۹.۴.۹۰
۸.۴.۹۰
حمله به هتل اینتر کانتیننتال
مهمانهایم تازه رفته اند و من دراز کشیده ام و به ظرف های کوت شده در آشپزخانه فکر می کنم.
برای نیما مسیج می اید. می گوید: زمان است و می پرسد که طرف های ما درگیری هست.
همه جا آرام به نظر می رسد.
چند دقیقه بعد،از خواب می پرم. صدای بی وقفه شلیک گلوله به گوش می رسد. ترسیده ام و خسته ام.
هر از چند گاهی با صدای شلیک و کابوس از خواب می پرم. چند بار از اتاق خواب به پذیرایی جا بجا می شوم.نیما تا صبح نمی خوابد.
صبح اولین کاری که می کنم این است که رادیوی بی بی سی را می گیرم و تیتر خبر این است: طالبان به هتل اینتر کانتیننتال حمله کرده اند و سه بمب منفجر شده است!
سوال ها در ذهنم شکل می گیرند.پس گاردهای مسلح چه می کرده اند؟ چرا درگیری پنج ساعت طول کشیده؟ چطور انها با مسلسل وبمب و خمپاره در شهری که هر صد مترش ایست بازرسی ست جابه جا شده اند؟ خانه معاون رییس جمهمر در همان نزدیکی ست و همه کشته شدگان افغان بوده اند و خارجی کشته نشده پس همه چیز خوب است(لحن خبرهای بی بی سی این را می گوید وسخن گوهای دولت)
خیابان ها خلوت است و پل سرخ مثل روزهای تعطیل بدون ترافیک است!
دختری توی کارته سه پنجابی بنفش پوشیده و چتری به همان رنگ بدست گرفته، پسری پشت بار سبزی جات نشسته و با خیال راحت زردک می جود.
لطیف خان پیچک ها را در حویلی ما مرتب می کند وهاشم شاخه های بوته رز را کوتاه می کند.
اول صبح توی حویلی چای می نوشیم و گپ می زنیم.
دورتر از ما ده ها خانواده به سوگ عزیزانشان نشسته اند!!!
۱.۴.۹۰
باید امروز روز خوبی باشد.
خانه ام را دوست دارم با آن درخت آلبالوی توی حیاط که الان حسابی رسیده است و وقت چیدن و یک شیشه مربا و یک شیشه شربت البالو درست کردن شده! تبدیل شده به رسم هر ساله من!
اگر پرده پنجره پذیرایی را بکشی رسما تبدیل می شود به قلمروی کوچک من، از پذیرایی به دهلیز و اشپزخانه دوست داشتنی و اتاق خواب که ته خانه قرار گرفته و اگر حسیب(پسر کوچک همسایه کناری) حالش خیلی خوب یا بد نباشد که شروع کند به جیغ و داد و شلوغ بازی، بهترین و آرامترین مکان دنیاست برای خوابیدن و یا کتاب خواندن.
همه را گفتم که برسم به:
سرم درد می کرد و تب داشتم و معده ام به هم ریخته بود، با این که تازه از خواب بیدار شده بودم می دانستم که روز مزخرفی در پیش است. از تخت که پایین آمدم ، دو قدم راه نرفته ولو شدم کنار دیوار از درد.
چشم که باز کردم و به پنجره نگاه کردم. از آن زاویه به جای هر چیزی که از زاویه های مختلف از ان پنجره کوچک نزدیک سقف می دیدم دو درخت بلند زیبا دیدم با پس زمینه آسمان آبی. درخت ها در نسیم به رقص درامده بودند.
با خودم گفتم: باید امروز روز خوبی باشد!
مرز مدیریت و دیکتاتوری کجاست؟
چطور یک رییس جمهور که برای مدیریت کشور انتخاب می شودد تبدیل به یک دیکتاتور می شود؟
چطور یک پدر با استدلال مدیریت خانواده تبدیل به یک دیکتاتور برای همسر ودخترانش می شود؟
آیا اصولا یک نظام دیکتاتوری نظامی غلط و بدون نتیجه مثبت است؟
روند تبدیل یک مدیر به دیکتاتور چگونه است؟ کجاست این مرز جدا کننده؟؟؟
...
پ ن: خسته نباشم اینقدر فکر می کنم!
پ ن دو: آیا کتابی هست که به این سوال ها پاسخ دهد و برای سطح سواد من قابل فهم باشد؟؟؟
...
