این حسی که به دی سی دارم رو به هیچ شهری نداشتم، حتی به تهران و کابل و بامیان. این شهرها مال من نبودند گر چه عاشقانه دوستشان داشتم و دارم. این شهرها من رو به رسمیت نمی شناختند. حضور فیزیکی من در این شهر ها آزار دو طرفه بود. این یک بیانیه سیاسی یا مانیفیست نیست، تجربه درونی شخصی منه. روزی که برای چندمین بار و آخرین بار وارد فرودگاه اینجا شدم احساس برگشتن به خونه بود (هنوز نمی تونم احساسم رو بیان کنم، وقتی از فرودگاه اومدم بیرون و تاکسی گرفتم با اینکه هیچ جایی برای موندن نداشتم و اصلا توی این شهر زندگی نکرده بودم، سرنوشتم معلوم نبود، حس کردم به خونه برگشتم)...همون روزهای اول توی مترو به تین ایجرهایی که زنی رو آزار می دادند توپیدم (کاری که در تهران هرگز از ترس نمی کردم، کاری که در کابل با ترس می کردم) اما دی سی یک طور دیگری ست. وقتی توی این شهر راه می رم فکر میکنم من اگر که نه بیشتر از متولدین اینجا و برابر با آنها لایق این شهرم و این شهر لایق منه. توی این شهر هیچ وقت احساس ناخواسته بودن نداشتم، حتی در بدترین روزهایی که این جا بودم.
درسته تکنیکالی من حتی ساکن دی سی محسوب نمی شم و شهر همسایه ش زندگی می کنم اما حس م بیشتر به ساکن این شهر بودن نزدیکه...
پ ن: فکر میکردم این حس من بعد از چند سال از بین می ره و زشتی های زندگی اینجا رو هم میبینه، من چشم هام رو روی واقعیت های اینجا نمیبندم. اما قبول کنیم واقعیت های اینجا در مقابل واقعیتهای تهران و کابل مثل جوک می مونه.