۳.۶.۹۰

راضیه خانم ما برگشت!

نوجوان که بودم مادر نگرانم بود. نگران این که خانه داری بلد نیستم و بدتر از آن اهمیتی هم به یاد گرفتنش نمی دهم. من هم که به قول او زبانم یک متر دراز بود و همیشه جوابش را می دادم که احتیاجی ندارم که یاد بگیرم.
حالا هم شانس اوردم که شوهری نصیبم شده که اصراری به خانه دار بودن من ندارد. آشپزی ام بد نیست اما خانه داریم بدرد عمه ام می خورد!
مدتی بود که من و نیما یکی در میان کارهای خانه را انجام می دادیم، چرا که نتوانستیم شخص مناسبی را پیدا کنیم.
چند شب پیش دوباره زنگ زدم به راضیه خانم که دو سه سالی برایمان کار کرده بود. پشت تلفن بغض کرد ...
از امروز دوباره به آشپزخانه من رونق برگشته !!!


پ ن: یک هفته پیش با یکی از بهترین گروه هایی که تا حالا سفر رفته ام به بامیان رفتیم. در طول یک هفته مسافرت جادویی ما هشت پلیس را در میدان وردک- مسیری که از آن عبور کرده بودیم- طالبان سر بریدند و سی و چهار نفر را هم در پروان کشتند و به مرکز فرهنگی بریتانیا در کابل حمله کردند. وحشت بخشی از زندگی روزمره مان شده و انگار خوش خیالی ما و گروهمان غیر عادیست!!!

۲.۶.۹۰

به احترام تمام آنهایی که گریختند تمام قد از جا می خیزم

وقتی اقای خاوری به ناروی پناهنده شد با خیلی از دوستان راجع به این موضوع که چرا رفت و این همه کار ناکرده در افغانستان هست و غیره حرف زدیم.
بعضی تقبیح کردند و بعضی حق دادند که بروند و حداقل زندگی آرام تری داشته باشند.
من ترجیح دادم قضاوت نکنم.اما این روزها که خبر حضور اقای مظقری و کاظمی را در محفل شعر خوانی خامنه ای خواندم و عکس دست بر سینه آقای مظفری در مقابل رهبر!!! شوکه شدم.
دوستشان داشته ام دورادور وبرایشان احترام قایل بودم تا امروز!
برای من که تمام کودکی و نوجوانی ام را در آن کشور گذرانده ام و طعم ظلم را تا مغز استخوانم چشیده ام، کار این اقایان توهین به تمام آدم هایی هست که در آن نظام ظلم دیدند و ظلم می بینند!

تشکر آقای خاوری که رفتید و در آن مجلس حضور نداشتید!
کامنت من هم در وبلاگ آقای کاظمی حذف شده !

بیشتر بخوانید:
کابلی
هادی خرسندی
کاظم کاظمی




۳۰.۵.۹۰

سفر



ده نفر آدم جورواجور ریختیم توی یک ماشین و برای یک هفته رفتیم سفر. خندیدیم، عصبانی شدیم، داد زدیم، آواز خواندیم، غذا درست کردیم، لذت بردیم،بحث کردیم، قهر کردیم، آشتی کردیم... زندگی کردیم!

۲۰.۵.۹۰

یک هفته ای می روم سفر، از انجا که هر کاری من بخواهم بکنم آخرش در بوق و کرنا می شود گفتم بیایم اینجا بنویسم خودم اطلاع رسانی کرده باشم.

۱۵.۵.۹۰

پرفورمنس در خانه فرهنگ افغانستان



قرار نبود که اجرا داشته باشند. خودم را آماده کرده بودم برای دیدن اینستالیشن هایشان.
سه دختر خیلی جوان و کمی خجالتی که هر سه دانشجوی هنر بودند. روز اول حتی مطمین نبودند از نمایش آثارشان.
بعدتر که به زمان افتتاح نمایشگاهشان نزدیک شد گفتند به جای اینستالیشن ها قرار است پرفورمنس داشته باشند.
برای من تیاتری پرفورمنس معنای متفاوتی داشت، نمی دانستم چی در سرشان می گذرد.
روز افتتاحیه برخلاف تمام نمایشگاه های برگزار شده اولین نفر بودم که بروشور پرفورمنس را گرفتم و پشت آن پرده سیاه منتظر ماندم تا اجرایشان را ببینم.
سه قاب خالی سیاه معلق از سقف با پس زمینه سفید و نور زرد و دو دختر با لباس های ساده سراپا سیاه یکی پشت به قاب و دیگر رو به قاب. هر یک در جستجوی راه گریزی به بیرون از چهارچوب!
نبودن مرز بین تماشاگر و نمایشگر و ورود تماشاگران به میدان کوچک نمایش اتفاقی ست که این روزها در سراسر جهان نمایش در تمام دنیا و به شکل های متفاوت در حال رخ دادن است.
این روزها هنرمند تیاتر و نمایش (پرفورمر) تمام سعی خود را به کار می بندد تا مرز بین جهان نمایش و جهان واقعی شکسته شود.
این دو هنرمند جوان در ساده ترین شکل خود تماشاگر را هر چند برای دقایقی کوتاه از جهان خارج به جهان خود کشاندند و بالعکس خودشان را قسمتی از جهان بیرون ساختند.
تلاش برای گریز از چهارچوب ها تصویر هر روزه ماست. چه هنرمند باشیم و چه نباشیم و تلاش این هنرمندان برای گریز از چهارچوب های تکراری هنر در افغانستان جای تحسین دارد.

۱۳.۵.۹۰

تصور کن!

تصور کن عیال محترمه سحر اقا را بیدار می کند و سحری می خوراند و بعد لابد نماز هم می خواند.
بعد صبح می رود سر کار همراه با جماعت کفار ناهار و چای و ...
بعد افطار می رود خانه و نماز وافطار و شام...
بعد من این آدم باحال را کجای دلم بگذارم؟؟؟

زیبایی بصری


دخترک می گه: قول داده بودی که دسکتاپ بدی بهمون!


می گم: نداریم عزیزم، خوب لپ تاب استفاده کن چه فرقی می کنه؟


نگاه می کنه توی چشمام و: زیبایی بصری لپ تاب و مونیتور دسکتاب فرق نمی کنه؟


مدت هاست سر جزییات با هیچ هنرمندی بحث نکرده ام. آخرین بار که سر برچسب تابلوها با چند عکاس حرفه ای!!! بحث کردم و انها به جای استفاده از کاغذ مرغوب، کاغذ معمولی پرینت کردند- آنهم در بی ریخت ترین شکلش- نا امید شدم از حس زیبایی شناسی هنرمندهای افغان!


به حسین می گویم، یک طوری جور کن برایشان!


فردا افتتاحیه نمایشگاهشان است، بی صبرانه منتظرم!!


۱۲.۵.۹۰


کی دیگر می شود این کافه رنگ سکوت غروب به خودش بگیرد و من تنهای تنها بنشینم و یاسین یک آهنگ غریب عربی گذاشته باشد ومن بنوشمش؟