۳۰.۷.۰۵

فیلتر خاکستری روی چشم هام ...

 دختره گفت: فضاش گوتیکه!

هلن قبلش گفته بود فضاش غمگینه و یه طورایی می دونستم اما حرف دختره تیری بود در قلبم. فکر می کردم درسته یه کوچولو فضاهام غمگینه اما شاعرانه ست ، هنریه، عمیقه ... اما گوتیک رو هیچ جوره برنمی تابم. 

چند وقت قبل هم فهمیدم رمان محبوبم گوتیکه، قلبم یه کوچولو شکست!


پ ن: سرمایه داری برای هر چیزی یک بستر اقتصادی درست کرده. هر چیزی کالا شده حتی هنر و همین بقا و پیشرفت ش رو تضمین کرده؟! (سوال و اندیشه باز)

۲۹.۷.۰۵

چهارشنبه

 چهارشنبه قشنگم شروع شده، شش صبحه و مثانه ام بیدارم کرده. دست راستم یه کمی درد می کنه اما مهم نیست. هوا هنوز تاریکه اما من پرده اتاق خواب رو کنار می زنم تا روشن شدن هوا رو ببینم. پولیور قرمزه تارگت رو که کنار تخته می پوشم چون یه کمی سرده و نمی خوام دمای خونه رو ببرم بالاتر. بالش هام رو روی تخت پشتی، درست می کنم و می خزم زیر پتو و لپ تابم رو باز می کنم به ایمیل چک کردن، خوندن و نوشتن و روز رو شروع کردن.


پ ن: پنجره های اتاق خواب، مرکز یک کوچه تی ماننده. در واقع من همسایه مستقیم خانه های کوچه تی نیستم اما همه شون رو می تونم از پنجره اتاق خواب ببینم و بالعکس. دورتر یه خونه ای سر نبش یکی از کوچه هاست که بدون استثنا همیشه چراغ پذیرایی ش روشنه. دورتر از اونه که جزییات ش رو با یک نگاه سرسری و بدون تماشا کردن بشه دید اما چراغ هاش همیشه روشنه، دلم می خواد داستانش رو بدونم. یکی که شب ها کار می کنه؟ یا یه آدمی که از تاریکی خوشش نمیاد؟


پ ن۲: اگر خیلی خوش شانس باشی یکی وقت می گذاره و کارت رو می خونه. اگر خوش شانس تر باشی طرف کارش رو بلده و نقدت می کنه برای بهتر شدن. گاهی خیلی خیلی خوش شانسی و طرف دقیقا می دونه کجای روایتت مشکل داره، شخصیت ها کامل نیستند، روایت فاقد جزییات مهم هسستن، ایده ات مشکل داره و ...  وگاهی هم همه این ها که یعنی باید از صفر شروع کنی. اما در نهایت به قول مامان، اسب رو می تونی تا چشمه ببری اما نمی تونی وادارش کنی که آب بخوره! خودت هستی و صفحه سفید و کلماتی که باید درست کنار هم چیده بشه و فقط دست های تو می تونه این کار رو انجام بده و تو تنها آدم مسوول توی اون دنیای خیالی هستی که داری می سازی.


۲۶.۷.۰۵

 خیلی عجیبه من توی زندگی بارها و بارها عاشق شدم. بیشتر وقت ها عاشق روح آدما شدم. کمتر فقط عاشق جسم و خیلی خوب بود و خوش گذشت. اون وقت هایی که عاشق روح آدما شدم خیلی مصیبته برای هر دو طرف، عاشق معاشرت با آدمه هستی اما نمی تونی فیزیکی بهش نزدیک بشی. هیچی درباره ش هیچ جا نخوندم!


پ ن: یادداشت ناتمام!

یک دو سه امتحان می کنیم ...

 آخرین باری که یکی رو به یکی کانکت کردم چیز خوبی ازش درنیومد. شین با میم جیک تو جیک شد و کی هیچ وقت آبش با شین توی یک جوب نرفت. من هم هیچ وقت با شین صمیمی نشدم، همه ش حس می کردم یه حرفایی این وسط زده شده که من خبر ندارم. شین دوست جدید بود، میم همخونه ای و کی یار!

امروز هم به سین پیام دادم که زن های ساده کامل دور هم جمع می شن اگر دوست داری بیا. دست به دعا بلند کنیم که داستانی ازش در نیاد! سین رو بیشتر از بیست ساله که می شناسم و از وقتی اومدم امریکا با هم دوست شدیم و این دوستی بدون هیچ زمین لرزه ای دوام آورده. به قول اینجایی ها کراس اور فینگر! 


۲۵.۷.۰۵

 آبگوشت گذاشتم، می خواستم فقط نخود بریزم اما نخود جدا نداشتم به جاش دو مشت بسته، لوبیا قرمز ریختم. لیموی عمانی، سیب زمینی درسته، مخلوط گوشت گوسفند و گوساله و پیاز و گوجه فرنگی و رب و ادویه. خیلی هم عالی شده بود گر جه آبش یه کمی زیاد شده بود اما خیلی خوشمزه بود. بعد مدت ها یک لیوان جک و کک با یخ درست کردم و نشستم به آبگوشت خوردن و سریال کره ای دیدن. جای شما خالی!

۲۴.۷.۰۵

جمعه نیمه شب یا سرم بازار مسگرهاست

 پنجره ها دو جداره ن اما قدیمی ترند و یه کمی صدا از بیرون میاد و برای منی که همیشه خونه م ساکته بدی هم نیست. همین الان خونه توی سکوت بود و بعد یه صدای آهسته و ریز بارون و بعد کمی تندتر و یکنواخت. چند ساعت پیش داشتم فکر می کردم کاش به گذشته و آینده فکر نکنم و توی حال زندگی کنم و بعد خواستم از چت جی بی تی بپرسم چطوری می تونم تمرین کنم که غرق سریال شدم و یادم رفت. صدای بارون خود خود بهشته!

بچه که بودم شبا می ترسیدم. گاهی رزا رو بیدار می کردم. دستم رو می گرفت و می گفت بخواب، من بیدارم. شاید الکی می گفت، شاید هم بیدار می موند اما من دلم جمع می شد و می خوابیدم. گاهی هم صدای خروپف آروم حاجی پدر بزرگم بهم آرامش می داد، آدمات زنده ن دختر جون!

الان هم بعضی شبا که بیخواب می شم، یکدفعه یک ماشین از کوچه همیشه خلوت ما رد می شه یا یه هواپیمایی که اوج می گیره (خیلی نزدیک فرودگاه نیستیم اما فکر کنم توی مسیر پرواز هستیم) اون صدا وسط سکوت بهم آرامش میده. 


پ ن: روزام خیلی قشنگه؟ و از بیرون اصلا اینستاگرامی نیست. چه خوبه که نیست! داشتم بلاگ گروهی آیدا رو می خوندم و دیدم ناخواگاه فکر می کنم چرا پست فلانی رو از فلانی بیشتر دوست دارم. دیدم اوووه، هنر قصه گویی، شخصیت پردازی، ساختار و جزییات. اخیرا می بینم که ساختار توی نوشتن چقدر مهمه چون خودم خیلی دربندش نیستم. من عاشق جزییاتم و می دونم روح قصه توی جزییاته. با ساختار هم آشتی کنم بعدش فقط پارتی پارتی!

۲۳.۷.۰۵

چهارشنبه ها با هلن

 حالم خوب نبود. حق هم داشتم که حالم خوب نباشد. رفتم طرف چهارشنبه ها با هلن. به طرز بی سابقه ای گرم بود. تی شرت مشکی که از استانبول خریده بودم و رویش طلایی نوشته : رویا! رو پوشیدم با شلوار کتان و کتانی سفید و به خیال خودم لباس تابستانی پوشیده ام . گرم بود و من نفس نفس زنان رسیدم و چند دقیقه نفس گرفتم تا بروم داخل. 

