۸.۷.۹۱

ده زن قدرتمند جهان به انتخاب مجله فوربس

1- انگلا مرکل (صدر اعظم آلمان)
2-هیلاری کلینتون ( وزیر خارجه امریکا)
3- دیلما روسف (رییس جمهور برزیل)
4- ملیندا گیتش (همسر بیل گیتس)
5- جیل آبرامسون (سردبیر نیویورک تایمز)
6- سونیا گاندی (رییس حزب کنگره هند)
7- میشل اوباما (همسر باراک اوباما)
8- کریستین لاگارد (رییس صندوق بین المللی پول)
9- جانت ناپولیتانو (وزیر امنیت داخلی امریکا)
10- شریل سند برگ (مدیر عملیاتی شبکه فیس بوک)




بانویی که شما هستی!

خبر گرفتن جایزه آلترناتیو(جانشین) نوبل توسط داکتر سیما سمر خوشحالم کرد. بدون اغراق در زندگیم او جزو معدو زنان افغانی هست که آرزوی بودن و زندگی کردن شبیه آنها را دارم، جراتش را هنوز در خود سراغ ندارم!
بعد خبر دویچه وله را در فیس بوکم منتشر کردم و بالایش نوشتم: زن قهرمان!
بعدتر کسی زیر عکس کامنت داد: این خانم کاری برای زنان افغان نکرده!
من جواب دادم: اگر هر خانمی در افغانستان به اندازه خودش وظیفه اش را انجام بدهد، لازم نیست بار تمام کارهای نشده در افغانستان به دوش یک نفر گذاشته شود!
بعدتر به دو گروه برخوردم که به این خبر واکنش نشان داده بودند. عده ای از همشهری های داکتر سیما که او را به اندازه یک " بت" بالا می برند و می گویند که اگر تا به حال جایزه نوبل را به او نداده اند در حقش ظلم کرده اند و چنین وچنان!
دسته دیگر که مدعی این هستند که کاری نکرده وبیخود جایزه داده اند.
این عکس العمل ها من را یاد وزارت خانه های افغانستان می اندازد. دوستی که در یکی از این وزارت خانه ها کار می کرد می گفت، نمی توانم کارم را درست و کامل انجام بدهم. اگر این کار را بکنم باید تمام کارهای همکارانم را هم که بر سر من خواهند ریخت، انجام بدهم.
حالا داکتر سیما کارهایی را برای مردمش انجام داده و به نظر می رسد باید پاسخگوی کارهای نکرده دیگران هم باشد.
خانم سیما ثمر یک موقعیت شغلی دارد به عنوان رییس کمیسیون حقوق بشر در افغانستان! باید اگر نقدی هست در چهارچوب وظایفش به این عنوان صورت بگیرد!
آیا ایشان وزیر زنان- از این وزارت متنفرم- هستند که باید پاسخگوی وضعیت زنان در افغانستان باشند؟
آیا ایشان مدعی کدام رهبری سیاسی بوده اند و یا هستند؟

مقصودم این است که تمام کارهایی که ایشان در این سی چهل سال انجام داده اند خارج از وظیفه وموقعیتشان بوده والحق بسیار هم عالی بوده اند. کمیته نوبل هم در مقایسه با دیگر کاندیداها تصمیم می گیرد که این جایزه را به چه کسی اهدا کند - نوبل جایزه ای سیاسی هست و منتقدانش خیلی با نفوذ تر و با معلومات تر از من و شما هستند- پس احساساتی شدن آقایان!- بله،بیشتر منتقدان و مجیز گویان مردان هستند- بی معنی می نماید!!!




۶.۷.۹۱

...در رهن شراب اولی!

وین خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتی افتاده خراب اولی
چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پر آب اولی
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی
تا بی سرو پا باشد اوضاع فلک زین دست
در سر هوس ساقی در دست شراب اولی
از همچو تو دلداری دل برنکنم آری
چون تاب کشم باری زان زلف بتاب اولی
چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی

خواجه شیراز (حافظ)

۱.۷.۹۱

... و ما سر از اشویتش در آوردیم!

من آدم خودخواهی هستم. لحظه های ناب زندگیم را فریز می کنم در ذهنم، می گذارم برای روزهای سخت زندگی که به خودم یاد اوری کنم. هی! روزهایی بوده است در زندگیت که می توانی به امید تکرارشان زندگی را تاب بیاوری.
ماه های سختی را پشت سر گذاشتم و امروز به گذشته که نگاه می کنم می بینم: ارزشش را داشت!
شب خداحافظی الیزابت دخترها را در آغوش کشید و چشم هایش پر از اشک شد. ایزا و آشا فرصت گریه کردن را نداشتند با مسخره بازی های حسنا. 
یک نفر دیگر هم بود که می خواستم در آغوشش بگیرم و بابت محبتش - که بسیار بیشتر از وظیفه اش بود- از او تشکز کنم که فرصتش نبود.
با خودم گفتم بنویسم این روزها را، اما نمی شود. چیزهایی در زندگی هست که با گفتن از دست می رود.
همینقدر که من: دور دورها دوستان جانی دارم!

