۱۰.۶.۰۰

برای فروغ

 قرص ها مرا بی تفاوت میکند و من به این خشم نیاز دارم. به سرعت دیوانه وار ذهنم برای کار کردن معتادم. دکترم پرسید: افکار خودکشی دارم؟ 

گفتم نه و خنده ام  گرفت و خواستم توضیح بدهم که زندگی چقدر برایم ارزشمند ست و ارزش جنگیدن را دارد که حرفم را قطع کرد و قرص های شادی بخش را نوشت. 

ليزه (خواهرم) و سرکان دوست پناهنده کردم هم سوال کردند که : آر یو هپی؟؟؟

روشن ترین و کوتاه ترین جوابی که میتوانستم بدهم این بود که : هپی نس ایز اور ریتد!

یعنی انسان مدرن امروز بیش از حد به عنصر شادی اهمیت میدهد. کافی ست کمی تلاش فردی را قاطی بی خیالی کنی و به قولی: والاااا .... شادی! 

وسط آمدن پناهنده ها به فرودگاه و حرف زدن و راهنمایی کردنشان به میزهای تست کرونا یک لحظه با خودم فکر کردم: من چرا امشب خسته و بی خواب ساعت ۴ صبح توی فرودگاه دالاس دارم با مانیکور سفید ( به قوی شین یخی) این آدم ها را راهنمایی میکنم؟ مگر نه این ست که میتوانم ۴ صبح توی بغل نره غولی مهربان خوابیده باشم؟ مگر نه این که قرار بود همه این آدم ها را پشت سر بگذارم و فکر نکنم ؟ 

وسط بزرگراه وقتی داشتیم از طوفان آیدا -نیواورلین- فرار میکردیم و به سمت شمال رانندگی می کردیم. شین گفت: یکی هواپیمای آرتش آمریکا را طالبان توی قندوز انداخته اند که ۱۰۰ مسافر افغان داشته است. فکر کردم حتما ل هم توی آن طیاره بوده. با سرعت ۱۲۰ کیلومتر توی بزرگراه رانندگی می کردم و هیچ احساسی نداشتم و همین مرا می ترساند. اگر ل و شوهرش توی آن طیاره باشند. طیاره ای که من با اصرار سوارشان کردم تا نجات پیدا کنند... یک طرف ذهنم میگفت: تو نیت بدی نداشتی اما طرف قوی تر ذهنم میگفت داری خودت را گول می زنی ... خون روی دست های تو هم هست ...

شب بعدش ل مسیج داد که توی قطر هستند و سقوط ی در کار نیست...

توی فرودگاه دالاس وسط آن بلبشو، دختری با چشم های درشت زیبا بی مقدمه گفت: افغان استی؟ 

سرم را به علامة تایید تان دادم و پرسیدم: نامت چیست؟ 

نام ناآشنایی به پشتو گفت و بعد ادامه داد: البته من تصمیم گرفته ام نامم را بگذارم: رویا!

از جلال آباد می آمد و اصلا مثل بقیه که شش هفت روز بی خوابي و خستگی و بی احترامی را با خودشان آورده بودند، نبود. می خندید... انگار می دانست زندگی این لطف را به او کرده که اینجاست و باقی می تواند خاطره ای ناخوشایند باشد.

در حالیکه ماسك ش را پایین می داد گفت: خو... ماسکت را بکش ببینم. 

ماسکم را که پایین دادم با تمام صورت لبخند زد: مقبول (خوشگل) هم که استی!

رویا...


توی نیوارلیان درست یک روز قبل طوفان، شین گفت: به این توریست ها نگاه کن، باور کن حتی نمی دانند افغانستان وجود دارد..

گفتم: دلیلی نمی بینند که درباره افغانستان بدانند و بهشان حق می دهم. 

فردا که طوفان می آمد هم کمتر افغان ی میدانست نیواورلین کجاست و طوفان آیدا چیست!


یک گروه جوان افسر ارتش کی پی اف توی پروازها بودند که پشتو زبان بودند و فارسی نمی فهمیدند... کارت ارتش شان را گرفته بودند و سوار هواپیما شده بودند. تنها، نه خانواده ای و نه چمدانی ... خیلی ها شان هنوز لبلس فرم تنشان بود یا بخشی از لباس فرم، شلوار با بوت... من را یاد کابوی های امریکایی می انداختند...بی سرزمین تر از باد ... 


یک پیرمرد که با ریش و لباس افغانی که انگار همین الان از ننگرهار بیرون آمده بود و انگلیسی را با لهجه سلیسی حرف می زد، گفت سی سال آلاسکا زندگی کرده و زن هایی که باهاش بودند (خانواده اش بودند؟؟؟) یک کلمه انگلیسی نمی فهمیدند. گفتم افغانستان چه میکردی؟ گفت: تعطیلات!


یک زن با ۴ بچه قدو نیم قد، شوهر و یکی از دخترها توی فرودگاه کابل تیر خورده بودند و جا مانده بودند، بقیه فرودگاه دالاس ... شب قبل که من نبودم یک زن حامله همانجا توی فرودگاه دردش آمده ...

توی این دو شبی که فرودگاه بودم مطلقا حتی یک نفر را ندیدم که عضو دولت، سازمان ها یا شرکت ها امریکای ، بین المللی یا خیریه باشد و من بشناسم.



۲۵.۵.۰۰

سرزمین من

مامان که رفت برای همیشه بخش بزرگی از روح من رو با خودش برد. اولین باری که بعد رفتن ش خندیدم - که بیشتر شبیه زدن چکش به زانو و بالا پریدن ش- بود. صدای خنده م برای خودم عجیب بود. صدای حرف زدن م با آدم ها برام عجیب بود و فکر میکردم صدای یک آدم دیگه ست. 

دیشب به میم گفتم، نمیدونم کی دوباره میتونم به زندگی عادی برگردم. واقعا نمی دونستم. 

امروز تکه های خودم رو جمع کردم و با وجود گریه های پی در پی به زندگی برگشتم. ما به همه آدم هایی که در افغانستان پشت سر گذاشتیم، بدهکاریم. خوب زندگی کردن خودمون و اگر توانستیم دست دیگری رو گرفتن. ما به آن آدم ها بدهکاریم که خوب و درست زندگی کنیم و صداشون باشیم. صدای آدم هایی که در حال خفه شدن هستند.


۲۴.۵.۰۰

آدمی ۹۰ ساله شود و به پشت سرش نگاه کند، بتواند بخندد و بگوید: آه چه اشتباه می کردم!!!

۱۷.۵.۰۰

شهر من، من به تو می اندیشم ...