قرار بود درباره یک رمان حرف بزنیم که یک ماه گذشته را صرف خوندنش کرده بودیم. اصلا کتاب را دوست نداشتم اما باید می خواندیم و سرعت خواندن انگلیسی م هم بالا نیست. دو ساعت و نیم مثل برق و باد گذشت. اخیرا هم فهمیده ام که باید بهتر بخوانم. منظورم عمیق تر خواندن است. نظرم این بود که نویسنده شخصیت اصلی اول شخص داستانش را سانسور کرده و اینقدر این آدم گزارشی نوشته و از خودش و احساساتش ننوشته که به کل کتاب لطمه زده و این نقطه ضعف ش هست. حتی می خواستم بگم همین هم باعث می شد اگر مجبور به تموم کردنش نبودم کتاب رو بذارم کنار که نگفتم چون هلن خیلی کتاب رو دوست داشت و تمام قد داشت ازش دفاع می کرد که این علیه روایت مرسوم و ساختار شکنی کرده. گاهی ساختار شکنی ها بهت ضرر مالی می زنه و گاهی بهت جایزه ادبی! توی پرانتز، یکی از ویژگی های قشنگ هلن این ست که سر صبر حرفت را می  شنود و بعد نظرش را می گوید و از روز اول چیزی که بهمان گفت این بود که توی نقد مهربان باشیم، نگفت منصف، گفت مهربان! و من همیشه توی همه چیز منصف بودم و مهربان نه خیلی! هر چی جلوتر می ریم می فهمم اوه این مهربانی چقدر مهم است. مثلا من این خانم هندی رییس سابق م را دوست دارم چون مهربان بود!

برگشتنی دوباره آن مسیر تا پارکینگ کنار خیابان خیلی لذت بخش بود. یک طور خلسه خوب توی گرگ و میش هوا و راه رفتن برای حدود ۲۰ دقیقه تا برسم به ماشین و همیشه دلم می خواهد تمام نشود. رسیدم خانه و یکی دو ساعت بعد با همان لباس بیرون نشستم به ادیت و فرستادن فایل. تا دو صبح  بالا بودم واقعا و خوابم نمی برد. صبح مثل همیشه اخیرا با اضطراب بیدار شدم و با گفتن: فاک ایت! به زندگی برگشتم. 

این روزها همه حس های خوب و همه حس های بد با هم در من زندگی می کنند. ترس کنار خوشحالی، امید کنار نگرانی، هیجان کنار جا ماندن از زندگی ... عجیب خستگی ام به صفر رسیده، عجیب می توانم ساعت ها کار کنم و خسته نشوم و آخرش مجبورم بعد ساعت ها بگذارم کنار، چون مغزم نیاز دارد که هوا بخورد و بعد دوباره برگردد با تازگی... آنقدر روزها ساکت و قشنگ و با سرعت می گذرد که باورم نمی شود، پربار پربار!


پ ن: سعی نکن نگران این باشی که لهجه نداشته باشی یا انگلیسی رو نیتیو و بدون غلط حرف بزنی. صدای خودت، لهجه خودت، کلمه ها و جمله های خودت به انگلیسی شخصیت یگانه تو رو می سازه. تلاش کن که بیشتر بخونی و بفهمی و بنویسی اما تلاش نکن شبیه بقیه بشی. شبیه خودت باش، یگانه!

پ ن ۲: یه متن هم بنویسم درباره مغزهای خیانت کار! مغزهایی که مرتب ما را زیر سوال می برند. با بازندگی هایمان و حتی با برندگی هایمان. 


هفته ها و شاید ماه هاست اودیسه روی تخته پاره وسط اقیانوس م ...

۱۹.۷.۰۵

آخرهفته هایی که آخر هفته نیست

 چند شبه که تلفنم رو می زنم به چارج اونطرف اتاق خواب. یعنی وقت خوابیدن در دسترسم نیست و اگر دم صب بیخواب بشم هم باید از تخت بیام بیرون و برم تلفن رو بردارم که چند شبه خیلی خوابم بهتر شده و نصفه شب که بیدار میشم دوباره زود خوابم می بره چون حال ندارم برم و تلفنم رو بردارم.

دیشب و امروز یکسره باران بارید و من با این که شنبه بود اما صبح زود بیدار شدم تا روی فایل م کار کنم. با این که هنوز هوا روشن نشده بود پرده را تا آخر کنار زدم تا وقتی هوا کم کم روشن می شود بیرون را ببینم. یکساعتی کار کردم و بعد رفتم سراغ تلفنم و بعد دوباره یکساعت بعد کار کردم. قبل از همه اینها هم کتابچه ام را برداشتم و یک تو دو لیست برای امروز نوشتم و هی فکر می کردم نمی رسم به همه شان یا حوصله ام برنمی دارد شنبه این همه کار انجام بدهم. یکساعت پیش همه شان تیک خورد. 

یکی از آیتم هایی که دارم به لیست های روزانه ام اضافه می کنم، لذت بردن و فان هست. یعنی هر روز علاوه بر همه کارهای مفید و ضروری به خودم قول می دهم که آیتمی هم برای لذت بردن در نظر بگیرم نه فقط پراداکتیو و مفید بودن و دنبال کردن هدف. فان امروز هم برانچ و حرف زدن با دوستانم توی کافه همیشگی بود که خیلی خوش گذشت. هی هر روز به خودم یادآوری می کنم آینده همین امروز است، لذتت را به تعویق نیانداز.

چند هفته هم هست بدون هیچ برنامه ای روی پروژه جانبی م کار می کنم که می توانم کار نکنم و خیلی روندش سینوسی رو به بالاست. حالا به سرانجام رسید می آیم اینجا و در بوق و کرنا می کنم. اما جالب ترین قسمت ش این است که ساعت ها می توانم بشینم پایش و همچنان انرژی داشته باشم. (مرا از تو گریزی نیست طور)


پ ن: کاش فردا چند ساعت باران بند بیاید و بتوانم بروم پیاده روی!

`پ ن۲: یه زمانی یه قاره رو طی می کنی که آدمی رو ببینی، یه زمانی نصف شهر رو دور می زنی که مبادا همون آدم رو ببینی. 

۱۷.۷.۰۵

جاهایی که باید باشیم و جاهایی که نباید باشیم

 توی سالی که میگذره دو جا بودم که حس بودن اونجا خودم رو غافلگیر کرد. اولی جلسه برد بود که معمولا می رفتم اما همیشه مجازی بود و خیلی تاثیر خاصی روم نداشت اما این دفعه همه اومده بودن دی سی و ما رفتیم هتلی که جلسه برگذار می شد و رییس م خیلی عصبی بود که اگر سوالی بپرسن تو جواب بده که نپرسیدن و همه ش تشویق و فلان. اما بودن توی اون اتاق با او آدم هایی که تریلی ثروت و لقب شون رو نمی کشید و حس راحتی که داشتم برای خودم خیلی جالب بود، انگار سر جای خودم ایستادم. 

این هفته رفتم یه جلسه دیگه که خیلی شخصی بود و جزو کارهای فوق برنامه خودم بود. رفتم دانشگاه و دیدن و حرف زدن با نویسنده ای که کتابش رو خونده بودم و فکر می کردم خیلی خوش میگذره و کلی چیز یاد می گیرم و فرهیخته طور مثلا. اما دقیقا برگشتم به جلسات ادبی که تهران می رفتم و اگر چه لذت بردم ازش اما وقتی از دور بهش نگاه می کنم می بینم مثل کارهایی هست که می کنیم اما اثر خاصی ندارن یا دارن ... نمی دونم چطوری توضیح بدم. مثال جالبی نیست اما در حالت اکستریمش، خوندن یک شعر خوب و دیدن شاعرش که مثلا بی ادبه و فکر می کنی کاش نمی دیدمش و همچنان از شعرش لذت می بردم. 


