۴.۱۰.۸۹

یک شب ارام زمستانی

ساعت از هفت شب گذشته و من هنوز پشت میز کارم نشسته ام و کارهای نیمه تمام را تمام می کنم.

ایمیل کارهای در دست انجام را می فرستم برای بخش های مختلف.

به فردا و فرداها فکر می کنم و به این یک هفته ای که می خواهم خارج از تمام هیاهوها و اضطراب های این نه ماه اخیر رو به آفتاب لم بدهم و کتاب بخوانم و فیلم ببینم و بروم خرید! فعلا جور دیگری بلد نیستم تفریح کنم!

۲۴.۹.۸۹

بدترین قسمت مدیر بودن همین است که بیشتر اوقات مجبور به مصالحه و پذیرش با آدم های ناسازگار هستی و حتی بدتر از انها گروهی هستند که بدون دانستن خواسته های واقعی تو به عنوان یک مدیر مدام دور وبرت می پلکند و تملقت را می گویند.

۲۳.۹.۸۹

با یک گل، بهار می شود.. نمی شود...

هر روز مثل روز قبل است. اما سرک ها پخته می شوند .
ساختمان های نو ساخته می شود.
ادم ها همان آدم ها هستند. به هم رحم نمی کنیم و از روی نعش هم می گذریم.
گروه موسیقی "مورچه ها" را کشف می کنم و لبخند می زنم . به اعتراضشان، به هنرشان که بین همه گرد وخاک ها سرش را نیمه جان بلند نکرده خفه شده اند و نفس هاشان بند امده است و مثل همه ماها گریخته اند.
از البومشان لذت می برم و منتظر می مانم تا کارهای دیگری از آنها بشنوم. اگر گل دیگری باشد در غربت!!!

۲۱.۹.۸۹

دلم یک کاناپه بزرگ طوسی می خواهد با کوسن های چهار گوش قرمز! با یک تلوزیون بزرگ سیاه!

۲۰.۹.۸۹

نوشتن بدون کامنت گذارها و اظهار نظرها مثل تمرین های نهایی یک نمایش است. هر روز که به اجرا نزدیکتر می شوی هی سوال ها بیشتر می شود وتردید ها و در روز آخر تمرین به اوج خودش می رسد.
آیا تماشاگر ها اجرا را دوست خواهند داشت؟
ایا این هم مثل قبلی طرافدارانی خواهد داشت!

۱۸.۹.۸۹

آن لحاف صورتی...

نیما رفته سفر کاری و دیشب نبود و خواهر زاده ها برای اینک تنها نباشم آمده بودند شب خانه ما.
شب پشت بخاری چوبی و زیر آن لحاف صورتی که مادر یکی برای من ویکی برای رزا درست کرده بود خوابیده بودم.
لحاف صورتی جزو معدود چیزهایی بود که از آن خانه مجردی اوردم به خانه متاهلی ام.
بعد دیشب خواب رزا و فایزه را دیدم که آمده بودند مهمانی به اتاق من توی پانسیون دانشگاه تربیت مدرس.
شبیه هیچ کدام از پانسیون هایی نبود که توی این دوسال داشتم اما شکل این اتاق اخری تنگ بود.
رزا و فایزه تا ظهر خوابیده بودند و من صبح زود رفته بودم بیرون وبه جای ناهار و صبحانه تخم مرغ و گوجه فرنگی گرفته بودم تا برایشان املت درست کنم.
زندگی برگشته بود به روزهای خوب با هم بودن.
صبح که از خواب بیدار شدم یک لبخند گل و گشاد با خودم از زیر لحاف بیرون آوردم.

۱۷.۹.۸۹

در انتظار گودو

اول از همه ایمیل ها را چک می کنم. بعد سری به سایت های خبری می زنم. روزنامه را ورق می زنم و تلفنم را چک می کنم.
اگر از من بپرسند منتظر چه هستم خودم هم نمی دانم که انتظار چه چیزی را می کشم.
روزهای پاییزی برای من هر روز بلندتر می شود و دختر توی آینه هر روز محوتر می گردد، زندگی با معیارهای پول و رابطه و مهمانی و رفت وامد و حتی فیلم و کتاب و مقاله و موسیقی هم خوب است.
یک جایی می لنگد که نمی دانم کجاست...

