۷.۱۰.۹۰

از گریزم کجا گریزم ...اگر بمانم کجا بمانم!

دارم پیر می شوم. داریم پیر می شویم. توجه کردی هیچ چیز این سی ساله های اینجا به سی ساله های هیچ کجای دنیا شبیه نیست. همانطور که زندگی زن های این ملک به هیچ جای دیگری شبیه نیست.
سیستم برده داری جدیدی که در افغانستان برای زنان ایجاد شده است و بد با سیستم قومی و قانونی این جا عجین شده، در هیچ کجای دنیا یافت نمی شود. برده های جنسی، برده های ماشین تولید نسل و برده های خدمتگاری خانه ها... و برده هایی که پذیرفته اند که با همه این ها احساس خوشبختی کنند!
اگر خودت هم از خیل آنها نباشی، هر روز در زندگی روزمره، در صدر اخبار جهان و... روبرویت می نشینند و تو فکر می کنی... شاید همین زنی که اکنون از کنارم گذشت یکی از قربانی ها باشد!
زود زود به نقطه: این دیگر از توان من خارج است! می رسم. اما ساعاتی بعد می شوم همان آدم منتها، با بغضی فروخورده ته گلویم. بغض ها دیگر گیر نمی کنند. یک جوری یک جایی که من نمی دانم ذخیره می شوند و یک روزی سر می زنند...

۲۴.۹.۹۰

می توانستی تو باشی!

گاهی فکر می کنم اگر زندگی هر کدام از این افغان های مهاجر را بنویسیم. نوبل ادبیات و بست سلر روی شاخش هشت. بس که بدبختی و ماجراهای محیرالعقول ما داریم در زندگی هر کداممان که بد دراماتیک هستند! 

۲۲.۹.۹۰

شعری از فاروق فارانی

سرود تلخ مظلومیت...
وقتی افشار و چنداول
مرده زار و خاکسترش بباد است
و دشت برچی ، تنهای سوخته ی شهر است
من خونم ، دلم و ذهنم
هزاره است.
من هزاره میمانم ، هزاره میمیرم
و هزاره نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی رقص مرده
و دریده شدن شکم های زنان
راندن از خانه
قانون بی ممانعت روزگار است
من اشکم و سینه ام پشتون است
من پشتون میمیرم
و پشتون نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی پیچیده در زنجیر
بجرم زادگاهش
و موهای زرد قشنگش
و لهجه نرم هراتی اش
چار شقه میشود
من روحم ، تمامی هستیم و تمامی زخمهایم
تاجیک است
من تاجیک میمانم
و تاجیک میمیرم
و دنیا را تاجیکی میبینم
با سرود تلخ مظلومیت
وقتی با عمری زحمت
آسان لقب گلم جم میگیرد
بیگانه خوانده میشود
و دشمن
و برباد میگردد
من با تمامی رگهای وجودم
با تمامی شیره ی بدنم
ترکمنم ، ازبکم ، قزاقم
و قرغیزی ام
من ترکمن میمانم
ازبک میمیرم
و قزاق و قرغیزی نفس میکشم
با سرود تلخ مظلومیت
من با آنکسی که با لهجه ی هزاره گی
و زبان پشتو
با لهجه پنجشیری و هراتی
و با زبان ترکمنی و ازبکی
و با هر زبان و لهجه ی فرمان ظلم صادر میکند
بیگانه ام
و دشمن.
و دشمن میمانم.
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن
ای برادر و ای خواهر !
اگر خواستی بخانه من مهمان شوی
در قبیله ی ما
در درهای آراسته،
خانه های رنگین
و در پاسدارها و نیزه داران
نشان مرا منگر
مرا در خانه های ویران
ــ که کودکان پا برهنه و لاغر و سوخته
در خاک های پیش درشان
زندگی خود را ذره ذره از دست میدهند
و آنرا بر خاک سیاه مینویسند ــ
جستجو کن
که از آن بلند است
سرود تلخ مظلومیت .
و بمن هدیه بیار
مرهمی از عشق
دستهای از دوستی
و سپیده ی آزادی .
بیشترین خانه های قبیله
از آن منست
و در های خانه ی من برویت بازند
و انتظارم بی پایان.
پس چرا درنگ؟
چرا درنگ ؟
مرا در هر قوم و قبیله ی جستجو کن .
١٩٩۵ کابل


پ ن: کپی از استتوس شکریه جان عرفانی در فیس بوک!

۱۹.۹.۹۰

رویا و واقعیت!


همزمان به چند خانم کمک می کنم برای راه انداختن تجارت. راه طولانی در پیش دارند.


لذت می برم از این کار و خودم هم چیزهای تازه یاد می گیرم!



پ ن: زندگی آدم رویاهایش نیست، اعمالی ست که انجام می دهد. مثلا این روزها مدیرشده ام و تیاتر رویایی در دوردست و یا حداکثر کتابهایی در کتابخانه کوچکم.


پ ن دو: من رویاهایم رویا هستند و نیما رویاهای من را جدی جدی دنبال می کند. مثالش همین خریدن کتاب" انسان و سمبلهایش" برای تولدم با دو سه هدیه دیگر!


۱۶.۹.۹۰

من از پاکستان متنفر نیستم!



شعار "من از پاکستان متنفرم." من را یاد مرگ بر امریکا و انگلیس و... در دوران کودکیم در تهران می اندازد. زمانی که ما کودکان معصوم را وادار می کردند با مشت های گره کرده به آدم هایی دشنام بدهیم که باعث تمام بدبختی بشریت بودند!

بعدترها فکر کردیم. آتش زدن پرچم یک کشور توهین به تمام مردمی است که در آن خاک زندگی می کنند. دشنام دادن یک ملت ربطی به محکوم کردن جنایت عده ای از آن مردم ندارد.

"من از پاکستان متنفرم." گروه تروریستی و جنایت کاری که حملات انتحاری روز عاشورا در کابل را سازماندهی کردند نشانه نمی رود. چندین میلیون انسان بیگناه دیگر را هم شامل می شود!

۱۳.۹.۹۰

این یک پست ساده نیست!

این روزها به آدمی که یک جایی دور از خودم ایستاده فکر می کنم. آدمی که دوستش داشتم و پر بود از حسرت ها و آرزوها و خوش خیالی ها.
دخترک خوش خیال و انگار که دنیا در مشتش بود
...
صبح این جمله ها را نوشته بودم.
ظهر، دوست دوستی راجع به اتفاقات تهران سر بسته پرسید و من هم با جمله: خیلی مهم نیست! صحبتش را تمام کردم.
یکساعت بعدش دستم می لرزید و سه سیگار پشت هم کشیدم.( برای من یعنی زیاد)
...
عصر رفتم پاسپورتم را بگیرم تا تمام خاطرات خوب و بد سال گذشته را بریزم در یک سفر و شروع کنم به فراموشی...
کیوسک گوش می کنم وبعد رفتم فیس بوک و یکدفعه آن گوشه عکس جواد -همکلاسی ام-را دیدم و بعد گفتم ببینم چه خبراست. وال جواد را چک کردم. یکی که من نمی شناسمش سرطان گرفته، بازیگر رضا بوده- همدوره ای من در دانشگاه- که پارسال جایزه اول جشنواره فجر را برد و سال قبلش جایزه اول جشنواره دانشجویی را! به خاطر بازیگرش اجرای نمایش را متوقف کرده اند. می دانم چه خون دلی می خورند تمام گروه که یک تیاتر آن هم در تهران، آن هم یک گروه دانشجویی، آن هم در دانشگاه ما به اجرای عمومی می رسد. چیزی باید در حد شاهکار باشد- که بود!- تا بتواند به اجرای عمومی برسد.
دردش وقتی بیشتر میشود که بدانی اعضای یک گروه تیاتر دانشجویی یعنی دوستان هم، همکار هم ، خانواده هم...
حالا یکی از اعضای گروه سرطان گرفته و اجرا را متوقف کرده اند!
...
پرت شده ام! پرت...

کیوسک می خواند: آقا نگه دار... من همینجا پیاده می شوم...

پ ن: عکس تیاتر عجایب المخلوقات به کارگردانی رضا ثروتی

۹.۹.۹۰

سلام دهه چهل!

به دوستی که همسن من است و تنها تولدش بیست روز بعد از من است گفتم: وارد دهه چهل زندگیمان شدیم و هیچ غلطی نکردیم.
دستپاچه گفت: نخیر ما وارد دهه سی شده ایم.
چند دقیقه ای به حساب و کتاب گذشت و چشمشش که مثل من از تعجب گرد شد گفت: زندگی چه زود می گذرد. سی سال یک عمر است!
از فردا وارد دهه چهل زندگیم شده ام. به قول وبلاگ نویسی: این تجربه لعنتی نه به درد خود آدم می خورد ونه به درد دیگری!
ساده ساده اش همین ازدواج کردن است که تا یک نفر وارد زندگیت نشود نمی فهمی، بگذریم از آدم هایی که ازدواج و مجردی شان فرقی ندارد!
وارد شدن به دهه چهل به من یاد داده است. زندگی منتظر کسی نمی ماند، زمان (سلام زمان!) می گذرد و رد پایش را زیر چشم های من و بین موهای سپید تو به جای می گذارد. تنها چیزی که ارزش بها دادن دارد. من، خانواده و دوستانم هستیم. کار و زندگی حرفه ای در اولویت دوم دهه چهل زندگی من قرار دارد!

۸.۹.۹۰

بگذار ما وبلاگمان را بنویسیم!

فکر کنم تمام تصمیم های مهم زندگیم را به تنهایی گرفته ام. هیچ وقت آدم مشورت نبوده ام و نیستم.
سخت ترین دوران زندگیم را هم به تنهایی گذرانده ام.
امروز هم بدون اینکه حتی یک نفر باخبر باشد تصمیمی گرفتم که چند ماه بعد صدایش در می آید. سخت بود مثل تمام تصمیم هایی که در زندگی به تنهایی گرفتم!

پ ن: نوشته قدیمی از ارشیو!

۶.۹.۹۰

ما از زندگی می ترسیم!

زن های سرزمین من از سوسک نمی ترسند.
زن های سرزمین من نگران چین و چروک های پیری و از دست رفتن زیبایی شان نیستند.
زن های سرزمین من از آواز خواندن می ترسند. از رقصیدن ، از قدم زدن در خیابان!
زن های سرزمین من از لبخند زدن می ترسند و از نشستن در صندلی جلو موتر...
زن های سرزمین من از خیابان، از پارک، از سینما می ترسند.
زن های سرزمین من از "زن بودن" از "زندگی" می ترسند.

پ ن: هر روز در صندلی جلو موتر با همسرم به محل کارم می آیم و هر روز هزاران چشم به من یاددآوری می کنند که نشستن من در کنار همسرم در صندلی جلو موتر کار ناهنجاریست!

۵.۹.۹۰




دخترک که روبان های بنفش را بدستم داد به خودم گفتم عمرا که کسی برای حمایت از محو خشونت علیه زنان این ها را بزند به یقه اش.

همانروز سه آقای محترم افغان سه روبان صورتی را به بقه کتشان زدند و فردایش در یک برنامه رسمی به همان صورت شرکت کردند.

۳.۹.۹۰

;کدبانویی که منم!


زرشک پلو با مرغ
لوبیا پلو
باقالی پلو با گوشت
خورش قیمه
مربای به و سیب
در طول دو هفته گذشته درست کردم.
لازانیا و کلم پلو با کلم قرمز وترشی در صف قرار دارد.
امشب دوباره می خواستم لوبیا زرشک پلو با مرغ درست کنم. قسمت نشد.
پ ن: می پرسد خوب وقتت رو که ازاد کردی چیکار می کنی؟
- آشپزی، خانه داری...
یه طوری نگاهم می کنه انگار شاخ دراوردم و یا دارم دروغ شاخدار می گم. به جان مادر تمام لحظه های آزادم را در ماه گذشته صرف آشپزی کردم و کلی خوش گذشت !

۳۰.۸.۹۰

دنیایی که در آن هستیم!


برنامه دنده پنج را از بی بی سی می بینم. در جایی که یکی از مجریان برنامه توضیح می دهد که سریع ترین ماشین جهان را بر اساس غلبه بر این مشکل ساخته اند که هر چه سرعت ماشین کمتر باشد غلبه کردن بر مقاومت هوا ساده تر است . به صورت دیگر هر چه سرعت بالاتر می رود هوا مقاومت بیشتری از خود بخرج می دهد و در سرعت های خیلی بالا رد شدن از هوا، مثل رد شدن از خامه می ماند.


بعد الان فکر کردم موفقیت و عامه مردم هم مثل سرعت ماشین و هوا عمل می کند.


هر چه موفقتر باشی ، شایعه پراکنی ها، دشمنی ها و حسادت ها بیشتر می شود وهر چه بدبخت تر باشی میزان همدردی عامه با تو بیشتر است.


مقایسه کنید رفتار مردم کوچه و بازار را با یک گدای لب سرک و یک آدم خوش پوشی که سوار بنز هست! مردم با گدا همدری می کنند و مرد خوش پوش را مورد لعن قرار می دهند. در صورتی که نه آن کودک را می شناسند و نه ان مرد را!

۲۹.۸.۹۰


یک جایی خواندم نسب احمد شاملو می رسد به مردم افشار کابل. نزدیک همانجایی که من زندگی می کنم. لذتی ست برای خودش فکر کردن به این موضوع!



پ ن: لطفا یخن پاره نکنید!

