۱۰.۳.۹۰

دارم می روم تعطیلات.

قرار نیست بروم جزایر قناری
قرار نیست بروم مالزی که یونس عزیز دعوت نامه اش را فرستاده
قرار نیست با نیما سفر کاری بروم آنتالیا و استانبول
قرار نیست بروم مزار
قرار نیست بروم حتی بامیان
به یک دلیل ساده
نه پولش را دارم و نه اعصاب سفر کردن را!

یک هفته ای خانه می مانم. کتاب و فیلم و پارتی دخترانه و خرید و آشپزی!
می توانی من را شام دعوت کنی!(مخاطب خاص!)
دو روز است که با ف قرار پیاده روی گذاشته ایم. هر روز صبح یک ساعت پیاده برویم.
دیروز من خواب ماندم ،امروز او!

حالا دو انگشت سبابه ام را به هم نزدیک می کنم با چشم های بسته که:
می رویم
نمی رویم
می رویم
...

۹.۳.۹۰

برنامه هفته آینده:



من خنگم یا...

نیما به ف می گوید: می دانی این سیخ های چوبی بیشتر از سه سال پیش خریداری شدند؟
ف می گوید: حالا چطوری درست کردی این کباب ها را؟
توضیح می دهم و انقدر زرنگ است که نکته های اساسی اش را و به قول معروف فوتش را بپرسد.

بعد ف از آدمی می گوید که چند سال پیش اتفاقی برای شام از خانه ما سر دراورد ومستفیض شد به خوردن دستپخت من که هر هزار سال نوری آشپزی می کنم و گفته بود که خانم فلانی اصلا بهش نمی اید کدبانو باشد!

یا من خیلی خنگ نشان می دهم ویا مردم فکر می کنند زنی که بیرون از خانه کار می کند هیچ از خانه داری نمی فهمد!

۸.۳.۹۰

خودم را دوست داشته باشم!


برای همه ما پیش امده که یکدفعه تعدادی دوست و دشمن سر وکله شان پیدا شده و شروع کرده اند به تعریف و تمجید و ستایش. بعضی وقت ها ادم می گوید خوب است و تمام این تعریف و تمجیدها حقم هست و من زحمت کشیدم والخ.


بعضی وقت های دیگر- برای من بیشتر وقت ها- فکر می کنم: من که کار قابل ستایشی انجام نداده ام و یا این که : این نتیجه کجا و ان چیزی که من می خواستم کجا...


این روزها دست از سرزنش کردن خودم برمی دارم!

۷.۳.۹۰

آدم می تونه بیست و یکی دو سالش باشه و اینقدر بفهمه؟؟؟

اپرا

شاید هیچ ربطی به هم نداشته باشد که در روز خداحافظی اپرا وینفری از صحنه من برای اولین بار شوی تلوزیونی اش را ببینم و عاشق صداقت و مهارتش در اجرای شو تلوزیونی اش بشوم!

دوستی از نوع کابلی

اهل گله کردن از ادم ها نیستم. وقتی دلخوری ام از آدم ها را در قالب چند جمله به زبان می آورم یعنی خیلی خیلی شاکی ام و وقتی کار به شکایت چند دقیقه ای می کشد یعنی رسما نمی خواهم تا اطلاع ثانوی فرد مذکور جلوی چشم من رویت شود.
مدت هاست که آدم ها و رفتارهایشان شگفت زده ام نمی کنند ، اما همچنان از دیدن آدم هایی که قلب هایشان در جیب هایشان می تپد و دوستی شان با رقم حساب بانکی طرف مقابلشان و یا ضریب نفوذش سبک و سنگین می شود کمی متعجب می شوم!
سعی می کنم به این هم عادت کنم.

پ ن: این روزها خوب نیستم و این برای اطرافیانم که همیشه سرحال دیده اند و پر از نیرو، تازگی دارد. به خدا من هم بلدم افسردگی بگیرم،گرچه دارم از خیرش می گذرم!

۴.۳.۹۰


این بار از هر دفعه دیگری بدتر است و زندگی عادی ام را و روابطم را با آدم های دور وبرم مختل کرده است.