۲۰.۶.۹۱

نکنید... خودتان را به زور توی رابطه و دوستی دیگران زور چپان نکنید.
شما که می دانید طرف محترم است که سلام و علیکتان را نگه می دارد واشاره چشم و ابرویتان را ندید می گیرد از نجابت خودش است که هنوز برای انسانیتتان آنقدر ارزش قایل است که وقت همان چشم وابرو آمدنتان با مشت های زنانه اش پای چشم مردانه تان را کبود نکند.
شما هم محترم باشید و از دوستی و سلام وعلیک دیگران برای خودتان داستان های عاشقانه درست نکنید.
اوهوی! با شمام!


بروم چمدان ببندم!

۱۶.۶.۹۱

پیرمرد چشم ما بود!*

خبر مصیبت مثل دیواری آوار می شود روی سرت. خم میشوی. نمی دانی چه کنی لاجرم برای مدتی طولانی... بیصدا...بی حرف ...به آسمان شب خیره می شوی. بعد یک جاییست که یکدفعه از صدای هق هق گریه خودت هم وحشت می کنی!
پدربزرگ نازینم که همه حاجی صدایش می کردیم از بین ما رفت!
خبر را که شنیدم سعی کردم چهره اش را به خاطر بیاورم. موها و ریش هایی مرتب شده و یکدست سپید با آن دست ها و پاهای کک و مکی.
گفته بودند بیمارستان است. باور نکردم! فکر می کردم آن پیرمرد آرام و دوست داشتنی که نه کاری به کار کسی داشت و نه هیچ وقت بد کسی را گفت و بدی نکرد، یادم نمی آید دکتر رفته باشد. مادربزرگ که رفت، او هم طاقت ماندن نداشت لابد!
باور نکردم. بعد هی از آدمها پرسیدم و همه گفتند رفته است.
دو روز بیمارستان و بعد رفته است.
خواهرم می گوید که بالای سرش بوده که پیرمرد خواسته صورتش را به طرف قبله برگردانند، زیر لب چیزی زمزمه کرده و نقس بلندی کشیده و مثل آدمی که بخواب عمیق و آرامی فرو برود، چشم هایش را بسته است.
خواهرم برای هر کسی که برسد تعریف می کند و می گوید پیرمرد مرگ زیبایی را که می خواسته داشته است، و برایش گریه نکنیم!
این روزها نوه ها که دور هم جمع می شویم از پیرمرد حرف می زنیم. از مهربانی و آرامش همیشگی اش. از اینکه بزرگ خانواده بزرگی بود اما هیچ وقت در هیچ مساله خرد وکلانی اظهار نظر نکرد. تاسفم از این است که با رفتن پیرمرد دنیایی رفت که خوابش را هم دوباره نخواهم دید.
این روزها فکر می کنم حضورش در زندگی ما آنقدر عمیق و آرام و بی آزار بود که فکر می کردیم آدم مهمی در زندگی مان نیست. اما حالا که رفته، بخش بزرگی از زندگیم بی حضورش سیاه چاله ای می نماید. به خدا خوشبخت بودم که او بخشی از زندگی من بود!
قبل ترها وقتی آدمی از دنیا می رفت نمی فهمیدم گریه آدم ها را. با خودم می گفتم مرگ حق است و همه مان می رویم. گریه ندارد. حالا اما می دانم حداقل برای من، این گریه هایم تاسف عمیق از لحظه ها و روزهای خوشبختی ست که گذراندیم و نفهمیدیم. آدم نازنینی که با ما بود و ما با او نبودیم!!!

پ ن: 
دلم می خواهد بگریزم از ختم ها و سرسلامتی گفتن ها. یک لحظه کنار حاجی بنشینم با آن قران و مفاتیح الجنان درشت خط اش و آن کلاه سپید و او هی بین قران خواندنش یکدفعه یادش بیاید و بپرسد: خو، کی از کابل آمدی؟

* عنوان نوشته ای از جلال آل احمد در مورد نیما یوشیج

3 سپتامبر 2012

۱۳.۶.۹۱

...


با ما گفته بودند :
« آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطر آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می بایدتان کرد.»
عقوبتی دشوار را چندان تاب آوردیم
آری
که کلام مقدس مان
باری
از خاطر
گریخت!

( از شعر عقوبت , شاملو)

۱۱.۶.۹۱

...

اندکی بدی در نهادِ من
اندکی بدی در نهادِ ما ... ــ
و لعنت جاودانه بر تبارِ انسان فرود می‌آید.
آبریزی کوچک به هر سراچه ــ هرچند که خلوتگاهِ عشقی باشد ــ
شهر را
از برای آن که به گنداب در نشیند
کفایت است.
"احمد شاملو"

...من باور نمی کنم!

می گوید وقتی توی خیابان راه می روم هر آن انتظار دارم که سنگی به سرم بخورد و یا کسی شروع به کتک زدنم کند. از وقتی که فیلم های سنگسارها و خشونت ها را دیده این موضوع تشدید شده.
دیگری می گوید هر روز اضطراب دارم و فکر می کنم هر آن باید فاجعه ای رخ دهد، شب ها کابوس آدم های مرده می بینم.
من هم این روزها مرتب دارم خبرهای خوب می گیرم، اما باور نمی کنم!
همه مان زنانی هستیم که در خانواده هایی بزرگ شده ایم که حداقل حق انتخاب شغل، تحصیل و انتخاب همسر داشته ایم. همسرانی که به ما احترام می گذارند. اما از خانه ات که بیرون می آیی همه چیز فرق می کند... 

پ ن: جایی بزرگی نوشته بود: ترسم از مردن نیست. از نفله شدن است. از مردن برای هیچ است!