پ ن: دیروز با دخترام بعد مدت ها نشستیم توی رستوران رومی که همه مون دوست داریم و به ناهار طولانی سر صبر خوردیم و حرف زدیم. اگر چه بعدش ۴۵ دقیقه گیر کردیم توی ترافیک دی سی که خیابون ها رو بسته بودن و مجبور شدیم دی سی رو دور قمری بزنیم از جورج تاون رد بشیم، اما ارزشش رو داشت. آخر هفته هم دو تا مهمونی دعوت شدم که یکی ش رو رد کردم چون احتمال دادم خیلی شلوغ و خانواده طور باشه. 


پ ن۲: یکی از کارهایی که کردم و خیلی راضی م و حتی خودم هم اونقدر انجامش نمی دم. عادت دادن این بچه ها برای رفتن به گالری و موزه و جاهای تاریخیه. هر بار که می بینمشون و هر بار که دوست جدیدی پیدا می کنن می رن و یه گالری جدید، یه موزه جدید پیدا میکنن و من خیلی خوشحال میشم بابت ش که چشم شون رو به دیدن خوبی تربیت می کنن.


۱۶.۷.۰۵

 خواننده محبوبم کنسرت گذاشته در کشور همسایه. صد بار تبلیغش آمد و می آید. انگار می خواهند صبر مرا آزمایش کنند. دلم می خواهد بروم اما هزار دلیل منطقی وجود دارد که نروم. دلم یک نشانه- بهانه (هامون) می خواهد که بلیط را بخرد و برود. 


پ ن: دیالوگ خسرو شکیبایی توی هامون: «خدایا... خدایا، یه معجزه! برای منم یه معجزه بفرست... مثل ابراهیم. شاید معجزه‌ی من یه حرکت کوچیک بیشتر نباشه؛ یه چرخش؛ یه جهش؛ یه این‌طرفی، اون‌طرفی...»

۱۳.۷.۰۵

صبح مه گرفته پاییزی

 مه صبحگاهی خیلی قشنگ بین خونه ها نشسته و یک منظره وهم آور زیبایی رو درست کرده. انگاری که همه لبه های تیز زندگی رو هموار کرده.  فکر می کنی توی این صبح قشنگ تنها کاری که لازم و ضروریه نشستن پشت پنجره و تماشا کردنه.    پشت این دیوارها و درها و پنجره ها همسایه ها یکی یکی از خواب بیدار می شن و توی سکوت، چراغ هاشون رو روشن می کنن. دست و صورت می شورن و صبحانه خورده نخورده توی سکوت لباس می پوشن و به هیاهوی زندگی بیرون ملحق می شن. 

من اما فرصت این رو پیدا کردم که بعد سالها با یک لیوان چای یا قهوه، بدون سیگار یا با سیگار توی بالکن کوچیکم بنشینم، سرعت م رو کم کنم و مدتی بیایستم به تماشای سالهای رفته و سالهای نیامده و فکر کنم کجا ایستادم و کدام طرف می خوام برم. 

۱۱.۷.۰۵

عصر جمعه

 دیروز رفتم اوت لت مال نزدیک قمارخونه. بعد گفتم یه سری هم به دکور عظیم الجثه ای که توی قمارخونه بابت تغییر فصل درست می کنن سر بزنم که یادم رفت. 

دیروز رفتم اوت لت چون هوا برای پیاده روی بیرون گرم بود و اونجا درسته مغازه ها توی فضای بیرونی هستن اما می تونی از گرما به داخل فروشگاه ها پناه ببری، آخرین روز گرم امسال شاید. قهوه فوری درست کردم و ریختم توی فلاسک ایتی سفیدم و رفتم. توی راه هم یه پادکست جدیدی که درباره نوشتن هست گوش دادم. کتونی سبز و خاکی رنگ زارا که بی وقفه پوشیدمش با شلوار کتان گشاد سورمه ای آن تیلور، تی شرت توری مشکی زارا که امسال تابستون خیلی پوشیدمش و سوتین مشکی تارگت که از پشت تی شرت توری پیداست و کیف جدید کوچیک م از ستیو مدیسون. 

توی پارکینگ روبروی در اصلی پارک کردم و رفتم با خیال راحت و قدم زنان و کل مال رو گشتم. همون وقت هم یه مصاحبه یکساعتی دادم توی مغازه اچ اند ام با یکی از ریکروترها برای پستی که حقوق ش خیلی پایین بود و شرایط ش هم جالب نبود اما به خودم قول دادم برای تمرین هم که شده همه مصاحبه ها رو بگیرم. صبحش هم یک مصاحبه تخصصی داشتم با سی اف او یک سازمان دیگه. خانمه استنفورد درس خونده بود و سابقه مدیریت و ایجاد سازمان داشت که خبر خوبی بود.

یه ژاکت سورمه ای خریدم از اچ اند ام و یه ساندویچ تخم مرغ سوسیس گرفتم از استاباکس و امدم توی ماشین و قبل برگشتن به خونه سر صبر با باقی قهوه م خوردم. شام برنج ساده داشتم و کمی خوراک قارچ از دیروز و تن ماهی و شراب قرمز. 


 

۸.۷.۰۵

نشستن توی جلسه هیات مدیره یا افکار یک مدیر مالی

 کرشمه یک زن ۵۰ ساله هندیه که کمتر از دو سال رییس من بوده و بعدش با هم دوست موندیم و این دو سالی که از سازمان اومدم بیرون سه بار همدیگر رو دیدیم. دو بار اول اون پیش قدم و بار آخری من!

گفت که سازمان از نظر مالی واقعا داره وضعیت خیلی خیلی بدی رو می گذرونه. یکی از بزرگترین سازمان های روی کره زمین که داره روی ؛صلح ؛ کار می کنه و این منو خیلی غمگین می کنه. من سالهاست که دارم با موسسه های غیر انتفاعی کار می کنم و مشکل همه اونها مدل بیزنسی شون هست. این که یک موسسه خیریه رو خارج از یک مدل بیزنسی می بینن و فکر می کنن چون منابع مالی ش مستقیم از مصرف کننده نمیاد، نباید مدل بیزنسی داشته باشه. هزار تا راه حل دارم برای این کار و همیشه مشکل داشتم و دارم با مدیرهای مالی که تمام جنبه های سازمان رو در نظر نمی گیرن. 

وقتی هم که توی این سازمان کار می کردم می دیدم که داریم اشتباه می ریم: بیش از حد متکی بودن به فاندینگ دولتی که رییس جمهور زد زیر کاسه و کوزه هر چی سازمان غیر دولتی اعم از سازمان ملل در تمام دنیا، از دولت ها فاند بگیر اما ارزش های سازمان رو فدا نکن. درصد درامد به فاند دولتی رو همیشه پایین نگه دار. 

توجه نکردن به فاند خصوصی: که سال آخری که داشتم می آمدم بیرون تازه شروع کرده بودن به کار کردن روش که با توجه به مدل سازمانی ما چندان موفق نبود. 

توجه نکردن به فاند شرکت ها: که به نظرم الان بیشترین مقدار سرمایه و انگیزه رو دارن برای کمک به موسسات خیریه با توجه به درامد بالا و همزمان اقبال کم عمومی به نحوه درامدشون. این می تونه براشون یک روش باشه که وجه عمومی شون رو بهتر کنن. 

یکی از بخش هایی که سازمان های خیریه بهش بی تفاوت بودن و هستن. حسابرسی پروژه هاشون هست. نه حسابرسی مالی، اینکه هر پروژه ای که اجرا می کنند چطور اثرش رو ارزیابی می کنن. 