شمشیر اسلام (سیف الاسلام)؟

پسر قذافی دیکتاتور سابق لیبی بدست انقلابیون اسیر شده و فعلا اعلام کرده اند که در سلامتی به سر می برد. خوب اگر فشار جامعه جهانی نسبت به انقلابیون برداشته شود چه رفتاری با او انجام می دهند. اصلا برای انقلابیون مهم هست که محاکمه عادلانه ای برایش برقرار کنند؟
یا به صورت دیگر،تفاوت آدم هایی که قذافی را مثله کردند با قذافی دیکتاتور چه هست؟ اگر همان آدم ها دارای قدرت شوند چه تضمینی وجود دارد که با مخالفان خود همان رفتار را تکرار نکنند؟

۲۸.۸.۹۰

آدم صحبت طولانی با تلفن نیستم. حتی مکالمه های عاشقانه زندگیم هم از ده دقیقه تجاوز نکرده است. آدم اس ام اس و ایمیل دوستانه هم نیستم. آدم روابط نفس به نفسس هم نیستم.روابطم با آدم ها مختصر ومفید است و اگر روزی از زندگیم را با دوستی وقت گذرانده ام حتما خیلی خاطرش برایم عزیز بوده.

دیشب خواهر بزرگه از آن سر دنیا زنگ زده بود برای گله گذاری دوباره. اخرین بار هم شکایتم را به نیما کرده بود ولابد به مادر و...


بگذریم حرف زدیم. تلفن که قطع شد دیدم پنجاه ویک دقیقه حرف زده ایم با هم. من برگشتم توی تختخواب و او رفت سر کار!


بهم گفت بیشتر ووقت ها مثل یک دیوار کانکریتی نفوذ ناپذیرم. امروز هم یک نفر دیگر اول صبحی، اول هفته ای همین حرف را بهم زد.گفتم : بهش فکر می کنم اما قول اصلاح شدن نمی دهم. به خواهر بزرگه هم همین حرف را زدم!


پ ن: این خیمه لویی جرگه جان می دهد برای یک کنسرت راک. ایده اش از من ، اجرایش از هر کسی که کفش اهنین دارد. ما را هم خبر کنید!

۲۴.۸.۹۰

بار بر


دارم خودمو از یه باری می تکونم. تا بار بعدی بیاد روی گرده هام، یک نفسی بکشم!



پ ن: با بادیگاردم (سلام ژوند) رفته بودم تذکره بگیرم- تذکره ام گم شده- بعد آقاهه پرسید : کی تذکره گرفتی؟


یادم نیامد. رفت و گشت و گفت: سال هشتاد و سه!


پیر شدیم رفت!

۲۳.۸.۹۰

توجه کردید به لینک های کنار وبلاگ من که هر روز گسترش پیدا میکند؟ خوب است که توجه کردید!

۲۲.۸.۹۰

امکان صفر مطلق


شاید دستی پیدا شد
دستی که دستهای خسته اینروزهایم را گرفت
من را برد
برد با خودش به جایی دور
جایی که هیچ چیزش به هیچ چیز اینجا نمی رفت
شاید آنروز این کفش های خسته را در بیاورم
همه کتاب هایم را بسوزانم
چشمهایم را برای همیشه ببندم
و در آغوشش برای همیشه دفن شوم



از اینجا

۱۸.۸.۹۰

بولینگ در کابل

برای تفریح کردن در کابل چه گزینه هایی وجود دارد. یک مدتی پاتوق پسرها قهوه خانه و چلم بود که یکبار رفتم و بار آخرم شد. بعد رستوران ها و کافه ها هستند که کیفیت و سرویس دهی شان یا خوب نیست و یا قیمت ها آنقدر بالاست که نمی شود به عنوان تفریح همیشگی رویشان حساب کرد. تازه کجاست یارانی که بشود باهاشان رفت.
چند وقت پیش شنیدم که یک باشگاه بولینگ در کابل افتتاح شده که گویا مدیرش هم یک خانم است.
ما روز اول عید رفتیم و بهمان خوش گذشت.

آدرس: کابل- چهار راهی انصاری به طرف کلوله پشته سمت راست- باشگاه بولینگ استریکرز
هر لاین بازی برای یک ساعت 35 دالر چارج می شود که تا شش نفر می توانند از یک لاین استفاده کنند.
ساعت کاری شان هم از 11صبح تا 11 شب است. 

۹.۸.۹۰

خیابان های شهر ما...

همه چیز ازآن شب برفی وسط زمستان شروع شد. برف آمده بود و ساعت فکر کنم از هشت شب گذشته بود- فقط کابلی ها می توانند بفهمند که هشت شب یک زمستان برفی یعنی نیمه شب یک شهر دیگر- بعد ما از انطرف شهر راه افتادیم و از خیابانی که از وزارت خارجه و آیسا در آن هست گذشتیم. آن وقت ها خیابان را نبسته بودند. دیوارهای کانکریتی دور وزارت خارجه هم نبود- انگار هزار سال پیش هست- عصر که رفته بودم ،برف نم نم شروع به باریدن کرده بود ودر عرض چند .
ساعت همه جا را سفید کرده بود واز سیاهی آسفالت هم خبری نبود.پرنده پر نمی زد و آن خیابان تکه ای از بهشت شده بود
درخت ها درست مثل عروس ها تور سپیدی پوشیده بودند و از پشت نرده های وزارت کاج های زیبا ...
هیچ وقت شهرم را آنقدر زیبا ندیده بودم و بعد از آن هم ندیده ام.

چند هفته پیش نزدیک غروب از سرک دارلامان می گذشتیم و خیابان به تمام معنا زیبا شده بود .خیابانی عریض با روشتایی مناسب و گلدان هایی در وسط و همه چیز خوب و عالی به نظر می رسید. چند شب بعد به هر بهانه ای راهم را دراز می کردم تا از آن خیابان بگذرم. شب هایش معرکه بود برای گذشتن!

دیشب دوباره طبق عادت دیرینه رفتیم خیابان ها را متر کنیم. دلم نمی خواست از سرک درالامان بگذرم. همین دو روز پیش انتحاری و خون انسان هایی که در آن جا ریخته شد.
حالا هر چقدر هم آسفالت بریزند و گل و درخت بکارند نمی توانم فراموش کنم یک روزی در این خیابان و برای یک لحظه ده ها انسان کشته شده اند و خونشان کف این آسفالت های تازه ریخته است.

راستی کی این دیوارهای کانکریتی و صدای انتحاری ها دست از سر خیابان های شهرم برمی دارد و شهروندان این سرزمین
بدون خاطره ای از خون از خیابان ها می گذردن؟ هزار سال بعد؟

پ ن: عکس را یک دوست در فیس بوک به اشتراک گذاشته بود!

۲۸.۷.۹۰

عوامل خشونت طلبی در افغانستان

خشونت طلبی در افغانستان به شدت رشد کرده است. در مناطقی از افغانستان که هیچ گاه در طی این ده سال سابقه ناامنی نداشته امکان سفر کردن از بین رفته است.دولت مرکزی کنترل خود را در بیشتر مناطق افغانستان از دست داده است.

آیا تعداد مردم ناراضی از دولت افزایش پیدا کرده است و این نارضایتی به حدی است که دست به عمل خشونت امیز بزنند؟
آیا این افراد، دزدان و قاچاقچیان مواد مخدر نیستند که نگران از دست دان افغانستان -بهشت امنشان- هستند؟
آیا عوامل دولت که قرار است امنیت را در افغانستان برقرار کنند به این تعهد پایبند هستند و خدای نکرده سرشان به آخور دیگری بند نیست؟
با قوی تر شدن دولت و نهادهای امنیتی در افغانستان غیر از طالبان و عوامل فاسد دولتی و قومی آیا شرکت های امنیتی خصوصی - که در انحصار افراد خاصی است-  متضرر نخواهند شد؟

هر ترور، انتحار ویا بمب گذاری و حمله مسلحانه که اتقاق می افتد.اولین چیزی که به ذهن می رسد گروه طالبان است. آنها هم از خدا خواسته سریعا آن را تایید می کنند.

 طالبان گروهی که مدعی ست تنها با اعتقادات مذهبی و آرزوی رسیدن به بهشت تمام این جنایات و ناامنی ها را انجام دهند. این آدم های جنگجو منابع مالی شان را از کجا تامین می کنند ؟ چرا با وجود چراغ سبزهای متعدد دولت و جوامع بین المللی حتی یکبار حاضر به مذاکره نشده اند؟

دولت های همسایه که داریم که در واقع در خاک افغانستان با امریکا می جنگند. اینطور نیست که اگر امریکا و نیروهای بین المللی  افغانستان را ترک کند انها دست از دشمنی با مردم افغانستان برمی دارند.


در واقع این گروه های دخیل در فساد و قاچاق مواد مخدر و همسایگان دوست و برادر ماهستند که ناامنی ایجاد می کنند و بازاراین نامنی بسیار هم داغ است. منابع مالی آن از فساد، تجارت مواد مخدر ، در امد شرکت های خصوصی امنیتی و کشورهای همسایه تامین می شود و هیچ ربطی به اعتقادات افراطی شان ندارد.

تولید مواد مخدر تجارت پرسودیست وشواهد متعددی از دخالت عوامل  دولت و شورشیان در این تجارت در دست است.

بهتر است دولت و جامعه جهانی دست از گوری- طالبان- که مرده ای در آن نیست بردارند و به عوامل اصلی بی ثباتی وبی امنیتی در افغانستان بپردازند.

برای معلومات بیشتر اینجا و اینجا و اینجا  را بخوانید.


پ ن: تمام نوشته بالا نظرات شخصی اینجانب به عنوان یک شهروند- نه تحلیل گر سیاسی- بود و ممکن است تحلیل غلطی باشد.

۲۷.۷.۹۰

حکایت دنیای مجازی ما

بساطی که اینجا و اینجا راه افتاده بیشتر به یک جوک می ماند. یحتمل خداوند هم جهان را همینجوری خلق کرده که اشرفش ماها شدیم!
اگر مثل من فضولی تان گل کرد کامنت ها را هم بخوانید بد نیست!
گاهی وقت ها که فکر می کنم خدا از آفرینش ما و کارهایمان آن بالاها چه اوقات خوشی را می گذراند کلا روحم شاد می شود.
یک روز که حسابی سرم گرم مباحثه و دعوا وبه کرسی نشاندن حرف هایم بودم. نریمان همکلاسی ام گفت: خیلی جدی نگیر، از کجا معلوم که همه مان وسط یک شعبده مسخره سرگرم کننده گیر نیافتاده باشیم!!
راست می گفت. از کجا معلوم؟

۲۶.۷.۹۰

واین منم... در آستانه فصلی سرد...

از آن غروب های پاییزی ست.
مامان دو روزی می شود که در راه برگشت است و فکر کنم این "راه برگشت" بهترین قسمت سفرش هست. که می رود جاهایی را ببیند که سال های زندگی و جوانی اش را با اعتقاد به آنها پشت سر گذاشته و تمام فداکاری ها مادرانه اش را هم به امید آمرزش و بهشت وعده داده شده شان!
چند وقتی را که مهمان ما بود احساس می کنم یک طوری بین من و او پرده برافتاد.
نه مادر و دختری که زنی جا افتاده و سخت معتقد با زن جوانی که هیچ چیزی برای معتقد بودن به ماورا برایش نمانده و روز وشبش را وقف مخدرکار و کار و کار کرده. حرفی بینمان نبود غیر از: فلانی شوهر کرد؟ پسر فلانی رفت خارج؟...
آن صبح سرد پاییزی که برای بدرقه اش رفته بودم و قبلش دعوای مفصلی کرده بودم با یکی. بغض کردم که حیف که زود بزرگ شدیم و عوض شدیم و شاید هم عوضی...

...
زنگ می زند که نیامدی! توی ذهنم آن آدمها دور آن میز مدور بزرگ ظاهر می شوند که تند تند توی حرف هم می پرند و افاضات می فرمایند. توی دلم می گویم من حتی بلد نیستم برای خودم نسخه بپیچم جه برسد به آن جماعت...

...
فردا باید سی چهل صفحه نوشته تحویل بدهم و او می گوید می دانم هر وقت نزدیک موعد مقرر می شود قاطی می کنی و زمین و زمان را به هم می بافی که بی خیال شوی و شانه خالی کنی از کار...


...
خلاصه هوای ما پاییزی ست. شما چطور؟


۲۱.۷.۹۰

قصه از کجا شروع شد؟

بگذار من قصه تو را روایت کنم، آخر من قصه گوی خوبی هستم. 

قصه از جایی شروع شد که تو حالت بد شد، قبلش حالت خیلی خوب شده بود...برق رفته بود وصدای شکستن که آمد یک نفر دوید توی آشپزخانه که مطمین شود تو خوبی!

قصه از جایی شروع شد که من می خواستم برقصم...
شاید همه اش هم تقصیر پاییز باشد و...

 
قصه از ای پاد من شروع شد که دادم به تو آهنگ مورد علاقه ام رو گوش کنی وبعد گریه ات گرفت...

 
فکر کنم قصه از جایی شروع شد که خدا یک چیزی رو به امانت گذاشت توی دفتر من و من برش داشتم برای خودم...


حیف که نمی شود قصه های واقعی را نوشت




۱۲.۷.۹۰

مواظب رویاها باشیم!

اولین بار شاید در کاتولوگ های طراحی داخلی دیدم و بعدتر در اینترنت. اتاق هایی با دیوارهای خاکستری و وسایلی که عموما با نمایی فلزی تزیین و یا پوشانده شده بودند. خانه های ایده آل برای زندگی!
سال پیش به صورت اتفاقی در هتلی اقامت کردم که دقیقا با همان معیارها دکور شده بود. تمام سه شب اقامتم در آن هتل وقتی درب اتاق را باز می کردم، احساس سرما و ناامنی مرا در بر می گرفت و تمام سه شب وقت بیدار شدن حس می کردم اصلا نخوابیده ام.

