۹.۱.۹۴

نیویورک

دلم میخواست توی آن کلان شهر با آسمان خراش هایش درست میان آن خیابان بلند که ساختمانها جلوی طلوع و غروب افتاب را گرفته اند بودم. پالتو و کیف ، موبایلم را می سپردم به آن خانم خنده رو که دم درب ورودی ایستاده و بروشور به دست می رفتم داخل موزه خودم را گم می کردم.
خسته و خمیر می رسیدم جلوی اتاق تابلوی نیلوفر آبی! ساعت های باقی مانده ام را روی نیمکت روبرویش می نشستم و تابلو در پس زمینه، آدمها را تماشا میکردم.
گاهی وقتها آدم قدر لحظه ها را نمی داند، چه می دانستم آن صبح که از شدت خستگی گریه کردم و مامان به پشتم زد ، دلداری ام داد آخرین دفعه ای بود که زنده می دیدمش؟

اما این روزها حواسم هست که اینبار که با فلانی حرف می زنم ممکن است دفعه آخرم باشد. 
میگوید: تو چرا با آدمها اینقدر خوبی که خودت اذیت می شوی؟
نمیداند، آدم که چشمش بترسد، وحشت می کند از بدی کردن به آدمها. میترسد فرصت جبران نداشته باشد. می ترسد این آدمی که الان از من دلخور است مبادا دلخوری اش بماند و هیچ وقت نماند برای جبران!

آن روز که جلوی تابلو نیلوفر آبی ایستادم می دانستم که ان لحظه در ذات خودش تکرار نشدنی ست. میدانستم و جز بودن در همان لحظه کاری از دستم نمی امد...

۱۸.۱۲.۹۳

گفتم: یادت هست پرسیدم که تا حالا مرد عاشق دیده ای، عاشق واقعی نه اینهایی که ادای عشق در می آورند. سوالم را پس میگیرم. آن شب که تو و الف داشتید با هم حرف می زدید و یکدفعه الف دنبال سویچش می گشت که برود. آنقدر حالش خراب بود که گفتم از در برود بیرون با صورت به زمین می خورد که تو باز صدایش کردی.
- پس تو هم فهمیدی؟ اینقدر آدم می تواند حساس و باهوش باشد. قبل از این که من بگویم کمی فاصله بگیریم، ازم خداحافظی کرده بود و داشت می رفت.
ادامه داد: آن شب که همه مان رفته بودیم بار، همکلاسی هندی مان کمی مست کرده بود و سوزنش روی من گیر کرده بود. خیلی اتفاقی به الف گفتم الکی بهش بگوید که با من است. الف هم بدون لحظه ای مکث دستش را انداخت دور شانه ام و حتی کار به مکالمه هم نکشید که پسرک راهش را گرفت و رفت. همه چیز از آن شب شروع شد.
: اذیت می شوی؟
خندید که، کی از این همه توجه و مراقبت اذیت می شود؟ خیلی باهوش است اما ما با هم فرق می کنیم. او می رود آن سر دنیا، من این سر دنیا. راهمان جداست، خیلی جداست... گیجم! اگر چند سال قبل بود او بهترین آدم می توانست برایم باشد. حتی چند سال بعد که او از زندگی دانشجویی بیرون آمده باشد و سر و سامان گرفته باشد. اما حالا بد وقتی است، وسط چهار راه زندگیم هستم و نمیدانم کجا می روم، نمیتوانم یکی دیگر را به خودم وصل کنم!
سرم را به علامت تایید تکان می دهم که سخت است، بهش سخت نگیر، بگذار این رابطه راه خودش را برود تا تمام شود!


پ ن: میگوید تو که هر شب توی مهمانی هستی! اگر بگویم همه این اتفاقها در یک شب مهمانی یکهویی افتاده، کمی نامربوط به نظر می رسد، اما همه شان یکجا اتفاق افتاد!

پ ن۲: همه تان که دارید آن خراب شده را رها میکنید و می ایید بلاد کفر، فکر کنم آخرش خودم تنهایی باید برگردم کابل!

۱۷.۱۲.۹۳

این شهر

نوشته : بعضی شهرها هستند که می شود عاشقشان شد. یکی شان استانبول. آدمها عاشق استانبول می شوند. یک "آن" ای دارد که آدم را گرفتار می کند. همه اش هم بخاطر زیبایی منظره شهر بندری نیست. یک چیزی انگار در فضاست، در حال و هوای شهر. شهرسازها می گویند که شهر را باید مثل یک موجود زنده دید، اگر این باشد، استانبول موجود زنده زیبایی است.

شهرزاد هم نوشته بود: دلم برای این شهر دیوانه، پر جنب و جوش، باستان، دیوانه دیوانه و آدمهایی که دوستشان دارم تنگ شده!


من: عاشق کابلم. 
کابل برای من زن میانسال زیبا و بی دفاعی ست که هزار سال است ...

اما این شهر، قرار نبود من و این شهر حرفی برای هم داشته باشیم. قرار بود من مسافر گذری باشم و این شهر مسافرخانه بین راهی. اما اینجا کم کم دارد چهار راه های خلوتش را توی خاطرم جا میکند، جاده های سرد و بی انتهایش می پیچند در جانم، برف هایش سراپایم را سپید می کنند. دکان های بیروح و بزرگش و قفسه هایشان می شوند بخشی از ذهنم. این شهر دارد بی سرو صدا من را زیر و رو میکند. یک آینه ساخته است تا مرا به تمامی به خودم نشان دهد. منتظرم بهارش برسد تا شکوفه دهم یا سرما برای همیشه از پا درم آورده باشد.


