۱۱.۱۰.۹۹

آخرین روز سال

 آنقدر نوشتن در سوشیال مدیا برایم سخت شده که حد ندارد.

 ما دو تا آدم عاقل تصميم گرفتیم برویم و جلسه را واقعی برگزار کنیم. جالب اینجا بود که او یک سوال شخصی پرسید و پرسش و پاسخ تبديل شد به یک جلسه مشاوره کاری یک مهاجر قدیمی به یک مهاجر جديد. آدم از دو جغرافیای کاملا متفاوت با بکگراند کاری یکسان که آن یکی ده سالی قبل من آمده و همین راهی که من می روم را رفته. حسن ختام خوبی بود برای سال ۲۰۲۰!

تازه که أمده بودم از اسمال تاک (حرف أدن با آدم های غريبه در أسانسور، فروشگاه، کافه ...) بدم می آمد. توی کتم نمی رفت به آدمی که نمی شناسم سلام کنم و درباره هر موضوعی حرف بزنم. سه سال گذشته و من خدای لبخند به غريبه ها و اسمال تاک شده ام. (نه در حد خدا اما خیلی پیشرفت کرده ام)


پ ن: پاراگراف های این نوشته به هم بی ربطند.

۱۹.۹.۹۹

سال پار

 بعضی وقت ها که بی مضمون می شوم از خودم می پرسم سال قبل این موقع چه فکری می کردی ؟ دو سال قبل؟ ...

الان داشتم فکر میکردم و مثل همیشه رفتم و یادداشت های آن وقت را مرور کنم، چیزی ننوشته ام. چرا؟ لابد چون می دانستم کارهایی که می کنم و تصمیم هایی که میگیرم سراسر غلط ست و می دانستم این راه را باید تا ته خط بروم تا بتوانم برگردم و اگر نه، برای سالها سر آن دو راهی ذهنی می ایستم که اگر فلان می کردم، ممکن بود فلان شود. اما تا ته خط رفتم و برگشتم و حتی سلامت روح و جسمم را برای مدتی به خطر انداختم. 

الان به آن زن ترسخورده ناامید فکر میکنم، به آن زن که با تمام وجود در جنگی می جنگید که سالها بود شکست خورده بود. مشت به دیوار می کوبید اما نپذیرفته بود. 

باید بگویم به آن زن ترسخورده ناامید افتخار میکنم که همیشه هر چیزی که داشته را به میدان گذاشته تا به دیگری بدهکار نباشد و این روزها فهمیده به خودش بیشتر از همه نباید بدهکار باشد و داره یکی یکی بدهی هایش را با خودش صاف می کند ...

۵.۹.۹۹

 امروز داشتم نوشته های قدیمی را برای چیزی زیر و رو می کردم و فکر کردم کسی اگر اینها را بخواند چه قضاوتی می کند و دیدم چقدر تصویر مهاجرت و مرگ پر رنگ ست. 

اگر ده سال پیش درباره مرگ فکر می کردم مثل آدمی بودم که برف را ندیده است. کسی که شاید در فیلم ها و عکس ها برف را دیده باشد، اما از نزدیک نه. ذهنیت و فهم این آدم از برف بسیار غیر واقعی و دور است از آدمی که در یک کوهستان برفی زندگی کرده است. اولی یک تصویر مخملی زیبا از برف دارد. دومی سکوت مطلق روز برفی، سرمای زیبا و کشنده برف را می شناسد که اولی حتی تصورش را هم نمی تواند داشته باشد. 

حس می کنم از یک جایی به بعد، دیر یا زود مرگ با آن تصویر واقعیش همدم ما می شود. کنار سفره ات می نشیند. با تو به بامزه ترین جوک های عالم می خندد. با تو مست می کند و می رقصد و حتی با تو به خواب می رود و به تو یاد می دهد زندگی اگر چه زیباست اما هیچ به باشکوهی و هیبات مرگ نیست. 


۱۷.۸.۹۹

دوران جدید

 صبح که بیدار شدم حالم خوش نبود، دوش گرفتم و صبحانه خوردم و لاک زدم. گفتم باید امروز بروم پیاده روی. 

وسط پیاده روی اخبار را چک کردم، نیم ساعت بود که بایدن به عنوان رییس جمهور انتخاب شده بود. خبر حالم را خوب تر کرد. 

سارا زنگ زد و حرف زدیم، گفتم خبرها را شنیدی؟ برویم یک جایی توی هوای آزاد بنشینیم و ناهار مفصلی بخوریم. رفتیم و وسط روز -شنبه- درینک سفارش دادیم و غذا خوردیم و حرف زدیم، برگشتیم خانه من و یکی دو ساعتی چای و موسیقی و گفتگو.

گفتم  این نوشته بماند اینجا به یادگار که ما امروز با امید شروع کردیم. 

۱۵.۸.۹۹

زنان ترسناک

 به خ گفتم می دانی ما آدم های ترسناکی هستیم. 

ما آدم هایی هستیم که به خاطر عقیده هایمان تا آخر خط رفته ایم و عزیز ترین آدم های زندگی مان را کنار گذاشته ایم و این خیلی ها را می ترساند. این قوی بودن، این گوش نکردن به خیر و صلاح، این بی توجهی به فرهنگ و مذهب غالب،  این بی قید بودمان به نتیجه و حتی شده در تاریکی پیش رفتن، که زندگی را برای خودمان و دیگران سخت تر می کند.

 حتی زن های دور و بر ما را می ترساند چون نمی فهمندمان و نمی دانند حرکت بعدی ما چیست و چه انتظاری از ما می توانند داشته باشند. 

گفتم اینهایی که از قانون، مذهب، آبرو و نرم های اجتماعی به شدت می ترسند،از آدم هایی مثل ما که تنها قطب نمای شان عقل خودشان هست وحشت می کنند. 

به خ گفتم: قبول کن، ما زنان ترسناکی هستیم. آنطرف خط برای لحظه ای سکوت بود ...



پ ن: مدت ها بود آن زن ترسناک را پشت در گذاشته بودم، وقتش هست که غبارش را بتکانم و دوباره سلامش دهم.

۴.۸.۹۹

یین و یانگ

 مدت هاست که خبر نمی خوانم، خبر هیچ جا را نمی خوانم اما خبرها از رسانه های رسمی جلو زده اند و توی سوشیال مدیا یقه ات را می گیرند. تمام تلاش م این ست که آنقدر به خبرها نزدیک نشوم که تصویر درست مخدوش شود و احساسات جای منطق را بگیرد (موفق هم نیستم)

دو تا استاد نازنین داشتم که خیلی خیلی قبولشان دارم و هر دو معتقد بودند که بشریت رو به جلوست، روشنایی زورش روز به روز بیشتر می شود. مثلا دویست سال پیش مردم  کرور کرور از بیماری هایی که الان واکسن ش آمده است می مردند و الان نه، طول عمر انسان مثلا ۴۰ سال بوده و الان ۸۰ سال است، زنان زنده بگور میشدند و الان نمی شوند. 

برعکس استادهای نازنیم، من معتقدم میزان خیر و شر ثابت ست. (یین و یانگ؟) نیروی خیر و شر مکمل یکدیگرند و یکی بدون دیگری بی معنی ست و فکر میکنم اینجاست که فردیت آدم ها وارد میشود و قدرت انتخاب که کدام سمت می ایستند. 


یک چیز دیگری هم که فکر می کنم میزان دسترسی بشر به دانستن این خیر وشر ها زیاد شده، صدها سال قبل یک جنگ هزاران کشته می داد و کشور همسایه خبری نداشت. اما الان کتک خوردن کسی در خیابان در مشرق سر خط خبرها در مغرب ست و به همان نسبت و سادگی حقیقت  قابل پشت و رو شدن و گمراه کردن. 

شر امروز به صورت سیستم اشتباه ست، سیستمی که مثل صد سال پیش شاه نیست که سرنگون ش کنی، غول هزار سری ست که هر سرش را قطع کنی  ۹۹۹ تای دیگر هنوز هست.

خیر و شر به سادگی صدها سال قبل نیست، شر باهوش و با پشتوانه ست و به همان اندازه که بشر امروز راحت تر زندگی می کند به همان اندازه مسولیت انسانی اش بیشتر و پیچیده تر ست و مساله بردن و باختن جمعی نیست، مساله جنگیدن و ایستادن در سمت درست به صورت فردی خارج از نتیجه ست (سمت هایی که گمراه کننده و در حال تغییرند)


یک وقت دیگر راجع به توهم مبارزه کردن بنویسم، اینکه هشتگ می زنیم و فریاد مجازی می کشیم تا کجا جواب می دهد و کجا می شود فریاد کشیدن در چاه، بدون هیچ بازتابی!؟


پ ن: صبح یکشنبه ست، بیدار شدم که بروم پیاده روی، باران سر ایستادن ندارد. آش بار گذاشتم، جای همه خالی!‌ به یادتان هستم. 

۱.۸.۹۹

در فاصله درست تماشا کنیم.

 گفت تمرین امروز این است، می رویم مرکز شهر و شما خیابان ها و آدم ها و ساختمان ها را تماشا کنید و اگر خواستید عکس بگیرید، کیفیت و محتوای عکس مهم نیست، زاویه دید مهم ست. اگر همیشه از این خیابان ها عبور می کردید حالا سعی کنید آن خط دید همیشگی را تغییر بدهید. مثلا سعی کنید همان صحنه همیشگی را از بالا ببینید یا از کف خیابان! 

فک کردم دکتر هم مارو سر کار گذاشته. 

وقتی توی خیابان قدم می زدم یک معتاد خیابانی را دیدم که گوشه پیاده رو خوابش برده بود. فکر کردم من هیچ وقت دنیا را از کف خیابان ندیده ام و چه بسا نخواهم دید. اینکه همه آدم ها و ماشین ها و ساختمان ها بالای تو باشند و تو زیر پای همه! قلبم ایستاد از این مکاشفه و بعد سعی کردم از دید پرنده ها، گربه روی دیوار و حتی مورچه ها منظره ها را ببینم. میبینی که دنیا به کلی تغییر میکند (عظمت در نگاه تو باشد؟ )

بعدتر فکر کردم می شوی یک آدم را از زاویه الف عکاسی کرد و هیولا نشان داد و از زاویه ب، فرشته!