هزینه مدیریت اداری بالا: بیشترین پول موسسه های دولتی صرف کارهای اداری می شه که خیلی هاش لازمه اما باید درصدش رو پایین نگه دارن و کارایی ش رو بالا ببرن. گسست بین بخش اداری و بخش برنامه به نظرم خیلی توی این قضیه موثره. مثلا رییس توسعه توی دی سی نشسته و چند صد هزار دلار حقوق می گیره و درباره یک پروژه توی افریقا نظر میده که حتی نرفته ببینه اون پروژه چی هست.


اینا رو اینجا می نویسم چون باید از مغزم بذارم بیرون هوا بخوره! می تونم ازش یک مقاله یا کتاب دربیارم اما طبق معمول حوصله و جونش رو ندارم. همین! 

موسسات خیریه جایی نمیره و با سر و شکل جدید دوباره وارد بازار می شن. اما دوباره با آزمون و خطا و رویکرد واکنشی عمل می کنند یا برای ۵۰ سال بعدشون برنامه می چینن؟!

 دیشب خواب مامان رو دیدم بعد مدت ها. گفت :... دختر قشنگ غمگین من!

از خواب بیدار شدم.

۱.۷.۰۵

تا اطلاع ثانوی ...

 از جلسه دو ساعت و بیشتر که اومدم بیرون نمی دونستم با خودم چیکار کنم بس که بالا بودم و انرژی داشتم. می تونستم ۴ مایل با کیف لپ تاپ پیاده برم اما هوا داشت تاریک می شد و جایی برای پیاده روی نبود. یه دور قمری زدم تا برسم به ماشین و با این که اونقدر طولانی نبود اما کار رو نسبتا دراورد. 

آخرین باری که یک کاری کردم که جبر توش نبوده کی بود؟ یادم نمیاد واقعا... زندگی سخته یا من سختش کردم و سخت ش گرفتم؟ حساس شدم و دیگه قوی نیستم یا همه این اتفاق ها اینقدر سنگینه که من طاقت ش رو ندارم؟!

قله های زیادی رو بالا رفتم و سراشیبی و دره های زیادی رو طی کردم اما این روزها خیلی خسته و شکسته ام و چنگ می زنم به خوشی های کوچیک تا دوام بیارم. پیاده روی، قهوه، حرف زدن با یک دوست، شیرینی (که خیلی کم هوس ش رو می کردم)، تماشای زندگی آدم ها توی خیابون، فضای عمومی و کافه، اسمال تاک با غریبه ها ... چهارشنبه ها عصر ... چهارشنبه ها عصر تا اطلاع ثانوی ...

۲۵.۶.۰۵

چهارشنبه ها با نوشتن

 نوشتن یه در موازی باز میکنه به دنیایی که ترک ش کردی و دلتنگ ش هستی، یه در موازی به دنیایی که در پی ساختن ش هستی یا گم ش کردی... نوشتن یک چتر نجاته ... نمی پرسی چرا چتر نجات دارم چون یک جایی که نمی دونی و حواست نیست و پات می لغزه، باز می شه و از سقوط نجاتت میده ... چتر نجات تو چیه؟!

۲۳.۶.۰۵

 میشل اوباما میگه : داستان تو بزرگ ترین سرمایه توست. 

من میگم: زخم هات با ارزش ترین دارایی توست و اجازه نده دیگران داستان تو رو روایت کنن!

همین!

۱۷.۶.۰۵

 دیروز رفتیم خونه میم پیکل بال، عصر زود بود و هوا هنوز گرم بود... سین داره یه امریکایی رو دیت می کنه برای سه چهار ماه و  به خانواده ش معرفی شده و الف بعد سه سال هنوز ننه بابای طرف رو ندیده و هر چی دخترا بهش می گن که بهش فشار بیاره که رسمی کنه میگه نه! 

دلم بازی می خواد... وسطی... والیبال... حتی شطرنج... کارت ... 

ابگوشت گذاشتم ببرم خونه دخترا... یه تصمیم کبری باید بگیرم ... کاش کسی به جای من تصمیم می گرفت... خیلی خیلی خیلی خسته ام و فیزیکی نیست... مغزم خسته ست... 

دنیس میگه حق داری... همه میگن حق داری ... اما راهی برای رفع خستگی ش نیست!

۱.۶.۰۵

روز اول - چه وقت هایی با خودم در صلح بودم؟

 وقتی هایی که با خودم در صلح بودم: 

- وقتی نقاشی می کشیدم.

- وقتی مساله های رباضی را حل می کردم. 

- تا ابد وقتی که می نوشتم- می نویسم. 

-وقتی موسیقی گوش می کنم.

- وقتی می روم گالری -موزه 

- وقتی کتاب می خوانم 

= ،قتی پادکست گوش می کنم

-وقت هایی که منتور کسی ام یا مفهومی پیچیده را به زبان ساده برای کسی می گویم. 

- وقتی برای پیاده روی های طولانی می روم توی طبیعت

- وقتی سر صبر آشپزی می کنم. 

- وقتی با آدم هایی که دوست دارم توی کافه -رستوران برای ساعت ها می نشینیم. 

- وقتی که ساعت ها توی یک شهر جدید در کشوری غریب راه می روم 


۲۵.۵.۰۵

ادیسه من!

 شبش درست نخوابیده بودم اما هفت صبح راه افتادم طرف پنسیلوانیا برای دیدن فیلم اودیسه نولان روی پرده آی مکس ۷۰ میلی متری. سه ساعت رانندگی روز شنبه و طرف های ده صبح رسیدم و رفتم مرکز خرید کنار سینما که تازه داشت دکان هایش باز می شد و آدم ها خواب آلود لباس ها و ویترین هایشان را مرتب می کردن. 

سه هفته قبل تیکت خریده بودم . آخرین باری که برای دیدن فیلم و تاتر اینطور وقت گذاشته بودم تهران بود. چند سال پیش؟!

سه ساعت فیلم و ارزش شش ساعت رانندگی را داشت. می توانم یک تحلیل بیست صفحه ای درباره فیلم بنویسم. درباره نگاه شرقی نولان به سفر بازگشت اودیسه از جنگ تروا. درباره سفری که بیرونی نیست و درون او اتفاق می افتد بعد از پیروز شدن در جنگ... او به بزرگترین هدف ش - فتح شهر تروا- دست پیدا کرده و قیمت ش از دست دادن ؛خودش؛ است و این سفر بازگشت نه به نقطه اول که غیر ممکن است که تبدیل شدن به دیگری ست. تنها راه بازکشت نه تلاش که تسلیم شدن ست. 

نولان روایت اودیسه را با معیار اخلاقی انسان معاصر و مناظره اش با قدرت مدرن روایت می کند. روایت ضد جنگ و انسانی و اخلاقی... 


۱۲.۵.۰۵

لبه تیز تاریکی

 توی زندگی لبه پرت گاه های زیادی ایستادم و از پرتگاه هایی هم پرت شدم. اما سلاح سری من جنگیدن همیشه با تاریکی، بیشتر وقت ها نادیده گرفتن، ادامه دادن و به قول خودم سمت درست ایستادن بود. این روزها، ماه ها و سال ها آنقدر خسته ام که شاید جلوی یکی از این تاریکی های نه چندان عمیق کم بیاورم... خسته ام و هیچ خوابی این خستگی را در نمی کند. جنگیدن برای رسیدن به جنگ بعدی و جنگ هایی که تمامی ندارد ... آدم ها چطور دوام می آورند؟!


۶.۵.۰۵

 فک می کنم باید یه اشتراک گوگل درایو بدم به کاف تا همه نوشته های نیمه نصفه، تمام شده و حتی ایده ها رو بخونه. فک می کنم تنها خواننده ای که قابلیت این رو داره که این ها رو بخونه، راز دار و امین باشه و حتی بلد باشه بدون قاطی کردن رابطه دوستی و شخصیت من درباره شون صادقانه با من حرف بزنه ... یکی از آدم هام که یه قاره بین ما فاصله ست... داره میشه ده سال ... 

