۶.۱۲.۸۳

این کار

این کار این روزهای من است: نوشتن وپاک کردن. چیزهایی که باید نوشته شوند وباید پاک شوند،
تو نیستی
نوسان نیست
تو نیستی وتپیدن گردابی است...
**
به تو نگاه می کنم
به فنجان خالی چای روی میز که عجله ای برای پر شدن ندارد
به بیهودگی خویش
به کلمات مقدسی که الوده شان نمی کنیم
به تو نگاه می کنم
ومی گریزیم
به مردمی که نگاهمان می کنند ومی مانند
به خودمان که می گذریم
دور می شویم
دور دور دور
تو غرق می شوی
ومن در غبار گم می شوم
**

برش

زن وارد می شود
مرد با تلفن صحبت می کند ازروی مبل بلند می شود زن را در آغوش می کشد وبه گونه اش بوسه می زند.
-سلام.خوبی؟
:سلام.خوب.
می نشینند.روبروی هم...ساکت....چیزی باید گفته شود .
مرد : چه خبر؟
زن : سلامتی .خبری نیست .خبرها پیش شماست.
مرد : خبری نیست.
مرد چای میریزد .زن چای می نوشد .
مرد : می توانم سیگار بکشم.
زن با تکان دادن سر تایید می کند.
...
...
...
زن به ساعتش نگاهی می اندازد .از جایش بلند می شود .باید بروم.
مرد : می خواهی برسانمت؟
زن لبخند تمسخر آمیزی می زند .واقعا ؟
مرد مردد است.
زن نجاتش می دهد : خودم می روم.
مرد : متشکرم که آمدی.
زن : خودم هم می خواستم بیایم ولی نمی دانستم کی خانه هستی.
مرد:به امید دیدار
زن : خداحافظ


زن بیرون در عینک آفتابی اش را به چشم میزند وبه خورشید نگاهی می اندازد وبراه می افتد.
مرد خیره به فنجان خالی روبرویش نگاه می کند.










یک شب آتش در نیستانی فتاد
سوخت چون عشقی که بر جانی فتاد
شعله تا سرگرم کار خویش شد
هر نی شمع مزار خویش شد
نی به آتش گفت:کین آشوب چیست؟
مر تورا زین سوختن مطلوب چیست؟
گفت آتش بی سبب نفروختم
دعوی بی معنیت را سوختم
زان که می گفتی نیم با صد تمود
همچنان در بند خود بودی که بود
مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است





*کسی نمی خواد معین وزیر یا مشاور وزیر بشه؟
*سنگ مفت گنجشک مفت.
*اقا ببخشید کار وزارت سر حدات وقبایل چیه؟
*یعنی چی وزارت خانه ها بین اقواممختلف تقسیم میشه مگه حلوای خیراته؟
*آقا ما که بینش سیاسیمون ضعیفه (این از همون ریشه ضعیفه وسیاه سر واین حرفاست) وگاهی اوقات هم اصلا کار نمی کنه متوجه نمی شیم .یکی ما رو روشن کنه!
*چرا کسی وزارت زنان را آدم حساب نمی کنه .(مسعوده جلال؟ ...آهان...فهمیدم...نمی خواد توضیح بدی)








زن وارد

۲.۱۲.۸۳

اين يادداشت را از نمايشگاه بين المللی کابل می نويسم.از اينترنتی که يک شرکت به صورت واير لس داده است.
ما به صورت مشترک با يک شرکت ديگر غرفه داريم.
به هر حال...


