۹.۴.۰۰

فردریک

 با دوستم که توی ارتش امریکا توی عراق بوده و آدم تحصیلکرده ای هم هست حرف میزدم درباره سیاست امریکا در خاورمیانه و بخصوص افغانستان. میگه خودت داری میبینی امریکا مشکلات داخلی ش خیلی زیاد شده و نیاز داره به خودش توجه کنه، نه این که بره اون سر دنیا!

وسط بحث که هر دو هم حق داشتیم و هر دو هم موافق هم بودیم. دیدم دیگه نمیکشم... مدت هاست که نمیکشم... 

مامان یک وقتایی میگفت فلانی این قدر بدبخته که آدم تنها کاری که میتونه اینه که چشم هاش رو ببنده تا نبینه. من چشم هام رو از درد دیدن، بسته م. 

میگه: فکر میکنی ما (امریکا) باید از نظر نظامی همچنان با طالبان بجنگیم؟ 

میگم: نه! حمله نظامی نه، چشم هاتون رو روی اتفاقاتی که داره میافته، نبندید! همین!


چقدر در تنهایی خویش یکسانیم! 




۲.۴.۰۰

چراغ من!

 ظرفت روانی و فیزیکی ما برای شناخت و دریافت حقیقت کمه، ما نمی تونیم حتی تمام واقعیت رو ببینیم. طبیعت چراغ کوچکی به ما داده تا در تاریکی گوشه ای را که میخواهیم ببینیم روشن کنیم. باید تصمیم بگیریم کدام گوشه از دنیا را میخواهیم ببینیم و روشن کنیم. جاهای سیاه یا جاهای روشن، ناامیدی را می خواهیم ببینیم یا امید راو زندگی را یا مرگ را.

 توانی برای جنگیدن با تمام تاریکی ندارم ... چراغم را می برم جایی که زیبایی ببینم در این فرصت کوتاه! 


پ ن: همینطور که هوا تاریک می شد و چراغ های شهر یکی یکی روشن می شدند به منظره روبرومون نگاه می کردیم. به شین گفتم: بعد سه سال این شهر داره شهر من میشه، دوستش دارم و فکر میکنم: میشه اینجا زندگی کرد، میشه اینجا مرد!



۱.۴.۰۰

کنیز و يوسف مصر؟!

 کوچیک بودم با خواهر و برادر ها دعوام میشد و همیشه مغلوب میشدم و گریه میکردم. مامان میگفت: زور نداری، دعوا نکن!

حالا قیمت های این ایونت که میخواستم رو دیدم و مغزم کمی سوت کشید و دیدم سولد آوت هم شده :)))



پ ن: نامبرده عاشق چیزهای فنسی و سوپر گران ست!

۳۰.۳.۰۰

آدمی دلبسته جزییات میشه!

 آدم دلبسته چیزهای کوچیک میشه، طوری که یک آدمی میخنده. طوری که دست هات رو موقع رد شدن از خیابون میگیره، طوری که عینک نزدیک بین با قاب ضخیمش رو به چشم می زنه تا منو رو بخونه و برای تو غذا سفارش بده ... آدم دلبسته عادت های کوچیک میشه ... 


پ ن: دو تا کتاب دارم، یکی بیشتر از ۵۰ درصدش نوشته شده و یکی پلات ش دراومده. عاشق دوتاشون هستم، طوری که هیچ وقت عاشق نوشته هام نبودم و فکر میکردم به اندازه کافی خوب نستند و اگر کسی تعریف میکنه از سر دوستی یا تعارفه.

دو تا کتاب روی دست دارم که ماه هاست روشون کار نکردم چون مشغول شغل م هستم که خیلی هم دوستش ندارم و وقت کافی ندارم برای نوشتن ... امروز یادشون افتادم ... گریه م گرفت ... همین!


پ ن ۲: این نوشته و پی نوشت ها ربطی به هم ندارند. 

پ ن ۳: نمی دونم گریه ها از پی ام اس بود یا فکر کردن به زندگی یا هر دو. یا سوشی ها و خاطره شون! 


۲۷.۳.۰۰

اسب عصاری

 ۶ صبح از خواب بیدار شدم و مستقیم رفتم سراغ پروژه همیشگی، به نیم ساعت نکشیده دوباره خوابم برد. یک ساعتی خوابیدم  و بیدار شدم. خوابم تمام شده بود اما خسته بودم، انگار نه که اول روز، که آخر روز ست. 

به هشت ساعت کاری پیش رو فکر کردم و دیدم واقعا نمیکشم. حساب کردم تقریبا پنج ماه ست که مرخصی نرفته ام و مغزم دیگر نمی کشد. می دانم که تا یک ماه دیگر باید مغزم را گول بزنم تا این پروژه تمام شود. اما امروز نمیشد. به رییس ایمیل کردم و مرخصی گرفتم و هشت ساعت را به خودم استراحت دادم تا مارتن م را فردا از سر بگیرم. 


پ ن: نمیدانم چرا اینقدر به خودم سخت میگیرم ...

۱۸.۳.۰۰

آدم مردم

 ده شب بود، من تقریبا خواب بودم که شین پیام داد دارم میرم پیش الف. حاضر شو بیام دنبالت!