۱۱.۹.۸۹

این یک تبلیغ است!

دیروز یک تحقیق سه زبانه (دری،انگلیسی و پشتو) به دستم رسید.
عنوان تحقیق هست: مشکلات زنان رهبر در افغانستان
اگر جایی دیدید حتما بخوانید واگر هم دسترسی نداشتید در کتابخانه خانه فرهنگ افغانستان موجود است.
وقتی تمامش کردم بیشتر درموردش خواهم نوشت!

۶.۹.۸۹

بهترین مقایسه

یادم هاست دو ساعت تمام توی سینما میخکوب فیلم "درباره الی" بودم.
عاشق فیلم و شخصیت ها و همه چیز حاضر درآن شده بودم.
بعدتر فایزه گفت که شخصیت من شبیه "سپیده" یکی از شخصیت های فیلم ،هست. یادم هست که یک نفر دیگر هم آین حرفش را تایید کرد.
فکر کن من چقدر خوشحال شدم! فک کن!

دوست

سین برایم آف گذاشته:
تبریک می گم
بازگشت اسطوره مقاومت به آغوش سرد وطن
ای ازاده
ای وطن نفروش

پ ن: نمی توانم توضیح بیشتری بدهم.
اینجا نوشتم که ثبت کنم لحظه دیدن این آف را برای خودم!

۴.۹.۸۹

من به سلامت کابل رسیدم یا "از کابل با عشق"

انگار تمام وقایع یکی دو هفته اخیر دست بدست هم داده اند تا به من یاد آوری کنند که هیچ چیز پایدار نیست. تنها چیزی که می توانی امیدوار باشی که بشود رویش حساب کرد ادم هایی هستند که" دوستت دارند".
آدم هایی که اصلا اهمیتی به شکست ها و موفقیت هایت در زندگی نمی دهند. آدم هایی که شایعات هیچ تاثیری رویشان ندارد و تو را همانطور که هستی دوست دارند، بدون عنوان، بدون لقب، بدون پول.
آدم هایی که ممکن است مدت ها یادشان نکنی و یک روز که می افتی توی دردسر بی هوا از یک جایی پیدایشان می شود و حتی اگر کاری از دستشان ساخته نباشد، چند ضربه ای به پشتت می زنند و می گویند: هی تو می توانی این یکی را هم پشت سر بگذاری!
و فکر می کنم باید آدم خوشبختی باشم که یکی دو جین از این آدمها را در سراسر دنیا دارم!

۲۹.۸.۸۹

یک روز سگی!

شب:
دختر ایرانی از آلا(دختر عرب) می پرسد: کی می خواهی بروی خانه تان؟
آلا آهی می کشد و می گوید: همین الان. اما نمی توانم.
بخاری اتاق کار نمی کند ومن به لطف زمستان های کابل هیچ فرقی به حالم نمی کند. دو تا پتو می اندازم روی خودم و با رویای خانه ام در کابل می خوابم.

ظهر:
دکتر سین رسما می گوید که می خواهد استاد راهنمای من باشد. شش ماه است که پروپوزالم را تصویب کرده ام. به طرز بیشرمانه ای می خواهد بلایی سر پروپوزالم بیاورد- مدیر گروه است- که دوباره پروپوزال ارایه بدهم و او را استاد راهنما بگیرم. به مشاور شدن هم رضایت می دهد. می داند که کمترین امتیازاین است که از این کار یک مقاله درمی آید و اگر دل به کار بدهم یک کتاب می شود. قول می دهد که نمره درس کارگردانی ام را که با آموزش درگیرم، درست کند. حالم بد نمی شود ، غصه ام می شود از حماقتش!
ترسوتر از آن است که با استادهای دیگر دربیافتد، ان هم با استاد راهنمای من!

