۲۵.۵.۰۰

سرزمین من

مامان که رفت برای همیشه بخش بزرگی از روح من رو با خودش برد. اولین باری که بعد رفتن ش خندیدم - که بیشتر شبیه زدن چکش به زانو و بالا پریدن ش- بود. صدای خنده م برای خودم عجیب بود. صدای حرف زدن م با آدم ها برام عجیب بود و فکر میکردم صدای یک آدم دیگه ست. 

دیشب به میم گفتم، نمیدونم کی دوباره میتونم به زندگی عادی برگردم. واقعا نمی دونستم. 

امروز تکه های خودم رو جمع کردم و با وجود گریه های پی در پی به زندگی برگشتم. ما به همه آدم هایی که در افغانستان پشت سر گذاشتیم، بدهکاریم. خوب زندگی کردن خودمون و اگر توانستیم دست دیگری رو گرفتن. ما به آن آدم ها بدهکاریم که خوب و درست زندگی کنیم و صداشون باشیم. صدای آدم هایی که در حال خفه شدن هستند.


۲۴.۵.۰۰

آدمی ۹۰ ساله شود و به پشت سرش نگاه کند، بتواند بخندد و بگوید: آه چه اشتباه می کردم!!!

۱۷.۵.۰۰

شهر من، من به تو می اندیشم ...

 این حسی که به دی سی دارم رو به هیچ شهری نداشتم، حتی به تهران و کابل و بامیان. این شهرها مال من نبودند گر چه عاشقانه دوستشان داشتم و دارم. این شهرها من رو به رسمیت نمی شناختند. حضور فیزیکی من در این شهر ها آزار دو طرفه بود. این یک بیانیه سیاسی یا مانیفیست نیست، تجربه درونی شخصی منه. روزی که برای چندمین بار و آخرین بار وارد فرودگاه اینجا شدم احساس برگشتن به خونه بود (هنوز نمی تونم احساسم رو بیان کنم، وقتی از فرودگاه اومدم بیرون و تاکسی گرفتم با اینکه هیچ جایی برای موندن نداشتم و اصلا توی این شهر زندگی نکرده بودم،  سرنوشتم معلوم نبود، حس کردم به خونه برگشتم)...همون روزهای اول توی مترو به تین ایجرهایی که زنی رو آزار می دادند توپیدم (کاری که در تهران هرگز از ترس نمی کردم، کاری که در کابل با ترس می کردم) اما دی سی یک طور دیگری ست. وقتی توی این شهر راه می رم فکر میکنم من اگر که نه بیشتر از متولدین اینجا و برابر با آنها لایق این شهرم و این شهر لایق منه. توی این شهر هیچ وقت احساس ناخواسته بودن نداشتم، حتی در بدترین روزهایی که این جا بودم.

درسته تکنیکالی من حتی ساکن دی سی محسوب نمی شم و شهر همسایه ش زندگی می کنم اما حس م بیشتر به ساکن این شهر بودن نزدیکه...


پ ن: فکر میکردم این حس من بعد از چند سال از بین می ره و زشتی های زندگی اینجا رو هم میبینه، من چشم هام رو روی واقعیت های اینجا نمیبندم. اما قبول کنیم واقعیت های اینجا در مقابل واقعیتهای تهران و کابل مثل جوک می مونه. 

۱۰.۵.۰۰

شانس ت را خودت می سازی

 گاهی آدم ها به من میگویند، تو فرق داری یا تو شانس داری یا فلان:  امروز یک شنبه ست، ۷ صبح بیدار شدم به درس خواندن! بله من فرق دارم، من بیشتر تلاش میکنم. جمعه هم مرخصی داشتم، نصف روز درس خواندنم.