۷.۹.۹۱

این گوشت تلخ خواهد بود!

چشم که باز می کنم جای دیگری هستم. می دانم که شب گذشته را بدون هیچ رویا ویا کابوسی گذرانده ام. صدای نماز خواندن پدر می آید. 
بیرون باران شروع به باریدن کرده. آدم های عصبانی و خیس... موترهای عبوری که چراغ می دهند وبرایم بوق می زنند. دلم برای مردان این شهر می سوزد!
اما من به خانه مادرم فکر می کنم و صدای پدرم که: شب تنها نمانی، تنهایی هم راه نیافت. با علی (برادرم) با هم بیایید!
لبخند می زنم. مگر نه این که ده سال است با روزها و شب های این شهر جنگیده ام. با مردهایی که تو را به شکل گوشت قربانی می بینند و می خواهند تکه ای از تو را به دندان بگیرند! گرگ های بیچاره، این گوشت تلخ خواهد بود!

حالا،

بین کتابها و بخاری چوبی کتابخانه نسشته ام و به صبح زود زمستانی برفی شهری کوچک در حاشیه کویر فکر می کنم که برای اولین بار مادر و پدرم راهی تهرانم کردند. نوزده ساله بودم و برای انجام مصاحبه میدانی به تهران می رفتم. ایستگاه قطار وسط دشتی بود که از سر کوچه مان قابل دیدن بود. وسط های دشت به عقب نگاه کردم. زیر بارش آرام برف که همه چیز را سفید می کرد، مادرم ایستاده بود تا من به ایستگاه- جای امن- برسم.

سالهاست آن نگاه پشتم را گرم می کند!

۳.۹.۹۱

عید من!

خوشحالم!

نه نگران کارهای عقب افتاده دفترم !
نه نگران مهمان های عیدم !
نه نگران آینده بشریت !

اشک هایم جای دور دوری رفته اند و قرار است برنگردند!

با مادرم در خیابان قدم می زنیم و سبد و دیگ و مواد غذایی برای خانه اش می خریم. قرار کاری ام را کنسل کرده ام- برای اولین بار در عمر کاری ام، چون عاشق کاری هستم که انجام می دهم- دو ساعتی پیاده راه رفته ایم!
برای خودم هم قاشق چوبی می خرم و سینی و سبد!
ساعت یک که به خانه ام برمی گردم، فکر می کنم جای دیگری در این کابل هست که به انداره خانه خودم دوستش دارم و آن خانه مادرم است!

احساس تنهایی نمی کنم در کابل!

پ ن: ببینم فردا شب می توانم مادر را راضی کنم با من بیاید عروسی!!


۲۰.۸.۹۱

اگهی!

نقل به مضمون از یک فیلم:

بابا: اون وقت ها که بعد از رفتن مامان ، توی خودت رفتی و حرف نمی زدی. خیلی وحشت کرده بودم. خوبه که الان از لاک خودت بیرون اومدی..
دختر: اون وقت ها که مامان رفت... نمی دونستم چطور می تونی با مردم حرف بزنی...غذا بخوری ومعاشرت کنی و حتی بخندی...

تا اطلاع ثانوی "سوما" نیست. رفته است و یک جایی گم وگور شده... دیگری بجایش خواهد نوشت!

۱۷.۸.۹۱

مزه خاک

که چی؟

تصور کن که سالها برای بالا رفتن از قله اورست تمرین کرده باشی. زندگیت را بگذاری. بجنگی.. شب بیداری بکشی وصبح زود بخیزی...
یک روز مانده به فتح قله، از خواب بیدار شوی وفکر کنی: خوب که چی؟
از این قله هم گذشتی، از قله های دیگر هم گذشتی. چه خواهد شد؟ اگر از همین راهی که آمده ای برگردی باز هم چیزی تغییر نخواهد کرد...

پ ن: پرسیدم مادر غذا چطور است؟
گفت : از وقتی مریض شده ام همه چیز مزه خاک میدهد.
 صبحش که صبحانه می خوردیم گفت: امروز چای به دهانم مزه می دهد...
زندگی بدون دیدن شادی آدم هایی که بدون هیچ دلیلی دوستشان داری، مزه خاک می دهد!!!

پ ن 2: در عمیق ترین غم ها و شادی های آدمی ، تنهایی واقعی به سراغ آدم می آید و می فهمد تنهایی بعد از مرگ چگونه خواهد بود!

۱۶.۸.۹۱

انتخابات امریکا و رسانه های اجتماعی در افغانستان

فردا چهار صبح باید سفارت باشیم برای پوشش انتخابات امریکا از طریق رسانه های اجتماعی (وبلاگ، فیس بوک، توییتر ...) الیزابت که ما رو دعوت کرده این جا رو می خونه. به جان خودم اگر قضیه جدی تر کار روی رسانه های اجتماعی در افغانستان پشت سرش نبود اگر یک لحظه به بیدار شدن سه صبح و حاضر شدن و رفتن فکر می کردم!!! بله همچین آدم تنبلی ام من!
کاوه ایریک (کارگردان)، یونس انتظار (وبلاگ انتظار) ،مصطفی کیا( وبلاگ متولد میزان )، امید حق بین (وبسایت نوربند) ، رضازاهدی (وبسایت کتابچه) هم خواهند بود.

یکی از دوست های افغان امریکایی ما که می خواسته بره و سفارت رای بده با جواب منفی روبرو شده که باید قبل از امدن به افغانستان با سفارت برای رای دادن هماهنگی می کرده- این خبر با یک واسطه نقل قول شده- حالا حسین خان به اوباما رای می دادی یا رامنی؟