اخیرا توجه کرده ام که من نسبت به مصیبت هایی که در ایران و افغانستان اتفاق می افتد حساس ام و برای من مهم اند. 

اما ایران، هر اتفاقی که می افتد می توانم درباره اش بنویسم، حرف بزنم و تحلیل کنم، بدون خشمگین شدن درباره اش.(انقدر اطلاعاتم به روز ست که ایرانی ها را هم شگفت زده می کند، هر چیزی که بعد ۸۸ اتفاق افتاد ذره ای برای من باعث تعجب نبود، ۲۰۱۰ که از ایران رفتم همه این چیزها را دیده بودم، همه آن چیزهایی که ایران تجربه میکند ما افغان های مهاجر سالها قبل تجربه کردیم و بسا بدتر ) اما افغانستان در ۹۰ درصد مواقع مرا لال می کند. مصاحبه قربانی جنگ، دیدن سیاست مداران و روشنفکران فاسد من را خیلی عصبانی می کند. فکر کنم هنوز در فاصله درستی با افغانستان نیستم. فکر میکنم درست است که فیزیکی از افغانستان فاصله گرفته ام از نظر ذهنی همانجا هستم، کنار قربانی جنگی که عزیزش را از دست داده و به جای همدردی، قفل شده ام از خشم. به همین خاطرست که به قضاوت خودم درباره افغانستان هنوز اعتماد ندارم ( افغانستان در هر سطحی -شخصی و اجتماعی و بین المللی- مرگ مطلق اخلاق ست ).

در مورد امریکا هم هنوز در فاصله دورتری هستم اما میبینم که هر روز به فاصله درست نزدیک تر میشوم.


در مورد آدم ها هم همین ست، در چه فاصله ای از آنها می ایستیم که درست ما را ببینند، ما آنها را درست ببینیم. آنقدر نزدیک هستیم که فقط صورت زیبای شان را ببینیم و نبینیم که دست شان توی جیب ماست یا آنقدر دورند که لبخندشان قابل تشخیص نیست. مثلا فکر میکنم من در فاصله دوری (فاصله ذهنی) از آدم ها می ایستم به همین خاطر ست که درک کردن من برایشان سخت ست، چون دور و گاهی کوچک تر از اندازه واقعی ام من را میبینند. اما دور ایستادن من از آنها بخاطر این ست که نمی خواهم اسیبی به کسی برسانم و برعکس... سخت ست توضیح ش... فکر میکنم باید فاصله ام را با آدم ها دوباره تنظیم کنم. 

۳۰.۷.۹۹

دست من وقت نوشتن ... یا هدف خود نوشتن ست

 نوشتن با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست، حداقل برای من نیست. 

یک کلمه، یک صحنه، یک فکر یا حتی جمله ای در یک نوشته دیگر دری را به روی تو باز می کند و تو فکر می کنی این را باید بنویسم. اولین کلمه یا جمله را می نویسی و مطلقا نمی دانی که نتیجه چه خواهد شد. گاهی هم شکل کلی را می دانی اما جزییات خودشان می آیند. چی بود آن گفته مشهور: راه خودش را نشان می دهد. 

نوشتن برای من مثل آغاز کردن یک سفر بی مقصد و بی مسیر است. مقصد خیلی مهم هست و نیست، اما مسیر مهم تر ست. 

جالب ترین قسمت ش هم آنجاست که آن لحظه الهام که می آید، آن کلمه، آن جمله یا صحنه، باید بنویسی ش. هر جا که هستی توی خیابان، توی اتوبوس. گاهی حتی پشت چراغ یک نوت کوچک برداشته ام و این اشتباه بزرگی ست. باید ماشین زندگی را بزنی کنار خیابان و خودت را به نوشتن بسپاری و بگذاری تو را با خودش ببرد، چون آن نوت کوچک کافی نیست برای بیاد آوردن آن الهام ...

نوشتن برای من یک تراپی ست، بازخوانی و بازنوشتن دوباره خودم در قالب های مختلف. بررسی دنیا و آفرینشم از زاویه های بیشمار. تراپی که تو را وادار می کند همه چیز را بار بار به خاطر بیاوری و دوباره نگاه تازه ای کنی و دوباره روی ترازو بگذاری و خودت را، جهان خودت را قضاوت کنی. 

وقتی یک نوشته تمام می شود انگار موجودی خلق شده است که بیرون از تو به حیات ش ادامه می دهد. دیگر از تو جدا شده است و زندگی خودش را دارد، چه بسا برداشتی که از آن می شود فرسنگ ها از چیزی که مقصود تو بوده فاصله داشته است. اما کاری از تو بر نمی آید، او یک موجود مستقل جدا از توست و تو امیدواری که عمر درازی داشته باشد. 

تو رفته ای سراغ آفرینش بعدی... صفحه سفید بعدی ...


۲۸.۷.۹۹

اتوپایلوت یا روزمرگی خوب ست

 دوشنبه ها خوب ست. باید خودت را بکشی بیرون از خانه، از رختخواب. آماده شوی و بیایی آفیس. رانندگی صبح، قهوه ای  که به عنوان جایزه بیدار باش به خودت می دهی، خوب ست. پشت میز که مینشینی کار خودش صدایت می زند و بی وقفه تا ظهر، به جای ناهار سیب گاز می زنی و چند دقیقه پیاده روی می کنی و دوباره برمیگردی پشت میزت. تا عصر که با خستگی مفرط به خانه می رسی و شام مفصل می خوری و پای تلوزیون پهن می شوی. 

دوشنبه ها روز فکر نکردن ست و فکر نکردن حتی اگر یک روز در هفته باشد خوب ست. دوشنبه ها روز خستگی فیزیکی ست نه روانی و روحی و خستگی جسمی که ناشی از یک روز مفید کاری باشد خوب ست. 

دوشنبه ها خوب ست ...

۲۵.۷.۹۹

خوش بحالت!

 یک عکس دارم از یکی از لوکس ترین مراکز خرید سیول در کره جنوبی. 

هر کسی عکس را ببیند غبطه می خورد که چه خوش بحالم بوده: 

سفر تقریبا چهار روزه ای بود به دعوت وزارت خارجه کره برای بلاگرهای اسیایی برای پوشش آمادگی المپیک زمستانی ۲۰۱۸

تازه به صورت قانونی جدا شده بودم و بشدت حالم بد بود، دو بار در طول پرواز پنیک اتک گرفته بودم، یکی شان اینقدر شدید بود که فکر می کردم دارم میمیرم. تمام طول سفر می ترسیدم دوباره پنیک اتک بگیرم. دندان هایم را ارتودنسی کرده بودم و چون نمی توانستم درست غذا بخورم و اشتهایی هم نداشتم بشدت لاغر شده بودم، خواب درستی هم نداشتم. هیچ دوستی دور و برم نداشتم، داشتم اما چون چند سال بود دور بودم ازشان ، دور افتاده بودیم از هم. هیچ وقت آنقدر در زندگی حالم بدون علت بد نبود. 

الان عکس های آن روزها را می بینم و فکر میکنم: چرا خوشحال نبودم؟ 

چون واقعا نمی دانستم چقدر آن شرایط طول می کشد. آیا حالم بدتر می شود. کارم را دوست نداشتم. اگر می دانستم سه سال بعد همه چیز سر جای خودش برمیگردد و من آرام می شوم...

وسط گران ترین موزیکال کره ای بودیم که خوابم برد- بعدتر کسی در گروه باورش نمی شد که من وسط آن نمایش خوابیده باشم- کسی بیدارم کرد و گفت اگر حوصله ات سر رفته یک مرکز خرید همین نزدیکی ست، حوصله ام سر نرفته بود، به معنی واقعی کلمه روحا خسته بودم. یکی آن عکس را آنجا از من گرفت، با چشم های خسته و خواب آلود!

اما همه این ها را نوشتم که بگویم آن چیزی که آدم ها در سوشیال مدیا پست می کنند- حداقل برای من- شوآف نیست. یک نوع ثبت خاطره است برای یاد آوری که تو این لحظات را خوب یا بد گذرانده ای. مخاطب همیشه خودم هستم، برای یاد آوری به خودم. برای بازخوانی برای خودم. 

آدم ها خوب یا بد قضاوت شان را می کنند، مهم این ست که تو از مسیری که آمده ای، از آدمی که بوده ای راضی باشی. 

چقدر قدرت به آدم ها می دهیم که به ما آسیب بزنند؟

 داشتم یک مستندی می دیدم از شرکت هرمی توی امریکا در همین سال های اخیر... جالب ترین قسمت ش این بود که یکی می گفت از کل این ماجراها به این فکر میکنم که روان آدمی چقدر آسیب پذیره و ربطی به هوش، سواد ، تجربه، سن و سال و اینکه کجای دنیا زندگی می کنی نداره! 

کسانی که طعمه این شرکت هرمی شده بودند اغلب دخترهای جوان زیبا و موفق و حتی با خانواده های پولدار که همه فاکتورهای آدم های موفق و خوشحال را داشتند، چرا باید بیافتند در چنین منجلابی که جسم و روح شان برای سال ها برده یک نفر باشد؟

از همان آسیب پذیری ذاتی روان آدمی می آید و در نهایت اینکه حواسمان باشد در روابط مان چقدر قدرت به طرف مقابل می دهیم. قدرتی که به پدر و مادر، خانواده، دوست  می دهیم و مهم تر از همه قدرتی که با دوست داشتن یک نفر به او می دهیم و اگر طرف مقابل نابغه ای با ضریب هوشی ۲۴۰ باشد که فکر کنی تمام جواب های عالم هستی را دارد و می خواهد دنیا را نجات بدهد، شانس کمی داری که تحت تاثیرش قرار نگیری. 