گاهی وقت ها و بعضی چیزها بهتر است در حد همان رویا وآرزو باقی بمانند.مثل همان خانه با رنگ سفید و خاکستری و مبلمانی با نمای فلزی!!!



۱۰.۷.۹۰

دنیای وارونه وارونه وارونه

خبر زن دوم گرفتن همکار اسبق، دوست دختر گرفتن یکی از آشناها، دوست دختر گرفتن آن یکی با داشتن زن و دو تا بچه... دعوای این زن با شوهرش...به هم زدن آن یکی با دوست دخترش...
کم کم دارم شک می کنم این همه آدم غیر نرمال دور وبر من هست یا من غیر نرمالم؟؟؟
یکی نیست بگوید به این ها خوب یا مدرن باشید به قول خودتان یا سنتی؟ یک بام و دو هوا که نمی شود. اگر طرفدار عشق آزاد هستی پس زن گرفتن و شوهر کردنت چه صیغه ای هست و اگر زندگی سنتی می خواهی جه مرضی داری که دوست دختر بگیری و...

۲۳.۶.۹۰

مساله زمان مطرح است

پدر بزرگ من نزدیک صد سال از خدا عمر گرفته است و تمام شبانه روزش را در اتاقش و حیاط و ماکسیمم تا سر کوچه و مسجد محل می گذراند.
نه اهل عروسی و عزاست و نه مهمانی. فقط اگر دعوتش کنند می رود و خوشحال هم می شود.
پیرمرد مدت هاست که بین دعواهای مرگ و زندگی نوه ها و بچه هایش یک لبخند معنی دار می زند و این تمام اظهار نظرش هست. حالا اگر ازش سوال کنی: حاجی( ما اینطوری صدایش می زنیم) خب نظرت چیه؟ راحت می گوید: والله نمی فامم!! آن هم در موردهایی که ماها حاضر هستیم یخن طرف مقابل را پاره کنیم که نظر من درست است.
مثلا وقتی عمه مریم سر زا رفت، پیرمرد فقط چند روزی در خودش رفت و در مقابل گریه و زاری بقیه انها را دعوت به ضبر کرد!
مدت ها من فکری بودم که چرااااا؟ و پیش خودم فکر می کردم: عمرا که من اینطوری پیر بشوم و همه چیز زندگی خلاصه شود به یک اتاق و قران و مفاتیح و...
من می خواستم دنیا را جای بهتری برای همه بسازم و تا دم مرگ دست نکشم.
امروز فکر می کنم فقط مساله زمان مطرح است. هستند کسانی و جنبه هایی از زندگی که تا دیروز حاضر به جان فشانی برایشان بودم و امروز مسخره ترین کار و بیهوده ترین ایده ال ها هستند.
این روزها به پیرمرد و اتاقش و کتابی که به آن معتقد است و هر روز به نیت یکی از نوه ها آن را باز می کند و می خواند حسودیم می شود. به انتظار آرامش برای رفتن از بین ما... به این که او زودتر از ما و در آرامش می رود... دوست ندارم در انتحاری و تصادف موتر وزلزله و ... کشته شوم!


پ ن: اینتر نیوز یک برنامه چند روزه گرفته برای وبلاگ نویس های افغانی و هندی و پاکستانی ،که در مورد امنیت و صلح در منطقه با هم حرف بزنند. من را هم اول دعوت کردند و بعد هم حذف کردند که وبلاگت ربطی به صلح و امنیت و این حرف ها ندارد. شاکی شدم از دستشان گفتم بیایم درد دل کنم! کسی زورش می رسد حال این یارو را بگیرد که من را حذف کرده یا نه؟؟؟ولی الان فکر می کنم می بینم حق داشته، الان همه ملت در مورد انتحاری های دیروز نوشته اند و من از بابا بزرگم. خب برای من بابا بزرگم از طالبان مهم تر است!

۲۲.۶.۹۰

استقبال

صبح که از خواب بیدار شدم اولین کار باز کردن دفتر روزانه و گرفتن قلم و لیست کردن کمبودهای خانه بود. راضیه خانم کمکم کرد: دستمال کاغذی، رب گوجه فرنگی،آب معدنی،... که باید مواظب باشم مریض نشوی این چند روزی که مهمان منی ، برای اولین بار بعد ازدواجم!
بعد آن لباس بلند را پوشیدم با شال مشکی آخر تو اگر چه به روی من نمی آوری اما از لباس کوتاه پوشیدن خوشت نمی آید و گر چه با بی حجابی من کنار آمده ای اما آن را هم نمی پسندی.
بعد همان یکی دو تکه طلایی را که با ذوق از بازار قایم تجریش خریده بودم برای این روزها، انداختم که تو دوست داری طلا پوشیدن من را!
حالا باید تصمیم بگیرم چی برای شام و ناهار وصبحانه داشته باشیم...


یک عمر تو هوایم را داشتی و چند روزی من هوایت را داشته باشم مادر جان!

۱۹.۶.۹۰

آن یاران قدیمی

مدت ها می گذشت از ندیدنشان. به فاکتورهای خودم به من بدی کرده بودند و فرصتی برای دیدن و حل اختلافات نبود- شاید هیچ وقت دیگر هم نباشد.
آنها را به تاریک ترین زوایای ذهنم رانده بودم و به پایینترین طبقات دوزخ انداخته بودمشان تا در آتش نفرت من بسوزند.
دوباره و اتفاقی دیدمشان و به شرط ادب حرف زدم. خوشحال و خندان بودند و زندگی بهشت واری داشتند!!!
وقتی از کسی متنفر می شویم- به هر دلیلی- پیش از آنکه آنها را به دشت سوزان نفرتمان تبعید کنیم، ناخودآگاه خودمان سری به انجا می زنیم که از وجودشان مطمین شویم. هر روز... هر ماه... ماییم که خود را به انجا تبعید کرده ایم نه آنها!

۱۶.۶.۹۰

یک بیماری

شاید یک نوع بیماری روانی باشد برای خودش. همین که همیشه انگار نیکوتین در بدنت هست و یا که الکل در خونت جاریست.
همین که انگار کوه های عالم را می توانی جا به جا کنی و هر غمی بیشتر از 24 ساعت نمی تواند تو را از پای دراورد.
کافی است سرت را بگذاری رول بالش تا به خواب بروی و هیچ چیز دنیا به هیچ چیزت نباشد.


اگر هم بیماری چیزی هست... خوب است...خوش بحالت...

۱۵.۶.۹۰

۱۴.۶.۹۰

یک جنایت امریکایی


دیشب فیلم "یک جنایت آمریکایی" را دیدم. بر اساس یک داستان واقعی بود که یک زن خانه دار و تعدادی بچه یک دختر بچه معصوم را تا مرگ شکنجه می دهند و می کشند. وحشتناک بود. یکی نیست به حسین بگوید این است عوض فیلم زیبای داگویل و با او حرف بزن وماشینیست که قرض دادم!


قبل ترش هم فیلمی از جانی دپ دیدم که اسمش خاطرم نیست. پراز خون و جسد و کثافت! باز هم پیشنهاد حسین!


این روزها بطور غیر منتظره ای دارم این طور فیلم ها را جذب می کنم و خدا ختم بخیر کند!



پ ن: داشتم نگران آدم هایی می شدم که در وبلاگ های قبلی ام فحش می نوشتند. خوب به سلامتی اینجا را پیدا کردند و حالشان خوب است. سلام!

۱۳.۶.۹۰

می دونم این نمایشنامه خوانی که شروع کردیم آنقدر شکننده هست که هر جلسه می تواند اخرین جلسه باشد. تصور کن! فقط تصور کن یک روزی ...نه نزدیک... نه دور... راجع به دکور و موسیقی حرف بزنیم...آخ خدا... یعنی میشه؟!

۳.۶.۹۰

راضیه خانم ما برگشت!

نوجوان که بودم مادر نگرانم بود. نگران این که خانه داری بلد نیستم و بدتر از آن اهمیتی هم به یاد گرفتنش نمی دهم. من هم که به قول او زبانم یک متر دراز بود و همیشه جوابش را می دادم که احتیاجی ندارم که یاد بگیرم.
حالا هم شانس اوردم که شوهری نصیبم شده که اصراری به خانه دار بودن من ندارد. آشپزی ام بد نیست اما خانه داریم بدرد عمه ام می خورد!
مدتی بود که من و نیما یکی در میان کارهای خانه را انجام می دادیم، چرا که نتوانستیم شخص مناسبی را پیدا کنیم.
چند شب پیش دوباره زنگ زدم به راضیه خانم که دو سه سالی برایمان کار کرده بود. پشت تلفن بغض کرد ...
از امروز دوباره به آشپزخانه من رونق برگشته !!!


پ ن: یک هفته پیش با یکی از بهترین گروه هایی که تا حالا سفر رفته ام به بامیان رفتیم. در طول یک هفته مسافرت جادویی ما هشت پلیس را در میدان وردک- مسیری که از آن عبور کرده بودیم- طالبان سر بریدند و سی و چهار نفر را هم در پروان کشتند و به مرکز فرهنگی بریتانیا در کابل حمله کردند. وحشت بخشی از زندگی روزمره مان شده و انگار خوش خیالی ما و گروهمان غیر عادیست!!!

۲.۶.۹۰

به احترام تمام آنهایی که گریختند تمام قد از جا می خیزم

وقتی اقای خاوری به ناروی پناهنده شد با خیلی از دوستان راجع به این موضوع که چرا رفت و این همه کار ناکرده در افغانستان هست و غیره حرف زدیم.
بعضی تقبیح کردند و بعضی حق دادند که بروند و حداقل زندگی آرام تری داشته باشند.
من ترجیح دادم قضاوت نکنم.اما این روزها که خبر حضور اقای مظقری و کاظمی را در محفل شعر خوانی خامنه ای خواندم و عکس دست بر سینه آقای مظفری در مقابل رهبر!!! شوکه شدم.
دوستشان داشته ام دورادور وبرایشان احترام قایل بودم تا امروز!
برای من که تمام کودکی و نوجوانی ام را در آن کشور گذرانده ام و طعم ظلم را تا مغز استخوانم چشیده ام، کار این اقایان توهین به تمام آدم هایی هست که در آن نظام ظلم دیدند و ظلم می بینند!

تشکر آقای خاوری که رفتید و در آن مجلس حضور نداشتید!
کامنت من هم در وبلاگ آقای کاظمی حذف شده !

بیشتر بخوانید:
کابلی
هادی خرسندی
کاظم کاظمی




۳۰.۵.۹۰

سفر



ده نفر آدم جورواجور ریختیم توی یک ماشین و برای یک هفته رفتیم سفر. خندیدیم، عصبانی شدیم، داد زدیم، آواز خواندیم، غذا درست کردیم، لذت بردیم،بحث کردیم، قهر کردیم، آشتی کردیم... زندگی کردیم!

۲۰.۵.۹۰

یک هفته ای می روم سفر، از انجا که هر کاری من بخواهم بکنم آخرش در بوق و کرنا می شود گفتم بیایم اینجا بنویسم خودم اطلاع رسانی کرده باشم.

۱۵.۵.۹۰

پرفورمنس در خانه فرهنگ افغانستان



قرار نبود که اجرا داشته باشند. خودم را آماده کرده بودم برای دیدن اینستالیشن هایشان.
سه دختر خیلی جوان و کمی خجالتی که هر سه دانشجوی هنر بودند. روز اول حتی مطمین نبودند از نمایش آثارشان.
بعدتر که به زمان افتتاح نمایشگاهشان نزدیک شد گفتند به جای اینستالیشن ها قرار است پرفورمنس داشته باشند.
برای من تیاتری پرفورمنس معنای متفاوتی داشت، نمی دانستم چی در سرشان می گذرد.
روز افتتاحیه برخلاف تمام نمایشگاه های برگزار شده اولین نفر بودم که بروشور پرفورمنس را گرفتم و پشت آن پرده سیاه منتظر ماندم تا اجرایشان را ببینم.
سه قاب خالی سیاه معلق از سقف با پس زمینه سفید و نور زرد و دو دختر با لباس های ساده سراپا سیاه یکی پشت به قاب و دیگر رو به قاب. هر یک در جستجوی راه گریزی به بیرون از چهارچوب!
نبودن مرز بین تماشاگر و نمایشگر و ورود تماشاگران به میدان کوچک نمایش اتفاقی ست که این روزها در سراسر جهان نمایش در تمام دنیا و به شکل های متفاوت در حال رخ دادن است.
این روزها هنرمند تیاتر و نمایش (پرفورمر) تمام سعی خود را به کار می بندد تا مرز بین جهان نمایش و جهان واقعی شکسته شود.
این دو هنرمند جوان در ساده ترین شکل خود تماشاگر را هر چند برای دقایقی کوتاه از جهان خارج به جهان خود کشاندند و بالعکس خودشان را قسمتی از جهان بیرون ساختند.
تلاش برای گریز از چهارچوب ها تصویر هر روزه ماست. چه هنرمند باشیم و چه نباشیم و تلاش این هنرمندان برای گریز از چهارچوب های تکراری هنر در افغانستان جای تحسین دارد.

۱۳.۵.۹۰

تصور کن!

تصور کن عیال محترمه سحر اقا را بیدار می کند و سحری می خوراند و بعد لابد نماز هم می خواند.
بعد صبح می رود سر کار همراه با جماعت کفار ناهار و چای و ...
بعد افطار می رود خانه و نماز وافطار و شام...
بعد من این آدم باحال را کجای دلم بگذارم؟؟؟

زیبایی بصری


دخترک می گه: قول داده بودی که دسکتاپ بدی بهمون!


