۴.۶.۹۴

آناهیتا الفت

خواستم یک متن بلند بالا بنویسم در مدح سبک؟ آناهیتا الفت.
بعد دیدم امروز خسته ام، بی حوصله ام، دلخورم، وقت ندارم ... محورش هم رفتار این دختر با بدنش بود.
 اینقدر که انرژی دارد. آنقدر که با بدنش راحت است (اما به بدنش مسلط نیست)  و اینقدر از کلیشه خواننده زن افغان ( لباس افغانی و یک من آرایش و ادا و عشوه ...) فاصله گرفته است و به جای زن افغانی ، یک انسان در برابرمان گذاشته که لذت می برد از شنیده شدن و دیده شدن! 
میدانستم که اگر همین چند خط را هم اینجا الان ننویسم دیگر نمی نویسم. نشانی باشد تا ببینیم آینده این هنرمند را!


۲۳.۵.۹۴

یکساله شدم!

سال گذشته همین روزها پا به این شهر گذاشتم. شهری که من را ویران شده را دوباره از نو ساخت. شهری که خشت هایم را یکی یکی از زیر دست و پاهایم جمع کرد و روی هم گذاشت. آباد شدم؟ نه! ویرانی را پذیرفتم و به یقین رسیدم  که گریزگاهی نیست،  حتی اگر هزاران کیلومتر از آدم ها و تاریخ ات کنده باشی تا ریشه هایت را در جای دیگری بکاری! آدمی پرنده نیست ...

پارسال همین موقع آدمهای نازنینی به زندگیم وارد شدند که بودن در این شهر غریب را برایم ممکن ساختند، آدمهایی که بدون اینکه بشناسندم به خانه شان مهمانم کردند و دوستانی که ندیده، دوستم خواندند و به من کمک کردند. یاد گرفتم که با خودم و دیگران مهربان تر باشم.

یکسال دیگر هم اینجا خواهم بود، در شهری که دیگر غریبه نیستم...


۱۳.۵.۹۴

فاصله ها همیشه غرق ابهامند ...

حرف می زدیم. گفتم خبر را خواندی؟
منتظر بودم بگوید: کدام خبر و من برایش برای اولین بار از چیزی خوشایند در زندگی افغان های ساکن ایران بگویم.
خندید، آره خواندم! بچه های بدون مدرک می توانند مدرسه بروند...

سالها قبل که در یکی از اولین مدارس خودگردان درس میدادم، یک روز اتقاقی بچه ها داشتند راجع به رویاهایشان می گفتند. مرسل گفت: خانم ! من میخواهم مثل شما معلم بشوم!
قلبم به درد آمد از آرزوی کوچکی که فکر می کردم هیچ گاه محقق نمیشود. چند سال بعد یکی شان را اتفاقی دیدم که داشت دیپلم می گرفت. رویاها را دست کم نگیریم ...