۹.۶.۹۱

۲۹.۵.۹۱

عید...

بدم می آید از روزهای عید، روزهای تعطیل پشت سرهم...
همین وقت هاست که روزمرگی خودش را محکم می کوبد توی صورتت!

۲۱.۵.۹۱

کی راهم جدا شد؟

در یک مهمانی هستیم. از انهایی که زن ها در یک اتاق و مردها در یک اتاق!
مدت هاست که مهمانی اینطوری نرفته ام. سه ساعت مهمانی خانم ها حول سه موضوع حرف می زنند: رحم و لباس بچه!
اینکه فلان مغازه جنس هایش کمی ارزان تر است و فلانی فلان مشکل را دارد.
جالب است که سر سفره شام هم این بحث جذاب! ادامه دارد.
آخرشان همگی با هم به این نتیجه می رسند که چقدر "بدبختند" البته تلویحا!و باعث و بانی اش هم مردان هستند وبس!
برایم جالب است خانم هایی که شاید برای اولین بار می بینم و همه شان تحصیلکرده هستند و مشکلات شخصی و خانوادگی شان را کف دستشان می گیرند و به راحتی به قول خودشان درد دل می کنند، آنهم با یک غریبه!
عزیز من!
برو پیش مشاور درد دل کن و بقیه زندگی ات را زندگی کن!

از مهمانی می آییم بیرون. از نیما می پرسم آنطرف چه خبر بود، می گوید مسابقه بهاوی را تماشا کردیم. راجع به سیاست و اقتصاد حرف زدیم. بعد هم رفتیم بیرون قدم زدیم و برگشتیم.

یکبار دیگر هم به پیک نیک رفته بودیم. مردها ناهار آماده می کردند خیلی صحرایی! خانم ها به جای لذت بردن تمام مدت نگران این بودند که غذا بهداشتی نخواهد بود! روز بعدش دو نفرشان مدعی شدند که بابت غذایی که مردها آماده کرده اند کارشان به بیمارستان کشیده شده! خلاصه اینکه نود درصد زنها چیزی را که باید جدی نمی گیرند و چیزهایی را که باید ازش بگذرند دو دستی می چسپند و لذت! اصلا توی کارشان نیست!

پ ن:می دانم یکی شان اینجا را می خواند، جان من داستان نسازی!

۱۶.۵.۹۱

خیابان گریه های من

نه اینکه قبلا اسمش را گذاشته باشم. همین الان که می خواستم بنویسم به ذهنم رسید.
یک خیابان درختی بود که هنوز توی خوابها و کابوس هایم هست. یک خیابان بلند که دو طرفش درخت بود و وقتی به چهاراهی حرم می رسید خالی می شد.
دوباره که شکستم، مجبور بودم تکه های شکسته ام را با خودم از آن خیابان عبور بدهم و ببرم در کوچه ای بن بست، خانه سمت راست آخری یک جایی چال کنم.
گریه هایم را توی همان خیابان دراز و درختی تمام می کردم. بس که همیشه خلوت بود و کسی مرا نمی شناخت.

امروز هم می شکنم. اما نه خیابان دراز درختی مانده و نه گریه های من.
تکه های شکسته ام را همان جای شکستنشان روی هم سوار می کنم و می گویم، اشکالی ندارد که دوستم نداشتند. سلیقه ها فرق می کند. شاید کسی از چشم های بادامی و موهای لخت و صاف خوشش نیاید.

بعد توی آینه به خودم لبخند می زنم، همیشه شروع دوباره هیجان انگیز است!

(از نوشته های گذشته)

۱۲.۵.۹۱

چیدمان( installation )خداوند

چیدمان اسد وعلی در میدان هوایی کابل (عکسش را در فیس بوک دیدم. علی لبخند به لب دو چمدان سنگین را حمل می کرد و اسد پشت به چمدان ها روی زمین نشسته بود )، تصویری ناب از این روزهای همه ماست. آنهایی که می روند و آنهایی که می مانند و چمدان هایی که از حجم خاطرات به سختی بسته می شوند.
آیا آدم هایی که می روند، با اراده خود می روند و یا مجبور به ترک می شوند؟
آنهایی که می مانند، به اختیار خود می مانند یا مجبور به ماندنند؟
چی داخل آن چمدان ها از این سر به آن سر دنیا حمل می شود؟
از زندگی های بیست و سی ساله و بسا بیشتر چطور سی کیلوگرم انتخاب!!! می شوند؟
تکلیف آدم ها و چشم های نگران پشت سر چه می شود؟ 
روزی که می رویم، واقعا می رویم؟!

این تصویر فقط علی و اسد نیست. تصویر همه ماست ، وقتی برای خداحافظی و بدرقه پایمان را در میدان هوایی کابل می گذاریم.
من برای خداحافظی هیچ کدام از عزیزانم به میدان نرفتم. همیشه خداحافظی هایم تلفنی بوده و خدا را شکر که هیچ خاطره ای از روز رفتنشان نساختم. روزهای اخر هیچ کدامشان را به هر بهانه ای ندیدم وفکر می کنم هنوز بابت آن روزها از من ناراحتند!