می گم: نداریم عزیزم، خوب لپ تاب استفاده کن چه فرقی می کنه؟


نگاه می کنه توی چشمام و: زیبایی بصری لپ تاب و مونیتور دسکتاب فرق نمی کنه؟


مدت هاست سر جزییات با هیچ هنرمندی بحث نکرده ام. آخرین بار که سر برچسب تابلوها با چند عکاس حرفه ای!!! بحث کردم و انها به جای استفاده از کاغذ مرغوب، کاغذ معمولی پرینت کردند- آنهم در بی ریخت ترین شکلش- نا امید شدم از حس زیبایی شناسی هنرمندهای افغان!


به حسین می گویم، یک طوری جور کن برایشان!


فردا افتتاحیه نمایشگاهشان است، بی صبرانه منتظرم!!


۱۲.۵.۹۰


کی دیگر می شود این کافه رنگ سکوت غروب به خودش بگیرد و من تنهای تنها بنشینم و یاسین یک آهنگ غریب عربی گذاشته باشد ومن بنوشمش؟

۹.۵.۹۰

من موفق شدم!
هی دارم موفق می شوم و می روم مرحله بعد و مرتب داره لذتش کم و کمتر می شه!
در راستای پست قبلی امید نوشته که دلش برای نوشته های سه چهار سال پیش تنگ شده.
امید عزیز
من هم دلم برای آن دختر ساده دل آن روزها تنگ شده که از هر واقعه کوچکی چشم هایش گرد می شد! الان دور دیگری از زندگیست ... الان زن سی ساله ای حرف می زند و می نویسد که دلش حسابی از زندگی و آدم هایش پر است و امیدش را هم کم کم از دست می دهد برای رستگاری!!!

۸.۵.۹۰

تو را به خدا بنویسید و خوب بنویسید

حسودیم می شود به آدم هایی که لینک های وبلاگ هایشان تند و تند بولد می شود و کلیک که می کنی یک عالمه مطلب خوب و جذاب رو می شود. راجه به خودشان وزندگی شان و جامعه ای که در آن زندگی می کنند.
لینک های من که هر هزار سال و فقط برای نالیدن آپ می شوند.

یعنی روبراه هست زندگی وقتی تا سه صبح بیدار باشی و دم صبح بخیزی و یک کله چهل صفحه کتاب جدی بخوانی و لذتش را ببری، این برای آدم این روزهای من یعنی انقلاب!

۲۸.۴.۹۰

همسایه داری!

همسایه روبرویی ما با آن عسگرهایش که چشم هایمان را با خیره شدن هایشان درمی آوردند چند روز پیش کوچ کشی کردند و رفتند.
همسایه کناری هم که کسی نبود و انبار مصالح ساختمانی بود با منظره زشتش.
چند روز سر وصدا بود و کار تعمیر و ساختن.
امروز دو خانم افغان بودند که وسایل را جابه جا می کردند و فکر کردم پنجره بی پنجره. هوای آزاد بی هوای آزاد!
بعد معلوم شد چند آدم نازنین دیگر همسایه ما شدند که قرار است هر وقت ناخوادآگاه چشممان افتاد توی حیاطشان ویا پنجره مان را برای هوا خوری باز کردیم به جای داد وبیداد به هم لبخند بزنیم!

متاسفانه شما به اخلاقیات پایبند هستید!

در طی چند ماه گذشته از طرف دو آدم نسبتا مهم مورد انتقاد قرار گرفتم، انتقادشان این نبوده که مدیر خوبی نیستم.
کارم را بلد نیستم و حرفه ای نیستم و ...
انتقاد این بوده: شما آدم ارزشی هستید!!!

همه اش دارم به این فکر می کنم چه بلایی سر آدم ها آمده است. از کی تا حالا پایبندی به اخلاقیات حرفه ای شده است نقطه ضعف؟؟؟





پ ن: من اصلا ادعای این را ندارم که آدم اخلاقی و ارزشی هستم!!!

۲۷.۴.۹۰

نیما پرسید: ازش خیلی خاطره داری؟

مادر بزرگ سه روز پیش از این دنیا رفت.
نیما این خبر را داد و بغلم کرد. نیازی به دلداری نداشتم و نیازی به دلداری ندارم، فقط نمی دانم کمی عصبانی بودن از کجا آمده!!
فقطط وقتی که خبرر را به خواهر کوچیکه دادم ،بغض کردم!
مادر بزرگ یک سال بعد از سال طاعون بدنیا آمده بود( آنطور که خودش می گفت). تو بخوان بالای نود سال سن داشت. الان یک جایی هزار کیلومتر دور از زادگاهش خفته است.
مادر بزرگ من تنها دختر بعد از دو برادر بود و پدرش هیچ وقت ازدواج دوم نکرد.در سال هایی که دخترها را به مکتب نمی فرستادند مادر بزرگ که مادرش قران خواندن یاد داشت او را به مکتب فرستاد و او هم به قول خودش از الف فراتر نرفت چرا که آنوقت مجبورش می کردند ب را هم یاد بگیرد و معلوم نبود کی تمام می شد.
بعد عاشق شد. عاشق برادر پدربزرگم و بعد زن او شد. شش ماه بعد شوهرش به رحمت خدا رفت. او یکراست برگشت خانه پدری!
هر وقت سوال می کردیم چه آرزویی دارد می گفت: دوست دارم بعد از مرگم شوهر اولم را ببینم.
و بعد توی فکر فرو می رفت و ادامه می داد: چقدر خوب است آدم بعد از مرگش کسانی را که دوست داشته است را ببیند!
عمه اش که مادر شوهرش هم بود پاشنه درشان را داورد که باید زن پسر دومش بشود و او زیر بار نمی رفت تا بعد از قول وقرارهای بسیار، زن پدربزرگ شد.
مادر بزرگ چهار دختر زایید و یک پسر که پدر من باشد. به قول خودش داشتن تنها یک پسر هر مردی را این اختیار می داد که زن دوم بگیرد. اما تا همین سه روز پیش هر دویشان با هم زندگی می کردند و حالا پدر یزرگ نازنینم تنها شده است.
بیست ودو سال با مادر بزرگ زیر یک سقف زندگی کردم و تا آنجایی که می دانم نه بد کسی را گفت و نه بد کسی را خواست. خوب زندگی کرد و با آبرو رفت. گرچه این سال های آخربه خاطر فراموشی اش کمتر به یادمان می آورد. دوستش داریم و دوستش خواهیم داشت. روحش شاد!

۲۳.۴.۹۰

هستی یا نیستی؟

گاهی وقت ها انگار عروسکی هستم بدست تو. آن بالاها نشسته ای و نخ های من در دست های توست و من را به حرکت وا می داری و می بری و می اوری ام.
روزهای خیلی خوب و روزهای خیلی بد قوی تر می شود این حس من.
اینکه از ان بالا به سادگی ام می خندی و به گریه هایم و خشم های می خندی...
بعد همه چیز، همه آن خشم ها و خنده ها گم می شود وبه جایش آرامش برمی گردد و زندگی می افتد روی دور تکرار.
گاهی هم فکر می کنم این برمی گردد به تربیت ما و بزرگ شدن در فضایی که می گوید پا به بهشت می گذاری و پا به جهنم خواهی گذاشت و من که می دانم پا به هیچ کدامشان نخواهم گذاشت...

۱۴.۴.۹۰

مرسی که هستی

بیشتر از ان که تو خبر داشته باشی که چقدر دلت برای من تنگ شده و این را برای آدم سختی مثل من بر زبان بیاوری. دیشب بین بحث داغی که راه افتاده بود ومن حرف های تلنبار شده شش ماه گذشته را که مثل سنگ شده بود روی دل من، با صدای بلند برای تو گفتم و تو شنیدی.
فهمیدم که من بدون انکه بدانم به تو احتیاج داشتم و دلم بیشتر از تو تنگ شده بود.
تصور یکماه اینده از بودن با هم آنقدر خوب است که توی دلم داد می زنم: زندگی ی ی ...بهتر از این نمیشه... زندگی ی ی ی... روز دیدار اومده...


پ ن: من هم می دانم که اصلا مهم نیست که در کجای دنیا متولد شده باشی و داغ چه ملیتی بر پیشانی ات خورده باشد. مهم نیست که در دوران طاعون زاده شده باشی و یا رنسانس را تجربه کرده باشی... مهم این است که "انسان" باشی!
اما واقعا مهم است که آدم هایی را در زندگیت داشته باشی که بدون قید وشرظ دوستت داشته باشند و من آن آدم ها را دارم. بقیه اش چندان مهم نیست.

۱۲.۴.۹۰

دوستم مسیج داده که: دلم برات تنگ شده، ...زود خوب شو!

فکر می کنم به اولین روزی که گفتم: حالم بد است...
انگار این "حال بد" قرار است تا ابد طول بکشد.

۱۱.۴.۹۰

تب نداشتن!

بعد از آن بیماری که من را راهی داکتر و سرم و پیچکاری کرد و دو نفر همراهم را دچار ضعف وغش از دیدن حال من( سلام پاتی ،سلام الکس) دو سه هفته اخیر ضعف و گرما حال اساسی از من گرفت.
همه اش گرمم بود و فکر می کردم به خاطر هواست. نیما هم می گفت: تب داری ها، برو دکتر!
دیشب سردم شده بود و پتو می خواستم.
صبح هم دلم نمی خواست پا برهنه بروم روی کاشیهای اشپزخانه تا خنک شوم.
این است که الان تب ندارم و زندگی بهتر است...

۸.۴.۹۰

حمله به هتل اینتر کانتیننتال


مهمانهایم تازه رفته اند و من دراز کشیده ام و به ظرف های کوت شده در آشپزخانه فکر می کنم.


برای نیما مسیج می اید. می گوید: زمان است و می پرسد که طرف های ما درگیری هست.


همه جا آرام به نظر می رسد.


چند دقیقه بعد،از خواب می پرم. صدای بی وقفه شلیک گلوله به گوش می رسد. ترسیده ام و خسته ام.


هر از چند گاهی با صدای شلیک و کابوس از خواب می پرم. چند بار از اتاق خواب به پذیرایی جا بجا می شوم.نیما تا صبح نمی خوابد.


صبح اولین کاری که می کنم این است که رادیوی بی بی سی را می گیرم و تیتر خبر این است: طالبان به هتل اینتر کانتیننتال حمله کرده اند و سه بمب منفجر شده است!


سوال ها در ذهنم شکل می گیرند.پس گاردهای مسلح چه می کرده اند؟ چرا درگیری پنج ساعت طول کشیده؟ چطور انها با مسلسل وبمب و خمپاره در شهری که هر صد مترش ایست بازرسی ست جابه جا شده اند؟ خانه معاون رییس جمهمر در همان نزدیکی ست و همه کشته شدگان افغان بوده اند و خارجی کشته نشده پس همه چیز خوب است(لحن خبرهای بی بی سی این را می گوید وسخن گوهای دولت)


خیابان ها خلوت است و پل سرخ مثل روزهای تعطیل بدون ترافیک است!


دختری توی کارته سه پنجابی بنفش پوشیده و چتری به همان رنگ بدست گرفته، پسری پشت بار سبزی جات نشسته و با خیال راحت زردک می جود.


لطیف خان پیچک ها را در حویلی ما مرتب می کند وهاشم شاخه های بوته رز را کوتاه می کند.


اول صبح توی حویلی چای می نوشیم و گپ می زنیم.


دورتر از ما ده ها خانواده به سوگ عزیزانشان نشسته اند!!!

۱.۴.۹۰

باید امروز روز خوبی باشد.

خیلی خوب است که در خانه کرایه ای باشی و چهار سال دوام بیاوری.
خانه ام را دوست دارم با آن درخت آلبالوی توی حیاط که الان حسابی رسیده است و وقت چیدن و یک شیشه مربا و یک شیشه شربت البالو درست کردن شده! تبدیل شده به رسم هر ساله من!
اگر پرده پنجره پذیرایی را بکشی رسما تبدیل می شود به قلمروی کوچک من، از پذیرایی به دهلیز و اشپزخانه دوست داشتنی و اتاق خواب که ته خانه قرار گرفته و اگر حسیب(پسر کوچک همسایه کناری) حالش خیلی خوب یا بد نباشد که شروع کند به جیغ و داد و شلوغ بازی، بهترین و آرامترین مکان دنیاست برای خوابیدن و یا کتاب خواندن.
همه را گفتم که برسم به:
سرم درد می کرد و تب داشتم و معده ام به هم ریخته بود، با این که تازه از خواب بیدار شده بودم می دانستم که روز مزخرفی در پیش است. از تخت که پایین آمدم ، دو قدم راه نرفته ولو شدم کنار دیوار از درد.
چشم که باز کردم و به پنجره نگاه کردم. از آن زاویه به جای هر چیزی که از زاویه های مختلف از ان پنجره کوچک نزدیک سقف می دیدم دو درخت بلند زیبا دیدم با پس زمینه آسمان آبی. درخت ها در نسیم به رقص درامده بودند.
با خودم گفتم: باید امروز روز خوبی باشد!

مرز مدیریت و دیکتاتوری کجاست؟


چطور یک رییس جمهور که برای مدیریت کشور انتخاب می شودد تبدیل به یک دیکتاتور می شود؟


چطور یک پدر با استدلال مدیریت خانواده تبدیل به یک دیکتاتور برای همسر ودخترانش می شود؟


آیا اصولا یک نظام دیکتاتوری نظامی غلط و بدون نتیجه مثبت است؟


روند تبدیل یک مدیر به دیکتاتور چگونه است؟ کجاست این مرز جدا کننده؟؟؟


...