۳۰.۳.۹۰
نه خیلی نزدیک... نه خیلی دور
آمده بود که من بگویم از زندگی مختل شده این روزهام، از عزیزانم ...
سکوت می کنم و گوش می کنم و دلداری می دهم...
می گوید: خوب شد تو هم اضافه شدی به جمع ادم هایی که می توانم براشان درد دل کنم...
سکوت می کنم...
می گوید: یادم رفت تو قراربود چیزی بگویی...
می گویم: نمی شود...می شود با آدمهایی حرف زد که نه خیلی بهت نزدیک باشند ونه خیلی ازت دور... من ندارم از این آدم ها... آدم های من دو دسته اند ،یا نزدیک یا دور...
می گوید: باید از این آدم های دور انتخاب کنی و حرف بزنی براشان...
سکوت می کنم و سرم را تکان می دهم.
...
۲۶.۳.۹۰
چشم هایم را ببندم ، از این کتابخانه و این صندلی چوبی پرت بشوم به رستورانت سپوزمی روی یک صندلی حصیری روبروی دریاچه و یک ماگ بزرگ لاته- که ندارند ویک نسکافه آشغال می دهند به اسم کافی- کنار دستم و یک رمان خوب که دمر گذاشته باشم روی میز تمیز- که هیچ وقت نیست-و پنجاه صفحه ازش خوانده باشم و آنقدر نفس گیر شده باشد کتاب که کتاب را گذاشته باشم تا ته نشین شود داستان در ذهنم و جا باز شود برای بقیه اش!!!
پ ن برای خدا: می بینی چه آرزوهای کوچک دست نیافتنی داریم؟ این هم دنیاست که خلق کردی؟
۲۴.۳.۹۰
هنرمندهای ذهنم
نه!
هنرمندهایی که در ذهن من اند، پسرهایشان موهایشان را بلند می کنند، سیگار وپیپ می کشند وخوب حرف می زنند.
دخترها لباس های اجق وجق نخی می پوشند و موهایشان را سبز وقرمز می کنند و بعد هم سرشان را می تراشند.
هنرمندهای ذهن من عجیب وغریبند، با آدم های عادی فاصله شان را حفظ می کنند وکمی خودشان را می گیرند.
دخترک طرح ها و عکس های چیدمان هایش را نشانم می دهد.
بعد چشم هایش را می گرداند و به من نگاه می کند با معصومیت خاص خودش که: می شود!؟
می شوم معلم بدجنسی که می داند شاگردش کار را خوب انجام داده اما نمی خواهد آفرین بگوید، انتظارش بیشتر از این حرف هاست.
خلاصه:
دو تا دختر نازنین که از هنرمندهای ذهن من خیلی فاصله دارند می خواهند در گالری خانه فرهنگ افغانستان نمایشگاه چیدمان(اینستالیشن) و نقاشی و عکس بگذارند، خیلی متفاوت تر از چیزهایی که در کابل دیده ایم. امیدوارم که بشود!!!
۲۳.۳.۹۰
مخاطبین خاص
حواسم هست ،شما ببخشید به بزرگواری خودتان!
به زودی آدمش می کنم!
دختری که من بودم!
ل امده یک عکس منتشر کرده توی فیس بوک از دست های یک دختر شش ساله، پر از چروک کار و محرومیت که پنجاه ساله به نظر می رسد.
شاید من اولین نفری بودم که عکس را به من نشان داد بین آن همه عکس هایی که از ورس اورده بود ومن را هوایی می کرد.
یکی نیست بگوید به این دختر که: بیکاری؟ فکر می کنی ما نمی دانیم در چه گند وکثافتی توی این زباله دانی بشری- جای دور نروید افغانستان را می گویم- داریم دست و پا می زنیم و نیشمان هم تا بناگوش باز است و از خیره سری همینطور ادامه می دهیم؟ حالا این عکس را جلوی چشم ما گذاشتی که چی بشود؟ متحول بشویم؟؟؟؟
شخصیت های داستانی
آدم های توی قصه ها را می گوینم که یعضی شان سالهاست منتظر من هستند ودیشب به شخصیت زن و مرد جدیدی که وارد شده بودند نگاه کردند و بعد هر کدام سرگرم کار خودشان شدند.
دو شخصیت جدید، اول سر پا ایستادند وبعد که دیدند دارند خسته می شوند همان جاها روی نیمکتی به صورت موقتی نشستند که: ماها قرار است به زودی از این مکان موقتی برویم و مثل شماها سرکار نیستیم!
