۱۱.۱۱.۸۹

خدایا!

اگر آن بالا ها هستی خیلی این بازی را هیجان انگیزش نکن! من همیشه از چرخ و فلک های بزرگ می ترسیدم!

سوال فلسفی

آیا نویسنده وبلاگ مالک کامنت هایش هست؟
آیا می تواند بعضی را که دوست می دارد منتشر کند و بعضی را که خوش ندارد به دیار نیستی بفرستد و آنهایی را که دوست تر می دارد برای خود خودش نگاه دارد؟
آیا نویسنده وبلاگ مالک کامنت هاست؟

شجاع باش!

همینطور که دستم را زیر چانه ام گذاشته ام چای می نوشم.
همینطور که دستم را زیر چانه ام گذاشته ام به ایمیل ها جواب می دهم.
با تلفن حرف می زنم و تایپ می کنم وغذا می خورم و حرف می زنم و استدلال می کنم.
همینطور که دستم را زیر چانه ام گذاشته ام زندگی می کنم...

۵.۱۱.۸۹

ما و پارلمان دوم

فردا قرار است در همسایگی ما پارلمان افتتاح شود. از امروز تعداد پلیس ها در روی سرک زیادتر شده است تا به نوعی امنیت تامین شود.
باید خوشحال باشیم اما نیستیم!
همه چیز در افغانستان روی سطح لغزنده ای بنا شده است که هر آن امکان فرو ریختنش می رود. گاهی اگر دست و پایی تکان می خورد آنقدر بی رمق است که حتی باریکه نوری را هم روشن نمی کند.
امید افغان ها روز به روز کم فروغ تر می شود و انگار دنیا دوباره خود را برای فراموش کردن افغانستان آماده می کند.
آیا ما که ده سال فرصت داشتن جامعه جهانی در کنار خود را به بیهودگی به هدر دادیم می توانیم از یکی دو سال باقی مانده چیزی بسازیم؟؟ تقریبا غیرممکن به نظر می رسد.

۳.۱۱.۸۹

در گلستانه

پی ریگی نوری لبخندی ...

دیگری

همین چند شب پیش بود که مهمان داشتم و راضیه خانم نبود و خودم قیمه پختم و کلم پلو و سالاد هم درست کردم. لپه قیمه وا رفت و من برای اولین بار توی عمرم غذا را دست نخورده گذاشتم کنارو نیما را فرستادم برود بیرون کباب بخرد.
همین دیشب بود که هوس غذای بیرون کردیم و بین این همه رستوران و یک ساعت چرخیدن توی شهر زنگ زدم به بچه های کافه خودمان تا برایم همان ساندویچ همیشگی را بگذارند.
همین امروز بود که از دویدن های این طرف وآنطرف برگشتم و سرک که کشیدم توی کافه دیدم همه غریبه نشسته اند توی کافه من و ناهار می خورند و هیچ کدامشان را نمی شناسم که بروم و گپی بزنم. بس که دوستان خودم گرفتار شده اند و نمی بینمشان!
یک ادم دیگری هست که این روزها لپه خورشتم را می سوزاند و سرینا نمی خواهد برود و دوست جدید نمی خواهد. کی پس با من کنار می آید این آدم جدید؟؟؟

۲.۱۱.۸۹

کارهای نکرده و قورباغه های قورت نداده هر روز وشب به من چشمک می زنند. گاهی وقت ها زندگی عادیم را هم مختل می کنند.
به عوض انها هر روز دارم روزهای گذشته و سال های پیش روی عمرم را می شمارم. شاید از خاصیت به پایان نزدیک شدن دهه سوم زندگی باشد.

۲۷.۱۰.۸۹

مشق شب

پله اول را که می روم پایین کمی گرد وخاک بلند می شود وکفش های واکس خورده ام را یک لایه خاک می پوشاند. گام های بعدی را آهسته تر برمی دارم. به پله های پایین تر که می رسم تاریک تر و تاریکتر می شود و من دستهایم را به دیوار می گیرم.
در انتهای پله ها یک در کوچک انتظارم را می کشد. در فلزی زیر زمین زنگ زده است و گوشه های آن خوردگی پیدا کرده اند و رنگ قهوه ای زنگ آهن جای رنگ طوسی ان را گرفته است . کلید را داخل قفل می اندازم و بعد از کمی کلنجار رفتن، قفل با صدای خشکی باز می شود، اما در همچنان در جای خود مانده و باز نمی شود. چند باردر را هل می دهم و بعد در باز می شود و زیر زمین مثل غار سیاهی دهان باز می کند. دوباره چند پله ظاهر می شود و من با پایین رفتن از انها بیشتر در زمین فرو می روم.
پاهایم که به کف زیر زمین می رسد،به بالا نگاه می کنم و یک مکعب سفید وآبی ان بالا دست نیافتنی به نظر می رسد.
کبریت را می کشم، بوی گوگرد می پیچد توی بینی ام و حلقه ای از نور روبرویم را روشن می کند. روبروی من کپه ای ظاهر می شود.
کتابهایی با رنگ های رفته و جلدهای چرمی با لایه ای از خاک قطور گوشه ای روبروی هم انبار شده اند. کنار انها یک صندوق فلزی نیمه باز وجود دارد که تک هایی از یک لباس قدیمی از ان بیرون زده که با خاکی که رویش را پوشانده، تشخیص رنگش غیر ممکن به نظر می رسد.
انگشتم می سوزد و نور خاموش می شود ومن در تاریکی مطلقی فرو می روم.