پ ن: خسته نباشم اینقدر فکر می کنم!


پ ن دو: آیا کتابی هست که به این سوال ها پاسخ دهد و برای سطح سواد من قابل فهم باشد؟؟؟


...

از ان آدم های اهل تماشا کردن نیستم. از آن آدم هایی که کافی است در یک مراسم صد نفره باشند و رنگ جوراب همه را هم دربیاورند.

از آدم های اهل نگاه کردن هم حتی نیستم. آدم هایی که بدون تماشا کردن و خیره شدن به آدم ها نگاهی سرسری به همه می اندازند و به آشنا وغریبه لبخند می زنند و دوست پیدا می کنند.

من در جمع های شلوغ خیلی کم با آدم هایی که غریبه هستند حرف می زنم و یا حتی نگاهشان می کنم، گاهی از آشناها هم می گذرم- بدون هیچ منظوری.

خیلی شده که درروی سرک از کنار آشناها گذشته و ندیدمشان و بعدها دلخوری واین که خودت را می گیری و این حرف ها...

در مهمانی ها هم زیاد پیش امده که آمده ام و رفته ام و یا نشناخته ام و یا ضرورتی برای سر صحبت باز کردن ندیده ام.

می دانم این یک عیب است، چون باعث می شود ادم دیگری به نظر برسم که نیستم!!!

۳۱.۳.۹۰

کسی که اولین رنگ مو رو توی سی سالگی می گذاره روی سرش باید آدم بیخودی باشه!

۳۰.۳.۹۰

نه خیلی نزدیک... نه خیلی دور

از خودش می گوید ودردی که زندگیش را مختل کرده، از خودش می گوید وبی کسی اش، از خودش و آدم های دور وبرش...
آمده بود که من بگویم از زندگی مختل شده این روزهام، از عزیزانم ...
سکوت می کنم و گوش می کنم و دلداری می دهم...
می گوید: خوب شد تو هم اضافه شدی به جمع ادم هایی که می توانم براشان درد دل کنم...
سکوت می کنم...
می گوید: یادم رفت تو قراربود چیزی بگویی...
می گویم: نمی شود...می شود با آدمهایی حرف زد که نه خیلی بهت نزدیک باشند ونه خیلی ازت دور... من ندارم از این آدم ها... آدم های من دو دسته اند ،یا نزدیک یا دور...
می گوید: باید از این آدم های دور انتخاب کنی و حرف بزنی براشان...
سکوت می کنم و سرم را تکان می دهم.
...

۲۶.۳.۹۰


چشم هایم را ببندم ، از این کتابخانه و این صندلی چوبی پرت بشوم به رستورانت سپوزمی روی یک صندلی حصیری روبروی دریاچه و یک ماگ بزرگ لاته- که ندارند ویک نسکافه آشغال می دهند به اسم کافی- کنار دستم و یک رمان خوب که دمر گذاشته باشم روی میز تمیز- که هیچ وقت نیست-و پنجاه صفحه ازش خوانده باشم و آنقدر نفس گیر شده باشد کتاب که کتاب را گذاشته باشم تا ته نشین شود داستان در ذهنم و جا باز شود برای بقیه اش!!!



پ ن برای خدا: می بینی چه آرزوهای کوچک دست نیافتنی داریم؟ این هم دنیاست که خلق کردی؟



الکس موهایش را کوتاه کرده، صورتش بازتر شده،چشم هایش درخشان تر و روحیه اش بهتر!!!


من چه کنم این همه خشم برود بیرون از من؟؟؟

۲۴.۳.۹۰

هنرمندهای ذهنم


نه!


هنرمندهایی که در ذهن من اند، پسرهایشان موهایشان را بلند می کنند، سیگار وپیپ می کشند وخوب حرف می زنند.


دخترها لباس های اجق وجق نخی می پوشند و موهایشان را سبز وقرمز می کنند و بعد هم سرشان را می تراشند.


هنرمندهای ذهن من عجیب وغریبند، با آدم های عادی فاصله شان را حفظ می کنند وکمی خودشان را می گیرند.


دخترک طرح ها و عکس های چیدمان هایش را نشانم می دهد.


بعد چشم هایش را می گرداند و به من نگاه می کند با معصومیت خاص خودش که: می شود!؟


می شوم معلم بدجنسی که می داند شاگردش کار را خوب انجام داده اما نمی خواهد آفرین بگوید، انتظارش بیشتر از این حرف هاست.



خلاصه:


دو تا دختر نازنین که از هنرمندهای ذهن من خیلی فاصله دارند می خواهند در گالری خانه فرهنگ افغانستان نمایشگاه چیدمان(اینستالیشن) و نقاشی و عکس بگذارند، خیلی متفاوت تر از چیزهایی که در کابل دیده ایم. امیدوارم که بشود!!!

۲۳.۳.۹۰

مخاطبین خاص

متوجهم که چه آدم بیخودی شده ام!
حواسم هست ،شما ببخشید به بزرگواری خودتان!
به زودی آدمش می کنم!

دختری که من بودم!


ل امده یک عکس منتشر کرده توی فیس بوک از دست های یک دختر شش ساله، پر از چروک کار و محرومیت که پنجاه ساله به نظر می رسد.


شاید من اولین نفری بودم که عکس را به من نشان داد بین آن همه عکس هایی که از ورس اورده بود ومن را هوایی می کرد.


یکی نیست بگوید به این دختر که: بیکاری؟ فکر می کنی ما نمی دانیم در چه گند وکثافتی توی این زباله دانی بشری- جای دور نروید افغانستان را می گویم- داریم دست و پا می زنیم و نیشمان هم تا بناگوش باز است و از خیره سری همینطور ادامه می دهیم؟ حالا این عکس را جلوی چشم ما گذاشتی که چی بشود؟ متحول بشویم؟؟؟؟


شخصیت های داستانی

گیرم که توی داستان باشند ولی خوب انها هم ادمند.
آدم های توی قصه ها را می گوینم که یعضی شان سالهاست منتظر من هستند ودیشب به شخصیت زن و مرد جدیدی که وارد شده بودند نگاه کردند و بعد هر کدام سرگرم کار خودشان شدند.
دو شخصیت جدید، اول سر پا ایستادند وبعد که دیدند دارند خسته می شوند همان جاها روی نیمکتی به صورت موقتی نشستند که: ماها قرار است به زودی از این مکان موقتی برویم و مثل شماها سرکار نیستیم!
بقیه همه یک نگاه عاقل اندر سفیه به آن دوتا کرده اند که : بنشینید تا زیر پایتان علف سبزشود.
بعد آن خانم جوان نوزاد به بغل در حال شیر دادن به بچه اش با حسرت به این زن و شوهر جوان خوشبخت نگاه کرد و توی دلش گفت:الااقل خوش بحال شما دونفر که قرار است عاشقانه زیر پایتان علف سبز بشود!!!!

۲۲.۳.۹۰

شکل خودمان زندگی کنیم!

احتمالا از قبل تر از زمانی شروع شد که آن خانم بیست سال امریکا زندگی کرده با آن لهجه دری اش بتوپد به من که: چرا ایرانی گپ می زنی؟
یا عبدا... نازنین دلش را بگیرد از حرف زدن من پشت تلفن با نیما یا رزا که: قربانت، مواظب خودت باش!
به هر حال دری نوشتن و دری گپ زدن من همیشه لنگ بوده و هست وطبیعتا فاکتور های زندگی کابلی را هم بلد نیستم. منظورم شوخی هاشان و تفریحاتشان و...
آن شب که برات و پیمان و حسین آمدند و من بعد از مدت ها با دو تا ایرانی کل کل حسابی کردم و آخر وقت هم همه خوش و خندان داشتند خداحافظی می کردند، برات تشکر کرد که : تشکر ، مه که گپشان را نمی فامم!
و لهنش ترجمه اش این بود که: دمت گرم که از پس تکه های این ها برمی آیی!
بحث لهجه صرفا نیست، استایل زندگی این ها فرق می کند، به خاطر همین است که من نمی توانم وبلاگ های افغان ها را خیلی بفهمم و از شوخی های کلامی شان سر در نمی آورم...
مدت ها بود به این فکر می کردم که بسازم چیزی را حداقل برای خودم با هویت همین شهر اما نمی شود. شاید برای بچه های ما بشود چیزی از هویت شهری این ویرانه گفت، یعنی امیدوارم!

خواستن توانستن است؟

چند وقتی بود که دخترک سوزنش گیر کرده بود روی: برویم برقصیم!
چند باری هم برنامه ریختیم که بدون جنگ و خونریزی برویم خانه یکی از دخترها برقصیم و نشد.
دخترک پیله کرده بود ونه عروسی در کار بود ونه نامزدی که بشود در آن رقصید.
یک روز که دوباره پیله کرد ،من- من که همه چیز در نظرم از رویا تا عمل چند قدم فاصله هست- توی دلم گفتم عجب دل خوشی دارد ها!
درست دو شب بعدش دعوت شدیم خانه دوستی، دخترک هم دعوت شد.
شام خوردیم و موسیقی گوش کردیم و آن وسط یکی دست دخترک را گرفت و چند ساعت مداوم باهاش رقصید.
صدای موسیقی گوش فلک را کر می کرد و ما چند ساعت رقصیدیم. داشت صبح می شد که تلو تلو خوران رفتیم خانه هامان و نه همسایه ای هوار کرده بود ونه کسی صدایش درامده بود!
می بینی؟ کابل هم گاهی وقتها با ما راه می آید!

۱۹.۳.۹۰

امروز تریپ" من چه سبزم " واین حرف هام...

دوباره می سازمت...

کتاب خواندم و فرندز دیدم و خرید رفتم و مریض شدم و برگشتم به کار.
با نیروی بیشتر وقوی تراز ماه های فرسایش دهنده گذشته!

بیرون از همه ماها دنیا با سرعت سرسام آوری رو به خرابی می نهد و "ساختن" رویای کودکانه ای می نماید. ما همچنان به این رویا وفاداریم!

۱۱.۳.۹۰

ورس ما!

ل یکی دوهفته ای با پدر و مادرش رفته بود ورس- دهات محل تولد من- و با خودش صدها عکس آورده از دره ها و کوه ها و چشمه ها.
از بچه هایی که رو به دوربین لبخندهای خالص زده اند و بعدش حتما به کنجکاوی خیره شده اند به مانیتور کوچک دوربین که عکس های خودشان را ببینند.
حسودیم می شود. به او که رفته است و من که فرصتش را داشتم و نرفتم. به اینکه بابا کی می اید که باهاش بروم ورس!
می گویند هنوز هم آنجا اگر بگویم نوه حاج ابراهیم هستم همه مرا می شناسند.
می گویند لازم نیست که یکی دو هفته یا روز باهاشان باشم تا با من دوست بشوند. برای آنها نوه حاج ابراهیم می تواند یکی از خودشان باشد که بنشینند و باهاش درد دل کنند و از بچه های ایران رفته شان بپرسند و از مادربزرگ و عمه ها و بچه های تازه به دنیا آمده و پسرهای داماد شده و دخترهای عروس شده!
حسودیم شد!
یک روزی باید بروم جایی را که در آن تولد شده ام پیدا کنم!

۱۰.۳.۹۰

دارم می روم تعطیلات.

قرار نیست بروم جزایر قناری
قرار نیست بروم مالزی که یونس عزیز دعوت نامه اش را فرستاده
قرار نیست با نیما سفر کاری بروم آنتالیا و استانبول
قرار نیست بروم مزار
قرار نیست بروم حتی بامیان
به یک دلیل ساده
نه پولش را دارم و نه اعصاب سفر کردن را!

یک هفته ای خانه می مانم. کتاب و فیلم و پارتی دخترانه و خرید و آشپزی!
می توانی من را شام دعوت کنی!(مخاطب خاص!)
دو روز است که با ف قرار پیاده روی گذاشته ایم. هر روز صبح یک ساعت پیاده برویم.
دیروز من خواب ماندم ،امروز او!

حالا دو انگشت سبابه ام را به هم نزدیک می کنم با چشم های بسته که:
می رویم
نمی رویم
می رویم
...

۹.۳.۹۰

برنامه هفته آینده:



من خنگم یا...

نیما به ف می گوید: می دانی این سیخ های چوبی بیشتر از سه سال پیش خریداری شدند؟
ف می گوید: حالا چطوری درست کردی این کباب ها را؟
توضیح می دهم و انقدر زرنگ است که نکته های اساسی اش را و به قول معروف فوتش را بپرسد.

بعد ف از آدمی می گوید که چند سال پیش اتفاقی برای شام از خانه ما سر دراورد ومستفیض شد به خوردن دستپخت من که هر هزار سال نوری آشپزی می کنم و گفته بود که خانم فلانی اصلا بهش نمی اید کدبانو باشد!

یا من خیلی خنگ نشان می دهم ویا مردم فکر می کنند زنی که بیرون از خانه کار می کند هیچ از خانه داری نمی فهمد!

۸.۳.۹۰

خودم را دوست داشته باشم!


برای همه ما پیش امده که یکدفعه تعدادی دوست و دشمن سر وکله شان پیدا شده و شروع کرده اند به تعریف و تمجید و ستایش. بعضی وقت ها ادم می گوید خوب است و تمام این تعریف و تمجیدها حقم هست و من زحمت کشیدم والخ.


بعضی وقت های دیگر- برای من بیشتر وقت ها- فکر می کنم: من که کار قابل ستایشی انجام نداده ام و یا این که : این نتیجه کجا و ان چیزی که من می خواستم کجا...


