داده میشود، بیشتر شبیه معجزه است و من شکرگزار این معجزه!

پ ن: خانم راننده اتوبوس سعی میکند از دلم در بیاورد به روش خودش. با صدای صمیمی تر و بلند تر از حد معمول سلام و شب بخیر میگوید. دفعه بعد باید لبخند طولانی تری بزنم که دلخور نیستم ازت! :)

۲۳.۸.۹۳

میان ماه من تا ماه گردون!

باید یک مقاله تحقیقاتی بنویسم برای آزار کلامی جنسی (verbal sexual harrasment) در محیط کار. استاد یک کیس حقوقی داده که خانمی در محل کارش لباس تنگ و کوتاه می پوشد، با همکارانش سر قرار رفته و با همه هم شوخی داشته. از قضا دست رد به سینه یکی شان زده و طرف هم بین شوخی و جدی بهش گفته: لباست اینقدر تنگه که راه نفس منو می بنده.
حالا خانمه شرکت و شخص مورد نظر را تهدید به بردن کیس آزار جنسی به دادگاه کرده و وظیفه ما این است که تصمیم بگیریم به عنوان مدیر این موضوع را چطور حل و فصل کنیم.
سوال اینجاست که اگر این خانم این کیس را به دادگاه ببرد چقدر احتمال برنده شدن اش هست و شرکت چه باید بکند؟
بین بحثهایی که با همکلاسی ها داریم یک نکته توجه من را جلب کرد: تا حالا هیچ کدام از همکلاسی ها به این اشاره نکرده که چون این خانم بدلباس پوشیده و بد رفتار کرده پس این نوع رفتار با او هم طبیعی! ست.
مطمین هستم هر کدام ما اگر اشاره ای به این موضوع در مقاله مان بکنیم یه صفر کله گنده از استاد میگیریم!

حالا برگردیم به مملکت گل و بلبل خودمان که اگر چادری هم بپوشی و از خانه برآیی و مورد آزار قراد بگیری اولین قضاوتی که درباره ات می شود این است: چه کار کردی که مورد آزار قرار گرفتی؟ اصلا چه لزومی دارد یک خانم از خانه برآید؟

پ ن: استاد مورد نظر یک وکیل سایق موفق بوده که دست از وکالت کشیده تا ما آدمهای تجارت پیشه رو به راه راست هدایت کنه و معتقده هر چی اتیش هست از گور ماها بلند میشه و سرمایه داری. 

۲۱.۸.۹۳

چه وصف منه که هر گوشه این دنیا عزیزی دارم که گاهی حتی جرات یا اجازه حرف زدن رو باهاش ندارم چه برسه آرزوی در آغوش کشیدنش...

http://15th-floor.blogspot.com/2014/11/blog-post.html



۱۹.۸.۹۳

دکتر مملکتم هست!

اومده پشت در با مشت میکوبه به در! می دانم او هست پس در را باز نمی کنم. همخانه ای باز می کند.
صدایشان از پذیرایی می آید. 
می روم.
- چرا تلفنم را جواب نمی دهی؟
: ببین وقتی کسی تلفنش را جواب نمی دهد یعنی نمیخواهد صحبت کند! آنوقت می آیی اینجا؟

با همچین نابغه هایی بر خوردیم!
پ ن: امتحان داشتم و مهمان دو ساعته سخنگو نمیخواستم، هنوز توی پذیرایی ست با همخانه حرف می زند! :(
باید محزون باشم طبعا، اما نیستم. از صبح یک شادی آرامی زیر پوستم راه می رود. 
کتاب نخوانده ام، فیلم ندیده ام، آدم خاصی را هم ندیده ام. شادی بی دلیل ...

۱۸.۸.۹۳

۱
چهارشنبه ها ده و چهل دقیقه کلاسم توی دانشکده تجارت اون سر دانشگاه تموم میشه. تا جمع و جور کنم و از بچه ها خداحافظی کنم و برسم به ایستگاه اتوبوس ساعت ۱۱ شب شده. چهارشنبه ها او راننده اتوبوسه. یک خانم بلوند میان سال که کمی برای راننده اتوبوس بودن جوانه و خوشگله.
در طول ترم که بیشتر وقتها من تنهایی مسافر چهارشنبه شبهاش بودم صلح بینمان شکل گرفته بود. من لبخند می زدم ، سلام می کردم. او لبخند می زد و شب بخیر میگفت. تا آن سه شنبه کذایی.
دوستم جلو نشسته بود و پسر افریقایی کنار من. تا سوار شدم پرسید: مال کجایی؟
همیشه از این سوال فرار کرده ام. نه اینکه از ملیتم خجالت بکشم، بدم می آید از بحثهای بیهوده ای که بعدش راه می افتد.
اونجا زنها رو میکشند؟
چرا حجاب نداری؟
واقعا افغانستانی هستی؟
شما از امریکایی ها متنفرید؟
جنگ توی کابل چطوریه؟