۲.۵.۰۵

 یکی از دلایلی که می رفتم این کافه این بود که گل طبیعی بزرگ می گذاشت روی پیشخون. نه این که گل گرون قیمیتی باشه. شاخه های سبز که مصنوعی نبودن. حالا نیست و این خیلی غمگین م می کنه... فکر می کنم فضاهای درونی بدون طبیعت و یا با گل مصنوعی جنایت علیه بشریته... روح مون رو خشک می کنه ... 

وقتی از مود جنگیدن برای زنده موندن بیرون میای تازه میبینی چه چیزهایی رو از دست دادی یا دقیق تر چه چیزهایی رو هیچ وقت نداشتی.

آفتاب ... سکوت... آرامش ... غذای ساده طبیعی... طبیعت بکر...تمیزی و سلامتی ... موسیقی...آدم هایی با روح و جسم سالم ... سرپناه ... امنیت ... آزادی ... کار... 

۱۷.۴.۰۵

زندگی شاید همین باشد ...

 فکر می کنم باید از خانه بیرون بزنم. از آن وقت هاست که حالم رو به ناخوشی ست و باید از خانه بیرون بزنم و می دانم یک قهوه، یک پیاده روی، یک خرید کوچک حالم را خوب می کند. 

معمولی ترین لباسم را می پوشم و موهایم را سفت می بندم و کیف و کتابم را بر می دارم و می روم کافه. قهوه سفارش می دهم و بیرون می نشینم و کتابم را می خوانم و قهوه ام را می نوشم. هوا ابری و شرجی ست و شاید ببارد... شاید نبارد. 

می روم مرکز شهر آنجایی که فضای باز برای نشستن دارد. یک میز خالی توی رستوران پیدا می کنم و غذایم را می خورم و می روم توی فضای باز یک صندلی پیدا می کنم و سعی می کنم کتابم را بخوانم، پیش نمی رود. 

صدایی می گوید: کتاب خیلی خوبی ست...

سرم را بالا می کنم مرد موقری ست . می گویم: جدی؟ سخت است... 

میگوید می دانم، این نویسنه کتاب هایش روایت چندانی ندارد... فلان کتاب ش را خواندی؟

جواب می دهم : این اولین کتابی ست که دارم ازش می خوانم و اگر فکر می کنی کتاب خوبی ست ادامه اش می دهم...

سرش را به لامت تایید تکان می دهد و می رود. 

... 

هوا گرم می شود و شرجی تر، بساطم را جمع می کنم و به طرف خانه می روم... 

شاید زندگی همین باشد... شاید معجزه من همین کتاب هاست ... قهوه ... مرد غریبه ای که می گذرد ... 

۸.۳.۰۵

در اگر نتوان نشست ...

یه دوستی دارم که بیشتر از ۲۰ ساله می شناسمش. تقریبا با یک بکگراند شروع کردیم. من درس خوندم و کار کردم و نتورک و تجربه کاری درست کردم و اون تمام وقت و انرژی ش رو گذاشت که تبدیل به داف بشه و به قول این مردم ؛مری ریچ!

من موفق شدم و اون هم الحق داف خوبی شده و همچنان دوست باقی موندیم. اون روز که برای قهوه همدیگر رو دیدیم، درباره بوتاکس و جوانسازی حرف  زد و من درباره سرمایه گذاری و بازنشستگی و آینده مالی. 

وسط حرفاش گفت که فکر می کنه خیلی خنگ بوده که هیچ وقت به مسایل مالی فکر نکرده و اخیرا بابت مشکلی که براش پیش اومده مجبور شده به پرداخت وام خونه و احیانا فروش خونه ش فکر کنه و این برای کسی که از پول فقط قسمت خرج کردنش رو تجربه کرده، خیلی سخت بوده. گفت واقعا آفرین به خودت که تنهایی تا اینجای زندگی ت رو مدیریت کردی و حواست به مسایل مالی ت بوده. گفتم آره، خیلی سخت بود و هنوز خیلی سخته و کاش آدم مجبور نباشه اون نقش رو بدون وقفه توی زندگیش بازی کنه. (دارم یاد میگیرم کارهام رو و سختی هام رو دست کم نگیرم و حداقل بابت ش به خودم کریدیت بدم، قبلا اینطوری بود که نه، همه می تونن و کاری نکردم و فلان)

بگذریم... این روزها فکر می کنم زندگی راحتی رو انتخاب نکردم و عادت کردم به سختی و حتی جایی که سختی نباشه ذهنم ناخوداگاه صد تا سناریوی منفی می چینه تا منو از خطرات احتمالی محافظت کنه که حق هم داره اما گاهی باید گاردم رو بیارم پایین و راحت باشم و از چیزی که ساخته م لذت ببرم و این واقعا برای آدمی مثل من کار راحتی نیست ...


در اگر نتوان نشست ... (سعدی)

۲۸.۲.۰۵

خونه م

 خونه م پر صدا می شه ... خونه م پر از سکوت می شه... خونه م پر موسیقی و نور می شه... خونه م توی تاریکی وصمیمیت تنهایی، غوطه ور می شه و من چشم هام پر و خالی می شه... مثل زندگی ... 

۳۰.۱.۰۵

یکشنبه

 خوشبختم! باران ریزی بیرون خانه ام می بارد که ماندن توی تخت را توجیه می کند، گوش دادن به صدای باران  پرنده ها از پنجره نیمه باز اتاق خواب، کتاب خواندن، خواندن فلسفه چیپ روی سوشیال مدیا ... یک لیوان آب کنار تخت تا ساعت از ۱۲ ظهر بگذرد و زمان صبحانه باشد، نیمرو... نان بربری... کمی سبزی جات و چای شیرین! چه می خواهم دیگر؟! 


Tell me everything!

 این روزها ۱۴-۱۵ ساله شده ام و شاید کمتر. عصر تابستان است و می روم زیر تختی که توی اتاق اخری ست. کمی تاریک ست و همیشه خنک... می توانم ساعت ها آنجا باشم و در سکوت خیالبافی کنم... فرداهای نیامده... روزهایی که تصمیم گیرنده زندگی خودم باشم ... این روزها به آن تاریکی ساکت و خنک خزیده ام و خیالبافی!

۹.۱.۰۵

 خسته ام، خیلی خسته ام... متنفرم از آدم هایی که بعد ساعت کاری مسیج و پیام می دهند اما باید قبول کنم دنیای کاری جدی امریکایی بالانس و کار و زندگی را قبول نمی کند و هر چقدر توی این دنیا بالاتر بروی این مرز کمرنگ تر می شود و قفسش طلایی تر.

شب بود که الف پیام داد، من و شماره ۲ فکر می کنیم اگر توی جلسه برد باشی خوب است، اگر سوالی داشته باشند فکر کنم تو بهترین کسی هستی که می توانی جواب بدهی و اضافه کرده بود، می توانیم درباره اش حرف بزنیم.

پیام را کامل نمی خوانم و جواب نمی دهم. مثل همیشه عکس العمل م به هر چیز غیرمنتظره ای در زندگی ام، خشم است. چرا باید بروم جلسه برد؟! دلم می خواهد فکر نکنم اما نمی توانم. فکر می کنم ته ش این ست که مجبور می شوم یک ارایه ده دقیقه ای داشته باشم و فکر می کنم می توانم از پسش بربیام، اگر مجبورم کنند!

چند ساعت بعد دوباره پیام را می خوانم و می بینم از ارایه خبری نیست و فقط می خواهند من توی جلسه باشم. 

در طول سال گذشته هم همیشه توی جلسه برد به عنوان ناظر بوده ام اما چرا دوباره تاکید کرده اند که باشم. 

بعدتر که با الف حرف می زنم روشن تر می شود که ممکن ست سوالی پیش بیاید که من فقط می توانم جوابش را داشته باشم و چون اولین بار است که جلسه به صورت حضوری- انلاین برگذار می شود و من هم باید حضوری بروم. 