و در نهایت اینکه آدمی اشتباه می کند و هیچ چیزی مطلق نیست اما مهم ست وقتی که متوجه اشتباهت شدی در پی جبران باشی، اول از همه برای خودت و دوم برای آدم هایی که بهشان ناخواسته اسیب زده ای. 


۲۲.۷.۹۹

 تو را نشانده ام روی طاقچه ذهنم، همه مردهایی که جلو می آیند از تو کوتاه ترند، از تو نامهربان تر، از تو کم هوش تر، از تو ...

شاید هم گناه تو نیست، گناه من ست که تو را آن بالا نشانده ام. 

یکی از همین روزها که حواسم نیست از طاقچه ذهنم می افتی و هزار تکه میشوی... 

۲۱.۷.۹۹

خزان هزار رنگ یا درختان در آتش

 منظره های دیروز و رنگ های پاییزی نفسم را بند آورده اند، به دوستم گفتم آنقدر رنگ پاییزی زیبا دیدم که تا سال دیگر پاییز -اگر زنده بودم- چشم هایم پر خواهند بود. 

ساعت ها رانندگی در جاده های پنسیلوانیا با رنگ های بی نظیر پاییزی، زنده مان کرد. آنقدر که هر چند دقیقه یکبار کسی ناخوادگاه می گفت: چقدر زیبا و بقیه تایید می کردند.

آخر شب که از خستگی توی تخت داشتم بیهوش میشدم، زنگ زدند که چه وقت خواب؟ یکساعتی توی بار-کتابخانه قدیمی هتل نشستیم و نوشیدیم و حرف زدیم تا آن روز را درست بسته باشیم.

امروز را هم پیش رو داریم در این پالت رنگارنگ...

گوشی ام پر است از فیلم و عکس اما امروز که نگاهشان می کردم دیدم، آن زرد، آن سرخ، آن طلایی و نارنجی و آن اخرایی که من دیدم هیچکدامشان ثبت نشده است. بعضی چیزها را باید زنده دید، شنید و لمس کرد... قابل انتقال نیست. 

۱۹.۷.۹۹

جوکر خوان فینیکس یا نادیدنی ها را ببینیم

 مدت هاست که میدانم نفرین ها و آفرین های رسمی پشت یک اثر هنری صد درصد نیست، مثلا اینطور نیست که فیلمی که اسکار میبرد لزوما شاهکار باشد، در بیشتر موارد هست اما صد درصد نیست. مشکل از آنجایی شروع می شود که این جوایز سلایق توده را به یک سمت سوق می دهد و هزار اثر هنری دیگر هستند که ارزش دیده شدن دارند اما فرصت ش را نه.

من سعی میکنم، تاکید میکنم سعی می کنم! معیارهای دیگری برای خوراک فکری که انتخاب می کنم پیدا کنم، مثلا آدمی که قبول ش دارم کتابی را توصیه کند یا از اثری تعریف کند. 

همه اینها را نوشتم تا برسم به این که از وقتی که امریکا هستم کمتر به صدای بلند رسانه ها به همه چیز گوش می کنم، به تلوزیون و تریبون های رسمی خبری، به ترندهای جهانی امروز و فردا. سعی می کنم ترند های شخصی خودم را پیدا و دنبال کنم. 

هالیوود یکی از آن غول هاست که خیلی چیزهای زرق و برق دار تولید می کند و خیلی چیزهای قشنگ را با نادیده گرفته شدن از بین می برد. زبان یکی از ابزارش هست، هزار اثر هنری در زبان های دیگر تولید می شود که چون زبان شان انگلیسی نیست دیده نمی شوند. 

دیدن جوکر و اینکه از آنهاست که خیلی خوب ساخته شده اند، دوباره یادم انداخت که جایزه ها نسبی اند اما در این مورد خیلی بجا و درست جایزه داده اند. هیاهوهای حول فیلم رفته است اما فیلم خوب چه یکسال و چه ده سال بعد فیلم خوب ست و شانس آورده که ابزار ساخت ش با بازار هالیوود همخوانی کرده ست، همین اثر اگر به عربی مثلا تولید می شد چقدر شانس دیده شدن داشت؟


توصیه: بروید چینی، کره ای یا ژاپنی یاد بگیرید، آلمانی یا عربی... خودتان را در یک فرهنگ دیگر عمیق کنید. یک جهان موازی دیگر را تجربه کنید. با آدم هایی از جاهای مختلف کره زمین دوست شوید و جهان را از دریچه چشم دیگری ببینید. کمی از قدرتی که به رسانه های قالب داده اید را پس بگیرید. 


نکته: وقتی فیلم را دیدم (هنوز وسط فیلم هستم و این را می نویسم) به این فکر کردم چرا فیلم را چند دهه قبل نیویورک ساخته اند، چرا این زحمت را به خودشان داده اند برای قدیمی کردن فیلم. به نظرم هدف شان جنبه تاریخ گرایانه یا ارزش تاریخی ندارد، در واقع سازندگان با آشنایی زدایی از نیویورک امروز، آن را به شهری مبدل کرده اند که هر جای دنیا و هر جای تاریخ می تواند باشد. یک شهر- مردم- ی که دارد مدرن می شود و در این راه خیلی چیزها را دارد قربانی می کند. 

۱۸.۷.۹۹

دوست داشتن هزار نفر همزمان یا دوست داشتن یک نفر به هزار شکل

 من خیلی به دوست داشتن فکر میکنم، من از آن آدم هایی هستم که بدون دوست داشتن می میرم و به همین خاطر ست که خیلی اشتباه می کنم و دلم را همیشه داده ام دست آدم اشتباهی. 

مساله این ست که آدم های زرنگی هستند که اشتباه نمی کنند، دو دستی قلب شان را می چسپند و مغزشان را به کار می اندازند تا کسی گول شان نزند. تا دل شان جای امنی باشد. 

اما من فکر میکنم، ساده لوح بودن خوب ست، احساس خوبی می دهد دوست داشتن آدم ها، هزاران کیلومتر دنبالشان رفتن، شب های دراز زمستانی بهشان فکر کردن و حتی بارها گریستن. 

آنطرف سادگی م هم یکی خصوصیت خوب دارم که به محض اینکه می فهمم اشتباه کردم و این آدم وصله من نیست و یا او می فهمد و به اطلاعم می رساند، راهم را می کشم و می روم ( که خود یاد گرفتن این، خیلی از عمر عزیزم را به باد داد)، حتی اگر قلبم هزار تکه شود و هزار سال ریکاوری ش طول بکشد.

فکر میکنم آن سرتونینی که دوست داشتن واقعی و عمیق آدم ها در مغز ترشح می کند از هزار تا ماشین گران قیمت لذت ش بیشتر ست و تو فکر کن یکی از همین روزها بلیطت ببرد و آدمی را ببینی که بتوانی برای هزار سال، هزار جور متفاوت دوستش داشته باشی. فک کن! چقدر سرتونین!!!

۱۷.۷.۹۹

چهره مهربان مرگ

 منشی دکتر پشت تلفن گفت، آزمایش هایت غیرنرمال ست و باید بیایی دوباره دکتر را ببینی و اگر ضروری ببیند باید بایوپسی شوی. گفتم اما من هیچ علایمی ندارم. این آزمایش ها را هم برای چک آپ سالانه داده ام. گفت خوب ست ، این یعنی خوب ست. 

همه چیز آنقدر عجیب و غیر منتظره بود که نمی دانستم چه عکس العملی نشان بدهم. تلفن را که قطع کردم دوباره برگشتم سر کارم. اما شب دوباره همه چیز را مرور کردم. اینترنت را جستجو کردم و نتیجه این بود که اگر سرطان باشد و این نوع خاص، چون معمولا خیلی دیر تشخیص داده می شود، شانس درمان قطعی خیلی پایین ست. روش های درمان از شیمی درمانی ست تا جراحی. 

یک هفته بعد وقت آنلاین با دکترم داشتم که همه آن حرف ها را تکرار کرد و قرار بعدی را برای معاینه و بایوپسی گذاشت. 

ذهنم خالی شده بود، فکر می کردم یک جای باز و درندشت گم شده ام. همه برنامه ها و آرزوهای پیش رو بی ارزش به نظرم رسید. همه برنامه ها و کسانی که فکر میکردم خیلی برایم ارزشمند هستند، محو شده بودند. 

جالب بود، ترسیده بودم. از مردن نبود، از درد کشیدن بود، از اینکه ممکن ست بیماری چهره انسانی ام را بگیرد و در آخر هم چنگالش را در جانم فرو کند. فکر کردم نمی خواهم بجنگم، اگر همه چیز جدی شود دلم می خواهد در آرامش باشم و نمی خواستم آرامش کس دیگری را هم بر هم بزنم. 

فقط به یکی از دوستانم، آنهم اتفاقی گفتم چون باید به کسی می گفتم. جالب این جا بود که فکر کردم چه خوب ست که تنها هستم و کسی از عزیزانم اطرافم نیست، چه خوب که کسی نگرانم نیست. 

امروز تقریبا بعد از یکماه نتیجه آزمایش ها آمد و همه چیز نرمال بود. توی خیابان پشتی قدم می زدم، نه توی رستوران بودم و داشتم برای ناهارم ساندویچ می گرفتم. هیچ کسی خبر نداشت، خبر برای خودم بود. من دوباره به جمع آدم های زنده برگشته ام. اما چیزی در من تغییر کرده، می دانم چقدر مرگ به ما نزدیک ست و چقدر فرصت می تواند کوتاه باشد، لحظه لحظه زندگی و سلامتی باارزش ست...


اگر بیرون از اینجا مرا میشناسید و می بینید، چیزی از این موضوع از من نپرسید. 

۱۲.۷.۹۹

You are the best, why you don't believe it ?

جهان من در سکون صبح شنبه

 صبح شنبه ست، هفت صبح بیدار شده ام. از آن شب هایی ست که بر خلاف انتظارم یکسره خوب خوابیده ام. دست برداشته ام از فکر کردن. 