 این حسی که به دی سی دارم رو به هیچ شهری نداشتم، حتی به تهران و کابل و بامیان. این شهرها مال من نبودند گر چه عاشقانه دوستشان داشتم و دارم. این شهرها من رو به رسمیت نمی شناختند. حضور فیزیکی من در این شهر ها آزار دو طرفه بود. این یک بیانیه سیاسی یا مانیفیست نیست، تجربه درونی شخصی منه. روزی که برای چندمین بار و آخرین بار وارد فرودگاه اینجا شدم احساس برگشتن به خونه بود (هنوز نمی تونم احساسم رو بیان کنم، وقتی از فرودگاه اومدم بیرون و تاکسی گرفتم با اینکه هیچ جایی برای موندن نداشتم و اصلا توی این شهر زندگی نکرده بودم،  سرنوشتم معلوم نبود، حس کردم به خونه برگشتم)...همون روزهای اول توی مترو به تین ایجرهایی که زنی رو آزار می دادند توپیدم (کاری که در تهران هرگز از ترس نمی کردم، کاری که در کابل با ترس می کردم) اما دی سی یک طور دیگری ست. وقتی توی این شهر راه می رم فکر میکنم من اگر که نه بیشتر از متولدین اینجا و برابر با آنها لایق این شهرم و این شهر لایق منه. توی این شهر هیچ وقت احساس ناخواسته بودن نداشتم، حتی در بدترین روزهایی که این جا بودم.

درسته تکنیکالی من حتی ساکن دی سی محسوب نمی شم و شهر همسایه ش زندگی می کنم اما حس م بیشتر به ساکن این شهر بودن نزدیکه...


پ ن: فکر میکردم این حس من بعد از چند سال از بین می ره و زشتی های زندگی اینجا رو هم میبینه، من چشم هام رو روی واقعیت های اینجا نمیبندم. اما قبول کنیم واقعیت های اینجا در مقابل واقعیتهای تهران و کابل مثل جوک می مونه. 

۱۰.۵.۰۰

شانس ت را خودت می سازی

 گاهی آدم ها به من میگویند، تو فرق داری یا تو شانس داری یا فلان:  امروز یک شنبه ست، ۷ صبح بیدار شدم به درس خواندن! بله من فرق دارم، من بیشتر تلاش میکنم. جمعه هم مرخصی داشتم، نصف روز درس خواندنم.

۹.۵.۰۰

دست هام رو کاشتم بین درخت ها و برگشتم

 چهار ونیم صبح بیدار شدم. کوله پشتی م را بستم و ماشین را از پارکینگ دراوردم. دخترها را برداشتم و به جاده زدیم. ده کیلومتر پیاده روی در پارک ملی و صد کیلومتر رفت و صد کیلومتر برگشت. دومین سفر جاده ای خودم و ده ها سفر پیش روی دیگر... زن توی آینه راه درازی آمده ست و راه درازتری در پیش ...


۷.۵.۰۰

پنج شنبه

 از خواب بیدار شدم. چند دقیقه ای طول کشید تا موقعیت م را پیدا کنم. توی تخت خودم در خانه خودم بودم. عصر پنج شنبه بود.  بعد کار خوابیده بودم تا مغزم دست از فکر کردن بردارد و برای چند دقیقه که موقیت را پیدا کنم مغزم دست از فکر کردن کشیده بود و چه حس خوبی بود.

دستم رفت به تلفنم. ساعت از هفت عصر گذشته بود. دلم می خواست بروم جیم و بدوم که همیشه حالم را بهتر می کند یا من خیال می کنم که حالم را بهتر می کند. شین پیام داده بود که برویم پیاده روی. جواب دادم که تازه از خواب بیدار شده ام و حالم خوش نیست... نبود... جواب داد که اگر کاری داشتی خبرم کن.

همانطور توی تخت دراز کشیده بودم و به باقي روز فکر می کردم، به انرژی که نداشتم. 

یادم افتاد که مرغ را از فریزر گذاشته بودم بیرون، گفتم بپزم که خراب نشود. موسیقی گذاشتم، مرغ و قارچ بار گذاشتم. ظرف های توی سینک را شستم. برای خودم نوشیدنی باز کردم و سر آخر دوش گرفتم. همه اش بهتر از جیم رفتن بود... حالم را بهتر کرد.

از یک جایی یکی نخ تسبیح زندگی من را کشید، واقعا یکدفعه شد. یک جایی که نمی دانم واقعا کی بود... یک چیزی چنبره زد  روی سینه ام و یکی یکی لحظه های آرامم را کشت. گاهی کور سویی می آید و می رود اما ماندگار نیست.


۳۱.۴.۰۰

از خواب خوش ت می پرم هرشب

 داشتم از بیرون برمیگشتم خورشید سرخ شده بود. مدت ها بود این وقت روز بیرون نبودم. بس که سحر خیزم و همه کارهایم را در روشنایی روز انجام میدهم. خورشيد سرخ شده بود و من پشت چراغ قرمز بودم که موسیقی روشن بود. شعر آهنگ چیزی شبیه این که من نمی دانستم فلان میشود!

تفاوت من این ست که من می دانستم، من آخر قصه ها را از اول می دانم ولی با این حال باز هم چشم هایم پر شد.

We failed, what is next?

 دلم میخواهد بروم با همه کسانی که بخشی از دولت در ۲۰ سال گذشته بودند و من از نزدیک میشناسمشان جنگ کنم. متهم شان کنم و دلم را خالی کنم. بدبختی اینجاست که چی بشود؟ آبی ست که ریخته، سبویی ست که شکسته، فرصتی ست که از دست رفته. خشمگینم... سالهاست که خشمگینم ...بهای زیاده خواهی آنها را آن زن مالستانی که چند باره آواره شده است باید بدهد و این دوستان من چکر دور دنیا می زنند و پست های فیس بوکی می نویسند و به سرباز وطن سلام می دهند... 

روزمرگی

 کشان کشان خودم را بردم تا پارکینگ که بروم مسیر همیشگی پیاده روی. آب و هوا را چک کردم و دیدم امکان باران باریدن ست. 

همین هفته عضویت باشگاه را تمدید کردم تا بهانه ای برای ورزش نکردن نداشته باشم، رفتم جیم و دویدم. گوش تا گوش آدم بود وهیچ کسی هم ماسک نزده بود. 

برگشتنی لباس شنا خریدم که مرتب بروم و تمرين شنا کنم. (۲ سال هست که میخواهم این کار را بکنم اما تا پای خریدن لباس شنای جدید نرفته بودم)

شش و نیم صبح بیدار شدم. تمام بدنم و مخصوصا ستون فقرات م درد میکند، دلم میخواهد فکر کنم از دویدن دیروز ست. نشستم پای درس خواندن، درسی که تمامی ندارد و من هم با سرسختی تمام، لج کرده ام پایش. 

یک group study پیدا کرده ام توی فیس بوک، تنها شنیدن غرهای بقیه که سخت ست و با کار تمام وقت چطور میشود این همه متریال را خواند کمی آرامم میکند که تنها نیستم. تنها چیزی که با این امتحان ها قابل مقایسه هست امتحان کنکور و خواندن برای امتحان تافل و جی مت بود. این یکی چند برابر سخت تر از آنهاست اما تجربه من هم بیشترست و استرس کمتر، آن وقت ها کنکور و تافل مساله مرگ و زندگی بود، این یکی نیست. 

توی اینترنت زندگی های دیگری در جریان ست، افغانستان را طالبان گرفته و ایران دارد از خشکسالی می سوزد. اما آدم ها کماکان سفر و مهمانی می روند. برای آدمی که در غربت ست و عزیزترین آدم هایش آنجا هستند، تناقض عجیبی ست فکر کردن به این ها... برگشتن طالبان و عکس های پر لبخند عید... 


پ ن: مدت هاست اینجا برایم تنگی میکند... دی میگوید صبر کن...