۱۶.۱۲.۹۳

-تو خوبی فخر النسا! توی خوبی!
: من فخری ام! نه فخر النسا!

*شازده احتجاب، هوشنگ گلشیری

۱۵.۱۲.۹۳

بعضی آدمها هستند وقت شکستنت، وحشت زده فرار می کنند( بله ،همین خود شما!)
بعضی آدمهای دیگر هستند که وقت شکستنت بی صدا و به نظر بی تفاوت، تماشایت می کنند. بعد سر حوصله و سوت زنان (تاکید میکنم سوت زنان! ) تکه هایت را کنار هم می چینند و بعد لبخند پیروزی به لب می گویند: ببین! دوباره درست شد، مثل روز اول! 

۱۴.۱۲.۹۳

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟
آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را 
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟
به مادرم گفتم : " دیگر تمام شد " 
گفتم :" همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد 
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم "

پ ن: یادم باشد امروز را!

۱۲.۱۲.۹۳

مینا :مي خواهم کسي دوستم نداشته باشد مي خواهم صبح که از خواب بيدار مي شوم به کسي سلام نکنم . مي خواهم کسي نگرانم نباشد.

پ ن: دوباره کنعان ببینیم!
پ ن۲: من به مینا: به همین سادگی ها هم نیست!


  • In any real city, you walk, you brush past people, and people bump into you. In L.A, nobody touches you. We’re always behind this metal and glass. I think we miss that touch so much, that we crash into each other just so we can feel something.
* Lets watch crash again!

در هر شهر واقعی تو وقتی از مردم عبور می کنی  کمی لمسشان می کنی و مردم بهت تنه می زنند، در لس آنجلس هیچ کس با تو تماسی ندارد. ما همیشه پشت شیشه  و فلز هستیم.  فکر می کنم ما دلتنگ آن تماس هستیم. آنقدر که، محکم به هم برخورد میکنیم تا فقط چیزی را احساس کنیم!

۱۱.۱۲.۹۳

هر کجا باشم...

گفت: مثل دخترهای جاپانی شدی.
گفتم: من نه جاپانی ام و نه هیچ جای دیگری. من یک زن افغان هزاره ام (میدانم یک تعدادی به خاطر همین کلمه افغان می خواهند جفت پا بروند توی حلقم! ).
گفت: نمی دانستم اینقدر به ملیتت تعصب داری.
گفتم اتفاقا هیچ تعصب خاصی ندارم. نه برایم جای افتخار است و نه سر افگندگی . چرا که هیچ نقشی در انتخابش نداشته ام. واقعیت خالص است و من پذیرفته ام. همین!
گفت:‌یعنی اصلا مهم نیست از کجا می آیی، کجا متولد شدی و ملیتت چیست؟ مثلا اگر تو در امریکا متولد می شدی الان باید هاروارد می بودی یا آن یکی!
گفتم: اسنتفورد؟
- حالا هر چی؟ حق تو جای بهتری بود!
: شاید هم من می توانستم یک امریکایی باشم که بلد نیست دماغش را بالا بکشد و از اضافه وزن دارد می میرد. من معتقدم مهم نیست که کجا متولد میشوی. زندگی چه بلاهایی سرت می آورد. مهم این است که فرصت های زندگیت را نسوزانی و دست از تلاش برنداری، معتقدم که به اندازه کافی به آدمها فرصت داده می شود که زندگیشان را بسازند . من نمیخواهم جای هیچ کسی باشم. همین خشت خشت خودم را که پس از هر ویرانی روی هم گذاشته ام، دوست دارم!

پ ن: اگر نمی شناختمش هر دفعه که بهم می گفت جای توی توی هاروارد یا برکلی است، یکی می زدم توی سرش که هندوانه نگذارد توی بغلم!

۱۰.۱۲.۹۳

دوستانی که زندگیت را ساده تر میکنند

پیغام دادم که میدانید تولد فلانی ست؟ اتفاقی توی فرم مالیات تولدش را دیده بودم. یکساعت بعد پیغام دادند که بی سر و صدا دعوتش کن. چندان سخت نبود، آدمی که سوت کمک ات بلند نشده خودش را می رساند. گفته بودم خرید ضروری دارم و توی این برف و سرما خودش را رسانده بود پشت در خانه ما.
بقیه عادت به این دیوانه بازی های من و میم ندارند. کیک شکلاتی را که دید هنگ کرد. رسما هنگ کرده بود تا دو ساعت بعدش و یک طورهایی حالش گرفته بود.
بعدتر پرسیدم: نکند تو هم مثل من از غافلگیری بدت می آید. 
گفت که انتظارش را نداشته و تمام شب معذب بوده که بین آن همه توجه چه باید بکند. اما خیلی خوب بوده و خیلی خوش گذشته!
گفتم این یک تولد ساده و یک کیک و شمع بوده و همه ما به عنوان دوست اگر این کار را نمیکردیم باید تعجب می کردی.
بعدا آن یکی میم گفته بود که عاشق این دوستی مان است. 
ساعت از یک گذشته بود که همه را رسما بدون دلخوری بیرون کردم تا بخوابم!

پ ن: خاطره ذخیره میکنم برای روز مبادا!
پ ن۲: تمام مدت با پسرها سیگار کشیدیم و زور میم نرسید که وادارمان کند بیرون برویم، صبح تمام خانه بوی سیگار میداد. پیرمرد که امد دنبالمان و پشت میز ناهار خوری فندک را توی دستش بالا و پایین کرد و هیچ چیزی هم نپرسید، حس نوجوانی را داشتم که توی اولین خلافش گیر افتاده باشد.