جلسه توی یک هتل قدیمی نزذیک کاخ سفی... است، طوری که پیاده تا خود کاخ چند دقیقه است. از آن هتل هایی که دربان هایش هم مردهای سفید جا افتاده اند که یکی در را باز می کند و یکی خوشامد می گوید و یکی می پرسد که چطور می توانند راهنمایی مان کنند. 

لابی هتل پر از مردهای مسن با لباس های تمام رسمی ست. من، الف ، جی و شماره ۲ با ماشین جی از آفیس آمده ایم و ۴۰ دقیقه قبل از جلسه رسیده ایم اما شماره یک و شماره ۳ قبل ما آمده اند. 


جلسه به بهترین نحو تمام شده است، بدون سوالی از من. گزارش حسایرس ها، گزارش مدیر مالی ، بحث پیرامون عملکرد مالی سازمان، درخواست افزایش بودجه برای سال جاری و تصویب ش. تبریک بابت عملکرد خوب مالی و اجرایی . اوبر می گیرم و می روم آفیس ماشین را برمی دارم و می روم ارلینگتون خانه دخترها. از صبح چیزی نخورده ام، می نشینیم توی یک رستوران نزدیک خانه شان و غذا می خوریم و حرف می زنیم. صبح زود برای تولد ماری می رویم نیویورک گردی و آخر شب بر می گردیم. 

ساعت ۴ صبح است و من بیشتر ۲۴ ساعت گذشته را خواب بوده ام، نمی دانم حساسیت است یا سرما خوردگی یا ترکیب هر رو. بدنم هنوز خسته سفر است و مغزم هم نمی تواند استراحت کند... انگار حتی وقتی خوابم به کارش ادامه می دهد. 


۳.۱.۰۵

عصرهای عادی

 از اتاق خواب به اشپزخانه می روم، شامم را خورده ام اما همچنان گرسنه ام. ماگ بزرگ آریزونا را پر از شیر می کنم و می گذارم توی مایکروفر و مدت ش را برای دو دقیقه و نیم تنظیم می کنم. کمی نان لواش که از مهمانی دیشب مانده و توی فریزر گذاشته ام درمیاورم و یک تکه نبات و یک چای کیسه ای سیاه می گذارم توی شیر داغ و یک قاشق چایخوری برای بهم زدنش برمی گردم توی تخت تا فیلمی که شروع کرده ام را ببینم. ارزش عاطفی- Sentimental Value 

روشنایی روز توی هوای ابری غروب ذره ذره حل می شود، مثل نبات و مثل چای سیاه که سفیدی شیر را رنگ می کند. بین فیلم فکرم به نوشته های نصفه و ایده های نصفه تر می رود. فکر می کنم این غروب و سکوت و زندگی کامل، تو را کم دارد... که نگاه من از منظره پشت پنجره... اتاق خواب و خانه ساکت و حتی گاهی از هنر به تو معطوف شود و تو جهانم باشی برای تماشا و بابت ش هیچ دلخوری نداشته باشم... می دانم اما... 

۲۳.۱۲.۰۴

 همه تیم دور میز من جمع شده ایم و بلند بلند حرف می زنیم. از بیرون خودم را نگاه می کنم، به زن های دور و برم. به آدم هایی که روی من حساب می کنند و اعتبار می کنند. بعد فکر می کنم آدم هایی که سال ها مرا می شناسند این تصویرم را چطور می بینند؟!

درباره کار حرف نمی زنیم. درباره خانواده، پت، بچه ها، شهر، هوا ... حرف می زنیم و همین عجیب ش می کند. من هیچ وقت زندگی شخصی م را با کار یکجا نکرده ام و اغلب آدم هایی که سال ها باهاشان کار کرده ام چیزهای کمی درباره من می دانستند. من هیچ وقت اهل صحبت غیر رسمی توی محیط کار نبوده ام. اینجا اما فرق می کند. مخصوصا با الف. الف با آن قد بلند ، موهای بلوند و زیبایی روسی اش که خیلی از من بزرگ تر است، از زندگی شخصی وارد می شود و اینقدر این کار را صادقانه انجام می دهد که ناخواگاه زبانت باز می شود. گفت طلاق گرفته و برنامه آخر هفته اش این است که کوه لباس هایی را که از خانه مشترک ش آورده را مرتب کند. همانجا فهمیدم که اخیرا جدا شده. فکر کردم انصاف نیست این که این اطلاعات را با من درمیان گذاشته. من هم درباره جدایی خودم گفتم اما وارد جزییات نشدم. 

گفت تصمیم ندارد که آپارتمان کوچک اجاره ای اش را تا پیدا کردن پارتنر عوض کند. گفت نمی خواهم درگیر کارهای نگهداری یک خانه دیگر به تنهایی شوم... فکر کردم برای من هم سال ها طول کشید که عادت و باور کنم که شاید این واقعیت جدیدی ست که باید باهاش کنار بیایم. بپذیرم که با تعمیرکار و نصاب و باربر و راننده خودم به تنهایی سر و کله بزنم. گفتم اما برای من اینطور است که تصمیم گرفتم برای زندگی کردن منتظر پارتنر نباشم. من آدم راحتی برای زندگی با دیگری نیستم. با مهربانی گفت فکر نمی کنم اینطور باشد. 

وسط حرف زدن ها فکر می کنم اوه، این آدم ها دارند می شوند بخشی از زندگی ام... بیشتر از همکار و بیشتر شبیه دوست!

۱۷.۱۲.۰۴

کدام جنگ؟

 فکر می کنم راهپیمایی کوتاه ۳-۴ کلیومتری جواب نمی دهد. باید دورتر بروم. یادم می آید کفش های ورزشی ام را دادم به رزا و بعدش چیزی نخریدم. یکراست می روم نورستروم رک و بعد از ده دقیقه یک کتانی ران میخرم و بعد می روم کتابفروشی کنارش و از کافه اش یک چای لاته- همان شیرچای خودمان- و می روم مسیر راهپیمایی دور دریاچه بورک. ماشین را توی پارکینگ خاکی کوچکی پارک می کنم. کفش های ورزشی جدیدم را می پوشم و ژاکت ورزشی و کاپشن چرم را هم رویش. هدفون هایم - که پارسال برای تولد خودم گرفتم- می گذارم توی گوشم. کیف پول را می گذارم توی داشبرد و کیف دستی ام را می گذارم صندوق عقب. سویچ و تلفنم را برمی دارم و دوباره مسیر را چک می کنم. سر راست به نظر می رسد. راه می افتم و وسط راه کمی پادکست گوش می کنم و بعد خاموشش می کنم، مگر نه این که آمده ام کمی از بار مغزم را خالی کنم. 

۷ کیلومتر پیاده روی و توی مسیر بیشتر محلی ها و کمتر آسیایی ها -چشم بادامی ها- که توی این منطقه متمرکزند. برمی گردم توی ماشین و باقی شیرچای سرد شده ام را می خورم و برمی گردم خانه. نیمرو و پنیر و نتفلیکس... باقی روز حمام طولانی و درست کردن ناخن پاها و لاک زدنشان بعد ماه ها، ماسک صورت و دوباره نتفلیکس. 

یکشنبه هم به خرید و آشپزی و شستن و جمع کردن لباسها و ملافه ها و حوله هامی گذرد. 

این روزها فکر می کنم چقدر از خبرهایی که می خوانیم حقیقت دارند؟ نه این که همه اش دروغ باشد، چیزی که بیشتر از فکت ها روی ما اثر می گذارد تفسیر و پیش بینی و آینده اتفاقات است وگرنه فکت ها که اتفاق افتاده است و تمام شده است. سوختن تهران ... آتش و دود توی میدان آزادی ... هنوز شنیدن -جنگ ایران- عجیب و غیر واقعی به نظر می رسد.