خسته بودم. بیرون گرم بود و مغزم هم خواب بود. 

تاپ مشکی و جین نوک مدادی و کفش تخت مشکی پوشیدم و خودم را روی صندلی ماشین شین ولو کردم. 

سه روز بود که پدر الف فوت کرده بود و میخواستم قبل از رفتن ش به کابل شخصا تسلیت بگویم. 

سه روز بود که شب و روزش با گریه، دویدن دنبال تمدید پاسپورت و آزمایش کرونا و خرید و گریه پر شده بود. 

الف بر عکس من و شین که هیچ کس را نداریم یک عالمه فامیل اینجا دارد، اما به قول خودش تنهاست. 

نزدیک خانه اش بودیم که زنگ زد دارد با شوهرش می رود آزمایش کرونا بدهد و کلید را می گذارد زیر پا دری و چای فلان جاست و ببخشید و تا من بر میگردم...

حرف ش را قطع کردم و گفتم: به ما فکر نکن، به کارهایت برس. 

بعدتر فکر کردم به الف. به اینکه وقت عزاداری هم به مهمانهایش فکر میکند که چای داشته باشند و ناراحت باشد که وقتی می رسند او بیرون باشد... 

من آدم مردم نیستم، آدم ارتباط داشتن و آپدیت کردن و نگران احساسات آدم ها بودن نیستم. چیزی منطقی باشد اوکی ام. نباشد توی روی آدم ها میگویم و میدانم همیشه خصوصیت خوبی نیست. دلم میخواست بیشتر حواسم به احساسات آدم ها باشد، مراقب شان باشم... همه چیز را از دریچه منطق نبینم... زندگی دلخواه تر میشد؟ 

۱۵.۳.۰۰

 خیلی چیزها برای من بی معنی ست... مثل آن سنگ گرانیت بسیار زیبا روی آرامگاه تو... آنجا که فکر کنم چند باری رفته ام، به   اصرار دیگران. تو آنجا نیستی با اینکه با همین چشم های گناهکارم دیدم که تو را آنجا دفن کردند. می دانستم تو آنجا نیستی ...


پ ن: قول داده ام به خودم. دو بار زندگی کنم. به هر چیزی دو بار بخندم. هر بار دو بار برقصم. هر زیبایی را دو بار ببینم. هر موسیقی زیبایی را دو بار بشوم. بارها و بارها عاشق شوم اگر هر بار و هر بار اشک هایم سرازیر شوند... تو با من زندگی می کنی... تو در من زندگی میکنی...

۱۳.۳.۰۰

غروب پشت پنجره من

 چطور میشه که آدم قلبش پر از عشق اما غمگین ترین و دلتنگ ترین باشه؟ 

چطور میتونه آدم ۱۴ ساعت در روز کار کنه و همچنان ادامه بده و خسته ترین باشه و عاشق کارش باشه؟ 

چطور میتونه قلبت از شادی پر باشه و اشک پشت پرده چشم هات باشه؟ 

چطور میتونه تنهاترین باشه و همچنان سرش پر باشه از یاد آدم ها و دلش نخواد کسی رو ببینه یا با کسی حرف بزنه؟ 

چطور آدم میتونه از زندگی خسته باشه و همزمان هزار تا ارزو ، هزار تا ایده و هزارتا رویا و برنامه برای زندگیش داشته باشه؟ 

آدم ترک میخوره از این همه تناقض خودش اما همینی که هست... 


پ ن بی ربط: بوی توت فرنگی یا به قول ما توت زمینی تازه روی دستهام!

آویخته

 صبح بعد از بد بخوابی دیشب و انجام پروژه هر روزه، بدو بدو رفتم دوش بگیرم چون امروز با رییس بزرگ جلسه داشتم. همانطور که تند تند لباسم را میکشیدم تا بروم زیر دوش از برابر آینه بزرگ روشویی گذشتم. انگار زن توی آینه از من پرسید: چه خواهد شد؟ 

گفتم: نمی دانم!

برای اولین بار بود که امیدی نداشتم، خالی بودم. 

دوباره نگاهش کردم و گفتم: شاید بهتر است دست برداری از تلاش و بپذیری... همین ست دیگر... 

زیر دوش داشتم به این گفتگوی درونی فکر میکردم و فکر میکردم: دست بردارم از تلاش... همین ست دیگر!


پ ن بی ربط: دکتر گفت به خاطر بالا رفتن سن ست و طبیعی ست. 

پرسیدم: نمی شود روندش را کند کرد؟ 

لبخندی زد و گفت: نه!

۱۲.۳.۰۰

دلتنگیت چی شکلی ست؟

 پخش میشوی توی قلبم و جاری می شوی توی رگهام و از چشم هام سرازیر  ...

گاهی فکر میکنم تمام شده ای، همیشه ناغافل یک جایی که انتظارت را ندارم سر می رسی ... ساعت یک صبح ست، به یادم می آیی ...

چرا تمام نمیشویم؟ چرا مثل انگشتر عقیق م گم نمی شوی؟ چرا کسی تو را از یاد من نمی دزدد؟ چرا کسی تو را از یاد من نمیدزدد؟