پ ن۲: الان به انگلیسی حرف میزنم، بحث میکنم، میخوانم، مینویسم، فکر میکنم. یک زمانی فکر میکردم: میشود من یک روز کلاسیک ها را به زبان اصلی بخوانم؟ فیلم ها را بدون ترجمه و زیر نویس ببینم. چه راهی آمدم... چه راهی در پیش دارم :)

۲۶.۴.۰۰

دروغ چرا بگویم... حسرت زده معاشرت با‌ آدم هایی م که کتاب بخوانند، تیاتر و گالری بروند، معماری و طبیعت بکر دوست داشته باشند... با کیفیت ترین مکالمه های اخیرم با رییسم درباره کار و گزارش های مالی بوده... مکالمه های معاشرتی م درباره چیزهای بیخود روزمره بوده....دیت... ورزش و رژیم...  اعتراف میکنم فکر نمیکردم در پایتخت جهان مدرن احساس کنم در دهکده ای زندگی میکنم ... دلم برای معاشرت با کیفیت تنگ شده ... 

۲۴.۴.۰۰

فابيان

 داشتم چای زعفران دم میکردم یاد فابیان افتادم که از اسپانیا زعفران آورده بود و من کم کم همه اش را چای زعفران دم کردم و خوردم. 

چرا من هیچ ارتباط ی باهاش ندارم، پیرمرد امریکایی- فرانسوی که اسپانیا زندگی می کرد و معمار ناظر مرکز فرهنگی بامیان بود. هست؟؟؟ آرام و متین و گاهی یک شوخ طبعی قشنگی هم داشت (همو که توجه م را به ساختمان های کیک مانند کابل به عنوان بخشی از میراث فرهنگی جلب کرد، چه بخواهیم و نخواهیم بخشی از فرهنگ ساختمان سازی ماست). یا چرا ارتباطی با همکار رومی- ایتالیایی م ندارم که گفت باید یک روز بیایی رم. دوست پسرم برایت آشپزی کند، چون خودش بلد نبود و باستان شناس قابلی بود. هست؟؟؟

بعد فکر میکنم من کم تر داوطلب ارتباط با آدم ها بودم. همیشه کسی این تلاش را کرده که شماره من را بگیرد. من را در سوشیال مدیا اضافه کند یا... دلیلش هم این که واقعا کم تر زمان بوده که در اکنون زندگی کرده باشم. همیشه یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفته بعد و یک سال بعد را دیدم و حق داشتم... بس که اجتماع اطراف م بی ثبات بود... بس که آدم های اطراف م رفتنی بودند.

وقتی ایران بودم به امید آینده، وقتی کابل بودم نگاهم به این بود که سال دیگر بهتر میشود... سال دیگر... انتخابات دیگر...

امریکا که آرام گرفته ام و کمی به دور و برم نگاه میکنم می بینم زندگی می گذرد. چه به فردا نگاه کنی ، چه به دیروز... فقط مراقب باش وقتی به دیروز نگاه میکنی از خودت نپرسی: دیروزم کجا رفت؟ کجا خرج ش کردم؟ چقدر خندیدم؟ چقدر خودم را خوش نگاه کردم؟ 

هیچ چیز پایدار نیست. 


پ ن۱: با همکارهای سابق کمی ارتباط دارم، با میم که ۳ ماه با هم کار کردیم در ارتباط م. دارم تلاش میکنم تغییر کنم. 


پ ن: فکر میکردم ألمان نازی برای تاریخ ست. تاریخ دارد برای افغانستان تکرار میشود. تاریخ همیشه تکرار میشود... تو کجای آن ایستاده ای؟

۲۳.۴.۰۰

 عصبانی بودم، معمولا دلیل عصبانیتم رو می دونم اما این بار نه. فکر کردم چرا عصبانی ام؟ 

بعدتر فهمیدم به خاطر این که آدم قوز کرده، بی اعتماد بنفس، بدلباس، نرد، دست و پاچلفتی ... من بودم. شاید این تصویری بود که من از خودم می دادم ... شاید هم نه...

خلاصه اینکه همه ما در مسیر ؛شدن؛ هستیم. 


امروز فکر کردم چه راه درازی آمدم در این سه سال، از لحاظ حرفه ای عرض میکنم. خودم را خیلی توی کارم قبول دارم و ته تونل روشن روشن ست و سه سال پیش با همه تلاش ی که می کردم نمی دانستم نتیجه چه خواهد بود. حتی یک سال پیش هم فکر میکردم دارم کورمال کورمال راه می روم. 


آدم باید حواس ش به راه ی که آمده و جایی که می خواهد برود باشد و به موقع وسط های راه یک استراحت بکند و نفس تازه کند و به آرام به پشت خودش بزند و بگوید : دمت گرم!

زندگی همین ست، زمین میخوری، باید بلند شوی و ادامه بدهی و اینقدر این کار را تکرار کنی که مرگ بیاید سراغت. همین!

۲۱.۴.۰۰

خودت رو سرزنش می کنی که تقصیر من ست. من کم کاری کردم. من سهل انگاری کردم، من بیشتر تلاش نکردم.

یک نفر پیدا می شود و با رسم شکل و دلیل و برهان به تو ثابت میکند که تقصیر تو نیست. هر کاری که کردی درست و به موقع و کافی بوده. نتیجه خارج از اختيار تو بوده. 

به عبارتی: خودت را از دست خودت نجات میدهد. 

۲۰.۴.۰۰

 گفت: چرا باید آدم روی دوستی سرمایه گذاری کند که می داند یکی دو سال بعد طرف آن سر دنیاست. 

می دانستم یک جای جمله اش مشکل دارد. بعدتر که فکر کردم باید این جواب را می دادم: آن کسی که به تو قول میدهد تا آخر راه می ماند، ممکن ست نظرش عوض شود، خودت نظرت عوض شود. حتی همین آدمیزاد بی خبر می افتد و می میرد. همه مان بی خبر می افتیم و میمیریم. باید دست برداریم از زندگی کردن؟ برای من یک ساعت وقت گذراندن با آدم درست، یک سرمایه، یک تجربه خوب است. آن آدم ممکن ست فردا نباشد یا هزار بار دیگر هم ببینیم، در هر صورت خوشحال خواهم بود که می شناسمش.



۱۸.۴.۰۰

خوردن یک فیل

 مثلی هست که می پرسند: یک فیل را چطور میخوری؟ 

جواب این هست: لقمه لقمه... 

خب تا آن فیل تمام شود تو از همه فیل ها متنفر خواهی شد و از طعم تکراری شان. 

بعضی چیزها مثل جوردن همان فیل ست. بزرگ و تمام نشدنی و بدمزه. من همیشه از طولانی شدن بدم می آمده. همیشه صبر داشتن سخت بوده برام. 


پ ن: یکی از همین شبها پرده اتاق را میکشم، ساعت را کوک نمی کنم. نگرانی ها و برنامه ها را می گذارم توی فریزر تا تازه بماند. تا دیروقت بیدار می مانم و صبح تا دیر وقت میخوابم. 

۱۷.۴.۰۰

باران وسط تابستان

 گلدان ها و میز و صندلی بالکن را گذاشتم زیر باران تا تازه شوند.... خودم را هم


پ ن: آخر هفته باید کار کنم، می دانم اگر رییس م بفهمد می گوید لازم نیست اما ددلاین ها جابجا نشدنی ست. 