ديشب فال حافظ گرفتم .خوب آمد
يادم نيست چی آمد ولی خوب بود

۲۳.۱۱.۸۳

بهاره جان
...رفتی و
ما برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.
این را سهراب برای رفتن ابدی فروغ گفته وحالا بعدازمدتی که از رفتن اجباری تو به ایران می گذره می فهمم که می تونم برای تو هم این شعررا زمزمه کنم.
یاد گرفتم که می شه برای همیشه عاشق موند
بدون زندون
بدون هیچ بهانه ای دوستت داشته باشم
می تونم عاشقت باشم بدون اینکه نگران از دست دادنت باشم
می دونم که هر لحظه که بخوام تو رو داشته باشم می تونم حتی اگه اون سر دنیاباشی
خانمی:
دیر یاد گرفتم ...اما یاد گرفتم...یادم دادی!!!
بدون تو کابل برای من چیزی کم داره چیزی مثل یک دوست خوب که می تونستم باهاش از ته دل بخندم به همه چیز حتی به ترک دیوار، حتی به رییس بزرگ! ویادت هست دوستی ما چقدر برای همه عجیب وقابل احترام بودویادت هست چقدر زندگی!!! کردیم.
دلم برایت تنگ شده وامیدوارم آن لبخند های مشهورت را گم نکرده باشی.
اگر چه بعد از تو لبخند هایم گم شد وشاید هم با تو رفت...
به امید دیدار دوست دوست داشتنی من!
طلا بانوی ناب خاوری! دوست دارم.
اینو به کوری چشم اونایی نوشتم که فکر می کنند انجمن ما!بعد از رفتن توازرونق افتاده وما تورو فراموش کردیم.

۲۱.۱۱.۸۳

رزا جان باز هم آمدم سراغ تو
هر چه سعی می کنم به هممين روزمرگی های خودم در کابل بچسبم ومثلا زندگی کنم چيزی هست که روی اعصاب اين دختر نازک نارنجی برود وبرای چند ساعت هم که شده افکارش را به هم بريزد.
مثل ديدن يک کارگر روز مزد که با حسرت به عابران نگاه می کند ودر امد روزانه اش(اگر داشته باشد)روزی ۳ دالر است اگر قبلش باخبر شده باشم که فلان پروژه چند صد هزار دالری با يکی دو تا مهمانی در هتل سرينا يا هتل اينتر کانتينانتال(حتی اسمش را هم بلد نيستم بنويسم)جابجا شده است وقرار است با يکی دو تا مهمانی کوچکتر دست به دست بچرخد تا با چند ده درصد کاهش به اجرا کننده برسد وآن پروژه(اگر پروژه قابل اجرايی باشد) آخرش چی از آب در می ايد،تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
رزا کوچولو
چرا من؟...چرا تو؟....چرا من که هيچ کاره ام بايد باخبر شوم .اصلا به من چه که چه بلايی دارد نازل می شود وپول هايی که بايد صرف آبادی اين کشور شود سر از کجاها در می آورد.آخ رزا من بايد از زندگی لذت ببرم .من بايد از خوبی ها برای تو بنويسم وتو را به زندگی بخوانم .من بايد به تو بگويم درس بخوان تاروزی مثل من بدبختی های اين مردم را بيشتر از خودشان بفهمی.آخر چه فايده ؟
اگر توهم مثل يکی از اين زن های افغانستان شوی وسرنوشتت را به عنوان کسی که اصلا حق انتخاب نداردپذيرفته باشی خوشبخت تر نخواهی بود؟
رزا با من حرف بزن....
به من بگو که:
زندگی رسم خوشاينديست....
به من بگو تا باور کنم....
هی فلانی
زندگی شايد همين باشد
يک فريب ساده وکوچک
آن هم از دست عزيزی که تو دنيا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
آری...زندگی شايد همين باشد.

اين را از وبلاگ يکی دزديدم که اون هم از يک جای ديگه دزديده بود.

۱۹.۱۱.۸۳

امروز پنجشنبه است وما تاظهر کار می کنيم،بعد از ظهر يک قرار کاری دارم.دارم يک قدم به تراکتور شدن نزديک می شوم .اما از نظر مريم خواهرزاده ام که شش ساله است من چيزی از يک تراکتور کم ندارم.
ديروز می خواستم ماجرای بامزه ای ار که برای يکی از دوستانم اتفاق افتاده بنويسم اما دو بار تايپ کردم وهر دو دفعه ان را از دست دادم.ماجرا از اين قرار است که يکی از همکارنم چند روز پيش برای مصاحبه ورودی به دانشگاه امريکايی ها رفته بود .دختر خانم امريکايی در حين مصاحبه می پرسد:شما دوست دختر داريد ؟
همکار ما که آدم شوخ طبعی هم هست می گويد :نه،شما دوست من می شويد؟
حالا چند روز است که تلفن های اين خانم نسبتا متمدن همکار ما را کلافه کرده است.همين سوژه ما شده است که کمی نفريح کنيم وتا اين بيچاره می ايد از ما چاره جويی کند ما می گوييم برو،خودتی ،تو هم که چندان از اين قضيه بدت نمی آيد.
به هر حال کابل هم ماجرا های خودش را دارد وگاهی همين اختلاف فرهنگی بين مليت های مختلفی که در کابل هستند ويا همين اختلاف لهجه دری وفارسی ماجرا های با مزه ای را می آفريند که در جايش به آن خواهم پرداخت.

