۱۵.۵.۹۵

روزها

توی کتابخانه نشسته ام، فردا امتحان میان ترم کابوس ترین درس را دارم و عین خیالم نیست.
دانشگاه مثل دهکده ارواح است. تابستان و روز آخر هفته. اما من همیشه عاشق سکوت در فضای عمومی بوده ام. کتابخانه، خیابان خلوت، پارک کم رفت و آمد، سالن های انتظار بی آدم، کافه های دنج، استخرها و زمین های بازی خالی ...
مثل دو سال پیش کابل، منظره ها را می بلعم، آدم ها را می بلعم، خیره میشوم به مناظری که دوباره نخواهم دید.
کابوس هایم برگشته اند، یکسالی بود که خبری ازشان نبود. فکر میکردم رفته اند اما انگار گوشه ای در ذهنم خودشان را پنهان کرده بودند و چه روزهایی بهتر از این روزها برای یاد آوری.


۶.۳.۹۵

ما دو نفر دربرابر جهان!

یکی از مباحث داغ این روزهای فمینیست های امریکا پرداخت حقوق مساوی به زن ها و مردها برای وظیفه مشابه است. جدیدترین بحث عمومی هم بازیگر نقش کلر در خانه پوشالی ست که گفته در سیزن بعدی باید دستمزدش مشابه با بازیگر نقش مقابل مرد باشد.
در مصاحبه اخیرش بازیگر نقش کلر به خانم مصاحبه کننده می گوید: نظر سنجی هایی که درباره آخرین فصل این سریال انجام شد نشان داد که حتی نقش کلر از نقش آندروود محبوب تر است، من هم این سرمایه ام را نقد کردم و از تهیه کنندگان سریال دستمزد مشابه خواستم! (سرمایه ام را نقد کرده ام - ادبیات و منطق مردانه)

پ ن: جهان امروزی ما حتی در مدرن ترین و مدعی ترین جامعه اش- امریکا- که مدعی مساوات از هر نوعی ست به شدت مردانه است. علم، هنر، ورزش ، سیاست و کار و حتی زندگی خصوصی و فلسفه اش کاملا مردانه تعریف شده است و استانداردهای موفقیت هم کاملا مردانه است. بخشی از دیدگاه غالب فمینیستی از زنان می خواهد که قوانین بازی را بپذیرند، با همان قوانین بازی کنند و برنده شوند و منطقی هم هست. 
بخش کوچکی- یک اپسیلون- میگویند: من بازی نمی کنم، قوانین بازی ناعادلانه و به نفع دیگری است.
اما به عنوان یک زن با متوسط عمر هشتاد ساله مان- در خوشبین ترین حالت- در برابر تاریخ و تجربه چند هزارساله مردانه ای ایستاده ایم که همه فاکتورهای قدرت از خانواده تا مذهب و سیاست را داراست...

پ ن۲: عنوان نوشته بخشی از دیالوگ همین مجموعه تلوزیونی ست.

۲۱.۲.۹۵

فکر کردم کتاب که بیرون بیاید یک هفته لم می دهم و لذت می برم از تمام شدن، از تمام کردن کاری که سالها برای انجامش این پا و آن پا کرده بودم. همه دوستانم از سالها پیش که بخشی از کتاب را خوانده بودند معتقد بودند که : وقتش هست!
اما انگار باید دور کره زمین می چرخیدم و هزار فرسنگ دورتر از خانه ام در یک صبح زمستانی برفی از پنجره به مخمل سفید برف خیره به این نتیجه برسم که وقتش شد!
ایمیل ناشر را که گرفتم باورم نشد، کتاب روی پیشخوان کتابفروشی ست با اسم من رویش!
اما من فردای همان روز امتحان بانکداری داشتم و شب قبلش هم نخوابیده بودم. 
هزار کار نکرده داشتم. یک ایمیل یک خطی تشکر برای ناشر و خبر انتشارش برای دوستانم. همین!
و دوباره روزهای دویدن ادامه می یابد. درست مثل دونده ای که بطری آب را بدستش می دهند اما آن به معنای پایان نیست. نیروی تازه ای می دمد تا ادامه دهی...