پ ن۲: داشتم بی ربط در مورد چیزی حرف می زدم که حرف کتابم پیش آمد. بی مقدمه گفت: آره یادم میاد که کتاب ت منتشر شد. من خیلی حسودی کردم. 

واقعا چند ثانيه نمیدانستم چه عکس العملی نشان بدهم. کتابی که نوشتن ش ده سال طول کشید و آخرش هم چیزی نشد که دلم میخواست. خواستم بپرسم: به چی اش حسودی ت شد؟ به کدام قسمت ش؟ کتابی که منتشر شد تا ترسم از خوانده شدن بریزد. که مقدمه ای شود برای نوشتن های بعدی، که نشد. کتابی که چاره ای غیر انتشار برایش نمانده بود. 

راه مهدیه

 مهدیه شاگرد اول کلاس ما بود. اما با همه شاگرد اول ها متفاوت بود. 

از آنهایی که فاصله شان با شاگرد دوم کلاس پر نشدنی بود. مثلا مهدیه نمره امتحان ش می شد: ۱۸ و نمره نفر بعدی ۱۲ بود. 

من همیشه فکر میکردم آدم حتی اگر بخواهد بهتر از بقیه باشد، باید فاصله اش با نفر بعدی خیلی کم باشد. می ترسیدم از این جدا افتادن!!!

شاید بگویی مهدیه لابد باهوش تر از بقیه بود که اینطور نبود. این از آن خرخوان هایی بود که دومی نداشت. شب های امتحان عملا نمی خوابید. 


حرف م این ست خوب ست آدمی سرش را بیاندازد پایین و راه خودش را برود. با سرعت خودش، با معیار خودش و فکر نکند به دیگران. گاهی فاصله ای که ایجاد می شود پر نشدنی ست. خوب باشد! می روی و به گروه بعدی که جلوتر یا عقب تر از توست ملحق میشوی. 

۱۴.۴.۰۰

نیمه شب

 بعضی آدم ها می آن توی زندگیت و میرن... با خودشون یک تیکه از روح ت رو میبرند... نمیشه راهشون نداد... بی خبر میان... بی خبر میرن!

مدت ها طول میکشه تا اون جای خالی ترميم بشه. 

موندم به قول آقای شاملو: از بختیاری ماست؟


پ ن : سه تا ایمیل نوشتم نصفه شبی. سه تا ایمیل. یا این ایمیلها میرن به سرنوشت قبلی ها دچار میشن. یا یه چیزی جایی تکون میخوره. از هر دو نتیجه بیمناکم... 

دوشنبه ای که دوشنبه نیست

 کاش همه سال هایی که اسپند روی آتش بودم کسی میگفت: آرام بگیر... همه چیز درست میشود... همه چیز آن طوری که باید درست می شود نه آنگونه که توی ذهن توست... همه اشیا... همه آدم هایی که باید در جای درست، قرار می گیرند و علیرغم همه طوفان های اطرافت، آرام میشوی... صبر داشته باش و با خودت و دیگران مهربان باش ...

کاش کسی میگفت و من باور میکردم: همین لحظه، همین الان ... همین جا باش، درد و لذت و رنج و انتظار و خستگی را با تمام وجودت بپذیر و احساس کن. روزی برای همه این ها دلتنگ خواهی شد. پس با تمام وجود درد را احساس کن! 

۹.۴.۰۰

فردریک

 با دوستم که توی ارتش امریکا توی عراق بوده و آدم تحصیلکرده ای هم هست حرف میزدم درباره سیاست امریکا در خاورمیانه و بخصوص افغانستان. میگه خودت داری میبینی امریکا مشکلات داخلی ش خیلی زیاد شده و نیاز داره به خودش توجه کنه، نه این که بره اون سر دنیا!

وسط بحث که هر دو هم حق داشتیم و هر دو هم موافق هم بودیم. دیدم دیگه نمیکشم... مدت هاست که نمیکشم... 

مامان یک وقتایی میگفت فلانی این قدر بدبخته که آدم تنها کاری که میتونه اینه که چشم هاش رو ببنده تا نبینه. من چشم هام رو از درد دیدن، بسته م. 

میگه: فکر میکنی ما (امریکا) باید از نظر نظامی همچنان با طالبان بجنگیم؟ 

میگم: نه! حمله نظامی نه، چشم هاتون رو روی اتفاقاتی که داره میافته، نبندید! همین!


چقدر در تنهایی خویش یکسانیم! 




۲.۴.۰۰

چراغ من!

 ظرفت روانی و فیزیکی ما برای شناخت و دریافت حقیقت کمه، ما نمی تونیم حتی تمام واقعیت رو ببینیم. طبیعت چراغ کوچکی به ما داده تا در تاریکی گوشه ای را که میخواهیم ببینیم روشن کنیم. باید تصمیم بگیریم کدام گوشه از دنیا را میخواهیم ببینیم و روشن کنیم. جاهای سیاه یا جاهای روشن، ناامیدی را می خواهیم ببینیم یا امید راو زندگی را یا مرگ را.

 توانی برای جنگیدن با تمام تاریکی ندارم ... چراغم را می برم جایی که زیبایی ببینم در این فرصت کوتاه! 


پ ن: همینطور که هوا تاریک می شد و چراغ های شهر یکی یکی روشن می شدند به منظره روبرومون نگاه می کردیم. به شین گفتم: بعد سه سال این شهر داره شهر من میشه، دوستش دارم و فکر میکنم: میشه اینجا زندگی کرد، میشه اینجا مرد!



۱.۴.۰۰

کنیز و يوسف مصر؟!

 کوچیک بودم با خواهر و برادر ها دعوام میشد و همیشه مغلوب میشدم و گریه میکردم. مامان میگفت: زور نداری، دعوا نکن!

حالا قیمت های این ایونت که میخواستم رو دیدم و مغزم کمی سوت کشید و دیدم سولد آوت هم شده :)))



پ ن: نامبرده عاشق چیزهای فنسی و سوپر گران ست!

۳۰.۳.۰۰

آدمی دلبسته جزییات میشه!

 آدم دلبسته چیزهای کوچیک میشه، طوری که یک آدمی میخنده. طوری که دست هات رو موقع رد شدن از خیابون میگیره، طوری که عینک نزدیک بین با قاب ضخیمش رو به چشم می زنه تا منو رو بخونه و برای تو غذا سفارش بده ... آدم دلبسته عادت های کوچیک میشه ... 


پ ن: دو تا کتاب دارم، یکی بیشتر از ۵۰ درصدش نوشته شده و یکی پلات ش دراومده. عاشق دوتاشون هستم، طوری که هیچ وقت عاشق نوشته هام نبودم و فکر میکردم به اندازه کافی خوب نستند و اگر کسی تعریف میکنه از سر دوستی یا تعارفه.

دو تا کتاب روی دست دارم که ماه هاست روشون کار نکردم چون مشغول شغل م هستم که خیلی هم دوستش ندارم و وقت کافی ندارم برای نوشتن ... امروز یادشون افتادم ... گریه م گرفت ... همین!


پ ن ۲: این نوشته و پی نوشت ها ربطی به هم ندارند. 