چراغ اتاق خواب روشن نمی شود ومن زیر باریکه نوری که از راهرو به اتاق خواب می تابد دراز کشیده ام. نیما از توی آشپزخانه داد می زند،چای می خوری؟


می گویم : نه!


چی می خوری؟


سوپ آماده !


سوپ را که می ریزد توی کاسه دوباره صدایم می کند و من که می گویم همینجا می خورم صدایش درمی آید که توی اتاق خواب و تاریکی چطور می خواهی سوپ بخوری!


کاسه سوپ به دست ولو می شوم توی راهرو!


روبرویم می نشیند: چی شده؟


من لب ورمی چینم که: هیچی.


-با میم دوم چیکار داشتی؟


: یک سوالی می خواستم بپرسم که پرسیدم.


-خب


:خب که خب، خصوصی بود!


-حالا چی شده که می خواهی بروی دکتر...


من دهانم نیم متری باز می ماند، آدم سه چهار سال با یک نفر زندگی می کند ودکتر رفتنش را نمی تواند پنهان کند. فکر می کنم لعنت ...ازدواج آدم را می کند شبیه یک کتاب خوانده شده و تمام.

۳.۳.۹۰

پرگار


با نور جهان مهمان برنامه پرگار بی بی سی بودیم امروز. تجربه ای بود برای خودش و من دوست داشتم این تجربه را.



۳۱.۲.۹۰


بعضی آدم ها یکهو از ناکجا اباد سر وکله شان پیدا می شود و خودشان را توی ذهن آدم می گذارند. آدم های نازنینی که می شود توی تنگه واشی برای اولین بار دیدشان یا توی کلاس نقد تیاتر و یا هم ...


بگذریم... سلام!

این آدمی که این روزها هستم را دوست دارم!
یک وبلاگ کشف کرده ام که خط به خطش را قورت می دهم.
امروز برای اولین بار در یک میتینگ رسمی به بهانه چک کردن فایل ها یکی دو تا مطلب هم خواندم.

۲۸.۲.۹۰

حرف بزن!

بازی اینطوری شروع می شه. یک نفر کارت ها رو بر می زنه و چهار نفر دیگه هر کدوم یک کارت انتخاب می کنن. ع بر می زنه و من می شم:دل!
بعد یکی یکی هر کسی چیزی می گه: کسی که امسال پولدار می شه؟
کارت پیک رو می شه،یعنی میم اول از همه پولدارتر می شه.
بعد من می گم :باحال ترین ادم این جمع!
دل رو میشه، یعنی من!
اونقدر می خندیم که اشک از چشمام سرازیر می شه. من هم باحالترینم هم بی خودترین!

من کارت ها رو بر می زنم و بازی جدیدی اختراع می کنم. کارت اول مورد پرسش کارت دوم قرار می گیره و دارنده کارت دوم هر سوالی که بپرسه، دارنده کارت اول باید راست بگه.
اسم دوست دخترها رو می شه... هرکسی چند بار عاشق شده... چند بار نارو زده... چند بار برای عشق گریه کرده.
بعد آخرای باز هر کسی یک سوال می پرسه و بقیه جواب می دن.
من می پرسم: غم انگیزترین واقعه ای که در زندگی تون اتفاق افتاده و زندگی شما رو عوض کرده؟
...همه می گن از تجربه های نزدیک به مرگ تا آدم هایی که با ورودشون زندگی اونها رو تغییر دادن.
بعد امیدوارم همه یادشون بره که من این سوال رو مطرح کردم.
همه یادشون هست... من من می کنم که بی خیال بشن... مکث... سکوت...
بعد تا دو جمله رو بگم نفسم بالا نمی آد!
میم دوم می گه : می تونم بفهمم... سخته... می گه: که باید بتونم راجع بهش حرف بزنم... برام خوبه...