برنامه ام این بود که بروم پرای پیاده روی اما به جایش کتاب ( استیو جایز نوشته والتر ایساکسون) می خوانم و بین ش چای میریزم و نان و پنیر... 

چند سال پیش کتاب را خوانده ام، آن وقت جابز به نظرم آدم جاه طلب و خودخواهی آمد، این دفعه بیشتر می فهمم و قضاوت م طور دیگری ست. به نظرم آدم شجاعی آمد. آنجا که به نویسنده می گوید: من اشتباهاتی در زندگیم داشته ام که از آن ها شرمنده هستم اما هیچ اسکلتی جایی مخفی نکرده ام (کنایه از کار بزرگ ناشایست)، با هر کسی که می خواهی حرف بزن و من دخالتی نمی کنم، حتی کتاب را پیش از منتشر شدن نمی خوانم.

خانه کوچکم در سکوت فرو رفته است. به سکوت گوش می دهم و به آفتاب مورب که روی ملافه های طوسی نشسته است. به فضایی که ساخته م و دوستش می دارم. 

فکر میکنم زندگیم دو نیمه ست، نیمه اول در هیاهوی خانه های ایران با خواهر و برادر ها، پدر بزرگ و مادر بزرگ  که هیچ وقت ساکت نبود، هیچ وقت تنهایی معنی نداشت. وقت های نادری که در خانه تنها می شدم عجیب و ترسناک بود. نیمه دوم زندگیم در سکوت بود، خانه های تنهایی و خانه های دو نفره (کابل، تهران، امریکا)... هر دو را دوست دارم... اما گاهی دلم برای پر شدن خانه از هیاهوی آدم هام تنگ می شود ...

۱۱.۷.۹۹

یادداشتی برای خود

می خواهم این بار را زمین بگذارم. 

اعتراف می کنم هیچ کدام از برنامه ها ۲۰۲۰ آنطوری که می خواستم پیش نرفت، پلان الف و ب و جیم و ... تا به آخر هیچ کدامشان انجام نشد.... هر روز کلافه و ناراحت تر از دیروزم. می توانم همه چیز را بیاندازم گردن کرونا، اما واقعا اینطور نیست، ۲۰ درصدش اتفاقات بیرونی بود و ۸۰ درصدش خودم بودم. توجیح ش هم این است که همه این تغییرات و دویدن های بگو این ۴-۵ سال - عوض کردن سه شهر، و دو قاره، روبراه کردن دو خانه از پایه، ۴ کار متفاوت، همه و همه به تنهایی- خیلی خسته ام کرده بود و واقعا نیاز داشتم کمی آرام بگیرم.)

 اعتراف می کنم هیچ وقت اینقدر در پیش رفتن متزلزل نبوده ام. نه اینکه: این راهی که می روم درست یا غلط است. بیشتر به این فکر می کنم خب، این راه را هم رفتی. خیلی بیشتر از الان خوشحال نخواهی بود... خودم فکر میکنم به خاطر سن و سال است، شاید هم به خاطر سبک زندگیم است، کسی را اطرافم نمی شناسم که مثل من زندگی کند (کی من مثل بقیه زندگی کرده ام؟) و همین کمی میترساندم، دارم اشتباه می کنم؟ (کی از اشتباه کردن ترسیده ام؟)


حالا یک هدف جدید (همان پلان الف) را دوباره گذاشته ام روبرویم. سه ماه وقت دارم که پرونده اش را ببندم (۹ ماه کم بود؟)

و با خیال راحت وارد ۲۰۲۱ شوم. احتمال ۹۹ درصد نمی شود اما بگذار این یادداشت اینجا بماند. شاید معجزه ای شد. 

۱۰.۷.۹۹

رد دست آدم ها روی شیشه

 آخرین باری که قرار بود شیشه های آپارتمانم رنگ تمیزی بگیرد روزی بود که از سر کار آمدم و رزا گفت: ببین خاله ش! رازمیر از صبح بیدار شده می خواسته بهت کمک کنه و سراسر شیشه پر بود از رد دست های رازمیر. 

به شیشه ها دست نزدم ... رد دست های راز مانده بود روی شان، مثل آدم آهنی اسباب بازی ش که ماه هاست صندلی عقب ماشین من تکان می خورد و یاد آوری می کند که روزی به دیدن خاله اش آمده. 

امروز طبق معمول همه روزهای اول ماه داشتم روی فیش های حقوق کار می کردم که نگاهم به شیشه ها خورد و یاد دوستی افتادم که اخیرا آمده بود دیدنم و گفت: معصومه، بده شیشه ها رو پاک کنند!

گفتم: کار خودم ست. 

امروز بی هوا بین رد کردن فیش های حقوقی آخر ماه، شیشه پاک کن برداشتم و شروع کردم به پاک کردن. 

پاک کردن رد آدم ها از زندگی ... حتی اگر ناخوشایند باشد. حتی اگر بخواهی آن رد دست ها تا ابد بماند. بالاخره یکی می آید که قضاوت می کند، به گذشته ات... به رد دست آدم ها توی زندگی ت! 

۹.۷.۹۹

بوی آدم ها

 بعضی وقت ها بوی آدمی می ماند روی پوستت،

روی سرانگشتانت و روی زندگیت، انگشت هایت را بو می کشی و لبخند می زنی. اشیای به جا مانده را همانطور نگه می داری

بعضی وقت ها بوی آدمی می ماند روی پوستت،

بحالت بد می شود و می خواهی همه چیز را بشویی، شیشه عطرت را خالی کنی و تمام لباس هایت را بشویی. 


بعضی آدم ها بوی شان روی زندگی ت می ماند،

 احساس می کنی تمام زندگیت بوی گند گرفته و باید همه چیز را دور بریزی و روز از نو، روزی از نو. 

بعضی آدم ها بوی شان روی زندگی ات می ماند، 

آنقدر خوشایند که می ترسی آن بو را فراموش کنی، شامپوی شان را می خری، عطر محبوب شان را و حتی گاهی دیده شده است به تکرار عطری را که خودت داشتی را هی تکرار می کنی ...


۲

قشنگ ترین قسمت آدم بزرگ شدن این ست که یاد می گیری به جای عصبانی و ناراحت شدن، به اشتباهات خودت بخندی! خیلی خصوصیت خوبی ست! :))

۸.۷.۹۹

پاییز

 برعکس بیشتر آدم ها که در پاییز و زمستان افسردگی می گیرند، من سطح انرژیم در زمستان و پاییز بالاتر است. 

هوای ابری و بارانی و برفی را بیشتر از هوای افتابی دوست دارم، به همان نسبت خزیدن زیر پتو و یا بودن کنار آتش بهتر است از بودن در یک ساحل گرم در ذل آفتاب. 



۷.۷.۹۹

پیری و خردمندی

آدمي فكر ميكند با پير شدن، خرد-خود بخود ميايد. آدم ها پير ميشوند و چون چيزهايي كه ديده اند و تجربه كرده اند، بسيار ميدانند! و اين "دانايي" باعث ميشود بهتر فكر و عمل كنند.
يا من تا اخيرا اينطور فكر ميكردم، آدم هاي پيري كه من ميشناختم حاجي پدر بزرگم بود و مامي مادربزرگم، كه آزارشان به مورچه أي نميرسيد و خير همه را ميخواستند. أما الان طور ديگري فكر ميكنم. آدمي با گذر زمان باتجربه تر و ماهرتر ميشود اما لزوما خردمند تر و خيرخواه تر نميشود.
آدم پير همام راه جواني ش را ميرود. منتها با مهارت بيشتر، قدرت بيشتر و خيلي وقت ها پول بيشتر.
اعتراف ميكنم اين كشف و شهود آزاردهنده بود و كمي بيشتر از گذشته نااميدم كرد. 

دنیا پر شده از آدم های میان سال که سیر نزولی در پیش گرفته اند که با تقریب خوبی با حساب بانکی شان رابطه عکس دارد، یا عینک من اینطوری میبیند. 



 

۲۸.۶.۹۹

جمعه -روز اول

 همیشه می خواستم برای کنار پنجره یک چراغ بخرم، یا اخیرا که میز ناهار خوری میز کارم شده گفتم یک چراغ مطالعه می گیرم که هر دو کار را با هم انجام بدهد. نه اینکه نگشته باشم، دو بار ایکیا و یک فروشگاه دیگر اما هیچ کدام بدلم ننشست. دفعه اول دنبال چیزی بودم که به بودجه ام بخورد اما دفعه دوم حتی به قیمت ها هم نگاه نکردم اما واقعا چیزی که دوست داشته باشم پیدا نکردم. 

تا دیروز... 

ریسه چراغ های کریسمسی را توی کشو پیدا کردم و کنار پنجره آویزان کردم، از صبح که هوا ابری بود روشن بودند و انگار از اول متعلق به همانجا بودند... فرصت برای زندگی کوتاه و گرانبهاست! 

۲۵.۶.۹۹

در صلح

 سالهاست اینقدر با خودم در صلح نبوده ام. 

سالهاست اینقدر خنده هایم از ته دل و گریه هایم واقعی نبوده. سالهاست اینقدر زنده نبوده ام. سالهاست اینقدر خودم نبوده ام. 

شاید آن آدم قوی، آن آدم همه چیز دان، من نبوده ام. شاید هم در فرایند شدن ام، به آدمی دیگر ... بهتر... بدتر...


برای مخاطب خاص!

۲۳.۶.۹۹

رفیق

 قبل از این که من دست به نجات دنیا بزنم، قبل از آنکه او خوشی خانواده اش را به خوشحالی خودش ترجیح بدهد. ما دو دختر بودیم، من با ایده های بزرگ و او با لبخند بزرگش. اعتراف می کنم لبخندهای او بهتر از ایده های من بود( این را ده سال بعد فهمیدم)

کابل برای من ساعت ناهار بود که بعدش با هم قدم زنان برویم تا ته سرک شورا که به دارالامان وصل می شد و توی آن خیابان خلوت سر ظهر که هنوزساختمان پارلمان در آن بازگشایی نشده بود و سرک را نبسته بودند، با صدای بلند به خنده های او بخندم، به موسیقی که یکی دو ساعت قبل ش از طبقه پایین پلی می کرد و صدایش را بلند می کرد تا من که آفیس م طبقه دوم بود، بشنوم و بلند می گفت: تقدیم به فلانی! (دوستی ما حسادت پسرها را برمی انگیخت اما کی زورش به خنده های او می رسید؟)

باید همان روز که کسی گفت: سرک شورا را بسته اند! می فهمیدم که چیزی رو به ویرانی ست، اما خوش خیال بودم. 