پ ن ۳: نمی دونم گریه ها از پی ام اس بود یا فکر کردن به زندگی یا هر دو. یا سوشی ها و خاطره شون! 


۲۷.۳.۰۰

اسب عصاری

 ۶ صبح از خواب بیدار شدم و مستقیم رفتم سراغ پروژه همیشگی، به نیم ساعت نکشیده دوباره خوابم برد. یک ساعتی خوابیدم  و بیدار شدم. خوابم تمام شده بود اما خسته بودم، انگار نه که اول روز، که آخر روز ست. 

به هشت ساعت کاری پیش رو فکر کردم و دیدم واقعا نمیکشم. حساب کردم تقریبا پنج ماه ست که مرخصی نرفته ام و مغزم دیگر نمی کشد. می دانم که تا یک ماه دیگر باید مغزم را گول بزنم تا این پروژه تمام شود. اما امروز نمیشد. به رییس ایمیل کردم و مرخصی گرفتم و هشت ساعت را به خودم استراحت دادم تا مارتن م را فردا از سر بگیرم. 


پ ن: نمیدانم چرا اینقدر به خودم سخت میگیرم ...

۱۸.۳.۰۰

آدم مردم

 ده شب بود، من تقریبا خواب بودم که شین پیام داد دارم میرم پیش الف. حاضر شو بیام دنبالت!

خسته بودم. بیرون گرم بود و مغزم هم خواب بود. 

تاپ مشکی و جین نوک مدادی و کفش تخت مشکی پوشیدم و خودم را روی صندلی ماشین شین ولو کردم. 

سه روز بود که پدر الف فوت کرده بود و میخواستم قبل از رفتن ش به کابل شخصا تسلیت بگویم. 

سه روز بود که شب و روزش با گریه، دویدن دنبال تمدید پاسپورت و آزمایش کرونا و خرید و گریه پر شده بود. 

الف بر عکس من و شین که هیچ کس را نداریم یک عالمه فامیل اینجا دارد، اما به قول خودش تنهاست. 

نزدیک خانه اش بودیم که زنگ زد دارد با شوهرش می رود آزمایش کرونا بدهد و کلید را می گذارد زیر پا دری و چای فلان جاست و ببخشید و تا من بر میگردم...

حرف ش را قطع کردم و گفتم: به ما فکر نکن، به کارهایت برس. 

بعدتر فکر کردم به الف. به اینکه وقت عزاداری هم به مهمانهایش فکر میکند که چای داشته باشند و ناراحت باشد که وقتی می رسند او بیرون باشد... 

من آدم مردم نیستم، آدم ارتباط داشتن و آپدیت کردن و نگران احساسات آدم ها بودن نیستم. چیزی منطقی باشد اوکی ام. نباشد توی روی آدم ها میگویم و میدانم همیشه خصوصیت خوبی نیست. دلم میخواست بیشتر حواسم به احساسات آدم ها باشد، مراقب شان باشم... همه چیز را از دریچه منطق نبینم... زندگی دلخواه تر میشد؟ 

۱۵.۳.۰۰

 خیلی چیزها برای من بی معنی ست... مثل آن سنگ گرانیت بسیار زیبا روی آرامگاه تو... آنجا که فکر کنم چند باری رفته ام، به   اصرار دیگران. تو آنجا نیستی با اینکه با همین چشم های گناهکارم دیدم که تو را آنجا دفن کردند. می دانستم تو آنجا نیستی ...


پ ن: قول داده ام به خودم. دو بار زندگی کنم. به هر چیزی دو بار بخندم. هر بار دو بار برقصم. هر زیبایی را دو بار ببینم. هر موسیقی زیبایی را دو بار بشوم. بارها و بارها عاشق شوم اگر هر بار و هر بار اشک هایم سرازیر شوند... تو با من زندگی می کنی... تو در من زندگی میکنی...

۱۳.۳.۰۰

غروب پشت پنجره من

 چطور میشه که آدم قلبش پر از عشق اما غمگین ترین و دلتنگ ترین باشه؟ 

چطور میتونه آدم ۱۴ ساعت در روز کار کنه و همچنان ادامه بده و خسته ترین باشه و عاشق کارش باشه؟ 

چطور میتونه قلبت از شادی پر باشه و اشک پشت پرده چشم هات باشه؟ 

چطور میتونه تنهاترین باشه و همچنان سرش پر باشه از یاد آدم ها و دلش نخواد کسی رو ببینه یا با کسی حرف بزنه؟ 

چطور آدم میتونه از زندگی خسته باشه و همزمان هزار تا ارزو ، هزار تا ایده و هزارتا رویا و برنامه برای زندگیش داشته باشه؟ 

آدم ترک میخوره از این همه تناقض خودش اما همینی که هست... 


پ ن بی ربط: بوی توت فرنگی یا به قول ما توت زمینی تازه روی دستهام!

آویخته

 صبح بعد از بد بخوابی دیشب و انجام پروژه هر روزه، بدو بدو رفتم دوش بگیرم چون امروز با رییس بزرگ جلسه داشتم. همانطور که تند تند لباسم را میکشیدم تا بروم زیر دوش از برابر آینه بزرگ روشویی گذشتم. انگار زن توی آینه از من پرسید: چه خواهد شد؟ 

گفتم: نمی دانم!

برای اولین بار بود که امیدی نداشتم، خالی بودم. 

دوباره نگاهش کردم و گفتم: شاید بهتر است دست برداری از تلاش و بپذیری... همین ست دیگر... 

زیر دوش داشتم به این گفتگوی درونی فکر میکردم و فکر میکردم: دست بردارم از تلاش... همین ست دیگر!


پ ن بی ربط: دکتر گفت به خاطر بالا رفتن سن ست و طبیعی ست. 

پرسیدم: نمی شود روندش را کند کرد؟ 

لبخندی زد و گفت: نه!

۱۲.۳.۰۰

دلتنگیت چی شکلی ست؟

 پخش میشوی توی قلبم و جاری می شوی توی رگهام و از چشم هام سرازیر  ...

گاهی فکر میکنم تمام شده ای، همیشه ناغافل یک جایی که انتظارت را ندارم سر می رسی ... ساعت یک صبح ست، به یادم می آیی ...

چرا تمام نمیشویم؟ چرا مثل انگشتر عقیق م گم نمی شوی؟ چرا کسی تو را از یاد من نمی دزدد؟ چرا کسی تو را از یاد من نمیدزدد؟

۲۱.۲.۰۰

بی خوابی

 عادت به بیخوابی ندارم. دیشب خود خواسته یک ساعت و نیم خوابیدم. امروز مغزم کار نمیکند و انگار روی هوا راه می روم. از زندگی افتادم.

سعی میکنم به خودم یاداوری کنم که پروژه، ارزش این بیخوابی را داشت اما هر چقدر بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم که نداشت. 

گاهی وقت ها، وقتت را صرف پروژه های شکست خورده میکنی تا بتوانی پشت سرشان بگذاری! با خودت مهربان باش! 

۲۰.۲.۰۰

جرج تاون در یکشنبه ابری

 پل بالای واتر استریت (خیابان آب؟) را اشتباهی می روم و به جای خیابان آب ، از بالای پل سر درمیاورم که می دانم حداقل ۱۰ دقیقه از وقتم را میگیرد تا به مقصد برسم. فکر میکنم ۱۰ دقیقه دیر رسیدن هیچ مردی را نکشته است. خودم از دیر رسیدن آدم ها متنفرم!

