۷.۱۲.۹۳

برای مخاطب خاص

پرفورمنس خیابانی آن هم به این صورت مثل این است که تابلوی پیکاسو را بگذاری سر چهار راه و متعجب باشی چرا مردم نمی فهمند!


عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

شارلی ابدو مجله زرد در حال ورشکستگی این روزها با پدیده جدیدی درگیر است: درگیری کارمندان و صاحبان این مجله سر فروش میلیونی آن  بعد از دفاع مسلمانان از پیامبر اسلام و حمله به دفتر این مجله!!!
قصه این است که کارکنان این مجله سهمشان را میخواهند و درخواست این را دارند که این مجله تبدیل به شرکت تعاونی شود.
اصل خبر در وال استریت.
مسلمانان عزیز و معتقدی که به دفتر این مجله حمله کردند، عملا باعث شهرت، احیا و پولدار شدن این مجله شدند.
تعداد کسانی که از اروپا و امریکا به داعش می پیوندند در حال افزایش است.
تعداد مهاجرانی که به اروپا و امریکا می روند در حال افزایش است.
دیروز سه نفر از بروکلین بازداشت شده اند که قصد رفتن به سوریه و ملحق شدن به داعش را داشته اند.

پیشنهاد: چند روزی مرزها را باز کنند، دو طرف مبادله نیرو کنند، ببینیم چند چندیم!

۴.۱۲.۹۳

عکس

داشتم کتابم را میخواندم که مسیج امد. باز که کردم عکسی از من بود. یادم نمی آمد که چه کسی عکس را گرفته. به میز آشپزخانه شان تکیه داده ام. بلوز بلو نیوی یقه هفت تنم است ،موهایم را پشت سرم بسته ام، گردنبند کفشدوزک و گل آفتابگردانم. گوشواره حلقه ای کوچکم که برای سال نو خریده بودم. حالم بیش از حد خوب است، آنقدر خندیده ام که دندانهایم بیرون افتاده و از شدت خنده چشم هایم را بسته ام. همانطور که به میز آشپزخانه تکیه داده ام یک دستم هم به کمر کیو است. او هم انگار من را گرفته تا از آنطرف نیافتم. عاشق آن زن توی عکس ام که چقدر سرخوش و بی خیال است. بر عکس چیزی که در ذهنم بود، خیلی خوش قیافه افتاده ام، پوستم روشن و موهایم زیباست. بدنم هم همینطور!
برایش می نویسم: اصلا این عکس را یادم نمی آید. (تنها چیزی که از آن شب یادم است هق هق تمام نشدنی ام بود که گوشه ای برای خودم داشتم که طبعا کسی جز میزبان چیزی از آن نمیداند) توی عکس خیلی خوشحال به نظر می آیم!
نوشته : حال خیلی خوبی داری توی این عکس، قرار بود عکس دسته جمعی بگیریم و آخر سر هیچ وقت همه مان توی کادر نبودیم. بین دست و پا زدن های میم با دوربین من، این عکس تو هم بود.
ساعت هاست عکس روی دستکتاپ است. خواستم بگذارمش روی فیس بوغ، بعد دیدم از دید شخص سوم جز یک چشمهای بسته و بدن دفرمه چیزی نیست.


پ ن: کی میگوید نمیشود زمان را به عقب برگرداند؟؟!!

۳.۱۲.۹۳

بانوی اول




خیلی خوب است که میتوانم عکس بانوی اول افغانستان را نشان بدهم و بگویم این زن بانوی اول کشور من است. فارغ التحصیل دانشگاه کلمبیا، زیبا، باهوش، خوش سخن و نگران کشورش و مردمش. فقط همین تصویر جهانی اش برای من کافی ست حتی اگر مثل تمام سیاستمردان بی خاصیت افغانستان کاری انجام ندهد. 
خانم رولا! همین بودنت بدون حجابی که سعی کردند به زور روی سرت بگذارند و بدون نام عاریتی ات  که سعی کردند با آن شخصیتت را تغییر بدهند، برای من کافیست!