اگر چه خنده هایش پشت تلفن کمرنگ شده اما صدایش مثل همان سال  کابل، دلم را گرم می کند. همین روزهای پاییز باید سوار ماشینم بشوم و به دیدنش بروم. به آن خنده ها، نیاز دارم. 


پ ن: مادرش آن سالها که از کابل رفت یکبار گفت، هر بار تو را می بینم یاد او می افتم. 

۲۲.۶.۹۹

خواب

 شب تقریبا با گریه خوابیدم، خواب دیدم دلم می خواهد برگردم افغانستان. داشتم برای خواهرم توضیح می دادم که باید برگردم. بعد سه سال احساس می کنم در جغرافیای بزرگ آمریکا گیر افتاده ام و من آدم گیر افتادن نیستم، من همیشه راهی برای پریدن پیدا کرده ام، حداقل تا حالا!

صبح بیدار شدم و حالم بهتر بود، باران می بارید و شنبه بود و شنبه ها همیشه خوب است. حتی اگر باران ببارد و گند بزند به برنامه پیاده روی ات. 

چند شب قبلش خواب خانه آقای اوه را دیدم، خانه بزرگ تر شده بود و من بی اجازه مهمان برده بودم آنجا چون خودش نبود و سرزده آمد و من سعی می کردم مهمان ها را از در پشتی ببرم بیرون تا متوجه نشود، مهمان ها عین خیالشان نبود و من حرص می خوردم ... موقعیت خنده داری بود... (چرا باید خواب او را ببینم؟)


۲۰.۶.۹۹

پرواز

 گفت اگر میخواستی الان سفر بروی کجا می رفتی؟ 

گفتم می دانی که من فعلا اجازه سفر ندارم. 

گفت فرض کن می توانستی. 

فکر کنم انتظار داشت بگویم پاریس یا روم. گفتم ژاپن!

بعدتر فکر کردم کاش جای دیگری را می گفتم، مثلا آلاسکا یا هاوایی! خدا را چه دیدی شاید می شد... شاید خیال با واقعیت گره می خورد. 

هنوز هم دختر خوش خیال و ساده دل و زود باوری هستم... هنوز هم 

۱۷.۶.۹۹

ماهیانه

 درد داشتم و دردش هر بار یک طوری ست، اگر بخواهی نمره از یک تا ده بدهی چیزی حدود ۴-۵ است، اما آزار دهندگی ش بالای ۱۱ ست. احساس کثافت بودن، گرسنگی مداوم اما دلت هیچ چیزی نمی شود. آشغال می خوردی و عذاب وجدان می گیری، چای می نوشی و بدتر می شوی. اعصاب ت ناراحت است اما نمی توانی دست روی موضوعی بگذاری و بگویی این ناراحتم کرده. کسی دم پرت باشد ناراحتش می کنی تا شاید حال خودت خوب بشود، بدتر می شود... باید بگذرد و نمی گذرد و هر ماه تکرار می شود ... ۲۴ ساعت نان استاپ درد و بی قراری و ناراحتی ... بین بیداری و کابوس و خواب... نیمه هوشیار... نیمه بیدار

 رزا میگفت خداوند قطعا مرد است و گرنه دادن این همه رنج فیزیکی به زن ها منطقی به نظر نمی رسد.

۱۰.۶.۹۹

عصرهای بارانی در آستانه پاییز

 وانمود می کنم نزدیک یکی از پنجره ها رو به بیرون نشسته ام و می نویسم و صدای کیبرد بین موسیقی آرامی که از آشپزخانه می آید و صدای بارانی که به کف چوبی ایوان می خورد، گم میشود. کسی در آشپزخانه شام می پزد. بوی خوبی از آنجا می آید و من غرق در نوشتنم. وانمود می کنم ... 

اما من دچار تردیدم. روزها و هفته هاست دچار تردید نوشتن م. بی تصمیم... نه می توانم کار دیگری دست بگیرم و نه می توانم بنویسم. هر از چند گاهی شکسته و بسته، کلماتی یا جملاتی می نویسم اما پیوسته نیست. تحقیق های میدانی اش هم همینطور ، درباره اش می خوانم و نمی خوانم ... کسی در آشپزخانه شام می پزد و بوی شام پخش شده است و بیرون پنجره باران به کف چوبی ایوان می خورد... اما من آنجا نیستم و نمی نویسم ...

۶.۶.۹۹

بدون ماجرا

 درست مثل یک پیرمرد هفتاد ساله دلم می خواهد روتین خودم را داشته باشم، ساعت بیدار باش، ساعت خواب، ساعت خوردن و وعده ای کوچک سالم، ساعت کار، ساعت خواندن و نوشتن، ساعت دید و بازدید با یک سری آدم ثابت... دلم هیجان و غیر قابل پیش بینی بودن نمی خواهد... دلم ملال روزهای عادی پشت سر هم بدون ماجرا می خواهد ... نمی خواهم حتی پیامی غیر منتظره، حتی صدای زنگ تلفن دوستی که بعد هزار سال می خواهد حال من را بپرسد و از خودت می پرسی: این چه می خواهد؟ به جای خوشحال شدن. 

پ ن: سرم از دیشب درد می کند و به صورت احمقانه ای مثل همیشه در برابر خوردن مسکن مقاومت می کنم و امیدوارم خودش گم بشود. 

۱۹.۵.۹۹

۴ جلسه یا عمر بر باد رفته!

 داشتم سرچ می کردم چقدر زمان لازم است تا بفهمیم کسی اماده شروع یک رابطه دوام دار با ماست. یعنی طی چند جلسه می توانیم تشخیص بدهیم این آدمی که تا دیروز در زندگی ما وجود نداشته امکان! اینکه بتوانیم روی او به عنوان پاتنر بلند مدت  سرمایه گذاری کنیم وجود دارد؟ 

قبلا فکر می کردم به هر آدمی باید ۳- ۶ ماه فرصت داد، کاشف به عمل آمد، ۴ جلسه! در جلسه چهارم شما می توانید تصمیم بگیرید که میخواهید به این آدم و خودتان فرصت بدهید که به رابطه ای دوام دار فکر کنید یا نه! و بعد از آن ۶ ماه تا تصمیم قطعی بگیرید که واقعا این آدم، آدم شماست!

حقیقتا پشمام! من خیلی دیر به این نقطه رسیدم. ماه ها و سالهای عمرم را پای آدم هایی گذاشتم که در جلسه چهارم می دانستم که لنگه هم نیستیم، اما با لج بازی می خواستم ثابت کنم چیزی از این رابطه ها بیرون می آید. 


پ ن: منبع قطعی ندارم، چند کتاب و مقاله های متعدد خواندم تا به این عدد رسیدم! 

۱۶.۵.۹۹

با دستانی شبیه او

امروز توی بالکن نشسته بودم، یک استراحت کوتاه تا برگردم پشت میز نان خوری که دفتر کارم شده است. 
پاهایم را تکیه دادم به میز کوتاه بالکن تا راحت تر لم بدهم. دستم رفت روی زانوهایم، به دستم نگاه کردم. انگار دست مامان را نگاه می کنم. 
من هیچ شبیه مامان نیستم، هیچ کدام از ما دخترها شبیه مامان نیستیم (به بابا رفته ایم) آنقدر که ملت فکر میکردند دخترش نیستم. اما دست هام این روزها خیلی شبیه دست های مامان ست... همین!

مامان گفت پیر شدی، عروسی کن!
گفتم چرا مامان؟
 گفت عروسی کن اولاد دار شوی. 
گفتم مامان تو نه اولاد داری، بدردت خوردیم؟ خوشحال ت کردیم؟ فکر نمی کنم. 
خندید و گفت: چرا که نه! خوب که هستید. 
و غمی توی چشم هایش دوید. 

ظالمانه بود حرفم، الان می فهمم که ظالمانه بود. اما مامان ...

۱۲.۵.۹۹

خودت باش و بگذار خودم باشم

گاهی روزمرگی آنقدر ملال آور یا سخت است که فکر میکنی، کاش دکمه رو به جلو داشتم و سرعت زندگی را زیاد می کردم که از این مرحله بگذرم. 
گاهی اما زندگی به سرعت برق می گذرد و دلت می خواهد دکمه آهسته را بزنی و زمان را کش بیاوری. 
کی بود آخرین باری که فکر کردی من در زمان درست و جای درست ایستاده ام و از زنده بودن ت، از زندگی و از روزها و شب هایت لذت بردی. کی بود؟

۹.۵.۹۹

آن لحظه

بعد هزار سال مسیج داد که ببینیم. کلماتی که استفاده کرده بود چیزی بود که وقتی توی رابطه بودیم عطش شنیدنش را داشتم، می گویم عطش، نه تشنه! 
آما آن مسیج در شرایط جدید، تهوع آور بود. همان لحظه به خودم گفتم: تمام شد! بالاخره پرونده اش بسته شد. 
بعدتر فکر کردم که میتوانم آن لحظه را پیدا کنم که آدمم برایم تمام شده. همه آدم هایی که تمام شدند. 
بعضی در ظاهر تمام شده بودند و در ذهن من ادامه داشتند و بعضی تمام شده بودند اما بنا به دلایلی در زندگیم بودند. 
نمی دانم این خاصیت من است یا برای شما هم آن لحظه تمام شدن در ذهن تان اتفاق می افتد!