می پیچم توی خیابان ام، خیابان پر است از آدم ها و اکثرا جوان ها با کیسه های خرید و شلوارهای جین شرحه شرحه، تی شرت های سفید. آدم هایی که این خیابان پاتوق شان است از آدم هایی که از جاهای دیگر شهر آمده اند به خوبی قابل تشخیص اند، مثل ماشین من بین ماشین های دیگر. 

پشت چراغم که مسیج می دهد، این جی پی اس احمق راهم را ۱۵  دقیقه طولانی تر کرده. 

جواب میدهم: عجله نکن!

توی پارکینگ عمومی که سقفش کمی بلندتر از قد من ست، پارک میکنم و فکر میکنم یکی دو سال پیش رانندگی و پارک در این محله همیشه شلوغ کابوس من بود. 

پیاده راه می افتم به طرف پارک، یک نیمکت خالی پیدا میکنم و می نشینم. 

زنگ میزند که کجا پارک کردی، میگویم پارکینگ عمومی! (که ساعتی ۶ دالر چارج میکند)

نیم ساعت گذشته ست. بروم؟‌ بمانم؟

فکر میکنم عصبانی نیستم، حتی دلخور هم نیستم. فحش نمیدهم به آدمی که نیم ساعت وقتم را تلف کرده ست. 

آدم ها را تماشا میکنم و سعی میکنم به خودم بقبولانم که با آن تی شرت سفید و جین مشکی که پوشیده ام می توانم به آدم های این خیابان خودم را بقبولانم، که می رسد: ببخشید که خیلی دیر کردم. 

-اشکالی ندارد، ترافیک خیلی غیر عادی بود!

۳۱.۱.۰۰

 سعی میکنم به پوست خودم برگردم. تمام این سال هایی که تلاش کردم گوشه امن فیزیکی برای خودم درست کنم و وقتی رسیدم فهمیدم، گوشه امن روانی هم نیاز دارم و دوباره از صفر شروع کردم به خشت خشت ساختن روح و روان م. 

و تو چه میدانی چقدر این زن جدی در آینه را با همه زخم هاش دوست دارم ...

۲۶.۱.۰۰

 گاهی فکر میکنم لابد دیر مهاجرت کردم اما می دانم اگر همان ده سال پیش هم مهاجرت می کردم به جای این اطمینان امروز از جغرافیایی که هستم، به این فکر می کردم که اگر می ماندم چی می شد و شاید بهتر بود. به عبارتی هیچ چیزی کامل نیست عزیزم ...

۲۵.۱.۰۰

 زندگیم هیچ شباهتی ندارد، نه به رویاهایم و نه به کابوس هایم... انگار خوشبختی دیگری را زندگی می کنم ...

 وقت افطار مثل قديم ها گفتم دعا کنم. فکر کردم، دعا میکنم دعایی نداشته باشم و شکر گزار آنچه که دارم ...

۲۱.۱.۰۰

 بعضی آدم ها سخت و دیر بدست می آیند و از دست دادن شان قلب آدم را سنگین می کند. 


پ ن: بغل ش دراز کشیده بودم، همه چیز آرام و ساکت بود که یکدفعه پرسید: این صدای چیه؟ 

من صدایی نمی شنیدم. چند لحظه ساکت شد و توی تاریکی گفت: صدای قلب توه. 

خب یک شاهد پیدا شد که قلبم با سرعت عجیبی می زنه. در واقع اگر ریتم قلبم آرام و منظم باشه تعجب میکنم. یادگاری از همه بلاها و سنگینی هایی که سرش آوردم. 

۴.۱۲.۹۹

در ستارش پدرم

 داشتم اینستا بالا و پایین می کردم که بابا زنگ زد و با هم حرف زدیم و یکشنبه خوبم، نورانی تر شد. درباره این که فلانی دوست دختر گرفته و به بابا گفته جدی هست و غیره. بعدتر فکر کردم من همین الان مثلا می تونم به بابا بگم که یک دوست پسر یهودی یا بی دین گرفته ام یا مثلا گی ام و بابا حتی خم به ابرو نیاورد و بگوید: خوب من چه کاری میتوانم برایتان بکنم؟

آنقدر دنیا دیده ام که بدانم چه گنجی دارم. 


داشتم با کی حرف می زدم و بحث به اکس ها و پول رسید، اینکه با کسی رفته بوده دیت که با پورشه آمده بوده و تا ماشين او را دیده، بینی اش را چین انداخته و رفته. 

گفتم ببين من از همه چیزهای گران خوش م می آید اما ما طوری بزرگ شدیم که کتاب گران معنی نداشت و اگر لازم داشتیم بابا می خرید اما ممکن بود لباس خوب یا غذای خوب و حتی کافی نداشته باشیم اما کتاب، ضروی بود. به خاطر همین من قبل از دوست داشتن چیزهای گران، به آدمی که مالک ش هست نگاه می کنم، چه بسا میلیونری که شخصیت خوبی ندارد. 


دوشنبه است و بر خلاف همه دوشنبه های عالم من خیلی کاری ندارم، مرغم را گذاشته ام بپزد برای ته چین و منتظر ایمیل کاری هستم و کتاب دارم و نوشتن بلدم و چای دارم و بيرون برف می بارد و من خوب م! 



۲۰.۱۱.۹۹

دوشنبه خسته

 همزمان در سه جبهه می جنگم که هر سه به یک اندازه مهم اند. تو بگو مساله مرگ و زندگی. 

به هر طرف سرم را می چرخانم همه هستند، همه آدم هایی که دوستشان دارم اما هزاران کیلومتر دور از من اند و هیچ کدام چاره ای نداریم. به انتخاب های متفاوت هم احترام گذاشته ایم. اما همین دوری فیزیکی ست که لمس نمیکنیم در زندگی دیگری واقعا چه خبر ست. 

همزمان در سه جبهه می جنگم در تنهایی پرهیاهوی خود خواسته. سه جبهه ای که به یک اندازه حیاتی اند اما حتی دلخواه من هم نیستند. شاید راز زندگی همان باشد که می گفت: شادی را در دوست داشت چیزی پیدا کن که باید انجامش بدهی! 

۱۶.۱۱.۹۹

یک گام دیگر

 من قبل ساكن امریکا شدن، یکبار سفر کردم و بار دوم به عنوان دانشجو دو سال و نیم زندگی کردم و فکر می کردم اماده ترینم برای مهاجرت. خیلی سختی هایم کم شد، زبان و مدرک تحصیلی که از اینجا داشتم خیلی کمک م کرد اما بعد سه سال کار و زندگی هنوز فکر می کنم خیلی جاها و در خیلی از تصمیم ها در تاریکی و با حس لامسه قدم قدم جلو می روم. خیلی وقت ها کم میاورم و خیلی وقت ها ناامید می شوم، خیلی وقت ها خودم را سرزنش میکنم که چرا به اندازه کافی خوب نیستم . اما هر بار به خودم می گویم: یک قدم دیگر... ایستادن کمکی نمی کند... اگر زمین خوردی یا به بن بست رسیدی می دانی که راهی که آمدی اشتباه بوده و باید برگردی... یک قدم دیگر

مثال ش هم این ست که خیلی چیزهایی که اینها در دبیرستان و لیسانس یاد گرفته اند، تو یاد نگرفته ای و باید برگردی به ابتدایی ترین ها که وقت می برد و کسی منتظرت نمی ماند. یا پروسه های قانونی و اداری که تو هیچ چیزی نمی دانی و بین اطرافیان ت هم تو اولین نفری هستی که این مسیر را می روی. 