۲.۱۲.۹۳

شب خوب

دور میز آشپزخانه ایستاده بودیم و بشقاب به دست پلو مرغ محصول مشترک من و کیو را می خوردیم. من سر صحبت را باز کردم که چه کار میکنی برای زندگی؟
گفت: طراحی اپلیکیشن وب؟
گفتم: خیلی هیجان انگیز به نظر میرسد.
چشمهایش برق زد که: کمتر کسی فکر میکند هیجان انگیز است.
چنگال اش را طرف کیو گرفت که : تو که دوست اینی نصیحتش کن فیلم ببیند، البته نه آنهایی که ما (امریکاییها) در حال نجات دنیاییم.
خندیدم که : خوب شد دست از نجات دنیا برداشتید، اگر نه الان داشتید توی سوریه می جنگیدید!
خندید که: اشتباه نکن، الان رفته ایم توی کار نجات بشریت، روی ملت خاصی تمرکز نداریم، فقط تهدیدات کیهانی!!!
گفتم: چه فیلمی اخیرا دیدی که دوست داشتی؟
گفت: فیلم جدید کریستوفر نولان!
چشمهایم برق زد. فقط سرم را به نشانه تاکید تکان دادم.
گفت: این کیو هنوز پدرخوانده را ندیده!
از دهنم در رفت که: رییلی؟ وات کایند اف پرسن هی ایز؟؟؟
بعد درباره ممنتو حرف زدیم.


۲۵.۱۱.۹۳

زن پشت پنجره


حتی به خودم زحمت ندادم به بهشت سپید پشت پنجره قدی ویلای خارج شهر نگاه کنم. فقط وقتی ماشین از پارکینگ بیرون آمد به میزبانم گفتم: خانه قشنگی داری. اما شب قبلش که خانه اش را نشانم میداد به هیچ چیزی نگاه نمیکردم. نگاهم از آدمها و اشیا عبور میکرد. بین آن همه شلوغی و خنده و آواز و دود، وقت قهقهه زدن از خنده حتی خودم هم نمیدانستم چیزی که بیشتر از همه میخواهم لیوان چایم و منظره پشت پنجره است.
به خودت میگویی آن قله را که فتح کردم، خانه دلم را چراغان میکنم. به خودت میگویی اگر از این گردنه به سلامت گذشتم، به خودم در آینه نگاه میکنم و میگویم: من به تو افتخار میکنم!
قله را فتح کردم و از گردنه گذشتم. زن توی آینه چشمهایش گودتر و قرمزتر شده. تنها فرقش این است که به جای ادای آدمهای قوی و همه چیز دان را درآوردن، سرش را روی شانه اولین آشنا میگذارد و هق هق قله ها و گردنه هایش را میگرید و بعدش به سپیدی برف های بیرون و سکوت دشت برفی پشت پنجره صبح عاشقان (والنتاین) و پیروزی اش لبخند میزند و راه براه به آدم ها می گوید: هپی ولنتاین!


پ ن: دوست داشتم خودم را، هپی ولنتاین!

۲۴.۱۱.۹۳

عکس های زنان از جغرافیای افغانستان گریخته ام را می بینم (خدا پدر زاکربرگ را بیامرزد)  و با خود فکر میکنم: کجا رفتند آن زنان غمگین همیشه سیاه پوش. جبر جغرافیایی چه کرده بود با آن آدمهای همیشه عزادار؟
این لبخندهای نازنین شان را کجا پنهان کرده بودند وقتی خیابان های کابل و تهران را ترسخورده میگذشتند. حالا هزاران فرسنگ دورتر از مادر وطن! لبخندهای سرخشان را باز یافته اند و باد میان گندمزار موهایشان خانه کرده است.