پ ن: #خاطره

۷.۵.۹۹

فمینیست مغلوب

رفته بودم روی منبر فمینیستی، از آنهایی که معمولا مردهای مخاطب را خلع سلاح می کند و یک لذت لحظه ای می دهد از حس انتقام! 
چرا؟ چون گفته بود ما مساوی هستیم! 
نوبت من بود که بروم سر منبر که هیچ وقت زن ها در هیچ جای تاریخ مساوی!!! نبوده اند و ضعیف ترین مردها هم حتی در موضع قدرت!!! هستند. 
داشتم به سخنرانی ام را با ذکر مثال ادامه می دادم  و در یک قدمی نتیجه گیری و پیروزی که گفت: صبر کن!
من اهمیتی نمی دهم که درباره کدام مردها حرف می زنی، من اینجا نشسته ام و می گویم تو با من مساوی هستی، من میخواهم که تو با من مساوی باشی! چرا من باید تاوان همه مردهای گذشته را بدهم!؟

قشنگ تر از آن نمی شد خلع سلاح شوم!


پ ن: بابا پرسید از فلانی خبر داری؟ خوب است؟ 
دلم گرفت، مدت زیادی (آنقدر زیاد که خجالت می کشم بنویسم) بود که باهاش حرف نزده بودم، حتما همینطوری از بقیه سراغ من را گرفته بود، می دانم که گرفته بود. بدم آمد از خودم. بد بودم. کاش بیشتر باهاش حرف بزنم. هنوز تنها قهرمان من ست این مرد! 
کاش عمرمان کفاف بدهد ببرمش این شهر را نشانش بدهم، یک جایی کنار آن دریاچه کوچک زیر یک درخت و روی یکی از نیمکت ها بنشینیم و قصه کنیم، جبران همه با هم بودن هایی که از دستمان رفت. کاش بشود ...

۵.۵.۹۹

زنی با موهای گوجه ای در بالکن طبقه بیست و پنجم

آمده ام توی بالکن نشسته ام و فایل م را باز کرده ام تا شاید کارم پیش برود. 
اما بارانی که ساعت ۶ پیش بینی کرده بودند الان که هشت و نیم است دارد سر و کله اش پیدا می شود. امید واهی ست که شاید آنقدر شدید نباشد و بتوانم قسمت سقف دار بالکن به زندگیم ادامه بدهم اما انگار سخت در اشتباهم ... 
دلم معاشرت می خواهد ... دلم معاشرت میخواهد ... دلم معاشرت می خواهد ....


چند روز بعد: 
کل آخر هفته به معاشرت با کیفیت گذشت. ف را دیدم و در گرمای آفتاب قدم زدیم و حرف زدیم و حالمان خوب شد!
بعد تقریبا یک سال تاخیر (شیم آن می) اوه را دیدم و معاشرت اول و معاشرت دوم و فکر میکنم دوستان خوبی بشویم. واقعیت اینجا بود که ۹۹ درصد فکر میکردم ربطی به هم نداریم و وقتی دیدیم، متوجه شدم که کاملا اشتباه قضاوت کرده بودم و البته هنوز برای نتیجه گیری زود است. با رسم شکل برایم توضیح داد که اگر با کسی دوست می شویم و به هر دلیلی ادامه نمی دهیم، انسانی ست که دلیلش را به طرف بگوییم و مثل بز سرمان را نندازیم پایین و برویم (من).


فایل م از چند روز پیش تکان نخورده و پیش نرفته، ترسم این است که این اطلاعات جدید روند کار را به طرف دیگری ببرد (که خب فقط طول پروژه را طولانی می کند) یا کلا متوقف اش کند( که بعید است اما اگر بشود کار چندین ماهه را باید بریزم دور) 

۳.۵.۹۹

مرخصی اجباری

مرخصی هایم انبار شد، تا همین چند ماه پیش حتی نمی توانستم فکر مرخصی رفتن داشته باشم. بس که کار بود و کار!
بعدتر که کرونا آمد و سفرها کنسل شد. 
می دانستم یک انرژی منفی دارد روی هم انبار می شود، اما می ترسیدم از مرخصی رفتن. جایی نمی شد رفت (دلم دریا میخواست) و دور نمای داشتن روزها بدون برنامه چندان جالب نبود تا سفیر در جلسه عمومی خواست کسانی که مرخصی نرفته اند حتما بروند و هوایی تازه کنند به خاطر سلامت روانی! 
راست می گفت، می دانستم که حتی اگر استفاده نکنم، بخشی از آن خواهد سوخت و قابل انتقال به سال بعد نخواهد بود. 
به تی ایمیل کردم و گفتم یک هفته می روم مرخصی! گفت اوکی!

خوابیدم، تا دیر وقت بیدار ماندم، راه رفتم، خرید کردم، به گلدان ها رسیدم، فیلم دیدم و خواندم و نوشتم و موسیقی گوش کردم. 
امروز آخرین روز است و به نظرم کوتاه بود و یگانه بود و هیچ کم نداشت!


پ ن: در ادامه فقدان دوست: معاشرت با آدم هایی که اهل تیاترند، اهل موسیقی کلاسیک، اهل نمایشگاه و موزه، اهل بودن در سکوت!

۲.۵.۹۹

مواجهه با خود

مهاجرت آدم را عوض نمی کند، مهاجرت آدم را با خودش مواجه می کند. 
مهاجرت  آدم را تنها می کند و این تنهایی هزار ساعت (وقت نسبی) به تو می دهد که گذشته را هزار بار مرور کنی. دیگران را و بیشتر از همه خودت را!
برای من طور دیگری شد، یا من فکر می کنم برای من طور دیگری شد. 
شاید هم بحث مهاجرت نیست و بحث سن و سال است، به هر حال، آدم ها را یک یا دو جلسه می بینم و می گذارم در دایره دوستانم یا حذف شان می کنم، بدون بخشایش، بدون پشیمانی! اینطور نیست که فکر کنم آنها بدند و من خوبم. آنها کم اند و من زیادم. بحث این است که وقتی آدمی با تو فرق دارد، ارزش ها، ایده ال ها و آرزوهایش فرق می کند چرا باید خودت و او را صرف به خاطر مراوده داشتن، تحمل کنی؟ بگذر و به آدمی بعدی نگاه کن، شاید او لنگه بهتری برای تو باشد. نکته اش این ست که در دایره معاشرت م فولدری به نام (شاید) وجود ندارد. انتخاب هایم سیاه وسفیدند، دنیایم هم...

پ ن: از شما چه پنهان دلم دوست صبح زود میخواهد، از این ها که ۵ صبح قرار کوه و پیاده روی می گذارند، از این ها که کافه های محلی بلدند، از این ها که می شود شنبه صبح باهاشان قرار صبحانه گذاشت و فول فانکشن حرف زد....نیست لابد!

۱.۵.۹۹

... گریه قشنگه

ماه هاست هر چیزی به گریه ام می اندازد، صحبت کردن با کسی، خواندن متنی، گوش کردن آهنگی و دیدن فیلمی. هر چیزی که ذره ای احساساتم را به کار بگیرد. اصلا هم فکر نمیکنم که مشکلی هست. میگذارم اشک سرازیر شود و وقتی تمام شد صورتم را با آب سرد می شویم. حس خیلی خوبی ست. یک طور رهایی خیلی کوچولو! 
بهترین قسمت ش هم این است که این طور وقت ها کسی دور و برم نیست وحشت زده بپرسد: چی شده؟
و تو مجبور باشی یک دلیل بی خودی که قانع کننده باشد برایش بتراشی. 
برای من که سال های قبل که عصبانی یا ناراحت می شدم و فکر میکردم الان باید گریه کنم و گریه ام نمی گرفت و این ناراحتی و خشم در من انبار شد و تبدیل به چیزهای دیگری شد. این گریه کردن نشانه سالمی ست، اینکه یک جایی این احساسات خرد و کلان تخلیه می شوند و انبار نمی شوند و قرار نیست از جایی بیرون بزنند. 

زمان دانشجویی درست وقت سخت ترین امتحان ها من را می توانستی توی آشپزخانه پیدا کنی که مثلا خورش قیمه بار می گذارم با پلو و سیب زمینی سرخ کرده (ملت فکر می کردند از سختی امتحان قاطی کرده ام) در واقع اینطورست که من به صورت متوسط ماکزیمم دو ساعت تمرکز دارم و بعدش باید یک کاری متفاوت انجام بدهم تا دوباره انرژی بدست بیاورم. درس خواندن هم همان. دو ساعت می خواندم و می رفتم آشپزی می کردم و برمیگشتم و دوباره می خواندم. حالا این روزها که وقت و زمان ش را دارم اصلا! میلی به آشپزی ندارم. آخرین غذایی که پختم پلو را ریختم توی پلو پز و پیاز سرخ کردم، تکه های سینه مرغ را تفت دادم، ادویه و رب زدم و به مدت سه روز خوردم. حتی حال سالاد درست کردن ندارم. گوجه و خیار را به صورت میوه از یخچال برمیدارم و گاز می زنم. خودم اسمش را گذاشته ام: ساده خواری!!! 

۳۱.۴.۹۹

در شهر زامبی ها

رفتم شاپینگ مال که این کیف پولی که انلاین خریده بودم را پس بدهم. هفته قبل ترش هم رفته بودم اما یک جای دیگر، آن یکی سر باز بود و دکان ها در خیابان. این یکی همه دکان ها در یک مجتمع بزرگ. 
دیدن آدم ها با ماسک در سوپرمارکت و فروشگاه های خریدهای ضروری چیز دیگری ست تا دیدن آدم ها با ماسک در مراکزی مثل این که طبعا خیلی هم ضروری نیستند. تعجب کردم، انگار که وارد شهری متفاوت شده ام. مثل فیلم های ژانر وحشت و بیماری های فراگیر. تفاوت ش این بود که این واقعی بود. دراماتیک ترین شان صف جلوی لویی ویتان در صبح دوشنبه بود!

۲۶.۴.۹۹

به سان کودکی در شب عید

ناشر جدیدم طرح جلد را برایم فرستاده و باید عرض کنم. در اولین نگاه عاشق طرح شدم.

کتاب جدید نیست، همان کتاب اول است با چاپ جدید!