۲۷.۲.۹۰

برای ثبت در تاریخ

هفته هاست که هر بار به نوشتن فکر می کنم. ذهنم ناخوداگاه می رود انجا و در آن اتاق خالی و درست در آن لحظه کنار در خروجی اتاق متوقف می شود.
چند بار درباه آن نوشته باشم و چند بار آن صحنه چند ثانیه ای را مرور کرده باشم خوب است؟
انگارذهن من همانجا ایستاده باشد. انگار او همانطور وقیحانه به من چشم دوخته باشد و آن چند جمله را گفته باشد ومن تا سر حد مرگ ترسیده باشم.
دوباره مثل یک عروسک کوکی که یک جمله را تکرار می کند. ذهن من- به قول دوستم ذهن سانتی مانتال من- همیشه آن صحنه را تکرار می کند...

۲۴.۲.۹۰

مردم گریز...


قرار است گزارش بنویسم.


طرح و ایده جدید را پیاده کنم.


آدم های جدید را ببینم.


می گویم بگذارید من پاکنویس اول را آماده کنم بعد می نشینم و حرف می زنیم. پاکنویس اول را که می فرستم از همه می خواهم کامنت هایشان را بدهند ومن اصلاح کنم.


می گریزم از همه و کنج اتاقم طرح و گزارش می نوسیم. ایمیل می دهم به آدم های جدید و ...


تنهایی ام را دو دستی چسپیده ام این روزها.

۲۲.۲.۹۰


فقط یک روز


توقع زیادی ندارم
هرگز نداشته‌ام
دلم می‌خواهد ساعتی پیش از تو
از خواب بیدار که شدم
آفتابی اریب
بر میز صبحانه بتابد
و مربای انجیر در نعلبکی سفیدش
مثل طلا بدرخشد.
قهوه را که دم می‌کنم
از هزاران گنجشک بی‌برنامه‌ی این شهر
دوتاشان هم روبروی من
کنار پنجره بنشینند
و همان نت تکراری را
جیک‌جیک‌کنان بخوانند،
خرده‌نانی هم حاضرم
برایشان بپاشم.

می‌خواهم ساعتی پیش از تو
از خواب که بیدار شدم
قلبم مثل دیشب ۲۵ ساله باشد
و مغزم برود کشکش را بسابد.

تلویزیون را که روشن می‌کنم
گوینده‌ی عصا قورت‌داده‌ای بگوید:
<امروز ریش‌سفیدان دهکده‌ی جهانی هم‌پیمان فرمان‌داده‌اند هیچ تیر و توپی در هیچ کوچه و برزنی از هیچ اسلحه‌ای شلیک نشود>
یک روز که هزار روز نمی‌شود
فقط یک روز ناقابل!
من هم قول شرف می‌دهم دیگر
به ریششان نخندم.

و تورا عزیزم
بعد از چنان شب ِ بی‌مرزی
فقط در چنین شرایطی
دلم می‌آید
از خواب بیدار کنم.

عباس صفاری، از کتاب کبریت خیس

۲۰.۲.۹۰

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید،

تو بعدِ سال ها به خانه‌‌ام می آمدی...

تکلیفِ رنگ موهات

در چشم‌هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم

و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

تکلیفِ شمع‌های روی میز

روشن نبود...



من و تو بارها

زمان را

در کافه‌ها و خیابان‌ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

از ما انتقام می‌گرفت

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به شانه‌ام زدی

اما

سایه‌ات را دیدم

که دست‌هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع‌ها را روشن کردم

ولی هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

پنهان کرده بود...

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه‌ی تقویم نوشتم:

نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند

برای دیدن هیچ‌کس نیامده است.

گروس عبدلملکیان

۱۸.۲.۹۰

می گویند پسرک نوزده بیست ساله بوده। نسبت نزدیکی هم با عروس داشته. در عروسی آنقدر مشروب خورده- حالا معلوم نیست چه آشغالی خورده- که در جا سنگ کوب کرده و مرده است.

چهار صبح مرده را دفن کرده اند و صبح عروس را برده اند.