در جواب پسرک گفتم: چرا میخوای بدونی؟ (یعنی نمیخوام جوابتو بدم)
گفت: همینطوری؟ حالا مال کجایی؟
برای اینکه از شرش خلاص شوم گفتم: افغانستان!
خانم راننده از دهانش پرید: من از آنجا متنفرم! بعد از سکوتی طولانی ادامه داد، پسرم یکسال در ارتش و افغانستان بوده. تا برگردد من هزار با سکته کردم. 
وقتی هم که برگشت آدم دیگری شده بود.

وقت پیاده شدن، بهم لبخند زد که: شب بخیر!
اما چیزی شکسته بود.


2
پیرمرد که حواستان هست چقدر نازنین است. هر کسی می بیند عاشقش می شود. دخترک دیشب دو بار آمد به من شکایت که این دخترهای همکلاسی چکار دارند که اینقدر باهاش گرم می گیرند. هر دو دفعه که نمیتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم می گفتم بی خیال، پیرمرد دوست داشتنی ست همه دوستش دارند در همان برخورد اول! هفتاد سالش است و خدا رو شکر که تو خانمش نیستی وگرنه از حسودی یک کاری دست خودت داده بودی. پیرزن هم با همان جوراب شلواری طرحدار و دامن کوتاهش از همه دخترها خوشتیپ تر بود و با بقیه گرم گرفته بود.

3
از ه خواسته بودند دعای قبل از غذا رای برای قریب صد نفر بخواند. ه همکلاسی سال بالایی ما و افغان است. وقت معرفی اش خانم امریکایی گفت: پسرم دعای قبل از غذا را میخواند که هر وقت بهش نگاه می کنم بهش افتخار میکنم و بعد گریه اش گرفت.
 پیرزن پرسید: ه می خواهد برگردد کابل؟
گفتم: فکر کنم برگردد، چطور؟
گفت: با این بساطی که من میبینم، اگر مادر امریکایی اش بگذارد. :))

۱۵.۸.۹۳

چه میشود مرا...

امروز با یک خانم خیلی موفق درباره کتاب شرلی سند برگ (مدیرعامل فیس بوک)‌ حرف زدیم. وقت بیرون آمدن به دوستم گفتم چیز دندان گیری نگفت و کتاب هم از نظر من متوسط بود.(یکی از پرفروش ترین هاست) بر عکس دختر ایتالیایی که میگفت چقدر جلسه خوب بود و عالی بود و خانم مورد نظر بهترین بود و این حرف ها.
فکر می کنم در برحه ای از زمان هستم که خود جابز خدابیامرز که خدای مدیریت نوین (؟) است بیاید و برایم شخصا از تجربه های مدیریتی اش  در اپل بگوید. تحت تاثیر قرار نمیگیرم. انوقت چرا؟؟؟

۱۴.۸.۹۳

نگاهم کرد که : چرا اینقدر خودت را به در و دیوار می زنی؟ 
بعدتر هم گفته بود: دستهایت در آسمان است و پاهایت روی زمین، یا از زمین بکن یا از آسمان!

هوووم، انگار او خود بیست ساله ام را بیشتر شناخته بود و من ده سال طول کشید که حرفش برایم ثابت شود. 
اگر یک روز ببینمش میگویم: راست می گفتی اما امروز خود دست در آسمان و پا در زمینم را دوست دارم! نه میخواهم از آسمان بکنم و نه از زمین!

پ ن: دخترک از اروپای شرق می آید، ۲۶ ساله است و مجرد و تنها زندگی میکند، پدر و مادری استاد دانشگاه و خودش هم روزنامه نگاری درس می دهد. دکتری اش رسانه های اجتماعی ست (چه هیجان انگیز) و یک سالی امریکا خواهد بود برای تحقیق. از رشته اش، از زندگیش بدش می آید و جرات از نو شروع کردن ندارد. به من می گوید: خوش بحالت! تیاتر، نوشتن، مدیریت ، تجارت، سفر...
من هم سرم را تکان دادم که : راست میگویی، خوش بحالم!

۱۲.۸.۹۳

میگویم بیا این واقیت را بپذیریم. واقعیت این زمستان در پیش و دستهای خالی من و تو... واقعیت این شهر که تمامش خلاصه می شود به محوطه دانشگاه و چند مرکز خرید و رستوران که ماجراجوترین آدمهایش شاید من باشم و تو... بیا بپذیریم. بپذیریم که دنیایی که در آن قدم گذاشتیم فرسنگها فاصله دارد با آن چیزی که انتظارش را داشتیم. 
میخندد... با هم می خندیم و برای ساعاتی می پذیریم ... بعدتر می آید با خنده همیشگی اش و حقه های همیشگی برای رویارویی با این عصر غمگین پاییزی... 