۶.۲.۹۵

سکوت

آدمی یاد می گیرد. یاد می گیرد سکوت کند.
یک جایی در زندگی ست که میخواهی ثابت کنی که هستی، که میدانی و می توانی. از مرحله ثابت کردن که بگذری سرت را پایین می اندازی و به یاد گرفتن ادامه می دهی. هیاهویی برای ثبوت نداری. فقط دلت می خواهد همه اینها که آموخته ای، همه آن کارها که در سر می پرورانی، همه آن چیزها که می دانی، جایی، روزی، گرهی را باز کند و همین برای تو کافیست.
پیرمرد گفت: کار نیم میلیون دلاری ام را در مایکروسافت و شرکت کامپیوتری دل رها کرده ام! آنقدر در زندگی ام پول دراورده ام که نمیدانستم چطور خرجش کنم. بعد از خودم پرسیدم خب مفهموم همه اینها چیست؟
پشت دستگاه در کارگاه شکلات سازی کوچکش در شهری ۹۰ هزار نفری در جنوب امریکا نشسته بود تا شکلات بسازد و بفروشد و سودش را برای یتیم های افریقا بفرستد. به پیشنهاد غول تجاری والمارت نه گفته بود که خودش بماند.
آرام بود، وقتی از شکست حرف زدیم گفت: این فقط یک پروژه است که شکست می خورد نه من! من همان آدمم، فقط پروژه ای شکست می خورد و تو می روی یک پروژه دیگر را شروع می کنی! 
چه راست می گفت، ادم ها شکست نمیخورند، پروژه ها شکست می خورند!

۱۹.۱.۹۵

سلام حسرت ها

یکی از کارهای مازوخیستی من و دوستان غیر امریکایی ام در سال اول آمدن به اینجا و حتی بعضی روزهای امسال به این ختم میشد که دق دلی های جهان سومی مان را سر همکلاسی های امریکایی مان خالی کنیم. کار به جایی می کشید که گاهی توی بحث های کلاسی هم رفرنس میدادیم. 
بحث معمولا از آنجا شروع می شد که چرا اینها با وجود این همه امکانات و فرصت ها اینقدر معمولی و کم خواه اند. بیشترشان تمام عمر از شهر و ایالت شان خارج نمیشوند. همانجا بزرگ میشوند، درس میخوانند( یا نمی خوانند) یک کار معمولی میگیرند و زندگی معمولی دارند.
مثال های مقایسه ای اش هم کم نبودند: اگر من پاسپورت امریکایی داشتم الان نصف دنیا را دیده بودم. در یک شهر بزرگ زندگی می کردم. کار بهتری می گرفتم و ...
حالا بعد دو سال حسرت آرامشی را می خورم که آدم های معمولی دارند، هزاران کیلومتر از خانه و محله شان دور نمی شوند تا زندگی بهتری! داشته باشند. آغلب چیزهایی که برای مهاجرت از دست می دهیم را قبل مهاجرت نمی بینیم. خانواده، فرهنگی که از آن آمده ایم، آب و هوایی که به آن عادت داریم، آدم هایی که می شناسیم... اینها قبل از بیرون آمدن به نظر نمی رسند و تا دور نشوی نمی فهمی. اگر چه خودم آدم های سرگشته مهاجر اطرافم همیشه برایم علامت سوال بودند. اما شنیدن کی بود مانند دیدن!

۴.۱.۹۵

سال ۹۵ را چگونه خواهید گذراند؟

یادم نمی آید که زندگی بی برنامه ای داشته باشم. همیشه برنامه یکماهه تا ۵ ساله و حتی ده ساله. امسال به جلو که نگاه میکنم برنامه ای ندارم و از این برنامه نداشتنم خوشحالم! 

۲۸.۱۱.۹۴

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.