یک چیزهایی هم هست که خیلی بهشان افتخار میکنم. همین که به نظرم حتی مهم تر از مدرک زبان و تحصیلات ست. اینکه ذهن ت هم مهاجرت کرده باشد( integration) و نرم های اجتماعی پذیرفته شده اینجا برایت عجیب و غیر قابل فهم نباشد. از گوشت خوک و الکل تا بکینی در ساحل و روابط خصوصی آدم ها باهم (مثلا گی ها). خیلی جاها دیده ام که آدم مهاجر می گوید انسان سفید تبعیض قایل می شود چون رنگ پوست من فلان ... انکارش نمی کنم اما به آن بخشی می پردازم که به عنوان یک مهاجر خودت هم دیواری اضافه می کنی. خیره شده به دامن کوتاه زنی در محیط کار، با نفرت و یا تعجب به گی ها نگاه کردن. حتی دیده ام بیان کردن این که: گوشت خوک کثیف ست به کسی که از کودکی بخشی از تغذیه اش بوده و حتی ندانستن این که ابراز این نظر هیچ ربطی به آزادی بیان ندارد. لزومی به همراهی هم نیست، همین که به حق انتخاب دیگری هر چند برای تو عجیب باشد احترام بگذاری و بپذیری. 


۶.۱۱.۹۹

هروله یا لی لی کنان

 اون طوری که من از ۲۰ سالگی هروله کنان زبان یاد گرفتم هیچ کسی یاد نگرفت. بین دو ساعت اتوبوس تا اولین کلاس زبانم که مطلقا هیچ چیزی از کلاس و همکلاسی ها واستادها یادم نمی آید و بعد کابل و کلاس های خصوصی که گرفتم و دانشگاه امریکایی و بعد بی وقفه تقریبا هر شش ماه و به مدت دو سال امتحان تافل دادم. فکر کنم حداقل ۵-۶ سالی درگیرش بودم.

امروز داشتم یک تاک درباره حرف زدن به زبان دوم می دیدم و هروله هایم یادم آمد. طرف گفته: هر مهارت تازه ای را می توانی به دو صورت نگاهش کنی، نواختن پیانو که از هر اشتباه احتمالی نت وحشت کنی یا بازی کردن یک بازی ویدیویی. آنقدر بازی کنی و ببازی تا ماهر شوی و از پروسه آن لذت ببری. 



تاکی که درباره ش نوشتم!


۴.۱۱.۹۹

خاطره

 حافظه چیز عجیبی ست، ذهن با تقرب خوبی همه بدی ها را مثل آشغالی زیر فرش فراموشی پنهان می کند و خوبی ها را پر رنگ تر و درخشان تر توی ویترین ذهن نگه می دارد. 

حافظه چیز عجیبی ست واقعیت ها را دفرمه ذخیره می کند و یک رویداد در ذهن آدم های مختلف حاضر، به اشکال مختلفی ذخیره و به یاد آورده می شوند. مصیبت برای یکی سکوی پرتاب ست و خاطره جشنی برای دیگری پر از درد... 

حافظه چیز عجیبی ست...


پ ن: ۲ صبح بیخواب شده بودم و فکرم داشت می رفت جاهایی که نباید، بابا زنگ زد با اینکه می دانست اینجا نصفه شب ست و من ممکن ست خواب باشم. حرف زدیم و از خوب بودن حال هم مطمئن شدیم. او از کارهایم می پرسد و من از سلامتی اش. مثل شب های کودکی که می ترسیدم، می رفتم پیش بابا، می گفت سه بار قل حو ا... بخوان! هنوز جواب می دهد بابا جان!

پ ن: هیچ وقت اینقدر با بابا در صلح نبوده ام، هیچ وقت! چیزی که مامان اسم ش را گذاشته بود لج عمر! می گفت تقصیر خودتان نیست، لجبازی تان از رگ پدری ست. :)))



۳۰.۱۰.۹۹

زيبا بود ...

 آمده بود خوابگاه دیدن من. نسیم آمد سلام بدهد. با تعجب یک نگاهی به من کرد یکی به مامان. گفتم: مادرمه! 

بعدتر پرسید:‌ مامان واقعی ته؟ 

خندیدم و گفتم آره. 

گفت خیلی با هم فرق دارید. 

خندیدم و گفتم: به بابام رفتم. 

مامان با پنج تا نوه هنوز خوشگل بود...


پ ن: فک کنم یک جایی اینو نوشته بودم، دلم خواست دوباره بنویسم. دلم براش تنگ شده. هر روز دلم برات تنگ میشه مامان خانوم.

پ ن ۲: بوی لوبیا پلو با مرغ، خانه کوچک م را برداشته! :)


۲۴.۱۰.۹۹

۱۴ ساعت شیفت کاری

 مدرسه که می رفتم امتحان ورزش از ما دراز و نشست می گرفتند و من همیشه آخرهای جدول بودم. مامان هم وقتی با خواهر و برادرها دعوایم می شد و کتک می خوردم، می گفت زورت کم ست و قارت زياد (عصبانیت)

بعد هزار سال و با تصمیمی خود خواسته دو سال پیش شیفت های کاری آخر هفته ۱۴ ساعته و مداوم ایستاده گرفتم. یک طورهایی دلم می خواست قبل از افتادن در چرخه دوباره مشت میز نشینی در سرزمین موعود، یک چیزهایی را تجربه کنم. هیچ وقت حسی را که بعد از ۱۴ ساعت سر پا ایستادن داشتم را فراموش نمی کنم، آن کوچه خلوت سر پایینی که تا به ماشینم برسم. آن سكوت نیمه شب و خنکای نسيم شبانگاهی پایتخت که در گوشم و با صدای خودم می گفت: 

Hey you bastards I'm still here


برگردیم به صداهای دیگران و مهم تر از همه صدام خودمان و دوباره گوش کنیم، همه آن نمی توانی ها را که باور کردیم، درست بودند؟


پ ن: Final Scene of papillon


دختری که می خواست جراح شود

داشتم یک مستند از زندگی پزشکان می دیدم و همزمان خوراک دوست داشتنی بلغورم را می بلعیدم و فکر کردم دختر ۹ ساله ای در من بود که می خواست جراه (همنیطوری نوشته بودم) بشود و زخمی های جنگ را معالجه کند. 

هنوز گاهی به آن دختر فکر می کنم و می گویم چرا جراح؟ و نمی دانم آن اسم از کجا به گوشم خورده بود. هنوز دلم می خواهد جراح بشوم. همانطور که دلم می خواهد تهیه کننده و کارگردان و نویسنده بشوم. همانقدر که دلم می خواهد معلم باشم. همانقدر که دلم می خواهد همه چیز را رها کنم و معماری بخوانم و یا دانشجوی فلسفه بشوم. 