این روزها دست از سرزنش کردن خودم برمی دارم!

۷.۳.۹۰

آدم می تونه بیست و یکی دو سالش باشه و اینقدر بفهمه؟؟؟

اپرا

شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشد که در روز خداحافظی اپرا وینفری از صحنه من برای اولین بار شوی تلوزیونی اش را ببینم و عاشق صداقت و مهارتش در اجرای شو تلوزیونی اش بشوم!

دوستی از نوع کابلی

اهل گله کردن از ادم ها نیستم. وقتی دلخوری ام از آدم ها را در قالب چند جمله به زبان می آورم یعنی خیلی خیلی شاکی ام و وقتی کار به شکایت چند دقیقه ای می کشد یعنی رسما نمی خواهم تا اطلاع ثانوی فرد مذکور جلوی چشم من رویت شود.
مدت هاست که آدم ها و رفتارهایشان شگفت زده ام نمی کنند ، اما همچنان از دیدن آدم هایی که قلب هایشان در جیب هایشان می تپد و دوستی شان با رقم حساب بانکی طرف مقابلشان و یا ضریب نفوذش سبک و سنگین می شود کمی متعجب می شوم!
سعی می کنم به این هم عادت کنم.

پ ن: این روزها خوب نیستم و این برای اطرافیانم که همیشه سرحال دیده اند و پر از نیرو، تازگی دارد. به خدا من هم بلدم افسردگی بگیرم،گرچه دارم از خیرش می گذرم!

۴.۳.۹۰


این بار از هر دفعه دیگری بدتر است و زندگی عادی ام را و روابطم را با آدم های دور وبرم مختل کرده است.


چراغ اتاق خواب روشن نمی شود ومن زیر باریکه نوری که از راهرو به اتاق خواب می تابد دراز کشیده ام. نیما از توی آشپزخانه داد می زند،چای می خوری؟


می گویم : نه!


چی می خوری؟


سوپ آماده !


سوپ را که می ریزد توی کاسه دوباره صدایم می کند و من که می گویم همینجا می خورم صدایش درمی آید که توی اتاق خواب و تاریکی چطور می خواهی سوپ بخوری!


کاسه سوپ به دست ولو می شوم توی راهرو!


روبرویم می نشیند: چی شده؟


من لب ورمی چینم که: هیچی.


-با میم دوم چیکار داشتی؟


: یک سوالی می خواستم بپرسم که پرسیدم.


-خب


:خب که خب، خصوصی بود!


-حالا چی شده که می خواهی بروی دکتر...


من دهانم نیم متری باز می ماند، آدم سه چهار سال با یک نفر زندگی می کند ودکتر رفتنش را نمی تواند پنهان کند. فکر می کنم لعنت ...ازدواج آدم را می کند شبیه یک کتاب خوانده شده و تمام.

۳.۳.۹۰

پرگار


با نور جهان مهمان برنامه پرگار بی بی سی بودیم امروز. تجربه ای بود برای خودش و من دوست داشتم این تجربه را.



۳۱.۲.۹۰


بعضی آدم ها یکهو از ناکجا اباد سر وکله شان پیدا می شود و خودشان را توی ذهن آدم می گذارند. آدم های نازنینی که می شود توی تنگه واشی برای اولین بار دیدشان یا توی کلاس نقد تیاتر و یا هم ...


بگذریم... سلام!

این آدمی که این روزها هستم را دوست دارم!
یک وبلاگ کشف کرده ام که خط به خطش را قورت می دهم.
امروز برای اولین بار در یک میتینگ رسمی به بهانه چک کردن فایل ها یکی دو تا مطلب هم خواندم.

۲۸.۲.۹۰

حرف بزن!

بازی اینطوری شروع می شه. یک نفر کارت ها رو بر می زنه و چهار نفر دیگه هر کدوم یک کارت انتخاب می کنن. ع بر می زنه و من می شم:دل!
بعد یکی یکی هر کسی چیزی می گه: کسی که امسال پولدار می شه؟
کارت پیک رو می شه،یعنی میم اول از همه پولدارتر می شه.
بعد من می گم :باحال ترین ادم این جمع!
دل رو میشه، یعنی من!
اونقدر می خندیم که اشک از چشمام سرازیر می شه. من هم باحالترینم هم بی خودترین!

من کارت ها رو بر می زنم و بازی جدیدی اختراع می کنم. کارت اول مورد پرسش کارت دوم قرار می گیره و دارنده کارت دوم هر سوالی که بپرسه، دارنده کارت اول باید راست بگه.
اسم دوست دخترها رو می شه... هرکسی چند بار عاشق شده... چند بار نارو زده... چند بار برای عشق گریه کرده.
بعد آخرای باز هر کسی یک سوال می پرسه و بقیه جواب می دن.
من می پرسم: غم انگیزترین واقعه ای که در زندگی تون اتفاق افتاده و زندگی شما رو عوض کرده؟
...همه می گن از تجربه های نزدیک به مرگ تا آدم هایی که با ورودشون زندگی اونها رو تغییر دادن.
بعد امیدوارم همه یادشون بره که من این سوال رو مطرح کردم.
همه یادشون هست... من من می کنم که بی خیال بشن... مکث... سکوت...
بعد تا دو جمله رو بگم نفسم بالا نمی آد!
میم دوم می گه : می تونم بفهمم... سخته... می گه: که باید بتونم راجع بهش حرف بزنم... برام خوبه...

۲۷.۲.۹۰

برای ثبت در تاریخ

هفته هاست که هر بار به نوشتن فکر می کنم. ذهنم ناخوداگاه می رود انجا و در آن اتاق خالی و درست در آن لحظه کنار در خروجی اتاق متوقف می شود.
چند بار درباه آن نوشته باشم و چند بار آن صحنه چند ثانیه ای را مرور کرده باشم خوب است؟
انگارذهن من همانجا ایستاده باشد. انگار او همانطور وقیحانه به من چشم دوخته باشد و آن چند جمله را گفته باشد ومن تا سر حد مرگ ترسیده باشم.
دوباره مثل یک عروسک کوکی که یک جمله را تکرار می کند. ذهن من- به قول دوستم ذهن سانتی مانتال من- همیشه آن صحنه را تکرار می کند...

۲۴.۲.۹۰

مردم گریز...


قرار است گزارش بنویسم.


طرح و ایده جدید را پیاده کنم.


آدم های جدید را ببینم.


می گویم بگذارید من پاکنویس اول را آماده کنم بعد می نشینم و حرف می زنیم. پاکنویس اول را که می فرستم از همه می خواهم کامنت هایشان را بدهند ومن اصلاح کنم.


می گریزم از همه و کنج اتاقم طرح و گزارش می نوسیم. ایمیل می دهم به آدم های جدید و ...


تنهایی ام را دو دستی چسپیده ام این روزها.

۲۲.۲.۹۰


فقط یک روز


توقع زیادی ندارم
هرگز نداشته‌ام
دلم می‌خواهد ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
آفتابی اریب
بر میز صبحانه بتابد
و مربای انجیر در نعلبکی سفیدش
مثل طلا بدرخشد.
قهوه را که دم می‌کنم
از هزاران گنجشک بی‌برنامه‌ی این شهر
دوتاشان هم روبروی من
کنار پنجره بنشینند
و همان نت تکراری را
جیک‌جیک‌کنان بخوانند،
خرده‌نانی هم حاضرم
برایشان بپاشم.

می‌خواهم ساعتی پیش از تو
از خواب که بیدار شدم
قلبم مثل دیشب ۲۵ ساله باشد
و مغزم برود کشکش را بسابد.

تلویزیون را که روشن می‌کنم
گوینده‌ی عصا قورت‌داده‌ای بگوید:
<امروز ریش‌سفیدان دهکده‌ی جهانی هم‌پیمان فرمان‌داده‌اند هیچ تیر و توپی در هیچ کوچه و برزنی از هیچ اسلحه‌ای شلیک نشود>
یک روز که هزار روز نمی‌شود
فقط یک روز ناقابل!
من هم قول شرف می‌دهم دیگر
به ریششان نخندم.

و تورا عزیزم
بعد از چنان شب ِ بی‌مرزی
فقط در چنین شرایطی
دلم می‌آید
از خواب بیدار کنم.

عباس صفاری، از کتاب کبریت خیس

۲۰.۲.۹۰

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید،

تو بعدِ سال ها به خانه‌‌ام می آمدی...

تکلیفِ رنگ موهات

در چشم‌هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع‌های روی میز

روشن نبود...



من و تو بارها

زمان را

در کافه‌ها و خیابان‌ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می‌گرفت

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به شانه‌ام زدی

اما

سایه‌ات را دیدم

که دست‌هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع‌ها را روشن کردم

ولی هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود...

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه‌ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند

برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.

گروس عبدلملکیان

۱۸.۲.۹۰

می گویند پسرک نوزده بیست ساله بوده। نسبت نزدیکی هم با عروس داشته. در عروسی آنقدر مشروب خورده- حالا معلوم نیست چه آشغالی خورده- که در جا سنگ کوب کرده و مرده است.

چهار صبح مرده را دفن کرده اند و صبح عروس را برده اند.


دور وبرم پر است از پسرهای جوانی که جوانی شان را به باد می دهند و سلامتی شان را فدا می کنند. بعضی وقت ها فکر می کنم حق دارند. نه دلخوشی و نه امید به آینده ای...فقط می خواهند این زندگی بگذرد...

شتر گاو پلنگم این روزها...

۱۵.۲.۹۰


یک تیم شده ایم برای خودمان। بروم اسپند دود کنم چشم نشویم ما।


خیلی نازنین هوای هم را داریم و خبر داریم حساسیت ها همدیگر را و خط قرمزها را।


آن یکی کولونی هم که جای خودش را دارد و ما هم پای ثابت برنامه هایشان و شیطنت ها।


حالا این دو تا گروه هستند که آدم دلش نگیرد و غروبهای بعد از کار و آخر هفته های دراز وبی قواره یک جوری بگذرد।


دیروز که پ گفت: چه دوستای باحالی دارید!!! فکر کردم راست می گوید: چه دوست های باحالی که زندگی در کابل را دوست داشتنی می کنند.

تقریبا مطمین بودم کابل که برسم یکراست می روم آرایشگاه و جلوی موهایم را چتری می کنم و با یک تن سرخ رنگشان می کنم।



می گویند بیشتر زن ها وقتی موهایشان را خیلی کوتاه می کنند و یا یکدفعه مدلش را تغییر می دهند یعنی حالشان خیلی از زندگی خراب است।



این که از فکر چتری کردن موهایم بیرون آمده ام یعنی حالم خوب شده؟؟؟


دیشب که رفتم توی دستشویی رستوران نگاهی به خودم انداختم و از به هم ریختگی خودم تعجب کردم। این مدل موهایم بدجوری توی ذوق می زند। یک فکری به حالشان بکنم همین روزها...

۱۴.۲.۹۰

تا اطلاع ثانوی" تهران" مرده است!

نریمان ان لاین می شود: سلام। خوبی؟

جواب نمی دهم।

مهدیه آن لاین می شود: کجایی دختر؟ دکتر میم سراغت را می گیرد।

زنگ می زنم و با رضا کار دارم، بابا گوشی را برمی دارد: یک زنگ یه دکتر د بزن، ایمیل هم بفرست।

مهدی ان لاین می شود: سلام

سمیع توی فیس بوک پیغام می گذارد...

جواب نمی دهم


تا اطلاع ثانوی"تهران" برای من مرده...

۱۳.۲.۹۰

سهم گلدان



هر روز صبح پشت میزم که می نشینم و لیوان چایم روی میز قرار می گیرد احساس می کنم این گلدان چای خور روی میزم گردنش را کج می کند طرف من و من هی باید بگویم: صبر کن چای یخ شود، سهم تو را هم می دهم

۱۲.۲.۹۰


سرک ها خلوت و خلوت تر می شوند هر روز। خبرهای بد امنیتی از هر طرف می رسند। گوشت قربانی شده است افغانستان که هر کسی از راه می رسد می خواهد قسمتی از ان را به دندان بکشد।


نگاه می کنم به جوان تر هایی که حتی رویاهای ما هم برایشان مسخره به نظر می رسد و هیچ تلاشی برای نجات خودشان هم نمی کنند।


هر روز می بینمشان و لبخندی نثارشان می کنم که خودم هم اعتقادی به آن ندارم।


هر روز خبرها بدتر وبدتر میی شوند ولبخندهای من گشادتر وتلخ تر!!!!!

۱۱.۲.۹۰

چرا که نه؟!

دیروز از یک نفر شنیدم که تو هم رفتی تو پروسه زد وبند بازی و رشوه گیری و این حرف ها...

توی دلم گفتم: ای داد بیداد (با لحن شهاب حسینی توی فیلم درباره الی که وقت غرق شدن الی می گفت، با همان سوز...)

بعد بهش فکر کردم که تو از اولش هم توی خط بودی و این مشکل من بود که تو را توی ذهنم گردگیری می کردم و می گفتم ان شا ا... گربه ست...

بعد دوباره توی دلم گفتم: ای داد بیداد ... (با همان سوز)

۷.۲.۹۰


تند تند ایده می دهیم و عملی می کنیم و هورا می کشیم!


اما یک جیزی ته دلم جایش خالیست...