صبح:
به زور خودم را از تخت می کشم بیرون. این روزی ست که بعد از سه روز تعطیلی منتظرش بودم و انگار اصلا دوست ندارم حتی شروع بشود.
صبحانه نمی خورم. روی گزارش پایان نامه ام کار می کنم و درفت اول را برای استاد ایمیل می کنم.
مدیر داخلی ام از کابل ایمیل داده که : همه چیز این جا مرتب است!
چقدر احتیاج دارم به دلگرمی این روزها. کسی دور وبرم نیست که بخواهم زحمت درد دل کردن من را به دوش بکشد.
هیچ چیزی مرتب نیست!
دوبار لباس عوض می کنم و کیفم را - چه سبک- می اندازم روی کولم و می روم به جنگ "تهران"

۲۸.۸.۸۹

نذر کردم گر از این غم به درایم روزی *** تا در میکده شادان و غزلخوان بروم

گاهی فاصله ام با دنیای واقعی آنقدر زیاد می شود که فراموشم می شود تمام ادم ها و رابطه ها وخویشاوندی ها.
گاهی وقت ها هم مثل این روزها درب واقعیت ها محکم می خورد توی صورتم. واقعیت هایی که همیشه می دانستمشان و از کنارشان می گذشتم و سعی می کردم به روی خودم نیاورم و زندگیم را بکنم.
آدمی بهای آرمانهایش را می پردازد. چه بخواهی وچه نخواهی زندگی بهای چیزهایی را که حتی به صورت رویا برای خودت نگه می داری را، تمام و کمال می گیرد.
این روزها در حال پرداختن بهایی هستم که باورش سخت است و سهل!
دنیای ما دهه پنجاهی ها دنیای عجیبی نیست و هست. آدم های هیچ کجاییم و نسل هیچ وقت. مشت می خوریم از در ودیوار وخدای وانمود کردنیم که همه چیز اوکی هست و نیست!

۱۹.۸.۸۹

در تهران زندگی کردن وسوسه ام می کند.

در خیابان به تنهایی قدم می زنم و به زن ها ومردهای عصبانی فکر می کنم. به راننده های تاکسی عصبانی و به مامورین حراست وزارت خانه ها و ادارات که همیشه عصبانی اند وطلبکار.
به این سیستمی که می توانم فکر کنم به من هیچ ربطی ندارد. به آدم هایی که برایشان نگران نمی شوم وغبطه شان را هم نمی خورم.
به این فکر می کنم که می توانم سال ها به خوبی وخوشی در این شهر زندگی و کار کنم و بی خیال همه چیز شوم.
به آدم هایی که کلک هایشان را بلدم و می توانم باهاشان حرف بزنم و باهاشان بخندم. تا اخر عمرم کتاب دور وبرم باشد که بخوانم وفیلم باشد که ببینم و ... بدون نگرانی و بدون تشویش!
بدون ادم هایی که بطور واقعی عصبانی ام کنند با لذت هایی که به وفور هست... کتاب... دوست... سینما... تیاتر و خیابانی برای قدم زدن.

۲۹.۲.۸۹

عادی زندگی کردن در شرایط غیر عادی

حمله طالبان به پایگاه نظامی بگرام خبر امروز افغانستان است.
بگرام همین جاست نزدیک ما، نزدیک کابل.
دیروز حمله انتحاری به نیروهای خارجی در دارالامان و کمی قبل تر هم حمله کوچی ها به امن ترین نقاط افغانستان. ساکنین محلی ،اولین کسانی که پس از خروج طالبان سلاح حای خود را تحویل داده اند و حتما این روزها که بی دفاع مانده اند از این کار پشیمان هستند.
حملات انتحاری و درگیری در قندهار و هلمند که دیگر خبر جدیدی نیست.
عادت کرده ایم که روزهای حمله انتحاری زنگ بزنیم به دوستان و حالشان را بپرسیم. مردن در یکی از این حملات انتحاری یکی از احتمالات زندگی هر کسی شده است که پا در افغانستان می گذارد.
جنگ جزیی از زندگی مردم شده است طوری که انگار همیشه بوده است و همیشه هم خواهد بود. عادی شده است و برای برخی هم که عادی نمی شود سعی می کنند به نوعی از شرایط نیمه جنگی افغانستان بگریزند. گروهی از ایران و پاکستان سر در می آورند و تواناترها هم از اروپا و کانادا.
دوستان مان یکی یکی از افغانستان می روند و حق هم دارند. کابل می ماند و دیوارهای نیمه فرو ریخته اش با آدم هایی که هر روز غریبه تر می شوند و دیوارهای کانکریتی که بیشتر می شود.
در جامعه ای که جنگیدن ارزش است و کشتن افتخار! چه انتظار دیگری هست؟؟؟