دلم می خواهد هزار بار زندگی کنم و هر بار با تجربه نو، آدم نو باشم. زندگی فرصت یگانه ایست... زندگی فرصت یگانه ای ست ...


۲۱.۱۰.۹۹

هنر انتخاب در ساعت ۴ صبح یکشنبه

 امروز با سارا درباره تفاوت ما و امریکایی ها حرف می زدیم و به این نتيجه رسیدیم که انقدر از کودکی در شرایط غیر قابل پیش بینی بزرگ شدیم (مهاجرت و جنگ) که گاهی زندگی قابل پیش بینی اینجا واقعا حوصله مان را سر می برد و دلمان هیجان می خواهد. مثلا برای اغلب امریکایی ها این عادی ست که در یک شغل سال ها بمانند و روزهایشان را تکرار کنند. اما برای من که تقریبا ۱۰ سال کابل زندگی کردم و تقریبا ۵ بار کارم را تغییر دادم، ماندن در یک جا سخت و گاهی غیرممکن ست. 

یکی دیگر از تفاوت ها این ست که ما هنر انتخاب کردن را بلد نیستیم، بس که زندگی همه چیز را به ما تحمیل کرد. مثلا تنها راه جلو رفتن در زندگی درس خواندن بود. بعد هم زبان خواندن و مهاجرت کردن. کار اصلا به انتخاب رشته و شغل نمی کشید. کتاب خوب محدود بود و تقریبا همه مان یک سری کتاب مشترک خواندیم، فیلم مشترک دیدیم، تفریح مشترک کردیم، چون انتخاب های محدودی داشتیم. همه این ها برای ماهایی بود که همان انتخاب های محدود را داشتیم و خیلی ها نداشتند. 

وقتی می آیی در جهان آزاد و کمی جابجا می شوی و متوجه دور و برت می شوی می بینی برای هر چیزی هزار انتخاب داری. کتاب می خواهی بخوانی، تخصصی؟‌ داستان؟ زندگینامه؟  

فیلم می خواهم ببینی، مثلا جنایی و برای همان هم صد تا انتخاب داری. 

حالا همین را بردار و ببر توی کار انتخاب کردن، مدیر هستی؟ خصوصی، دولتی یا غیر انتفاعی؟ سازمان بزرگ، متوسط یا کوچک؟ در آفیس میخواهی کار کنی یا دور کاری کنی؟ قراردادی یا استخدامی؟ 

همین را ببر برای سفر رفتن، ساحل یا جنگل؟ شهر مدرن یا قدیمی؟ هتل یا مهمانخانه یا ویلا؟ سفر جاده ای یا هواپیما؟ 

و ما عادت نداریم به این انتخاب ها، چه بسا اولین گزینه را انتخاب میکنیم و بعدش می بینیم نه دوستش نداشتیم، خیلی وقت ها أنقدر انتخاب ها عجیب و غریب و متفاوت هستند و مسیر زندگی ات را بالکل تغییر می دهند...


پ ن بی ربط: تست کاری توجه به جزییات را زدم و در کمال ناباوری نمره خوبی گرفتم، گاهی آدم خودش را متعجب میکند، گاهی حرف اشتباه دیگری درباره خودت را باور میکنی. 

attention to detail test



۱۶.۱۰.۹۹

کودک شویم

 وقت کودک هستی از وقتی که بیدار میشویم، می دویم، زمین می خوریم، می پریم، چیزهای عجیب و غریب را در دهانمان می گذاریم و امتحان می کنیم. 

هر چه بزرگتر می شویم نسبت به بدن مان، تجربه هامان محافظه کار تر و مراقب تر میشویم. 

درس خواندن و مدرک جمع کردن، رتبه اجتماعی پیدا کردن، نشست و برخاست با آدم های دیگر... همه و همه به جای تبدیل شدن به بال پروازمان تبدیل به چمدان های سنگینی می شوند که با خود حمل می کنیم تا از آنها مراقبت کنیم. 

کی بود آخرين باری که می خواستی لبه جدول خیابان لی لی کنی و با خودت فکر کردی:‌ تو برای این کار زیادی بزرگ هستی؟

کی بود آخرين باری که نگران قضاوت عابرانی بودی که اصلا نمی شناختی و نمی خواستی بشناسی؟

پیر شدن از همانجایی آغاز می شود که مراقب هستی چیز جدیدی امتحان نکنی، امن و قابل پیش بینی بازی کنی، شیرجه نزنی در ناشناخته ها ... پیر شدن جسم هم از اولین چروک شروع نمی شود، از ندویدن، نپریدن، نرفتن آغاز می شود. 



پ ن؛ امروز شکر گزار چی هستم؟ 

پریدن ها و نرسیدن هایم، زخم ها و گریه ها که مرا از آنچه ارزو می کردم و بواقع از آن من نبود دور کرد، نه شنیدن ها و نه گفتن هایم، پریدن ها و رسیدن ها...

۱۴.۱۰.۹۹

من برای همه زنان زمین غصه می خورم

 با سارا ایستاده بودم توی یکی از خیابان های دی سی و منتظر بودیم میزی که برای شام رزو کرده بودیم آماده شود. وسط انتظار و لذت بردن از ویوی خیابان یکدفعه سارا ناغافل خبر را داد. 

شاید خودش هم فکر نمی کرد این خبر چقدر حالم را بد کرد. کاش می شد جزییات را بنویسم اینجا اما پای زندگی شخصی آدم های دیگر در بین است. در واقع خبر خیلی شخصی و مربوط به یکی از دوستان مشترک مان بود و هیچ ربطی به من پیدا نمی کرد اما دلم گرفت. 

وقتی پای جنگیدن زن و مرد (زن و شوهر، خواهر وبرادر، دختر و پدر، کارمند و ریس، ...) می آید. همیشه زن ها بازنده اند. به خاطر این نیست که زن ها ضعیف ترند، به خاطر اینکه قوانين جهان به نفع مردهاست و مردها به همان قوانين هم پایبند نیستند. 


۱۲.۱۰.۹۹

رویای امریکایی

 یادم هست وسط یک بحث کلاسی با استاد محبوبم گفتم بین همه کشورهایی که می توانستم برای تحصیل بروم امریکا را انتخاب کردم. پرسید چرا!

دلیل هایی گفتم که الان یادم نیست اما به شوخی گفت: زیادی فیلم هالیوودی دیدی!

کمی حرف ش بهم برخورد اما الان که داشتم این فیلم را می دیدم، که بر اساس زندگینامه واقعی راوی ساخته شده حرف استادم را فهمیدم. 

فیلم یک جور باز تعریف رویای امریکایی ست. توضیح ش برای من که حوصله ام برای توضیح دادن کم ست، سخت ست. 

یک جایی پسرک به مادربزرگش که می گوید تلاش کن و درس بخوان می گوید: چه فایده؟ مامان بهترین توی کلاس ش بوده، الان به کجا رسیده؟

مادربزرگ می گوید: احمق نباش، اگر تلاش کنی ممکن است! یک شانسی برای موفق شدن داشته باشی، اما اگر تلاش نکنی، از همین الان بازنده ای!

فکر کنم حرف استادم هم همین بود، تلاش کردن لزوما ضامن موفق شدن نیست (هالیوود می گوید تلاش کنی ، می رسی) اما اگر تلاش کنی، ممکن ست، برسی!