۶.۲.۹۰


در یکی از گرانترین رستوران های کابل مهمان دو غیر افغان هستیم।


اول بولانی و منتو و پکوره سفارش می دهیم ، من و افغان دیگری قرار است که غذا سفارش بدهیم، یکی شان سفارش می کند که "نان" حتما بیاورند।


ظرف نان قبل از آمدن غذای اصلی خالی می شود। بعد تا غذای اصلی را بیاورند باز دوستمان تاکیید می کند که باز هم "نان" حتما بیاورند।


بعد درمورد چیزهای ساده ای می گویند که نمی شود در یک کشور جهان اول انجام داد و افغانستان برای آن کارها ایده ال به نظر می رسد। نان خوب و طبیعی خوردن یکی از آن کارهاست لابد!


می دونم। دوست داشتن یک زن مستقل که نه می تونی با طلا گولش بزنی و نه با پول و نه با زور... سخته

شاید آنقدرها هم سخت نیست، خودت باش و دوستش داشته باش!

۵.۲.۹۰

بچه های نازنین


تهران که بودم هر از چند گاهی یاد گلدان توی اتاقم می افتادم و نگرانش می شدم। کسی یادش هست که کنار پنجره یک گلدان کوچک هست که من آن را به صورت دو ساقه نحیف و کوچک از خانه ف آوردم و گذاشتم توی آب تا ریشه داد و بعد هم انتقالش دادم توی گلدان।به خودم می گفتم: به پریا گفتم که حواسش به گلدان باشد یا نه؟


روزی که برگشتم دیدم یاسین رفته و یک عالمه گلدان خریده। دو تا کاکتوسش که از همه دوست داشتنی تر بود। بعد بین گلدان های قدیمی هر چه گشتم خبری نبود از گلدان من। گفتم حتما آنقدر بی توجهی شده که خشک شده و تمام।


یک روز اتفاقی از یاسین سراغ گلدان را گرفتم। گفت همان گلدان بزرگه هست که توی ایوان گلهای سفید داده است। گلدانش را عوض کردیم...




۴.۲.۹۰

شهروند درجه یک بودن

علی کوچکترین عضو خانواده ماست که یک هفته ای می شود برای اولین بار پایش را در افغانستان گذاشته است। او در ایران متولد شده و مکتب را خلاص کرده।

امروز رفت و تذکره اش را گرفت و به عنوان یک شهروند افغانستان خودش را ثبت کرد। به او پیشنهاد کردم قبل از این که تصمیم بگیرد چطور در کابل زندگی اش را از سر بگیرد برود و تذکره و پاسپورت و گواهینامه رانندگی اش را بگیرد।

نمی دانم می تواند تفاوت "شهروند درچه یک بودن" در کشوری مثل افغانستان را با "آواره افغانی" بودن در ایران احساس کند یانه।

سور بز


رمان "سور بز" را تمام کردم و امروز آوردم دادم به پ تا به کتابخانه ای سی اچ اضافه کند। یک هفته ای بود که رسیده بودم به پنجاه صفحه آخر وهر شب بساطی بود। سه شبش مهمان داشتیم و یکی دو شبش هم مهمانی بودیم و بقیه اش می شد چند صفحه خواندن توی تخت و همانجا خواب رفتن।


عادت قبلی را که صبح لاشه کتاب را از زیر پتو جمع می کردم را ترک کرده ام ،می گذارمش زیر بالشم تا صبح مثلا اگر زود بیدار شدم چند صفحه ای بخوانم।


صبح از خواب که بیدار شدم زیر بالشم را که چک کردم کتاب نبود। نیما نجاتش داده بود و گذاشته بود توی کتابخانه।


بعد رفتم آشپزخانه تا ریخت و پاش مهمانی دیشب را جمع کنم। برق نداشتیم و نمی شد ریسک کرد برای ظرف شستن। اگر اب تمام بشود باید واتر پمپ را روشن بکنیم।


از خیر ظرف ها گذشتم و نشستم پای تخت به خواندن" سور بز"।کتاب داشت تمام می شد و با وجود آن همه نقطه اوج در طول رمان। این اخرش همه چیز قابل پیش بینی به نظر می رسید و درست در صفحه آخر...


خودتان بخوانید...

۳.۲.۹۰

شهر من

ساعت از دوازده شب گذشته که می رویم بالای تپه وزیر اکبرخان،شهر در نورو سکوت فرو رفته، چند دقیقه ای شهر غرق نور را تماشا می کنیم.

بعد دوباره سرازیری تپه را رانندگی می کنیم تا برسیم به خیابان های خالی و خلوت شهر...

۱.۲.۹۰

اگر نشستی آن بالا و مرتب برای من موضوع جدید خلق می کنی و دست و پایم را می گذاری توی پوست گردوی" انتخاب" ...

می شود خواهشا برای مدتی هم که شده بی خیال ما شوی؟؟
من اعصاب ندارم ها...

پدر نر بود
مادر را ماده می‏دید
ماده گرایی پدر، کار دستش داد
ما، ده نفر شدیم
حالا دنیا بگوید ماده اساس است
من باور نمی‏کنم
اساس خدابیامرز پدرم بود!
«ملخ‏های حاصلخیز- اکبر اکسیر- نشر مروارید»
دیگر رادیو زمانه را دوست ندارم!

۳۱.۱.۹۰

آن مرد امد.


یک رگ توی پشتم تیر می کشد و به قول مادر باد سردی از بدنم عبور می کند।


به گنبد طلایی نگاه می کنم و نماز خوان هایی که توی صف های منظم با چادرهای سپید وسیاه رو به تو نشسته اند। می دانم در میانشان جایی برای من نیست। به آسمان سورمه ای غروب نگاه می کنم و یاد آن لحظه می افتم و همه چیز دود می شود। پس تو کجایی؟



ساعت از یک صبح گذشته و من و رزا و دخترها توی پارکی قدم می زنیم। نسیم می اید و دخترها بلند می خندند। چرخ و فلک سوار می شویم و از ته دل جیغ می کشیم و بعد من از صدای خنده خودم به وحشت می افتم و همه چیز دود می شود। پس تو کجایی؟



انگار توی همان اتاق برای هزار سال حبس شده ام ،دستم روی دستگیره در خشک شده و تو نیستی!

۲۹.۱.۹۰

پیکر بیجانش انجا افتاده بود। اول فکر کردم او نیست। اما چه چیزی غیر از او می توانست روی میز باشد। کمک دندانپزشک پرسید که دندانم را می خواهم یا نه؟ می خواستمش؟ هرگز... حال این روزهای من است که قسمتی از مرگم را با خودم این طرف و انطرف می برم। دندانم در دهانم نیست اما همچنان درد می کند!

۲۸.۱.۹۰

از پای پنجره اتاقم صدای گفتگویشان می اید।

م: چشمتان روشن، خواهر خانمتان به سلامت برگشتند।

ع: چشم شما بیشتر روشن رییستان برگشته।

م:چشم ما که حتما روشن। من معصومه را مثل خواهرم دوست دارم। آنقدر دلم برایش تنگ شده بود...



می ترسم، همیشه از دوست داشته شدن ترسیده ام!

۲۷.۱.۹۰

خانه ام ابری ست.


به خودم گفتم :هی این اولین بارها هیچ وقت تکرار نمی شود। اولین عاشقی... اولین دیدار از یک شهر... اولین روز مدرسه... اولین روز دانشگاه... اولین روز ...اولین بار... اولین شب...


بعد اولین های من دارد تکرار می شود!


اولین باری که از پا به افغانستان گذاشتم।اولین باری که نیما را دیدم ...


عجیب است।می گویند هر چیزی که تو را نکشد تو را قوی تر می کند।


من می گویم: هر چیزی که تو را تا پای مرگ - یا توهم مرگ- ببرد از توی دیگری می سازد، دور از انچه که بودی و یا به سویش روان بودی...


۱۴.۱.۹۰

سال نو مبارک

طرح یک داستان جدید نوشتم. از اول سال جدید دوباره نوشتن یادداشت های روزانه را از سر گرفتم که می تواند نشانه های خوبی باشند.
نگاهی به سالی که گذشت انداختم و صادقانه بگویم که چشم انداز روشنی از سال 90 پیش رویم نیست. برعکس تعطیلات سال نو گذشته که پر بود از غافلگیری های خوب و سال پر کاری برای من بود.
انگار امسال سال آرام گرفتن است ...

۷.۱.۹۰

برای ثبت در تاریخ

دو هفته ای می شود که خزیده ام توی خانه پدری واز زیرپتو به پای تلوزیون و بعد به آن یکی تلوزیون و زیر پتو و مرتب این چرخه تکرار می شود.
برای من که همه چیز در زندگیم با بهایی چند برابر بدست آمده این آخری داشت خیلی هلو بپر تو گلو می شد. این را خود خدا هم فهمید و به موقع دارد حال من را می گیرد. ما هم که کاری نمی توانیم بکنیم ... دست زیر چانه منتظر اوامر وعذاب هایش هستیم...

۲۰.۱۲.۸۹

گاهی مثل امروز عصر فکر می کنم که می توانم هزار سال در این شهر زندگی کنم و گاهی یک دقیقه نمی گذرد.

۱۸.۱۲.۸۹

... و هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.


دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره های عجیبی!
و اسب، یادت هست
سپید بود
و مثل واژهء پاکی، سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد.
و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه.
و بعد تونل ها.
دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو که روی شاخهء نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد..

پ ن: دلم عجیب گرفته است...

۱۶.۱۲.۸۹

یا هیشکی منو دوست نداره... یا مالیاتتان را بپردازید!

مدت هاست که کوچ کرده ام به خانه جدیدم -یعنی اینجا در بلاگر- و هر از چند گاهی یادداشتهایی را اینجا می نویسم।
کانتر ندارم و وقت نصب کردنش را هم ندارم। نمی دانم کسی اینجا را می خواند؟ خواننده ها از نوشته های من بدشان می اید یا خوششان می آید؟ بد می نویسم؟ خوب می نویسم؟ کم می نویسم و یا زیاد؟
شاید هم تعداد کسانی که خانه جدیدم را بلد نیستند زیاد است।
اگر شما خواننده این جا هستید مالیاتش را بپردازید و نظرتان را بنویسید।
ادامه بدهم یا بروم غازم را بچرانم؟؟؟

۱۱.۱۲.۸۹

نمایشگاه عکس در گالری خانه فرهنگ افغانستان

اولین بار که پیشنهاد نمایشگاه عکس های براتعلی باتور به من رسید انتظار دیدن هر چیزی را داشتم جز فتو ستوری با موضوع رقص بچه ها در افغانستان। اگر چه به عنوان یک افغان عکس ها روح من را ازرد اما به عنوان بخشی از واقعیت های جامعه حاضر ما باید آن را پذیرفت وراهی برای برون رفت از ان یافت.
گالری خانه فرهنگ افغانستان با نگاهی هنری به استقبال این نمایشگاه رفته است و میزبانی آن را برعهده گرفته است। نگاه گالری به عنوان اولین های سبک فتو ستوری در افغانستان است که می دانم عکاسان خوب دیگری هم هستند که با این سبک آثار ارزشمندی را گردآوری کرده اند।
شما کابلی ها را به دیدن این نمایشگاه که برای چند روز مهمان گالری خانه فرهنگ افغانستان است دعوت می کنم و پیشنهاد می کنم فرزندانتان را به دیدن این نمایشگاه نبرید!
حتما خودش حرف های بیشماری خواهد داشت از سیر اشنایی تا گرفتن عکس از این آدم ها!

۱۰.۱۲.۸۹

زنان زندگی من


شهرزاد در وبلاگش از زنان زندگیش نوشته و دعوت کرده که ما هم به مناسبت روز جهانی زن از زنان زندگی مان بنویسیم. من می خواهم از زنی بنویسم که هم هست و هم نیست. یک زن که بر پرده سینما متولد شد و بر پرده سینما مرد ، اما می تواند هر کدام از ما باشد!

شام آخر
فیلم از اول با خروج آمبولانس از ویلا شروع می شود که جسد مهین و مانی را که در شب اول ماه عسلشان و توسط ستاره کشته شده اند را خارج می کنند و فریدون جیرانی-کارگردان- این را با تماشاگرش قرارداد می کند که به دیدن فیلم "چه خواهد شد؟" نیامده است بلکه "چگونه اتفاق افتاده است؟" را خواهد دید।



آفاق
تو چه می دانی که تمام این سال ها توی اون اتاق خواب چی گذشته؟
آفاق دایه مهین بوده است و در تمام سال ها ناظر خاموش زندگی این زن.
اوست که تعریف می کند چه گذشته است و چگونه گذشته...

عاشقیت به سبک شرقی
توسلی مردی سنتی و عاشق است. او عاشق مهین شده و با او ازوداج کرده است و احیانا !!!شرط هایی را که قبل از ازدواج قبول کرده است، را نمی تواند زیر پا بگذارد ناچار به زنش اجازه تحصیل و بعد تدریس در دانشگاه را داده است. اما هیچ وقت از تلاشش برای تغییر مهین فروگذار نکرده است.
او حتی به دانشگاه می رود و جلسه سخنرانی او را برهم می زند। به مهین- بعد از طلاق- تهمت می زند که با دانشجویانش رابطه دارد و باعث اخراج او از دانشگاه می شود.



