خسته ام، خیلی خسته ام... متنفرم از آدم هایی که بعد ساعت کاری مسیج و پیام می دهند اما باید قبول کنم دنیای کاری جدی امریکایی بالانس و کار و زندگی را قبول نمی کند و هر چقدر توی این دنیا بالاتر بروی این مرز کمرنگ تر می شود و قفسش طلایی تر.
شب بود که الف پیام داد، من و شماره ۲ فکر می کنیم اگر توی جلسه برد باشی خوب است، اگر سوالی داشته باشند فکر کنم تو بهترین کسی هستی که می توانی جواب بدهی و اضافه کرده بود، می توانیم درباره اش حرف بزنیم.
پیام را کامل نمی خوانم و جواب نمی دهم. مثل همیشه عکس العمل م به هر چیز غیرمنتظره ای در زندگی ام، خشم است. چرا باید بروم جلسه برد؟! دلم می خواهد فکر نکنم اما نمی توانم. فکر می کنم ته ش این ست که مجبور می شوم یک ارایه ده دقیقه ای داشته باشم و فکر می کنم می توانم از پسش بربیام، اگر مجبورم کنند!
چند ساعت بعد دوباره پیام را می خوانم و می بینم از ارایه خبری نیست و فقط می خواهند من توی جلسه باشم.
در طول سال گذشته هم همیشه توی جلسه برد به عنوان ناظر بوده ام اما چرا دوباره تاکید کرده اند که باشم.
بعدتر که با الف حرف می زنم روشن تر می شود که ممکن ست سوالی پیش بیاید که من فقط می توانم جوابش را داشته باشم و چون اولین بار است که جلسه به صورت حضوری- انلاین برگذار می شود و من هم باید حضوری بروم.
جلسه توی یک هتل قدیمی نزذیک کاخ سفی... است، طوری که پیاده تا خود کاخ چند دقیقه است. از آن هتل هایی که دربان هایش هم مردهای سفید جا افتاده اند که یکی در را باز می کند و یکی خوشامد می گوید و یکی می پرسد که چطور می توانند راهنمایی مان کنند.
لابی هتل پر از مردهای مسن با لباس های تمام رسمی ست. من، الف ، جی و شماره ۲ با ماشین جی از آفیس آمده ایم و ۴۰ دقیقه قبل از جلسه رسیده ایم اما شماره یک و شماره ۳ قبل ما آمده اند.
جلسه به بهترین نحو تمام شده است، بدون سوالی از من. گزارش حسایرس ها، گزارش مدیر مالی ، بحث پیرامون عملکرد مالی سازمان، درخواست افزایش بودجه برای سال جاری و تصویب ش. تبریک بابت عملکرد خوب مالی و اجرایی . اوبر می گیرم و می روم آفیس ماشین را برمی دارم و می روم ارلینگتون خانه دخترها. از صبح چیزی نخورده ام، می نشینیم توی یک رستوران نزدیک خانه شان و غذا می خوریم و حرف می زنیم. صبح زود برای تولد ماری می رویم نیویورک گردی و آخر شب بر می گردیم.
ساعت ۴ صبح است و من بیشتر ۲۴ ساعت گذشته را خواب بوده ام، نمی دانم حساسیت است یا سرما خوردگی یا ترکیب هر رو. بدنم هنوز خسته سفر است و مغزم هم نمی تواند استراحت کند... انگار حتی وقتی خوابم به کارش ادامه می دهد.