قرص ها مرا بی تفاوت میکند و من به این خشم نیاز دارم. به سرعت دیوانه وار ذهنم برای کار کردن معتادم. دکترم پرسید: افکار خودکشی دارم؟
گفتم نه و خنده ام گرفت و خواستم توضیح بدهم که زندگی چقدر برایم ارزشمند ست و ارزش جنگیدن را دارد که حرفم را قطع کرد و قرص های شادی بخش را نوشت.
ليزه (خواهرم) و سرکان دوست پناهنده کردم هم سوال کردند که : آر یو هپی؟؟؟
روشن ترین و کوتاه ترین جوابی که میتوانستم بدهم این بود که : هپی نس ایز اور ریتد!
یعنی انسان مدرن امروز بیش از حد به عنصر شادی اهمیت میدهد. کافی ست کمی تلاش فردی را قاطی بی خیالی کنی و به قولی: والاااا .... شادی!
وسط آمدن پناهنده ها به فرودگاه و حرف زدن و راهنمایی کردنشان به میزهای تست کرونا یک لحظه با خودم فکر کردم: من چرا امشب خسته و بی خواب ساعت ۴ صبح توی فرودگاه دالاس دارم با مانیکور سفید ( به قوی شین یخی) این آدم ها را راهنمایی میکنم؟ مگر نه این ست که میتوانم ۴ صبح توی بغل نره غولی مهربان خوابیده باشم؟ مگر نه این که قرار بود همه این آدم ها را پشت سر بگذارم و فکر نکنم ؟
وسط بزرگراه وقتی داشتیم از طوفان آیدا -نیواورلین- فرار میکردیم و به سمت شمال رانندگی می کردیم. شین گفت: یکی هواپیمای آرتش آمریکا را طالبان توی قندوز انداخته اند که ۱۰۰ مسافر افغان داشته است. فکر کردم حتما ل هم توی آن طیاره بوده. با سرعت ۱۲۰ کیلومتر توی بزرگراه رانندگی می کردم و هیچ احساسی نداشتم و همین مرا می ترساند. اگر ل و شوهرش توی آن طیاره باشند. طیاره ای که من با اصرار سوارشان کردم تا نجات پیدا کنند... یک طرف ذهنم میگفت: تو نیت بدی نداشتی اما طرف قوی تر ذهنم میگفت داری خودت را گول می زنی ... خون روی دست های تو هم هست ...
شب بعدش ل مسیج داد که توی قطر هستند و سقوط ی در کار نیست...
توی فرودگاه دالاس وسط آن بلبشو، دختری با چشم های درشت زیبا بی مقدمه گفت: افغان استی؟
سرم را به علامة تایید تان دادم و پرسیدم: نامت چیست؟
نام ناآشنایی به پشتو گفت و بعد ادامه داد: البته من تصمیم گرفته ام نامم را بگذارم: رویا!
از جلال آباد می آمد و اصلا مثل بقیه که شش هفت روز بی خوابي و خستگی و بی احترامی را با خودشان آورده بودند، نبود. می خندید... انگار می دانست زندگی این لطف را به او کرده که اینجاست و باقی می تواند خاطره ای ناخوشایند باشد.
در حالیکه ماسك ش را پایین می داد گفت: خو... ماسکت را بکش ببینم.
ماسکم را که پایین دادم با تمام صورت لبخند زد: مقبول (خوشگل) هم که استی!
رویا...
توی نیوارلیان درست یک روز قبل طوفان، شین گفت: به این توریست ها نگاه کن، باور کن حتی نمی دانند افغانستان وجود دارد..
گفتم: دلیلی نمی بینند که درباره افغانستان بدانند و بهشان حق می دهم.
فردا که طوفان می آمد هم کمتر افغان ی میدانست نیواورلین کجاست و طوفان آیدا چیست!
یک گروه جوان افسر ارتش کی پی اف توی پروازها بودند که پشتو زبان بودند و فارسی نمی فهمیدند... کارت ارتش شان را گرفته بودند و سوار هواپیما شده بودند. تنها، نه خانواده ای و نه چمدانی ... خیلی ها شان هنوز لبلس فرم تنشان بود یا بخشی از لباس فرم، شلوار با بوت... من را یاد کابوی های امریکایی می انداختند...بی سرزمین تر از باد ...
یک پیرمرد که با ریش و لباس افغانی که انگار همین الان از ننگرهار بیرون آمده بود و انگلیسی را با لهجه سلیسی حرف می زد، گفت سی سال آلاسکا زندگی کرده و زن هایی که باهاش بودند (خانواده اش بودند؟؟؟) یک کلمه انگلیسی نمی فهمیدند. گفتم افغانستان چه میکردی؟ گفت: تعطیلات!
یک زن با ۴ بچه قدو نیم قد، شوهر و یکی از دخترها توی فرودگاه کابل تیر خورده بودند و جا مانده بودند، بقیه فرودگاه دالاس ... شب قبل که من نبودم یک زن حامله همانجا توی فرودگاه دردش آمده ...
توی این دو شبی که فرودگاه بودم مطلقا حتی یک نفر را ندیدم که عضو دولت، سازمان ها یا شرکت ها امریکای ، بین المللی یا خیریه باشد و من بشناسم.