۱۱.۱۱.۸۳

اين يادداشت را پيرو قبلی می نويسم اين روز ها انقدر به قول کابلی ها مصروف هستم که حتی نمی توانم غذايی سر فرصت وبا فراغ خاطر بخورم.آدم های عجيب وغريبی دور هم جمع شده ايم در کابل . آدم های نيمه نصفه ای از هر کجای دنيا وکابل خانه هيچ کس نيست وکابل کاروانسرای متروکه ای شده است که دوباره به رونق افتاده است
سعی می کنم مرتب يادداشت بنويسم اما اگر اين روزمرگی ها وغم نان بگذارد .
هوا همچنان بهاريست اما کاش به جای هوا دلهای ما بهاری می بود .در آخر شعری از فروغ می نويسم چيزهايی که هميشه زمزمه شان می کنم.
...وجهان پر از صدا های پاهای مردميست
همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خويش طناب دار تو را می بافند.
*******
اگربه خانه من امدی ای مهربان
چراغ بيار
ويک دريچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم.
خيالت آدم ار پرنده می کند
نگاهت سنگ
وقلبت پرنده وسنگ ار خاکستر
نمی دانم اين ار در کتاب کدام شاعرخواندم .اما تمام اين شعر مرا ياد کسانی می اندازد که شايد اگر فرسنگ ها دور نباشيم اما دلهايمان بسيار دور است.
کابل شهر غبار گرفته ايست ومن هر چه سعی می کنم دلخوشی در اين شهر پيدا کنم که دوری از خانواده چندان آزارم ندهد کمتر موفق می شوم.