۹.۱۱.۹۴

خواب مامان را دیدم، خانه مان ته آن سربالایی بن بست بود. هنوز آشپزخانه همان بالا بود و ساختمان را تغییر نداده بودیم. من از بیرون آمده بودم و یکراست رفته بودم آشپزخانه تا او را ببینم. خندان بود. داشت مواد غذایی را توی یخچالش جا به جا می کرد. یک عالمه گوشت و سبزیجات تازه. خوشحال بود لابد که تا مدتی نگران ذخیره مواد غذایی نیست. دلم یک غذای خوب می خواست. از خواب بیدار شدم، اتاق خیلی گرم بود و بیرون برف می بارید.

۸.۱۱.۹۴

یک تصویر

من ایران بزرگ شدم. بیشتر عمرم را در ایران گذراندم و آنقدر راجع به تاریخ و جغرافیا و فرهنگ ایران می دانم که خود ایرانی ها هم گاهی کم می آورند. نکته مثبت یا منفی اش هم این است که من ایران را از بیرون می بینم. بدون اینکه درگیر ایرانی بودن! باشم آدم ها را از بیرون می بینم. 
چیزی که از جامعه دانشجویی ایرانی در شهری که هستم برایم جالب است این است که ایرانی های اینجا جسمشان را از ایران آورده اند و روح شان را جا گذاشته اند. یک جایی بین ایران و امریکا مانده اند.
کمتر ایرانی را دیدم که موسیقی امریکایی بشنود. اخبار داخلی امریکا را دنبال کند. بلد باشد غذاهای امریکایی درست کند (ای وای، مگه آمریکایی ها غیر همبرگر عذای دیگری هم دارند؟ این کامنت همیشگی شان است) و یا دوست صمیمی امریکایی داشته باشد.

مشکل مهاجرت از جایی شروع می شود که از جامعه خودت جدا می شوی اما جرات ادغام در جامعه میزبان را نداری. عادت ها و رسم و رسومات خودت را کول می کنی و می آوری و یک کلونی- جامعه ایرانی های مقیم فلان- بوجود می آوری و توی همان حباب به زندگی ات ادامه می دهی. این میشود که صبح نان و پنیر میخوری، برای ناهارت قورمه سبزی برمیداری، آخر هفته کنسرت ایرانی می روی و وقتی سفر می روی اولین و آخرین انتخاب رستوران ایرانی ست.

پ ن: فکر کنم این درباره بقیه مهاجران هم صدق می کند.
پ ن ۲: قضاوت درباره خوبی و بدی کلونی سازی مهاجران نمی کنم، فقط تصویری بود که به ذهنم رسیده.
پ ن۳: زندگی کردن در آن کلونی حباب خیلی راحت تر از ارتباط گرفتن با آدم هایی ست که هیچ سنخیتی نداری و تاکید میکنم ادغام شدن در جامعه میزبان اصلا کار راحتی نیست! 

۷.۱۱.۹۴

اپلیکیشن فیس بوک و توییتر و اینستا را از روی گوشی ام پاک کردم. تلفنم و مغزم سبک تر به نظر می رسد.

۵.۱۱.۹۴

چهار راه ...

من همیشه عمرم میدانستم چه میخواهم. همیشه می دانستم! کلاس پنجم که بودم می دانستم سه سال بعد کجا هستم. راهنمایی بودم می دانستم دبیرستان یا تجربی میخوانم یا ریاضی. دوم دبیرستان که انتخاب رشته کردم و رفتم ریاضی می دانستم که کنکور هنر هم خواهم داد. میدانستم مهندسی میخوانم و هنر هم می خوانم. مهندسی آزاد قبول شدم و بابا پول نداشت من را بفرستد، چقدر خر بودم که ازش دلگیر شدم.
بعدش می دانستم که جان خواندن دانشگاه دولتی و مهندسی و هنر قبول شدن را ندارم و پول دانشگاه آزاد هم نیست. پس تنها باید دانشگاه قبول می شدم چون راه دیگری برای ادامه دادن بلد نبودم. رفتم حسابداری خواندم. 
فهمیده بودم پول فاکتور مهمی ست و شروع کردم به کار کردن جدی. استقلال مالی شد برایم از نان شب هم واجب تر.
درسم تمام نشده می دانستم ایران دیگر جای من نیست. بلد نبودم جای دیگری غیر از کابل را که اصلا هم ندیده بودم.
کابل آمدم و می دانستم این شهر، شهر من خواهد شد. 
بعد موقتا برگشتم ایران هنر بخوانم و خواندم، آنهم با پس انداز خودم. کمی دیر بود اما خوب بود. خیلی خوب بود. بهترین دوره تحصیلی ام بود.
بعد که از ایران برگشتم می دانستم باید کاری بکنم. خانه فرهنگ را راه انداختم و بهترین تجربه کاری ام شد.
می دانستم باید بروم بیرون از افغانستان و زندگی بیرون از افغانستان را تجربه کنم. می دانستم نمیخواهم به عنوان پناهنده یا مهاجر وارد جامعه دیگری بشوم. تجربه ایران برای هفت پشتم بس بود.
سه بار بورسیه فولبرایت شرکت کردم و بالاخره آمدم امریکا با بهترین بورسیه تحصیلی در رشته مدیریت.