رفتم دی سی و برگشتم. با اتوبوس رفتم اما به همه گفتم دارم هوایی می روم. میزبان هم کلید کرده بود که تیکت را بفرست که ببینیم زمان رسیدنت با کسی هماهنگ می شود با هم از فرودگاه بیایید. من هم گفتم خودم تنهایی می آیم هتل. اتوبوس سخت است. ده ساعت توی جاده، اما من سفر جاده ای دوست دارم. خوب است آدم ده ساعت مجبور باشد به جاده چشم بدوزد تا تمام شود و مجبور می شود فکر کند و خیال ببافد. به دیگران می گفتم فکر می کردند کار بیهوده ایست با اتوبوس رفتن. اما من دوست دارم آدم هایی که پایین زنجیره غذایی سیستم سرمایه داری هستند را ببینم. از تشریفات پرواز هم خبری نیست.
پانزده فولبرایتر افغان از سراسر امریکا جمع شده بودیم تا درباره صلح در افغانستان حرف بزنیم. بیشترشان را یکی دو سال قبل دیده بودم. همه مان تغییر کرده بودیم. خوب یا بد! 
چیزی که تغییر نمی کند ساختمان ها و درخت ها و آسمان است که آن هم تغییر می کند اما دیدنش به عمر یک انسان قد نمی دهد.
دو روز بحث کردیم و حرف زدیم و ارایه کردیم بدون اینکه حتی دقایقی فرصت این را داشته باشیم که از حال هم بپرسیم، حتی روز دوم ناهار را حذف کردیم تا به همه ملاقات ها برسیم. سطح گفتگو ها همه مان را غافلگیر کرد. نه کسی سنگ قومیتش را به سینه زد و نه کسی سعی کرد نظرش را به بقیه گروه تحمیل کند. انگار که همه مان در قایق به گل نشسته ای هستیم که تنها راه نجات تکیه کردن به یکدیگر است.
شب دوباره توی اتوبوس نشستم و آمدم خانه! خوب بود!


پ ن: سفیر جدید افغانستان در امریکا را هم ملاقات کردیم.
دوستانی از دانشگاه امریکایی افغانستان را هم دیدم، چه هنوز کابل پر خاطره خوب است برای من! :)

۹.۱۱.۹۴

خواب مامان را دیدم، خانه مان ته آن سربالایی بن بست بود. هنوز آشپزخانه همان بالا بود و ساختمان را تغییر نداده بودیم. من از بیرون آمده بودم و یکراست رفته بودم آشپزخانه تا او را ببینم. خندان بود. داشت مواد غذایی را توی یخچالش جا به جا می کرد. یک عالمه گوشت و سبزیجات تازه. خوشحال بود لابد که تا مدتی نگران ذخیره مواد غذایی نیست. دلم یک غذای خوب می خواست. از خواب بیدار شدم، اتاق خیلی گرم بود و بیرون برف می بارید.

۸.۱۱.۹۴

یک تصویر

من ایران بزرگ شدم. بیشتر عمرم را در ایران گذراندم و آنقدر راجع به تاریخ و جغرافیا و فرهنگ ایران می دانم که خود ایرانی ها هم گاهی کم می آورند. نکته مثبت یا منفی اش هم این است که من ایران را از بیرون می بینم. بدون اینکه درگیر ایرانی بودن! باشم آدم ها را از بیرون می بینم. 
چیزی که از جامعه دانشجویی ایرانی در شهری که هستم برایم جالب است این است که ایرانی های اینجا جسمشان را از ایران آورده اند و روح شان را جا گذاشته اند. یک جایی بین ایران و امریکا مانده اند.
کمتر ایرانی را دیدم که موسیقی امریکایی بشنود. اخبار داخلی امریکا را دنبال کند. بلد باشد غذاهای امریکایی درست کند (ای وای، مگه آمریکایی ها غیر همبرگر عذای دیگری هم دارند؟ این کامنت همیشگی شان است) و یا دوست صمیمی امریکایی داشته باشد.

مشکل مهاجرت از جایی شروع می شود که از جامعه خودت جدا می شوی اما جرات ادغام در جامعه میزبان را نداری. عادت ها و رسم و رسومات خودت را کول می کنی و می آوری و یک کلونی- جامعه ایرانی های مقیم فلان- بوجود می آوری و توی همان حباب به زندگی ات ادامه می دهی. این میشود که صبح نان و پنیر میخوری، برای ناهارت قورمه سبزی برمیداری، آخر هفته کنسرت ایرانی می روی و وقتی سفر می روی اولین و آخرین انتخاب رستوران ایرانی ست.