انطرف دنیا در آتش جنگ می سوزد و این طرف که یکی از عوامل جنگ است، کوچکترین تغییر یا تاثیری بر روزمرگی شان ندارد، حتی قیمت بنزین تکان نخورده است. اگر سوشیال مدیا و خبرها را دنبال نکنی می توانی وانمود کنی که جهان در صلح مطلق است. 


۱۰.۱۲.۰۴

و ناگهان بهار ...

 خیابان ها یک لایه یخ ضخیم بسته بودند. از آن یخ ها که چرک می نشیند روی شان و انگار آمده اند که تا ابد زشتی شان را به رخ ما بکشند. هفته ها بود که از سرما و کار نمی توانستم پیاده روی بروم. برف ها آب شدند و زمین دارد به سرعت سبزی اش را از زمستان پس می گیرد. پریروز رفتم ، محله مان را دور زدم و حتی دریاچه را هم دور زدم و برگشتم. حتی وسط ش ایمیل رییس م را هم گرفتم که چیزی. خواسته بود. پیام دادم و گفتم رویش کار می کنم و می فرستم. حتی قدم هایم را هم تند نکردم ... می رسم وقتی که می رسم. 

دیروز هم هوا بهشت بود، وقتی بیدار شدم بدون این که به مغزم اجازه منصرف شدن بدهم پریدم زیر دوش و لباس پوشیدم و رفتم موزه ملی تا نمایشگاه موقت شان که بزرگترین نمایشگاه آثار هنری بومیان استرالیا بود را همراه با نشست با دو نفر از هنرمندانشان بود ببینم. درد آدم ها را به هم نزدیک می کند. 

جالب ترین قسمت ش هم شروع برنامه بود که مجری برنامه که یک استاد دانشگاه استرالیایی بود گفت به رسم بومیان استرالیا به سرزمینی که رویش ایستاده ایم و به نیاکان این زمینی که رویش ایستاده ایم- و اسم قبیله بومی امریکایی که صدها سال قبل در واشنگتن دی سی زندگی می کردند را گفت- ادای احترام می کنیم. لحظه عجیبی بود، فکر کردن به قوم بومی که صدها سال قبل- که خیلی دور نیست- روی زمینی که ایستاده بودیم- پایتخت امریکا- زندگی می کردند. 

خیلی گفتگوی خوبی بود و نمایشگاه خوبی هم بود. بعد رفتم کافه موزه و صبحانه خوردم و آدم ها را تماشا کردم. یک کتاب برای تولد ماری خریدم و یک کنسرت کوتاه هم از موسیقی بومیان استرالیا بود که خیلی قشنگ بود. تمام راه برگشت توی ماشین بعد مدت ها موسیقی بلند گوش کردم.

خامنه ای مرده بود. هوا خوب بود و من دلم می خواست همزمان پیش بابا بودم و با هم چای می نوشیدیم و درباره ایران حرف می زدیم.  

۳.۱۲.۰۴

زنان ساده کامل

 با دخترها نشسته ایم توی یک رستوران کوچک ایرانی که وایب قهوه خانه های فرحزاد را می دهد و گوش تا گوش ایرانی نشسته است. بر خلاف انتظارم از فضایش خوشم می آید، از سادگی و ابتدایی بودن میز و صندلی ها و ایوانی که بعدتر مسقف شده و حالا جای قلیان کشیدن شده. ابدا چیزی برای تزیین نیست، حتی یک گیاه پلاستیکی یا تابلوی نقاشی ارزان قیمت و چراغ های سقفی صنعتی فقط برای روشن کردن فضا. روی میزها هیچ چیزی نیست غیر از سینی های چای یا غذایی که سفارش داده ایم.

 طبق معمول یکی را وسط گذاشته ایم و دخترها مرا آپدیت می کنند که به خاطر رفتارش کنار گذاشته شده. 

هر از چند گاهی یکی مقضوب این جمع شده و یک سافت اگزیت برایش درست شده و یک ماه بعد یا یکسال بعد بدون هیچ شفافیت و یا عذرخواهی، برمی گردد توی همین جمع! دعواهای بیهوده این جمع و یارکشی ها و غیبت های معصومانه اش را دوست دارم. مطین م که من هم جایی و وقتی موضوع غیبت بوده ام و حالا اینجا نشسته ام و با این دخترها چای و چلم و حرف و لهجه دری مان که همراه خنده هایمان میان لهجه فارسی ایرانی گم می شود...



یکشنبه صبح: بیرون باران می بارد، تمام روز قرار است ببارد. موسیقی جاز توی پس زمینه اتاق م پخش می شود. بیرون پنجره ام باران می بارد. از آن باران های بهاری در هوایی مه گرفته است که نمی تواند افسرده ات کند و فقط کمی عمیق ترت می کند. پرنده ها هم بیرون آمده اند و سر وصدایشان می آید. طرف های ظهر بروم بیرون گل بخرم!


۲۶.۱۱.۰۴

کسی که توی بدنش زندگی نمی کند، درسرش زندگی می کند ...

 شب هایی که خوابم نمی برد؛ وانمود می کنم کنارم هستی و من را بغل کرده ای. مثل ساعت، سر پنج دقیقه خوابم می برد. 

اوایل این تکنیک، عصبانی ام می کرد، از ضعف خودم در برابر حتی فکر تو. حالا نه عصبانی ام، نه غمگین... فقط خوشحالم که خوابم می برد.

امروز توی صف کافه شماره ۲ بعد یکی دو ساعت پیاده روی. دختر و پسری پشت سرم بودند، دخترک یک بغل کتاب دستش بود و توی صف ایستاده بود، پسرک مثل دسته عصا سرگردان. دخترک گفت من سفارش می دهم تو برو جای نشستن پیدا کن. دخترک یک صندلی که خالی شده بود را نشانش داد و راهی اش کرد که جا بگیرد. بعد هم اشاره کرد که کتاب هایش را نگه دارد چون سنگین بود( چرا به فکر پسر نرسیده بود) من قهوه ام را سفارش که دادم یک میز ۴ نفره خالی شد و من نشستم. دخترک آمد که می شود بیاییم سر میز تو. گفتم من می روم جای آنها که یک صندلی یکنفره داشت و آنها می توانند بیایند جای من. دخترک کلی تشکر کرد. فکر کردم به اندازه کافی از رابطه شان دیده ام و بیشترش واقعا آزار خودم بود. 

جزییات رابطه رو به سقوط ... بحث داغ این روزها... زنانگی و مردانگی ...

کافه شماره ۱ می روم صبحانه بخورم. درس آپ می کنم و ساندویچ  آواکادو، با تخم مرغ و سلمون دودی و یک لیوان بزرگ چای سیاه. پشت پیشخوان می نشینم وحتی کتابی ندارم که سرم را گرم کنم. مردم را تماشا می کنم و سر صبر صبحانه ام را می خورم و سر صبر چایم را می نوشم...


۱۹.۱۱.۰۴

در دنیای موازی

 جلسه اپدیت حسابرسی ظهر جمعه است، همه گزارش هایی که باید، ارسال شده اند و جلسه فقط برای تایید آنهاست. وی پی و  جانشین ش از تیم ما و سه تا از حسابرس ها از شرکت حسابرسی و جلسه نیم ساعته توی یک ربع جمع می شود. برای بقیه روز می توانم کاری نکنم یا تسک های هفته آینده را که کم هم نیست شروع کنم. 

طرفهای پنج عصر کار را تمام می کنم، چیزی می خورم و می روم بیرون برای خرید. سخت ترین سرمایی ست که من توی سالهای اخیر دیده ام. برف ها یخ بسته اند اما من کمی نور توی دلم روشن است. کتاب جی بیرون آمده است، می روم کتابفروشی  کتابش را می خرم. فکر می کنم کاش برای رونمایی کتاب ش بیاد دی سی و بروم ببینمش. يادم نمی آید آخرین باری که دیدمش کی بود. هنوز نمی دانم چرا آن سال ها من را دعوت کرد برای کنفراسی به امریکا که نشد و نرفتم. بعد از آن دورادور از هم خبر داشتیم. از دوست های مشترک و سوشیال مدیا! کتاب دوم و فیلم ش هم که بیرون آمد کلی برایش خووشحال شدم. 