۱۷.۱۱.۸۳

امروز پنجشنبه است وما تاظهر کار می کنيم،بعد از ظهر يک قرار کاری دارم.دارم يک قدم به تراکتور شدن نزديک می شوم .اما از نظر مريم خواهرزاده ام که شش ساله است من چيزی از يک تراکتور کم ندارم.
ديروز می خواستم ماجرای بامزه ای ار که برای يکی از دوستانم اتفاق افتاده بنويسم اما دو بار تايپ کردم وهر دو دفعه ان را از دست دادم.ماجرا از اين قرار است که يکی از همکارنم چند روز پيش برای مصاحبه ورودی به دانشگاه امريکايی ها رفته بود .دختر خانم امريکايی در حين مصاحبه می پرسد:شما دوست دختر داريد ؟
همکار ما که آدم شوخ طبعی هم هست می گويد :نه،شما دوست من می شويد؟
حالا چند روز است که تلفن های اين خانم نسبتا متمدن همکار ما را کلافه کرده است.همين سوژه ما شده است که کمی نفريح کنيم وتا اين بيچاره می ايد از ما چاره جويی کند ما می گوييم برو،خودتی ،تو هم که چندان از اين قضيه بدت نمی آيد.
به هر حال کابل هم ماجرا های خودش را دارد وگاهی همين اختلاف فرهنگی بين مليت های مختلفی که در کابل هستند ويا همين اختلاف لهجه دری وفارسی ماجرا های با مزه ای را می آفريند که در جايش به آن خواهم پرداخت.

۱۵.۱۱.۸۳

سلام رزای عزيزم
مدت هاست که مثل يک خاطره دور شده ای .مثل بازی های کودکی.مثل عروسک های نداشته ام که همه شان را با دست های خود م به خاک سپرده ام.
اينجا کابل است که در ان به اندازه تمام زنان افغانستان انجمن حمايت از حقوق زنان وکودکان وجود دارد وبه اندازه تمام آنها پروژه توانمند سازی زنان .همين کلمه "زنا ن" که هميشه همراه "کودکان "می آيد .
همه مان بدجوری گير افتاده ايم .می دانم که اگر کسی به کمکمان نيايد شايد وضعيتمان بهتر می بود .شايد اگر وزارت زنان نداشتيم کمتر غصه مان می شد .شايد اگر نماينده زن نداشتيم کمتر دلمان می گرفت.احساس نمی کرديم که عروسک های خيمه شب بازی کسانی شده ايم که وجود زن را به عنوان يک انسان کامل هنوز نپذيرفته اند .
رزای عزيزم بگذار چيزی به اسم اميد در ته قلبت باقی بماند .
اين روز ها ترجيح می دهم چيزی نبينم وچيزی نشنوم .آن از ngo هايی که مثل قارچ سبز شده اند وما فقط گرد وخاک موتر های آن چنانی شان را می خوريم وعينک های دودی شان را می بينيم.وآن هم از سياست مدارهايی که هنوز در رای دادن وحداکثريت آرا با خودشان درگيرند ونمی شود انتظاری بيشتر ازشان داشت.
ديروز چوکی هايشان را تقسيم می کردند(رای اعتما د پارلمان به وزيران)وخدا راشکر که تو حواست به اين چيز ها نيست .
رزای عزيز م
اميد من به تو و اين دختر مکتبی هاست که با چادر های سپيدشان هر روز به من لبخند می زنند .انگار از جای ديگری غير از کابل اند.انگار که از جای دور دستی آمده اند که دلداريمان بدهند وبه جايی ديگر می روند.
رزا -اينجا زن ها خودشان هم باور کرده اند که حقی ندارند .باور کرده اند که نمی توانند کاری بيشتر از خدمت به مردشان انجام بدهند.
رزا خوب است که تو آنقدر کوچک هستی که عقلت قد نمی دهد ونمی دانی کابل کجاست وزن افغان چقدر تنها وغمگين است.
مواظب خودت باش
معصومه