دور وبرم پر است از پسرهای جوانی که جوانی شان را به باد می دهند و سلامتی شان را فدا می کنند. بعضی وقت ها فکر می کنم حق دارند. نه دلخوشی و نه امید به آینده ای...فقط می خواهند این زندگی بگذرد...

شتر گاو پلنگم این روزها...

۱۵.۲.۹۰


یک تیم شده ایم برای خودمان। بروم اسپند دود کنم چشم نشویم ما।


خیلی نازنین هوای هم را داریم و خبر داریم حساسیت ها همدیگر را و خط قرمزها را।


آن یکی کولونی هم که جای خودش را دارد و ما هم پای ثابت برنامه هایشان و شیطنت ها।


حالا این دو تا گروه هستند که آدم دلش نگیرد و غروبهای بعد از کار و آخر هفته های دراز وبی قواره یک جوری بگذرد।


دیروز که پ گفت: چه دوستای باحالی دارید!!! فکر کردم راست می گوید: چه دوست های باحالی که زندگی در کابل را دوست داشتنی می کنند.

تقریبا مطمین بودم کابل که برسم یکراست می روم آرایشگاه و جلوی موهایم را چتری می کنم و با یک تن سرخ رنگشان می کنم।



می گویند بیشتر زن ها وقتی موهایشان را خیلی کوتاه می کنند و یا یکدفعه مدلش را تغییر می دهند یعنی حالشان خیلی از زندگی خراب است।



این که از فکر چتری کردن موهایم بیرون آمده ام یعنی حالم خوب شده؟؟؟


دیشب که رفتم توی دستشویی رستوران نگاهی به خودم انداختم و از به هم ریختگی خودم تعجب کردم। این مدل موهایم بدجوری توی ذوق می زند। یک فکری به حالشان بکنم همین روزها...

۱۴.۲.۹۰

تا اطلاع ثانوی" تهران" مرده است!

نریمان ان لاین می شود: سلام। خوبی؟

جواب نمی دهم।

مهدیه آن لاین می شود: کجایی دختر؟ دکتر میم سراغت را می گیرد।

زنگ می زنم و با رضا کار دارم، بابا گوشی را برمی دارد: یک زنگ یه دکتر د بزن، ایمیل هم بفرست।

مهدی ان لاین می شود: سلام

سمیع توی فیس بوک پیغام می گذارد...

جواب نمی دهم


تا اطلاع ثانوی"تهران" برای من مرده...

۱۳.۲.۹۰

سهم گلدان



هر روز صبح پشت میزم که می نشینم و لیوان چایم روی میز قرار می گیرد احساس می کنم این گلدان چای خور روی میزم گردنش را کج می کند طرف من و من هی باید بگویم: صبر کن چای یخ شود، سهم تو را هم می دهم

۱۲.۲.۹۰


سرک ها خلوت و خلوت تر می شوند هر روز। خبرهای بد امنیتی از هر طرف می رسند। گوشت قربانی شده است افغانستان که هر کسی از راه می رسد می خواهد قسمتی از ان را به دندان بکشد।


نگاه می کنم به جوان تر هایی که حتی رویاهای ما هم برایشان مسخره به نظر می رسد و هیچ تلاشی برای نجات خودشان هم نمی کنند।


هر روز می بینمشان و لبخندی نثارشان می کنم که خودم هم اعتقادی به آن ندارم।


هر روز خبرها بدتر وبدتر میی شوند ولبخندهای من گشادتر وتلخ تر!!!!!

۱۱.۲.۹۰

چرا که نه؟!

دیروز از یک نفر شنیدم که تو هم رفتی تو پروسه زد وبند بازی و رشوه گیری و این حرف ها...

توی دلم گفتم: ای داد بیداد (با لحن شهاب حسینی توی فیلم درباره الی که وقت غرق شدن الی می گفت، با همان سوز...)

بعد بهش فکر کردم که تو از اولش هم توی خط بودی و این مشکل من بود که تو را توی ذهنم گردگیری می کردم و می گفتم ان شا ا... گربه ست...

بعد دوباره توی دلم گفتم: ای داد بیداد ... (با همان سوز)