چرا بعد این همه سال جی این همه توی ذهن من پررنگ شده؟ چون هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که توی بلبشوی کابل که همه می خواستند بروند، و من چهار چنگولی به کابل چسبیده بودم و هیچ جای جهان به چشمم تازه نبود. او می خواست من را بیاورد این سر دنیا که چه چیزی را ببینم؟ 

بعد فکر کردم وقتی کتاب هایش را می خوانم می توانم برگردم به سالهای کابل و ببینم به سختی چهارزانو نشسته روی زمین و با مرارت کنار سفره سعی می کند با ما همراهی کند. فکر می کنم هیچ وقت نشد خارج از فضای کاری بنشینیم و درباره زندگی و تجربه هایمان حرف بزنیم. فکر می کنم بیربط ترین مسیرهای جهان را در ۲۰ سال گذشته زندگی کردیم و نمی دانم چرا فکر می کنم می شد دوستان خوبی باشیم اما هیچ وقت مجال ش نبود. 

بیشتر شنبه و یکشنبه توی خانه ام، بیشترش را می خوابم، می خورم، سوشیال مدیا و فیلم و کمی کتاب می خوانم و از آفتاب زمستانی پشت پنجره لذت می برم. 


۲۹.۱۰.۰۴

دنیس

 دنیس ۶۰ سالشه. یک خانم افریقایی امریکایی که یک پسر سی و چند ساله داره  که تنهایی بزرگ ش کرده. کمتر از دو سال دیگه بازنشسته می شه و می خواد بره پناهگاه حیوانات کار کنه و به خاطرش خیلی هیجان زده است. بیشتر تعطیلات ش رو با شوهرش که دو ساله با هم ازدواج کردند روی کشتی های تفریحی جنوب امریکا می گذرونه. حرف زدن و حتی فکر کردن به دنیس منو خوشحال می کنه. یک زن معمولی که زندگی عادی ش رو پیشش برده و سعی کرده درست زندگی و کار کنه. 

فکر کردن به دنیس و پناهگاه حیوانات خانگی منو خوشحال می کنه!

۲۷.۱۰.۰۴

فرصت می کنم توی آینه دستشویی کتابفروشی به خودم نگاه کنم. لاغرتر و رنگ پریده تر از همیشه. پلک هایم همچنان سنگین است. چهارشنبه شب با سه تا از همکارها از یک رستوران اطراف آفیس سردراوردیم و درینک و دو ساعت و نیم غیبت آدم هایی که هر روز هشت ساعت کم و زیاد باهاشان کار می کنم و وقتی خانه برگشتم انگار توی لجن افتاده باشم (کی غیبت کردن برایم اینقدر زننده شد؟) فردایش واقعا افتادم و حتی رفتم آفیس و دیدم با آن صدای گرفته نمی توانم سلامت بودن م را به کسی بفروشم و آمدم خانه تا با خودم مهربان تر باشم. 

سه روز گذشته و من کماکان حالم خیلی خوش نیست. امروز خودم را بیرون کشیدم برای صبحانه و کافه و کتابفروشی و شاید خرید... 

فرصت می کنم توی آینه دستشویی کتابفروشی به خودم نگاه کنم... لاغرتر و رنگ پریده تر از همیشه اما نزدیک تر به خودم... خیلی وقت نیست که کمتر توی فضای عمومی و برخورد و حرف زدن با آدم های جدید احساس غریبگی کنم، حرف زدن و لبخند زدن و تشکر کردن با آدم های پشت پیشخوان... پیدا کردن جای نشستن توی کافه شلوغ و تنها چای ام را نوشیدن، فکر کردن، خواندن و گاهی تماشای آدمها و حتی لبخند زدن... 

امروز زنی ۵۰ ساله توی سوشیال مدیا گفت: خب وقتی سن ت بالاتر می رود، کمتر دیده می شوی ... همین باعث می شود که آدم ها کمتر اذیتت کنند!

مثل این که چراغی توی سرم روشن شده باشد، تمام این سال ها، درس و کار و امدن و رفتن ها برای این بود که کسی مزاحمم نشود. چرا یادم رفته بود؟ 

کسی مزاحم انتخاب لباس و مدل موهایم نشود... کسی مزاحم آمدن و رفتن م نشود... کسی نباشد که به من بگوید با پول خودم ماشین نخرم... خانه نخرم... مهمانی و خرید و مسافرت نروم ... بیشتر این مزاحمت ها برای من که در خانه ای نسبتا آزاد بزرگ شده ام، از نزدیک ترین ها می آمد با روکشی از دلسوزی، آینده نگری و خیرخواهی و حتی عشق! دنیایی که زن بودن مصادف است با جنس دوم بودن حتی در مدرن ترین و آزادترین جای جهان با دوز کمتر البته!


فرصت می کنم در آینه دستشویی کتابفروشی خودم را ببینم و به خودم لبخند بزنم! 

۲۱.۱۰.۰۴

ای زن ساده دل خسته، تو را به اندازه همه دنیا دوست می دارم!

 دیشب خسته از کار برگشتم، دیدم کاوه مسیج داده. مسیج نبود و در واقع دو تا ویدیو کوتاه بود از اگست ۲۰۱۱ شبی که سه صبح ش سفر بامیان را رفتیم و شب توی بند امیر ماندیم و یکی دو شب بامیان. آن سفر نقطه اوج زندگی کابل بود. گروه دوستی ما که مثل خانواده شده بودیم و نمی دانستیم داریم بهترین روزهای زندگی و جوانی مان را تجربه می کنیم. زی از امریکا برگشته بود و داشت توی دانشگاه درس می داد، ک دنبال. فیلم و هنر بود. من تازه خانه فرهنگ را سر پا کرده بودم و برای ۳ سال بودجه داشتم. نون شرکت ش را داشت و میم تازه عروسی کرده بود و خانم ش را آورده بود کابل، ع وزارت کار می کرد و عاشق دلخسته دختر دایی اش بود. 

من موهایم را برای اولین و آخرین بار بلوند کرده ام و فکر می کنم توی کابل پیر می شوم و میمیرم. فکر می کنم که خوشبختم که صبح تا شب با هنرمندها کار می کنم و فکر می کنم با کار فرهنگی می شود کابل را یک قدم عمیق کرد و به جلو برد. از بازی های پشت پرده فاندها و باندها خبری ندارم و نمی دانم همه مان مهره های سرباز در جنگ های بزرگ دیگرانیم، چه نادانی شیرینی. اما من چشم هایم فقط رو به جلو را می بینند. برنامه بعدی... نمایش فیلم بعدی .... نمایشگاه و گفتگوی هنری بعدی ... زندگی مشترک م هم به خوبی که می تواند باشد هست.

به آن زن ساده دل و دوستان و پارتنرش نگاه می کنم و اولین فکرم این است که: من همه چیز را خراب کردم... بعدتر فکر می کنم مسیری که آمدم اجتناب ناپذیر بود و چه انتخاب های سختی کردم بعد آن روزها و چقدر با ساده دلی شجاع بودم!

۱۴ سال گذشته است از آن روزهای خوب، زی نیویورک، نون کانادا، میم فلوریدا، ک نروژ، الف آلمان و من اینجا! 

همه مان به مقاصدمان رسیده ایم و بهایش را هم سخت پرداخته ایم و بهایش آن چیزی نبود که فکر می کردیم... ما بهایش را با پشت سر گذاشتن ادم ها و روبرو شدن با خودمان پرداخت کردیم... یادش بخیر! همین!

وقت ش هست حسرت های نو بسازیم!