بقیه همه یک نگاه عاقل اندر سفیه به آن دوتا کرده اند که : بنشینید تا زیر پایتان علف سبزشود.
بعد آن خانم جوان نوزاد به بغل در حال شیر دادن به بچه اش با حسرت به این زن و شوهر جوان خوشبخت نگاه کرد و توی دلش گفت:الااقل خوش بحال شما دونفر که قرار است عاشقانه زیر پایتان علف سبز بشود!!!!
۲۲.۳.۹۰
شکل خودمان زندگی کنیم!
یا عبدا... نازنین دلش را بگیرد از حرف زدن من پشت تلفن با نیما یا رزا که: قربانت، مواظب خودت باش!
به هر حال دری نوشتن و دری گپ زدن من همیشه لنگ بوده و هست وطبیعتا فاکتور های زندگی کابلی را هم بلد نیستم. منظورم شوخی هاشان و تفریحاتشان و...
آن شب که برات و پیمان و حسین آمدند و من بعد از مدت ها با دو تا ایرانی کل کل حسابی کردم و آخر وقت هم همه خوش و خندان داشتند خداحافظی می کردند، برات تشکر کرد که : تشکر ، مه که گپشان را نمی فامم!
و لهنش ترجمه اش این بود که: دمت گرم که از پس تکه های این ها برمی آیی!
بحث لهجه صرفا نیست، استایل زندگی این ها فرق می کند، به خاطر همین است که من نمی توانم وبلاگ های افغان ها را خیلی بفهمم و از شوخی های کلامی شان سر در نمی آورم...
مدت ها بود به این فکر می کردم که بسازم چیزی را حداقل برای خودم با هویت همین شهر اما نمی شود. شاید برای بچه های ما بشود چیزی از هویت شهری این ویرانه گفت، یعنی امیدوارم!
خواستن توانستن است؟
چند باری هم برنامه ریختیم که بدون جنگ و خونریزی برویم خانه یکی از دخترها برقصیم و نشد.
دخترک پیله کرده بود ونه عروسی در کار بود ونه نامزدی که بشود در آن رقصید.
یک روز که دوباره پیله کرد ،من- من که همه چیز در نظرم از رویا تا عمل چند قدم فاصله هست- توی دلم گفتم عجب دل خوشی دارد ها!
درست دو شب بعدش دعوت شدیم خانه دوستی، دخترک هم دعوت شد.
شام خوردیم و موسیقی گوش کردیم و آن وسط یکی دست دخترک را گرفت و چند ساعت مداوم باهاش رقصید.
صدای موسیقی گوش فلک را کر می کرد و ما چند ساعت رقصیدیم. داشت صبح می شد که تلو تلو خوران رفتیم خانه هامان و نه همسایه ای هوار کرده بود ونه کسی صدایش درامده بود!
می بینی؟ کابل هم گاهی وقتها با ما راه می آید!
۱۹.۳.۹۰
دوباره می سازمت...
با نیروی بیشتر وقوی تراز ماه های فرسایش دهنده گذشته!
بیرون از همه ماها دنیا با سرعت سرسام آوری رو به خرابی می نهد و "ساختن" رویای کودکانه ای می نماید. ما همچنان به این رویا وفاداریم!
۱۱.۳.۹۰
ورس ما!
از بچه هایی که رو به دوربین لبخندهای خالص زده اند و بعدش حتما به کنجکاوی خیره شده اند به مانیتور کوچک دوربین که عکس های خودشان را ببینند.
حسودیم می شود. به او که رفته است و من که فرصتش را داشتم و نرفتم. به اینکه بابا کی می اید که باهاش بروم ورس!
می گویند هنوز هم آنجا اگر بگویم نوه حاج ابراهیم هستم همه مرا می شناسند.
می گویند لازم نیست که یکی دو هفته یا روز باهاشان باشم تا با من دوست بشوند. برای آنها نوه حاج ابراهیم می تواند یکی از خودشان باشد که بنشینند و باهاش درد دل کنند و از بچه های ایران رفته شان بپرسند و از مادربزرگ و عمه ها و بچه های تازه به دنیا آمده و پسرهای داماد شده و دخترهای عروس شده!
حسودیم شد!
یک روزی باید بروم جایی را که در آن تولد شده ام پیدا کنم!