پ ن: مادر بزرگ پدری ام همیشه گلایه داشت از مانتو شلوارهای سیاه مدرسه مان. میگفت: دخترا! چرا سیاه می پوشید و همیشه عزادار؟! قوانین مدرسه را میگفتیم. هیچ به گوشش نمیرفت. سرش را تکان میداد که درست نیست! شما جوانی نمی کنید!

۱۹.۱۱.۹۳

بعضی وقتها آدمی باید از دست خودش نجات پیدا کند ... بعضی وقتها آفرینش تو را با خودت رو در رو میکند، جایی که اصلا فکرش را نمیکنی. آنقدر برهنه با خودت رو برو میشوی که از آدم توی اینه بدت می اید. از همه چیزش... از ناله هایش بیشتر از همه، تب و درد و تنهایی که من را در برابر خودم قرار میدهد، موجود قابل افتخاری نمی ماند، هر چند که دوست بیاید دلداری ات بدهد که: میدونی چند نفر آرزو دارند جای تو باشند؟
تو میگویی: چه فایده که در همین لحظه دلم میخواهد هر کسی باشم غیر کسی که هستم! 

۱۳.۱۱.۹۳

خواب

سرما خورده ام و دلم سوپ و بغل میخواهد. دو روز بود که با خستگی از خواب بیدار میشدم و اصلا حواسم نبود که این نشانه های سرما خوردگی ست. پیاده از دانشگاه آمدم. میدانم احمقانه بود با سرمای منفی ۱۴درجه بیست دقیقه پیاده بیایم. اصلا حالیم نبود که اینکه سردم نیست به خاطر تب داشتنم است. الان هم توی تب ام. نه میتوانم امتحان فردا را بخوانم و نه هیچ کار دیگر. سرفه میکنم، درد میکشم و وب بالا و پایین می کنم.
دیشب خوابت را دیدم (میدانم اینجا را نمیخوانی) خواب دیدم با هم کنار دریا هستیم و غروب است و هر دو دلمان گرفته. تو انگار اثرات همان افسردگی کذایی که سالها فلجت کرد را داشتی.... بگذریم، یکی جلوی چشم ما خودش را توی دریا غرق کرد. زن بود . من میدانستم که الان خودش را می اندازد توی دریا، این را هم میدانستم که نمیتوانم کاری برایش بکنم. اخر شنا بلد نبودم. تو هم نمیتوانستی کاری کنی... بعد من و تو راهمان را گرفتیم تا برگردیم و تو داشتی بحث میکردی که غرق شدن زن تقصیر کیست. تقصیر هیچ کس نبود و هیچ کسی کاری نمی توانست بکند.
از خواب که بیدار شدم ۵ صبح بود. چراغ آشپزخانه را روشن گذاشتم و دوباره خوابیدم... هنوز هم تب دارم اما تقصیر هیچ کس نیست...
چند شب قبلش هم خواب آن یکی را دیدم. شب روی تخت من خوابیده بود ، من هم گوشه همیشگی تخت خودم بودم. او روی تخت من خوابیده بود اما کنار من نبود‌(منطق خواب است)، من حالم خراب بود و فکر میکردم چطور این توی تخت من بوده و من هم توی همان تخت ، اما دور بودیم... مثل مهمان شب مانده ای که جایی برای سر کردن نداشته و من پناهش داده ام. یکی دیگر هم توی اتاق بود که نشناختمش. آنجا هم مریض بودم و آن یکی گفت: مریضی ات خطرناک است! طوری گفت که انگار مسولیتش است همدردی کند، انگار وظیفه اش است و ته دلش خیلی بهش ربط ندارد که چه اتفاقی برایم می افتد. دلم گرفته بود از بی تفاوتی اش و برایم مهم نبود لاعلاج گرفته باشم. تقصیر هیچ کس نبود...

پ ن: وبسایت دانشگاه اعلام کرده فردا به خاطر بدی هوا دانشگاه تعطیل است، گاهی وقتها شانس با آدم یار میشود و افرینش پایش را از روی خرخره ات برمی دارد! :)