۲۶.۱۰.۸۹

بعد از ماه ها هیاهو در زندگی من اعم از کار ودرس و مسافرت روزهای ارام زندگیم شروع شده و وقتی زندگی کمتر مرا به چالش می کشد کم حرف می شوم و نیرویم را برای بعدتر ذخیره می کنم. نگران نباش من خوبم.

قربانت
معصومه

۲۵.۱۰.۸۹

دیروز مهمانمان را بردیم تا برای روز اخر بعضی از جاهای این شهر را نشانش بدهیم.
باغ بابر رفتیم و بعد هم تپه وزیر اکبر خان (پارک بی بی ماهرو)
خندیدم و لذت بردیم از با هم بودن!
صبح زود هم راهی اش کردیم.
خوش گذشت این چند روزی که با ما بود.

۲۳.۱۰.۸۹

سینما تک ما!

پوستر فیلم بعدی سینما تک را گذاشته ام کنار دستم. هی دلم می خواهد با سوزن نسب کنم به دیوار دعوت نامه ها و پست کارت های قبلی یا بگذارمش کنار آن پوستر صورتی و پوستر نجات سرباز رایان! بعد حیفم می اید.
نه که وقتی اقای سینما تک جوابمان کرد من تصمیم گرفتم که به احترام آن چهل وچند نفر این برنامه را بدون تغییر ادامه بدهم. این شد که "پ" آستین بالا زد و برای اولین بار با کمک دوستش پوستر وبروشور برنامه را تنهایی در آورد.
حالا این پوستر شده برای من سمبل تمام چیزهایی که در دور ونزدیک قرار است اینجا انجام بشود.

اخلاق حرفه ای

هر روز که می گذرد بیشتر به مفهوم "اخلاق حرفه ای" فکر می کنم. اینکه در بلبشوی کار وتجارت در افغانستان ایا می شود از چنین مفهومی حرف زد یا نه؟
آیا در کتابهای آموزش تجارت و دوره های آموزشی مدیریت جایی برای آن هست یا خیر؟
تجربه ناچیز من نشان میدهد که اگر آدمی که با او کار می کنی اصولی نداشته باشد غیر از منافع خودش- به هر قیمیتی- آنوقت است که سخت می شود.
نیروی زیادی می خواهد سر وکله زدن با این آدم ها که کار برایشان جنگلی ست که اگر "نخوری" خورده می شوی!
هر روز ساعات زیادی صرف بحث و جدل با این آدم ها می کنم و نمی دانم آیا "همه جا آسمان همین رنگ است؟"
ناگفته نماند که فهمیده ام گاهی خودم هم به خاطر این که "اصول کاری ام" را با طرف مقابل در میان نگذاشته ام باعث پیش آمدن مشکل برای خودم و دیگری شده ام.

۲۲.۱۰.۸۹

آدم های شجاع

داشتیم حرف می زدیم از ادمهای دور وبرمان و این که هر کدام با زندگی شان چه کرده اند و عاقبتشان به کجا خواهد انجامید.
بعد حرف به انجا رسید که دخترهای دور وبرمان چقدر بعد از ازدواج اجازه می دهند که این زندگی متاهلی جدید و آین آدم جدید- شوهر- آنها را دور کند از رویاهایشان.
این که هر کسی به نسبت خودش تغییر می کند وگاهی وقت ها این بین شخصیت و رویاها به طور کامل تغییر می کند.
این حرف من بود و مثالی که آوردم این بود که مثلا دختری که رویای درس دادن در دانشگاه را دارد بعد از ازدواج و بعد هم بچه دار شدن اصلا یادش می رود که روزی چنین رویایی داشته است؛ تبدیل می شود به یک خانم خانه دار و یک مادر فداکار که روزی هم مدعی می شود که به خاطر فرزندش از تمام رویاهای خودش گذشته!
بعد گفتم که سهم این ادم جدید- شوهر- خیلی است در تاثیر گذاشتن که رویایت را داشته باشی و یا فراموش کنی.
بین این حرف ها صحبت از این آن بود که چقدر تغییر کرده اند. بعد صحبت "س" شد.
گفتم : او به هیچ وجه از رویاهایش دست نکشیده و نمی کشد!!!
یکدفعه جمله بعدی را که می خواستم بگویم قورت دادم: کسی که به خاطر سازش نکردن با شرایط جدید تا پای مرگ می رود نمی تواند آدم سازش پذیری باشد که رویاهایش را فراموش می کند.
از دیشب تا حالا فکر می کنم آدم هایی که دست به خودکشی می زنند آدمهای ترسویی که توان مبارزه را ندارند، نیستند. بلکه آدم های شجاعی هستند که سر سازگاری ندارند با دنیایی که هیچ نمی خواهد تغییری در خود ایجاد کند و با آنها بسازد!