حالا نمی دانم. 
هیچ تصویری از آینده ای که میخواهم داشته باشم ندارم. از اینکه یک سال دیگر کجا می خواهم باشم. هر جای دنیا که دلم می خواهد، می توانم باشم! هر کاری که تصمیمش را بگیرم می توانم انجام بدهم. مثلا میتوانم دکترا بخوانم. یا کارم بشود نوشتن. بروم نیویورک زندگی کنم یا کابل یا لندن! لازم هم نیست پاسپورت کشور دیگری را بگیرم!
میتوانم شرکت خودم را تاسیس کنم، همین الان یک نفر حاضر است تمام پس اندازش را بدهد به من تا ایده اش را تجاری کنم. 
ولی من نمی دانم.
بین چهار راهی جهان ایستاده ام و نمی دانم به کدام طرف میخواهم بروم!

۲.۱۱.۹۴

این روزها

دوباره منظم ورزش کردن را شروع کردم، جانم سبک تر است. یک برنامه ثابت شنا هم بگذارم چیز دیگری نمی خواهم. 
کتاب ها همینطور در صف خواندن اند. 
تازه زبان فرانسه را شروع کردم. چینی و عربی توی صف بودند اما استاد فرانسه خوبم حی و حاضر بود و یاران موافق هم.
کنفرانسی دعوت شدم و قرار است کلی دیدار تازه شود و ذوق زده ام که چطور همه آدم هایی را که میخواهم ببینم را توی دو روز جا بدهم. 
درس های این ترم را خیلی دوست دارم، خریداری و حمل و نقل که قرار است تخصص ام شود و درس موسسات مالی (بانکداری)!
زندگی خوب است. من هم خوب میشوم. چاره ای غیر از خوب بودن ندارم شکر خدا! :)))


پ ن: حواستان هست دارم منظم اینجا مینویسم؟

۳۰.۱۰.۹۴

روزهای تاریک

تمام شب گریه ام بند نمی آمد. دوستم پرسید: حالا برای چی گریه میکنی؟
گفتم: نمی دانم.
سرم داشت می ترکید از تمام روز گریه، بین اش رفته بودم کلاس زبان و حتی خندیده بودم به دعوای صبحم! شب هم سه ساعت سر کلاس حمل و نقل  نشسته بودم و با همکلاسی خوش و بش کرده بودم.
تمام روزها اینقدر سیاه نیست. بیشترش روزهای خاکستری ست و تک و توک روزهای روشن و روزهای تاریک که می آیند... روزهای تاریک ...
دوستم گفت: قرص میخواهی؟
گفتم: نه!
سرم داشت می ترکید و نمیخواستم دردش متوقف شود. فکر کردم سکته کردن باید چیزی شبیه احساس دردی باشد که حس میکردم اما نمی دانستم درد از کجا می آید.

این روزها تشخیص بین چیزهایی که شادم میکند و چیزهایی که تا مرز جنون ناراحت و عصبانیم می کند مشکل تر شده، مرزی به باریکی مو!!!

پ ن: خنده دارترین قسمتش این بود که بین گریه ها داشتم فکر میکردم این ماجرا میتواند یک داستان خوب شود ، همچنان که توی دستمال فین میکردم به جملات داستان فکر میکردم!

۲۸.۱۰.۹۴

تعطیلات به پایان می رسد

من نشسته پشت میز قهوه ای غذا خوری و یک لیوان چای کنار دستش، تند و تند روی دکمه های کیبورد می زند و حرف به حرف ، کلمه به کلمه پیش می رود...
من لباس ورزشی پوشیده و توی خیابان های اطراف دانشگاه توی هوای آزاد می دود...
من لباس گرمی پوشیده و رفته پارک جنگلی و بین برف ها و درخت ها در سکوت جنگل قدم می زند...


...
اما من توی تختم، تمام روز لپ تاپ روی پا در حسرت دیدن و یا خواندن چیزی که واقعا درگیرم کند.

دستم...

دست
فریدون مشیری


از دل و دیده ، گرامی تر هم
  
آیا هست ؟
  
- دست ،
  
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
  
دست !
  
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
  
بی گمان دست گرانقدرتر است .
  
هر چه حاصل كنی از دنیا ،
  
دستاورد است !
  
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
  
دست دارد همه را زیر نگین !
  
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!
  
شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
  
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .
  
در فروبسته ترین دشواری ،
  
در گرانبارترین نومیدی ،
  
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
  
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
  
دست كه هست !
  
بیستون را یاد آر ،
  
دست هایت را بسپار به كار ،
  
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !
  
وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
  
دست هایی كه به هم پیوسته است !
  
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
  
دست هایش بسته است !
  
دست در دست كسی ،
  
یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست كسی
  
یعنی : پیمان دو عشق !
  
دست در دست كسی داری اگر ،
  
دانی ، دست ،
  
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛
  
لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
  
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
  
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !
  
چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰ 
  
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
  
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
  
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
  
خواه بر پرده ساز ،
  
خواه در گردن دوست ،
  
خواه بر چهره نقش ،
  
خواه بر دنده چرخ ،
  
خواه بر دسته داس ،
  
خواه در یاری نابینایی ،
  
خواه در ساختن فردایی !
  
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
  
سرنوشت بشرست ،
  
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !
  
بار این درد و دریغ است كه ما
  
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
  
دست هامان ، نرسیده است به هم !