این کار
این کار این روزهای من است: نوشتن وپاک کردن. چیزهایی که باید نوشته شوند وباید پاک شوند،
تو نیستی
نوسان نیست
تو نیستی وتپیدن گردابی است...
**
به تو نگاه می کنم
به فنجان خالی چای روی میز که عجله ای برای پر شدن ندارد
به بیهودگی خویش
به کلمات مقدسی که الوده شان نمی کنیم
به تو نگاه می کنم
ومی گریزیم
به مردمی که نگاهمان می کنند ومی مانند
به خودمان که می گذریم
دور می شویم
دور دور دور
تو غرق می شوی
ومن در غبار گم می شوم
**
برش
زن وارد می شود
مرد با تلفن صحبت می کند ازروی مبل بلند می شود زن را در آغوش می کشد وبه گونه اش بوسه می زند.
-سلام.خوبی؟
:سلام.خوب.
می نشینند.روبروی هم...ساکت....چیزی باید گفته شود .
مرد : چه خبر؟
زن : سلامتی .خبری نیست .خبرها پیش شماست.
مرد : خبری نیست.
مرد چای میریزد .زن چای می نوشد .
مرد : می توانم سیگار بکشم.
زن با تکان دادن سر تایید می کند.
...
...
...
زن به ساعتش نگاهی می اندازد .از جایش بلند می شود .باید بروم.
مرد : می خواهی برسانمت؟
زن لبخند تمسخر آمیزی می زند .واقعا ؟
مرد مردد است.
زن نجاتش می دهد : خودم می روم.
مرد : متشکرم که آمدی.
زن : خودم هم می خواستم بیایم ولی نمی دانستم کی خانه هستی.
مرد:به امید دیدار
زن : خداحافظ
زن بیرون در عینک آفتابی اش را به چشم میزند وبه خورشید نگاهی می اندازد وبراه می افتد.
مرد خیره به فنجان خالی روبرویش نگاه می کند.
این کار این روزهای من است: نوشتن وپاک کردن. چیزهایی که باید نوشته شوند وباید پاک شوند،
تو نیستی
نوسان نیست
تو نیستی وتپیدن گردابی است...
**
به تو نگاه می کنم
به فنجان خالی چای روی میز که عجله ای برای پر شدن ندارد
به بیهودگی خویش
به کلمات مقدسی که الوده شان نمی کنیم
به تو نگاه می کنم
ومی گریزیم
به مردمی که نگاهمان می کنند ومی مانند
به خودمان که می گذریم
دور می شویم
دور دور دور
تو غرق می شوی
ومن در غبار گم می شوم
**
برش
زن وارد می شود
مرد با تلفن صحبت می کند ازروی مبل بلند می شود زن را در آغوش می کشد وبه گونه اش بوسه می زند.
-سلام.خوبی؟
:سلام.خوب.
می نشینند.روبروی هم...ساکت....چیزی باید گفته شود .
مرد : چه خبر؟
زن : سلامتی .خبری نیست .خبرها پیش شماست.
مرد : خبری نیست.
مرد چای میریزد .زن چای می نوشد .
مرد : می توانم سیگار بکشم.
زن با تکان دادن سر تایید می کند.
...
...
...
زن به ساعتش نگاهی می اندازد .از جایش بلند می شود .باید بروم.
مرد : می خواهی برسانمت؟
زن لبخند تمسخر آمیزی می زند .واقعا ؟
مرد مردد است.
زن نجاتش می دهد : خودم می روم.
مرد : متشکرم که آمدی.
زن : خودم هم می خواستم بیایم ولی نمی دانستم کی خانه هستی.
مرد:به امید دیدار
زن : خداحافظ
زن بیرون در عینک آفتابی اش را به چشم میزند وبه خورشید نگاهی می اندازد وبراه می افتد.
مرد خیره به فنجان خالی روبرویش نگاه می کند.