پ ن: کتاب دوم هنوز توی تنور است. :)

۲۵.۴.۹۹

زنی در آینه

فکر میکنم مهاجرت قفل هایی را در من باز کرده است و درهایی را هم بسته است.
 کاری به خوبی و بدی ش ندارم. 
زن درون آینه را کمتر می شناسم، آن اطمینانی که داشتم به اینکه به کدام سمت روانم را دیگر ندارم. آن اعتمادی که به زن داخل آینه داشته ام هم کمرنگ شده است... در ابتدای جهانی دیگر ایستاده ام ... 

مرزهای فلسفی بایدها و نبایدهایم مشخص تر از همیشه است، نه گفتن هایم محکم تر و آری گفتن هایم محتاط تر از همیشه. اما تصمیم گرفتن برای روزمرگی ها سخت تر است. جایی که ده سال دیگر خودم را می بینم در غبار و محو است. برای اولین بار امکان  شدن ها در برابرم است و من بی تصمیمم! ماه هاست بی تصمیمم!

۲۳.۴.۹۹

کارمند

با سین ۲ حرف می زدیم درباره کار، محیط کاری و تیم هایی که باهاشون کار میکنیم. 
من گفتم: خودمو می بینم که می تونم اینجا پیر و بازنشسته بشم. اونقدر که همه چیز پایدار و قابل پیش بینی ه (از لحاظ بودجه و آینده سازمان )
سین ۲ گفت: اوه، چقدر خوب! پس بچسب به همین جا و ادامه بده!

برای خودم عجبیه، خواستم بنویسم برای خودم ترسناکه، اما نیست. برای آدمی که بودم،  ترسناک بود. کارمند یک جایی ماندن و چرخ دنده سیستمی شدن که اعتقاد کمی به کارایی ش برای بهتر شدن دنیا داری (کارایی داره، اراده؟ شاید نه)، برای خودم عجیبه که این احتمال منو نمی ترسونه! یک طوری که خودم رو هیچ وقت آدم روی خط صاف حرکت کردن نمی دیدم. شاید یک جایی همیشه بوده و من نمی خواستم باور کنم هست. 



پ ن: به سین ۲ گفتم، استیبل! اینجا که داشتم می نوشتم گفتم فارسیش چی میشه؟ رسما زدم توی گوگل ترنسلیت و بهم کلمه پایدار رو پیشنهاد داد! خلاصه مهاجرت یه طوری مغزت رو جراحی میکنه که خودت هم نمیفهمی!

پ ن ۲: کسانی که مدت زیادی با موسسات غیر انتفاعی؟ کار میکنند، تفکرشون (انگیزه و هدف سازمان ) با کسانی که در شرکت های تجاری کار میکنند فرق داره. کسی که در یک شرکت تجاری کار میکنه، سود ماهیانه و سالیانه بهش انگیزه میده. کسی که در غیر انتفاعی کار میکنه، فکر میکنه اون فعالیت ش داره یک تغییری در دنیا ایجاد می کنه! ( بحث مدیریتی پیچیده ای داره که یک روز بشینم با رسم شکل توضیح بدم؟)

۱۹.۴.۹۹

عصرهای قرنطینه

علاقه ام را به آشپزی از دست داده ام (اشپزی برای من معادل مدیتیشن بوده)، آخرین غذایی که درست کردم هفته پیش بود. پلو خورش مرغ و دو سه روزی همان را خوردم (بین نوشتن و منتشر کردن این یادداشت یک پاتیل شوربا - آبگوشت- بار گذاشتم، همه چیز را ریختم توی دیگ و گذاشتم بپزد و خیلی هم خوب شد). امروز طرف های ظهر نیمرو خوردم. همینطور پیش برود می رسم به رژیم هوا و چای! جالب اینجاست که سطح انرژی ام از روزهایی که سه وعده کامل می خوردم هم بالاتر است و بهتر هم می خوابم. 

صبح دیر بیدار شدم، کامپیوتر آفیس را روشن کردم، ایمیل جدیدی نداشتم. حوصله کار کردن نبود و کار ضروری هم نداشتم. اینطور وقت ها هر نیم ساعت ایمیل چک می کنم و جواب می دهم. تصورش سخت است که تا همین یکی دو ماه پیش فرصت نفس کشیدن نداشتم. 

پ زنگ زد که بیا اینجا کار کن. توی دلم گفتم دوباره میایم الکل می بندی به ناف من و یکنفس حرف می زنی (جالب اینجاست که تقریبا به زور الکل می ریزد به حلق ت و خودش اول تر از همه مست میشود، فکر میکند بقیه هم مست ند و کلید می کند که رانندگی نکنید) . جوابش را ندادم. دکتر متخصص است که توی مهمانی  س آشنا شدیم و به نظرم تخصص ش خنده دار رسید (بیچاره هی توضیح می داد که چقدر کارش جدی ست) اما بعد که چک کردم دیدم تخصص ش واقعی ست!!! فکر کردم دوستان خوبی می شویم و اشتباه می کردم. مکالمه دوم مان بود که رسید به تجارت سکس در امریکا و وبسایت های دارک وب، واقعا موضوع خوبی برای یک عصر تابستان قرنطینه ای نیست. این شد که فهمیدم آدم هم نیستیم، قبل ترها بیشتر تلاش می کردم برای نگه داشتن آدم ها اما حالا انطور نیست. اما او نظر دیگری دارد، این ست که مجبورم ایگنورش کنم. دوست پیدا کردن قدیم ها راحت تر بود یا ما ساده تر می گرفتیم؟ من در این دو سه سالی که اینجا هستم عملا دوست جدیدی نساخته ام. یک عالمه آدم می شناسم که گاهگاهی میبینیم و خوش هم می گذرد اما خیلی خودم را سانسور میکنم (مگر با دوستی های قدیمی سانسور نمی کنیم؟)


پ ن: فکر کنم قابلیت این را دارم که این موضوع دوست پیدا کردن را خیلی کش بدهم!


۱۶.۴.۹۹

دوستی و دوری!

دوستی عمیق من و خواهر و برادرهایم را بزرگ شدن و مهاجرت گرفت. دوباره مهاجرت و رفتن، تکه دیگری را کند و برد. 
سرت را بلند می کنی و می بینی یک گوشه از دینا (تو بگو بهترین جای دنیا) روی قله ات ایستاده ای و کسی نیست باهاش حرف بزنی! یا آن کسی نیست که بشود خیلی حرف ها را گفت.
دوستی برای من مکالمه تلفنی، لایک کردن و کامنت دادن در سوشیال مدیا و حتی فیس تایم کردن نیست، یک زمانی و حتی حالا تا ماه ها با عزیزترین هایم حرف نمی زنم چون فکر نمی کنم تلفن و سوشیال مدیا جای ارتباط نفس به نفس آدم ها را برای من پر کند. من دلم میخواهد روزمره آدم هام را بفهمم. بنشینم باهاش چای بنوشم و حرف بزنم.
اما چاره چیست؟ ما که این دوری را انتخاب کرده ایم، باید به مصایب ش هم تن بدهیم. 

یه بحث دیگر پارتنر دوستان من هستند، آدمی که باهاش دوست هستی اما با پاتنرش آبت توی یک جوی نمی رود یا صرفا از مصاحبت هم لذت نمی برید یا فرق می کنید باهم. بعضی وقت ها فکر میکنم کاش دوستانم آن قسمت را خودشان مدیریت کنند. لزومی ندارد که من چون با تو دوست هستم با پارتنرت هم دوستی کنم. اگر پاتنرت با دوستی کردن تو با من مشکل دارد، مشکل من نیست. به فارسی سخت گفتم؟ 

یک جایی هم رفیق جدید ساختن سخت میشود، ساختن هیستوری با آدمی که نمی شناسی اش و در نود درصد مواقع می پرسی واقعا ارزشش را دارد؟ یکسال دیگر این آدم ممکن است در یک شهر دیگر و در یک کشور دیگر باشد، اصلا آنطرف همین شهر باشد و وقت دیدن تو را نداشته باشد. آن همه نیرویی که برای ساختن این رفاقت گذاشته ای چه؟
 با وجود این ها، رفاقت همیشه ارزش ش را داشته. کلیک خوردن در لحظه آشنایی با آدم ها و حرف زدن از در و دیوار همیشه خوب بوده و هست حتی اگر دیری نپاید. 

۱۳.۴.۹۹

تاریخ شخصی

آن وقت ها که اینترنت نبود و مجازی نبود. هر سال یک کتابچه داشتم که تویش می نوشتم. کسی از من نخواسته بود و کسی هم یادم نداده بود و جایی هم نخوانده بودم. 
فکر می کنم صنف ۶ یا ۷ مکتب (دوم سوم راهنمایی) و یا حتی زودتر از آن شروع شده. بدون استثنا هر سال یک یا چند کتابچه داشتم که می نوشتم. آنوقت ها فکر می کردم این ها خیال پردازی ها یک ذهن دخترانه است. خیال پردازی هایی که واقعی نیست. 
بعدها که رفتم افغانستان و چند سال بعد برگشتم و مامان گفت ببین اینها را می خواهی یا بریزیم دور. باز هم همه شان به نظرم خیال پردازی ها کودکی بود. دور ریختمشان. 
بعدترها وبلاگ آمد و من دیدم نوشتن اینجا راحت تر است. نوشتم. 
چند سالی جسته و گریخته می آمدم اینجا و چیزی می نوشتم و می رفتم. 
اخیرا از خودم می پرسیدم چرا زندگی من اینطوری شد؟‌ کجا چه انتخابی کردم؟ بس که زندگیم هیچ شبیه تصوراتم نیست. (جایی که زندگی میکنم، لباسی که می پوشم، کاری که انجام میدم، آدم هایی که باهاشون رفت و آمد می کنم سوای از خوب یا بد بودن ربطی به آدمی که می شناختم نداشت، شاید همه این ها بخشی از پروسه مهاجر بودن است)
تا اینکه اتفاقی بیشتر از ۳۰۰ یادداشت منتشر نشده در این وبلاگ را پیدا کردم. پنجره ای به مسیری که آمدم و راهی که انتخاب کردم. 
خیلی چیزها را فراموش کرده بودم. خیلی حرف ها و اتفاق ها را که به صورت عادی حافظه آدم بایگانی شان می کند. خاطره های خوب، خاطره های بد. (نمی دانم معیار بایگانی چیست)
این ها را نوشتم که بگویم: تاریخ نگاری شخصی چقدر خوب و مهم است. چه برای دیگران و چه برای خودت. اینکه ده سال بعد از خودت بپرسی: من چطور اینجا رسیدم؟ 
چیزی باشد که به آن رجوع کنی (شاید منبع کاملی نباشد اما از هیچ چیز و حافظه ای که فریبمان می دهد بهتر است) و مسیری که آمده ای را دوباره ببینی. 
حال فکر کن یک آدم عادی (بگو یک زن خانه دار) صد سال پیش در روستایی در افغانستان، روزمرگی هایش را می نوشت.از نانی که می پخت، از گاوی که می دوشید، از لباسی که می دوخت ... چقدر الان ارزشمند بود. 