پ ن: فکر کنم این درباره بقیه مهاجران هم صدق می کند.
پ ن ۲: قضاوت درباره خوبی و بدی کلونی سازی مهاجران نمی کنم، فقط تصویری بود که به ذهنم رسیده.
پ ن۳: زندگی کردن در آن کلونی حباب خیلی راحت تر از ارتباط گرفتن با آدم هایی ست که هیچ سنخیتی نداری و تاکید میکنم ادغام شدن در جامعه میزبان اصلا کار راحتی نیست! 

۷.۱۱.۹۴

اپلیکیشن فیس بوک و توییتر و اینستا را از روی گوشی ام پاک کردم. تلفنم و مغزم سبک تر به نظر می رسد.

۵.۱۱.۹۴

چهار راه ...

من همیشه عمرم میدانستم چه میخواهم. همیشه می دانستم! کلاس پنجم که بودم می دانستم سه سال بعد کجا هستم. راهنمایی بودم می دانستم دبیرستان یا تجربی میخوانم یا ریاضی. دوم دبیرستان که انتخاب رشته کردم و رفتم ریاضی می دانستم که کنکور هنر هم خواهم داد. میدانستم مهندسی میخوانم و هنر هم می خوانم. مهندسی آزاد قبول شدم و بابا پول نداشت من را بفرستد، چقدر خر بودم که ازش دلگیر شدم.
بعدش می دانستم که جان خواندن دانشگاه دولتی و مهندسی و هنر قبول شدن را ندارم و پول دانشگاه آزاد هم نیست. پس تنها باید دانشگاه قبول می شدم چون راه دیگری برای ادامه دادن بلد نبودم. رفتم حسابداری خواندم. 
فهمیده بودم پول فاکتور مهمی ست و شروع کردم به کار کردن جدی. استقلال مالی شد برایم از نان شب هم واجب تر.
درسم تمام نشده می دانستم ایران دیگر جای من نیست. بلد نبودم جای دیگری غیر از کابل را که اصلا هم ندیده بودم.
کابل آمدم و می دانستم این شهر، شهر من خواهد شد. 
بعد موقتا برگشتم ایران هنر بخوانم و خواندم، آنهم با پس انداز خودم. کمی دیر بود اما خوب بود. خیلی خوب بود. بهترین دوره تحصیلی ام بود.
بعد که از ایران برگشتم می دانستم باید کاری بکنم. خانه فرهنگ را راه انداختم و بهترین تجربه کاری ام شد.
می دانستم باید بروم بیرون از افغانستان و زندگی بیرون از افغانستان را تجربه کنم. می دانستم نمیخواهم به عنوان پناهنده یا مهاجر وارد جامعه دیگری بشوم. تجربه ایران برای هفت پشتم بس بود.
سه بار بورسیه فولبرایت شرکت کردم و بالاخره آمدم امریکا با بهترین بورسیه تحصیلی در رشته مدیریت.

حالا نمی دانم. 
هیچ تصویری از آینده ای که میخواهم داشته باشم ندارم. از اینکه یک سال دیگر کجا می خواهم باشم. هر جای دنیا که دلم می خواهد، می توانم باشم! هر کاری که تصمیمش را بگیرم می توانم انجام بدهم. مثلا میتوانم دکترا بخوانم. یا کارم بشود نوشتن. بروم نیویورک زندگی کنم یا کابل یا لندن! لازم هم نیست پاسپورت کشور دیگری را بگیرم!
میتوانم شرکت خودم را تاسیس کنم، همین الان یک نفر حاضر است تمام پس اندازش را بدهد به من تا ایده اش را تجاری کنم. 
ولی من نمی دانم.
بین چهار راهی جهان ایستاده ام و نمی دانم به کدام طرف میخواهم بروم!