۲۱.۱۰.۸۹

یک مهمان نازنین

مهمانم رفته است دانشگاه کابل دیدن یکی از استادها. قرار گداشتیم که اگر زود برگشت با هم برویم خانه و اگر دیر کرد خودش بیاید.
الان که نیم ساعت زودتر برگشته بدون این که به من بگوید رفته یک گوشه کافه نشسته و الان دیدم که آنلاین شده و طبعا با من چت نمی کند.
خانه ما در اکثر روزهای سال مهمان دارد. نه من و نه نیما از داشتن دوستانمان در خانه کوچکمان رویگردان نیستیم اما این خانم از نازنین ترین و بی دردسر ترین مهمان های این چند ساله مان بوده است.
اهل ناله کردن نیست و همیشه خدا با او بودن یعنی یک عالمه خنده و شادی بی دلیل!

شاید روزی...

خانم خبرنگار می پرسد ومن جواب می دهم.
دختر خوشگلی ست و قد بلندی دارد و خوش پوش هست ولهجه اش امریکایی ست.
هر سوالش را که جواب می دهم سوال های بیشتری را در چشم هایش می بینم.
آخر سر، مادر سوال ها را می پرسد: خوب با وجود تمام اینها تو هنوز در کابل زندگی می کنی! چرا؟
- طور دیگری بلد نیستم زندگی کنم!
: می خواهی روزی وبلاگت را تبدیل به کتاب کنی؟
- شاید روزی...

۲۰.۱۰.۸۹

بدون عنوان

همیشه از یک جای زندگی سرت را جلو اورده ای و درست مقابل چشم های من قرار گرفته ای.
همان وقت هایی که با تمام قوا از تو گریخته ام و یکدفعه تمام ستون فقراتم تیر کشیده است و عرق سرد نشسته است روی پیشانی من!
او هم ان بالا نشسته است و خوب کارش را بلد است که کی و کجا تو را نیمه نصفه ظاهر کند پیش چشمم!!!

۱۸.۱۰.۸۹

دلم برای کابل تنگ خواهد شد.

این روزها دو تا مهمان تهرانی دارم.

به یاد تمام شب هایی که در پانسیون امیراباد و تجریش با هم طی کردیم و طی خواهیم کرد.

از تمام آن خاطرات تلخ و شیرین فقط خنده های بلند و کشدار مانده است.

یکدفعه توی سکوت تلوزیون تماشا کردن در خانه ما "ن" می گوید: یادت می اید مسوول امور دانشجویان خارجی را...

کافی هست همین را بگوید که تمام آن ها تبدیل بشوند به خاطره های خنده های کشدار...

فکر می کنم چقدر زمان لازم هست تا همین هابشوند چیزهایی که نخواهیم به یادشان بیاوریم.

چقدر زمان لازم هست تا دوستی هایی این چنینی تبدیل شوند به آشنایی های مختصر بدون خاطره!!!

دیشب "ن" گفت: می دانم وقتی که برگردم تهران دلم برای کابل تنگ خواهد شد.

۱۴.۱۰.۸۹

روز روشن رویا می بینم

رزا می گفت: یک خانه دوبلکس می خواهم از این ها که پله های مارپیچشان از وسط پذیرایی شروع می شود ومی رود تا طبقه دوم.
من می گفتم: خسته شدم از این همه آدمی که دوازده ماه سال گله و شکاین دارند از همه چیز و همه کس و مخصوصا خود خدا. می گفتم می شود یک روز بروم گم شوم از بین این مردم و بروم جایی که کسی سراغم را نگیرد ... حتی اگر یک روز باشد.
فقط زمان کافی ست تا پی ببریم به کوچکی رویاهایمان... آنقدر کوچک که نمی شود اسمش را حتی آرزو گذاشت تا رویا.
راستی
تو هنوز رویاهایت را داری؟