پ ن: مرسی که هستی و میخندی.
پ ن۲: هرچند وقت یکبار تاکید می کند که یک روزی تو برای بچه های من و من برای بچه های تو، تعریف می کنیم چه در آن شهر بر ما رفت و می خندیم به این روزها!

۱۱.۸.۹۳

گفت هرگز این شهر را ندیده ام، اما میخواهم یک روزی بروم و آنجا زندگی کنم.
سرم را که به نشانه تایید تکان دادم!
 دیگری گفت: ها، می فهمم. مثل این است که دلت برای جایی تنگ شود که هرگز ندیده ای، هرگز نبوده ای!
فکر کردم: مثل من که دلم برای آن شهر که هرگز ندیده ام تنگ میشود، شده است...

۱۰.۸.۹۳

بهانه ...

یک جاهایی، یک لحظه‌هایی برای خواستن و نگه‌داشتن کسی دنبال دلیل می‌گردی. هر هزینه‌ای می‌کنی، پای هر مکافاتی می‌ایستی، به هر بلایی تن می‌دهی، هر چیزی را دلیلی می‌خوانی، هر موجودی را شاهدی می‌دانی تا زمینی که زیر پای توست یقین حاصل کند که او مال توست، و نبض زندگی با یاد او می‌تپد.
همین آسمان آبی پهناور که هوایش برای ریه‌های تو کم می‌آید گاه، و گاه با ستاره‌ها با ماه نشان می‌گذاری برای راه.
همین نم نم باران که دلت می‌خواهد در خیابانی تا ته دنیا تو را بدرقه کند، و نقطه نقطه‌ی سرت را ببوسد؛
همین آفتاب پاییزی نرم که گرم می‌کند دلت را، به هر طرف می‌چرخی پولک‌هاش به چشم‌هات لبخند می‌زند؛ 
همین رنگ نارنجی برگ که وقتی پا می‌گذاری در حاشیه‌ی پیاده‌رو عطر تمام باغ‌های پرتقال را در رگ‌هات می‌دواند؛
همین سنگ صیقلی کنار اقیانوس که دست و نفس و نگاه آدمی از راهی دور دلش را به آن مُهر کرده تا در دست‌های تو بگذارد، و همان لحظه با برق نگاهت دلش بریزد؛
همین درخت، همین پنجره، همین بهانه‌های کوچک، و هزار بهانه‌ی دیگر بزرگ می‌شود، قد می‌کشد، شاهد و دلیلی ست برای خواستن او.
زمان می‌گذرد. نه. زمان ایستاده است، تو می‌گذری...
یک وقت‌هایی، یک لحظه‌هایی همین چیزها، دقیقاً همین بهانه‌ها دلیل‌های محکمی می‌شود برای نخواستن او. هر هزینه‌ای می‌سازی، هر بلایی سرش می‌آوری، هر مکافاتی را علم می‌کنی، هر موجودی را شاهد می‌گیری، و "هر داستانی می‌سازی" تا به او بقبولانی که هیچ مناسبتی باهاش نداری، و اصلاً زبان همدیگر را نمی‌فهمید، نه. نمی‌شود لطفاً. همه چیز شاهد است، و اینهمه دلیل؛
همین آسمان گشاد بی دروپیکر که مرام ندارد، پرنسیپ ندارد، وفا ندارد، فضای بی سر و تهی که نگاه را آواره می‌کند؛ 
همین باران چسبنده که هر قطره‌اش مثل پس گردنی فرود می‌آید به پشت موها، خیس می‌شوی، خسته می‌شوی؛
همین تیغ آفتاب همین خنجر بی غلاف همین جهنم چرخان که هیچوقت به موقع نیست؛
همین رنگ نارنجی برگ‌های مچاله که دیگر هیچ نُماد و نُمود سرسبزی در آن نیست و مثل ماتم بر سرت می‌ریزد؛ 
همین سنگ صیقلی کنار اقیانوس که هرچه از اینجا و آنجا جمع‌شان می‌کنی و در سطل آشغال می‌ریزی باز هم هست، تمام نمی‌شود؛

همین درخت، همین پنجره، همین بهانه‌های کوچک، و هزار بهانه‌ی دیگر قد می‌کشد، شاهد و دلیلی ست برای نخواستن و نداشتن او. حرف‌هاش کنایه و خنجر می‌شود، کارهاش بوی نفت می‌دهد...








پ ن: بوی نفت میدهد کارهایم ...