یک فایل باز کنید و هر روز یا هر چند روز، چند جمله ای درباره روزگارتان بنویسید. روزمره ها، آرزوها، حسرت ها، خوشی ها... الان به نظر بی استفاده می آیند اما پنج سال بعد، ده سال بعد، راهی که آمده ای را نشان ت خواهند داد. 

۱۲.۴.۹۹

طماع نباش!

گاهی که غم عالم به جانم می ریزد آرزوهای خوب میخواهم برای خودم اما بعد به خودم یادآوری میکنم: طماع نباش!
 الان هم ببشتر از خیلی از آدم ها خاطره خوب ذخیره کرده ای!

۱۱.۴.۹۹

لذت های زندگی ات را بساز







هوا گرم است و من یک ربع زودتر رسیده ام. پیام می دهم : من زودتر رسیده ام!
چند دقیقه بعد جواب می دهد که جلسه تلفنی داشته است و دیر می رسد. 
کلافه می شوم. قرار شام داریم و من ناهار هم نخورده ام و تا عصر آفیس بودم و مستقیم آمده ام محل قرار.

با خودم فکر میکنم: بمانم یا بروم؟  میتوانم جایی، کافه ای بنشینم تا بیاید، اما اگر زود بیاید مجبورم وسط قهوه بلند شوم...
چشمم به منظره روبرو می افتد، آبی آرام عصر تابستان، آدم ها با لباس های تابستانی برای قدم زدن عصرگاهی بیرون آمده اند. بی نقاب و با نقاب (به خاطر کرونا) 
فکر می کنم اگر اینجا منتظر نباشم دلم می خواهد کجا باشم؟
 همین جا!
موبایل م را در می آورم و از منظره روبرو عکس می گیرم. آدم ها را تماشا می کنم و بعدتر شروع به خواندن باقی تحقیق م از روی موبایل می کنم و آنقدر غرق می شوم که نمی فهمم نیم ساعت گذشته و مدیر اسبق م نفس نفس زنان آمده و می گوید: ببخشید دیر کردم! 
 
 

۱۰.۴.۹۹

مذاکره در محیط کار

دو گروه می شویم، یک گروه فروشنده، یک گروه خریدار. من فروشنده ام و نفر مقابلم پسری امریکایی ست . سناریوها متفاوت است. من یک کاسه عتیقه دارم که ۳۵۰ دالر خریده ام و باید بتوانم حداقل قیمت فروشم را در بیاورم و تا حالا موفق نشده ام. من خبر ندارم اما خریدار یک کلکسیونر است که با خرید کاسه کلکسیون اش تکمیل می شود و طبعا کاسه برایش خیلی ارزش دارد و حتی تا ۳۰۰۰ دالر حاضر به خرید است. با هم مذاکره می کنیم. حدود ۱۳ گروه ۲ نفری هستیم. نتیجه این میشود که از قیمیت ۳۲۰ دالر به توافق رسیده اند تا گروه ما که کاسه را به ۱۲۵۰ دالر فروخته ام به کلکسیونر. استاد می گوید رکورد شکسته ام و این اولین بار است که توی کلاسش کسی بیشتر از ۱۰۰۰ دالر کاسه را فروخته باشد. پسرک با وجودی که با خرید کاسه سود کرده اعصابش خراب شده و تا آخر کلاس باهام حرف نمی زند. تا آخر کلاس یاد می گیرم که همیشه ساختن رابطه کاری برای طولانی مدت بیشتر از سود آنی اهمیت دارد. ساختن اعتماد و دادن حس خوب به طرف معامله که انسانی باهاش رفتار شده و اینکه بخواهد باز هم با تو کار کند. اینکه همیشه دنبال این باشیم معامله هایمان برد- برد باشد و این امکان پذیر نیست، اما تا جایی که میشود باید این شرایط را حفظ کرد.

یادداشت شخصی ، ۱۰ فوریه ۲۰۱۵

تقویم تاریخ



سه سال پیش چنین روزی من به دعوت وزارت خارجه کره جنوبی برای یک سفر یک هفته ای به کره رفتم. فیس بوک این عکس را بالا آورد. من را بیابید... 

 

۸.۴.۹۹

کرونا نوشت ۱

هفته اول که مریلند رسما فراگیر شدن کرونا را اعلام کرد، تقریبا همه وحشت کردند.  دی سی و ویرجینیا با تاخیر یک هفته ای فراگیری را اعلام کردند. معمولا وقت حادثه دیر وحشت زده می شوم و مغزم طول می کشد تا خطر را پروسس کند. همانطور که آن هفته کارها را سر روسامان می دادیم و از نظر من حدس و گمان ها را که تعطیل عمومی می شود یا نه، همزمان داشتیم به از راه دور کار کردن فکر می کردیم. 
روز اول مصاحبه کاری خواسته بودم یک روز در هفته از خانه کار کنم - یکی از آرزوهایم بود که اخر هفته را طولانی تر کنم، رییسم گفت که امکان ندارد و نمی شود فایل های مالی را از دفتر خارج کرد. 
حالا داشتیم به امکان خارج کردن همه چیز فکر میکردیم. حتی پیشنهاد کرد که پرینتر را هم ببرم خانه و چک ها را هم از خانه صادر کنم که من قبول نکردم، نه این که مسولیت زیادی ست که می دانستم کارم راحت تر نمی شود و زندگی و کارم رسما گره می خورد. تصویر گذاشتن آن پرینتر روی میز غذا خوری آزارم می داد، قرار شد هفته ای یک روز بیایم و پرینت ها را بگیرم و صورت حساب های دریافتی و ارسالی را انجام بدهم. 
همه چیز رفت بر مبنای کار از خانه. عیار کردن سیستم خودش یکماه طول کشید که قصه طولانی دیگری ست .
حالا کار کردن ۵ روز هفته از آفیس خیلی دور به نظر می رسد. به وضعیت جدید عادت کرده ام. به یکی دو بار بیرون رفتن از خانه در طول هفته، به ورزش کردن در خانه، به جدا کردن ذهنی زندگی کاری از زندگی شخصی (ساعت ۹ کامپیوتر آفیس روشن می شود و ۵ عصر خاموش)، به حمل کردن ماسک نخی (هیچ وقت ماسک طبی نزدم و الان هم چون در فضای بسته باید ماسک بپوشیم یک ماسک نخی قابل شستشو دارم)
به نخوردن، چون حوصله ام سر می رفت و یخچال در دسترس بود، عملا ۵-۶ پوند، بگو دو سه کیلو وزن زیاد کرده بودم که یکروز در آینه خودم را دیدم و به خودم آمدم و برنامه خوردو خوراک و ورزش م را درست کردم و به وزن قبل کرونا برگشتم. 
خواندن،  فکر میکردم هیچ وقت به دوره ۱۵- ۲۰ سالگی م و حتی قبل از آن که خوره کتاب بودم برنمی گردم، نه وقتش را داشتم و نه تمرکزش را. اما دوباره دیوانه وار خواندم و به انگلیسی خواندم و جدی خواندم و این یکی از دستاوردهای دوره کروناست، بازگشت به دیوانه وار خواندن!





۷.۴.۹۹

شنبه نوشت

برای کاری تحقیقی به وبلاگ خوانی رسیدم. چه دوران خوبی بوده دوره رونق بلاگ ها و چقدر کوتاه. کاش بیشتر می نوشتیم. کاش بیشتر بنویسیم. چرا دست کشیدم از بلاگ نوشتن؟ چون فکر میکردم اگر اینجا ننویسم، جدی تر می نویسم که سخت در اشتباه بودم. نوشتن همیشه حال من را خوب کرده، نوشتن همیشه مرا نجات داده، چه بلاگ چه جای دیگر!

امروز ۵ مایل راه رفتم، سه روز بود ورزش نکرده بودم و پاهایم کمی درد گرفت اما باید راه می رفتم و خوب شد، فکرم دیگر شد!

پ ن: کی آدمی از جو مهاجر بودن و مقایسه دایمی اینجا و جایی که از آن آمده دست برمیدارد؟ امروز یادم افتاد که کابل نفسم می گرفت از اینکه جایی برای پیاده گردی نیست. 

۱۹.۲.۹۹

اتاق


این دوست معمار اندونزیایی م هر از چند گاهی یک عکس میگذارد توی فیس بوک. یک اتاق، یک منظره از یک بالکن یا حیاط ، حتی یک سرویس بهداشتی.
عکس ها خطوط ساده ای هستند بدون پیچیدگی و شلختگی. ترکیب رنگ های بیشتر خنثی و محدود اما می توانی تا مدتی به عکس ها خیره شوی بدون اینکه خسته شوی و یا حوصله ات سر برود.
این خط های ساده آرام ت میکنند و نا خوداگاه آرام تر و عمیق تر نفس میکشی. شاید معماری و طراحی فضا همین ست. ایجاد مصنوعی فضای آرامی که طبیعت نیست!