الهی مامان خوشگل من کوفتت بشود!
ستاره- دختر مهین- تمام زندگیش را در کنار مادر بوده اما او را ندیده است। او نمی داند که مهین زندگیش را برای آزادی او گذاشته است. او با آزادی می تواند از عاشق شدن حرف بزند- چیزی که برای مادرش غیرممکن بوده- می تواند دوستش وبرادرش را به خانه دعوت کند.
او مثل تمام جوان تر ها فکر می کند که راه حلی برای مشکل پدر ومادرش دارد وان هم جدایی ست। او نمی فهمد که تمام این سال ها را مادر به خاطر اوست که تحمل کرده و دم برنیاورده است تا به قول خودش دخترش، دختر زنی مطلقه نباشد.
با اصرار اوست که پدر و مادر تن به طلاق می دهند و این آغاز ماجراست.
او عاشق مانی است، او زیبایی، هوش ومهربانی پسر را می بیند اما خودش را نمی بیند.عاشقی او از نوع عاشقی پدرش است که می خواهد آدم ها را توی قالب های خودش جا بدهد. او می خواهد که عشق پسر را بخرد و پیشنهاد می کند که با هم به ایتالیا بروند و ماستری شان را بخوانند.
از نظر او:خوشگل و پولدار که هستم پس نمی تواند من را پس بزند.


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
"من همین چین و چروک ها را دوست دارم!"
مانی دانشجوی مهین و برادر دوست ستاره، در کودکی مادرش را از دست داده اما پدرش هم پدرش بوده و هم دوستش هست. او عاشق مهین است.
در صحنه سخنرانی مهین در دانشگاه دارد صورت او را نقاشی می کند و همه جزییات صورت شکسته او را می بیند و در صحنه دیگزی مهین به او می گوید: خوب به چین وچروک های صورت من نگاه کن ! ده سال دیگر تو هنوز جوان هستی و من زنی پیر شده ام.
او در تعمیر خانه پدری به اصرار دختر به کمک می آید و به دفتر خاطرات مادر که در واقع پیش نویس کتابی هست دست پیدا می کند و کتاب روح او را می خواند.
او مهین را همانطور که هست دوست دارد، از او می خواهد که خودش باشد همانطوری که هست.

پدر
عروس من می شوی؟
معترف- پدر مانی- پسرش را می شناسد و به بهانه چاپ کتاب خاطرات مهین او را به کتابفروشی اش دعوت می کند. معترف هم سن وسال مهین است و به مهین می گوید که مانی انقدر بزرگ شده است که بفهمد و می تواند به او اعتماد کند و همسر زندگیش بشود.

مهین مشرقی
بانوی شرقی
مهین زندگی و سرنوشتش را پذیرفته است. درست است که درگیری های مدام برای خودش بودن با شوهرش او را به بیماری قلبی کشانده است، اما همه این ها را پذیرفته. اصرار ستاره هست که پدر را وادار به طلاق و مادر را وادار به پذیرش آن می کند.
تا پیش از صحبت کردن با پدر مانی وخواستگاری او برای پسرش، عشق مانی یک عشق زودگذر جوانی ست. اما وقتی پدر پسر به او اطمینان می دهد که پسرش با عقل و احساسش به این نتیجه رسیده است.او این عشق را می پذیرد.

شام اخر قصه زن شرقی ست। قصه زن های دیروز وامروز ایران. من، هم سن وسالهایم در افغانستان را دور از این قصه نمی بینم. اگر چه قانون- نه مذهب- امروزه به کمک ما آمده است تا زندگی انسانی تری داشته باشیم اما عرف و ارزش های حاکم بر جامعه بسیار قوی تر از قانون عمل می کند و گواه من خودسوزی ها ، خشونت های خانوادگی،قتل های ناموسی و شاید!!! داستانی که امروز به صورت سریالی درامده یکی از این داستان ها باشد.
اگربه دنبال راهی برای برون رفت می گردیم، بازگویی با زبان هنر یکی از این راه هاست...

تنها چیزی که این روزها مرا وادار به ادامه دادن می کند این است:
این نیز بگذرد...

۸.۱۲.۸۹

دلم گرفت یکهو
توی این هاگیر واگیری که دخترا رفتند تجریش ومن تنهام و حوصله تلفن ندارم...

فریاد!

صفحه فیس بوکم را که باز می کنم باز یک نفر رفته و وقتشش را تلف کرده تا نامه ای خصوصی از رزاق مامون به زهرا موسوی را به اصطلاح خودش اطلاع رسانی کند।
هر روزه در وطن ما:
هزاران نفر روی سرک و در ادارات دولتی و غیر دولتی رشوه می گیرند ورشوه می دهند।
فساد دستگاه دولتی تا استخوان رسیده است
ده سال از روند بازسازی می گذرد و هنوز زباله ها وتشناب ها روی سرک ها روان است
مکاتب دخترانه سوزانده می شود
کار نیست و هزاران نفر سر چوک ها غم یک لقمه نان را می خورند...
و این برادران غیور ما تنها اطلاع رسانی شان این است که سر از رابطه های خصوصی دربیاورند که دردی از هیچ کس دوا نمی کندو به کسی جز خودشان و فامیلشان ربط پیدا نمی کند ویا عکس بدون چادر کدام وزیر و وکیل زن را نشر کنند که :ای وای جامعه اسلامی ما از دست رفت।
بدترین قسمت هم این است که هیچ کس اعتراض نمی کند به این فضولی ها و کارهای غیر حرفه ای.

۵.۱۲.۸۹

هیچ وقت در طو عمر وبلاگ نویسی شش هفت ساله ام اینقدر نوشته های نیمه نصفه وبلاگی منتشر شده نداشته ام।وقتی شعر می نویسی انقدر استعاری هست که اگر ربطی به زندگی روزمره ادم داشته باشد- که حتما دارد- یا مخاطب متوجه اش نمی شود ویا اگر هم بشود نمی تواند خیلی ازارت بدهد।داستان و رمان هم همینطور هست که می شود شباهت های آدمهای قصه را به آدم های واقعی دور وبر تصادفی خواند।
اما وبلاگ چیز دیگریست। انقدر به زندگی روزمره ادم گره می خورد که گاهی حس می کنی زندگی عادی ات را برهنه گذاشته ای در مقابل دیدگان ادم های غریبه।برای خودم چندان مهم نیست اما ادمهایی که سر از قصه وبلاگ درمی اورد همیشه هم خوشحال نمی شوند।
این است که این روزها یلاگ نوشتن سخت تر وسخت تر می شود و نوشته های منتشر نشده من زیادتر।مثل ادمی که برای اولین بار جدی می نویسد ومرتب دست ودلش می لرزد که مبادا...

سال نو، بی سال نو

اپیزود اول:
فکر می کنم به بیست وچند روز پیش رو که می دوم و می نویسم وامضا می گیرم واز این اتاق به آن اتاق،از دانشگاه به وزارت علوم و ... بعد سال نو نشده باید بپرم و بروم یک جای دیگر وبعد دوباره برگردم...



اپیزود دوم:
بین تمام این ها ایمیل دکتر م را دوباره چک می کنم که در طول این یک سالی که استاد راهنمای من بوده و هی دلداری داده و تشویقم کرده برای ادامه که: خودت را دست کم نگیر! انگار همین امروز دوباره این حرف را زده ودکتر خ که :خوب می نویسی ها! من : تشکر استاد
وبعد دوباره او: ببین خیلی خوب می نویسی ها!
یعنی که من از هر کسی تعریف نمی کنم و ببین جدی می گویم...



اپیزود سوم:
رضا جایزه اصلی جشنواره فجر را برده। مهدی هم جایزه گرفته। دکتر د استاد و راهنمای کار عملی ام جایزه اول بازیگری تیاتر امسال را برده .
به سالن های نمایش مخروبه مان فکر می کنم। به تالار رو باز مرکز فرهنگی شوروی که بچه ها چند روز پیش حرفش را می زدند।به سینماهایی که جایی برای ما ندارند-چند بار که قصد کردم گفتند که جای خانم ها نیست-بعد فکر می کنم خوب که چه؟



اپیزود چهارم یا چیزهایی هست که تو نمی دانی:
محمد برادرم که سال دوم دانشگاه هست ورشته اش هم فنی ست رفته و چهار ساعت توی صف بوده که "جدایی سیمین از نادر" را توی جشنواره ببیند। دو سه تا فیلم خوب دیگر را هم دیده.
خودم را می کشانم دانشگاه: دکتر میم روزهای چهارشنبه نیست و پشت درب اتاقش ساعات ملاقاتش را نوشته است।می دانم اگر بیایم حتما او را می بینم।بعد فکر می کنم به این که پیرمرد به اندازه چند برابر من بدبختی را در کشورش دیده ،انوقت همچنان دارد زندگی می کند। به آدم هایی نگاه می کنم که با وجود ناامیدی ها همچنان سیر عادی زندگی را فراموش نکرده اند.
می روم سینما ویک فیلم کمدی درجه سه می بینم.
بین دانشگاه و گزارش نویسی و جمع کردن گروه و دیدن فامیل خودم را قسمت می کنم।
کارهایی را که باید سروسامان بدهم را لیست می کنم।آدم هایی را که باید ببینم وجاهایی را که باید بروم।
به خواهرزاده هایم فکر می کنم وبرادر زاده ام که چه شور وشوق وعجله ای دارند برای وارد شدن به دنیای بزرگترها।
زندگی همین است دیگر...

۴.۱۲.۸۹

وقتی من نیستم.

گاهی وقت ها ادمی دلش می خواهد برود و گم و گور شود. بدون تلفنی، بدون آدرسی وبدون دسترسی! آن وقت هاست که ریتم زندگی کند تر به نظر می رسد آدم انگار فرصت بیشتری دارد برای خودش بودن و با خودش بودن!

این وقت ها پرت شدن به دنیای دیگری آدمی را دور می کند از هراس ها و دلمشغولی های روزانه که فرصت زندگی کردن نمی دادند. آنوقت از دور خودت را می بینی. آنقدر دور، که ذره بودنت را دوباره می فهمی و این که: اگر تو نباشی زندگی به همان خوبی قبل ادامه خواهد داشت و چه بسا بهتر!

در ضمن: من در تهران ف-ی-ل-ت-ر هستم. بنابراین خودم -وبلاگم- را نمی بینم. اگر اشتباه تایپی ویا غلط املایی و ... دیدید، بدانید که من وبلاگ خودم را نمی بینم।

۳۰.۱۱.۸۹

همکاری داوطلبانه با گوگل

چند روز پیش چند مدیر از بخش های مختلف گوگل به افغانستان آمده بودند تا با کاربرهای سرویس های گوگل در افغانستان از نزدیک آشنا شوند.
این گروه دست به ایجاد چند فعالیت زده اند که داوطلبان می توانند به آن ملحق شوند و به گسترش سرویس های گوگل در افغانستان کمک کنند:
- گروه داوطلب برای گسترش زبان پشتو و دری-جداگانه
-گروه داوطلب برای گسترش نقشه های افغانستان روی گوگل مپ
-گروه گسترش مدیا
-گروه استفاده کننده ها از تکنولوجی های گوگل
برای معلومات بیشتر وثبت نام به این جا مراجعه کنید:
فعالیت های مربوط به افغانستان در گوگل

وقتی که برگردم

فکر می کنم وقتی که برگردم:

برفی روی زمین نخواهد بود ودرخت ها سبز شده اند.

بخاری های چوبی دوباره رفته اند به پس خانه ها و از بوی چوب توی کوچه ها خبری نیست.

فکر می کنم وقتی که برگردم دختر ح راه می رود وشاید یکی دو کلمه ای حرف بزند.

دختر ف قطعا بزرگتر خواهد شد و شاید یکی دوتا طفل دیگر متولد شود بین دوستانمان. تعداد مجردها کمترشده و یکی دو تا مهمانی بایذ برای عروس ودامادهای جدید بگیریم و مبارکی طفل های نو برویم.

وقتی که برگردم: دنیا جور دیگری شده است.

۲۹.۱۱.۸۹

من هم یک زن افغانم و یا کمپین نجات پناهگاه های زنان در افغانستان

ایمیل می رسد از گروه های مختلف که دولت دارد خانه های امن زنان- پناهگاه هایی برای زنانی که مورد خشونت های خانوادگی قرار می گیرند- را در افغانستان که پیش از این زیر نظر سازمان های غیر دولتی کار می کردند را در دست خود بگیرد.
برای کسانی که خارج از افغانستان هستند و نمی دانند این دولت چه خدمت ها که به زنان نکرده است، می تواند خبر بی اهمیتی باشد. اما برای ما زنان افغانی که حداقل یک بار پایمان به ادارات دولتی و گاهی قضایی افتاده است این خبر بدی ست.
چند روزی هست که فعال های زن در افغانستان (که تعداشان کم است و اکثرشان هم خارجی و یا دو تابعیته هستند) ایمیل ومصاحبه هایشان شروع شده تا به جامعه مدنی و فعالان حقوق بشر هشدار بدهند که این پناهگاه ها با تحویل به دولت از دست خواهد رفت.
یادم هست وقتی مساله قانون احوال شخصیه اتفاق افتاد و جزو نوادر حرکت های خودجوش زنان بود که خود خانم های افغان اعتراض کردند، وقتی صحبت از جنبش زنان افغان می شد دوستان به شوخی سرشان را به چپ و راست می چرخاندند که: کدام جنبش!؟
راست می گفتند: به اعتقاد من هم امتیازاتی که امروز به صورت تهفه حضور جامعه جهانی در افغانستان به شهروند افغان داده شده است از سوی او درک نشده است.
آزادی رسانه، حقوق انسانی، حقوق زن و حتی همین دموکراسی نیم بندی که تبر افتاده به جانش هم از این قاعده مستثنی نیست.
گاهی وقت ها که حیرت دوستان غیر افغانم را می بینم در برابر بی تفاوتی شهروند امروز افغان می خواهم بگویم: ما هنوز گرسنه ایم و شما دسر تعارفمان کرده اید برای حضم غذا!!!

اگر می خواهید به این اقدام دولت اعتراض کنید به این لینک مراجعه کنید.
هدف هم جمع اوری 10000 امضا است و همه - زن و مرد -می توانند امضا کنند.