۲.۱۱.۹۴

این روزها

دوباره منظم ورزش کردن را شروع کردم، جانم سبک تر است. یک برنامه ثابت شنا هم بگذارم چیز دیگری نمی خواهم. 
کتاب ها همینطور در صف خواندن اند. 
تازه زبان فرانسه را شروع کردم. چینی و عربی توی صف بودند اما استاد فرانسه خوبم حی و حاضر بود و یاران موافق هم.
کنفرانسی دعوت شدم و قرار است کلی دیدار تازه شود و ذوق زده ام که چطور همه آدم هایی را که میخواهم ببینم را توی دو روز جا بدهم. 
درس های این ترم را خیلی دوست دارم، خریداری و حمل و نقل که قرار است تخصص ام شود و درس موسسات مالی (بانکداری)!
زندگی خوب است. من هم خوب میشوم. چاره ای غیر از خوب بودن ندارم شکر خدا! :)))


پ ن: حواستان هست دارم منظم اینجا مینویسم؟

۳۰.۱۰.۹۴

روزهای تاریک

تمام شب گریه ام بند نمی آمد. دوستم پرسید: حالا برای چی گریه میکنی؟
گفتم: نمی دانم.
سرم داشت می ترکید از تمام روز گریه، بین اش رفته بودم کلاس زبان و حتی خندیده بودم به دعوای صبحم! شب هم سه ساعت سر کلاس حمل و نقل  نشسته بودم و با همکلاسی خوش و بش کرده بودم.
تمام روزها اینقدر سیاه نیست. بیشترش روزهای خاکستری ست و تک و توک روزهای روشن و روزهای تاریک که می آیند... روزهای تاریک ...
دوستم گفت: قرص میخواهی؟
گفتم: نه!
سرم داشت می ترکید و نمیخواستم دردش متوقف شود. فکر کردم سکته کردن باید چیزی شبیه احساس دردی باشد که حس میکردم اما نمی دانستم درد از کجا می آید.

این روزها تشخیص بین چیزهایی که شادم میکند و چیزهایی که تا مرز جنون ناراحت و عصبانیم می کند مشکل تر شده، مرزی به باریکی مو!!!

پ ن: خنده دارترین قسمتش این بود که بین گریه ها داشتم فکر میکردم این ماجرا میتواند یک داستان خوب شود ، همچنان که توی دستمال فین میکردم به جملات داستان فکر میکردم!

۲۸.۱۰.۹۴

تعطیلات به پایان می رسد

من نشسته پشت میز قهوه ای غذا خوری و یک لیوان چای کنار دستش، تند و تند روی دکمه های کیبورد می زند و حرف به حرف ، کلمه به کلمه پیش می رود...
من لباس ورزشی پوشیده و توی خیابان های اطراف دانشگاه توی هوای آزاد می دود...
من لباس گرمی پوشیده و رفته پارک جنگلی و بین برف ها و درخت ها در سکوت جنگل قدم می زند...


...
اما من توی تختم، تمام روز لپ تاپ روی پا در حسرت دیدن و یا خواندن چیزی که واقعا درگیرم کند.

دستم...

دست
فریدون مشیری


از دل و دیده ، گرامی تر هم
  
آیا هست ؟
  
- دست ،
  
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
  
دست !
  
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
  
بی گمان دست گرانقدرتر است .
  
هر چه حاصل كنی از دنیا ،
  
دستاورد است !
  
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
  
دست دارد همه را زیر نگین !
  
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!
  
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
  
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
  
در فروبسته ترین دشواری ،
  
در گرانبارترین نومیدی ،
  
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
  
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
  
دست كه هست !
  
بیستون را یاد آر ،
  
دست هایت را بسپار به كار ،
  
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
  
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
  
دست هایی كه به هم پیوسته است !
  
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
  
دست هایش بسته است !
  
دست در دست كسی ،
  
یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی
  
یعنی : پیمان دو عشق !
  
دست در دست كسی داری اگر ،
  
دانی ، دست ،
  
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛
  
لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
  
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
  
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
  
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ 
  
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
  
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
  
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
  
خواه بر پرده ساز ،
  
خواه در گردن دوست ،
  
خواه بر چهره نقش ،
  
خواه بر دنده چرخ ،
  
خواه بر دسته داس ،
  
خواه در یاری نابینایی ،
  
خواه در ساختن فردایی !
  
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
  
سرنوشت بشرست ،
  
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
  
بار این درد و دریغ است كه ما
  
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
  
دست هامان ، نرسیده است به هم !