رابرت
من و ماریا در لابی یک رستوران لوکس مدیترانه ای و غذاهای دریایی هستیم. تمام کارکنان رستوران با کت و شلوار سیاه و پیراهن های سفید و سینی های نقره ای اینطرف و آنطرف می روند و غذا، نوشیدنی سرو می کنند. مهمان ها اما اغلب با لباسهای غیر رسمی و حتی صندل هم دیده می شوند.
من و ماری توی لابی روبروی میز پذیرش مهمان ها نشسته ایم. لابی بر خلاف فضای داخلی و حتی میز پذیرش رستوران که با چوب تیره و لامپ های کم نور و مخفی، گیاهانی با برگ های سبز تیره و مبلمان چرمی و تیره دکور شده اند بدون هیچ تزیینی، یکسره سفید است ، حتی مبل ها و میز خیلی کوچک جلویش هم سفید است. انگار که وسط ساختن رستوران آنجا را یادشان رفته باشد. ما منتظریم تا نوبتمان شود و برای شام به ما میز بدهند.
انتظار کشیدن توی این رستوران ها بخشی از تجربه و آیین است یا مهمان ها اینطور فکر می کنند و به خاطر انتظار عصبانی یا آزرده نمی شوند. من و ماری تنها کسانی هستیم که روی مبل های انتظار نشسته ایم. بقیه همه در گروه های دو یا چند نفری ایستاده اند و گرم مکالمه هایشان هستند، بعضی حتی نوشیدنی هایشان را توی بار سفارش داده اند و نوشیدنی به دست منتظر میزشان هستند. بعضی با لباس های آفیس که نشان می دهد مهمانی کاری ست و تعداد کمی هم با لباس های تمام رسمی، اما هیچ کسی انگار بیش از حد ساده و یا بیش از حد رسمی به نظر نمی رسد. ماری یک پیراهن مشکی کوتاه با کفش سیاه چرم پوشیده و یک کیف با زنجیر طلایی که با گردنبند و دستبندش هماهنگ ست. من یک بلوز یقه گرد زرشکی ساده با آستین کوتاه و یک شلوار ساده مشکی با کتانی سفید پوشیده ام و یک کیف کوچک چرمی ساده قرمز یکطرفه انداخته ام، ساعت، دستبند، گوشواره های کوچک نقره ای و گردنبند ساده ای ک بابت تولدم هدیه گرفته ام. ما درباره چیزی که چندان مهم نیست حرف می زنیم و می خندیم. مدت هاست دیگر بلند خندیدن خودم یا دیگری در فضای عمومی مثل رستوران، ناراحتم نمی کند.
کسی صدا می زند: Sara... is that you?
به مردی که به من نگاه می کند و مرا صدا زده است نگاه می کنم. فکر می کنم در راه رفتن یا برگشتن از دستشویی ما را دیده است. موهای بلوند کوتاه، قد بلند و لاغر. تیشرت سفید و شلوارک... خط های چهره اش میانسالی اش را لو می دهد… نمی شناسم اما قیافه اش آشناست... مثل هنرپیشه نقش اولی که ممکن است توی فیلمی دیده باشم.
عکس العمل من را که می بیند به خودش اشاره می کند و می گوید:
I am Bob … Robert!!! We met once in a ballroom dance.
وقتی خودش را آنطور معرفی می کند حتم دارم که دارد درست می گوید. فقط منم که دوست دارم همان جلسه اول اسم کامل آدم ها را بپرسم و کامل صدا کنم به جای نیک نیم شان.
به نشانه آشنایی لبخند می زنم و می گویم: آشنا به نظر می رسید اما متاسفانه من به یاد نمی آورم.
و توی ذهنم ادامه می دهم: لابد مال وقتایی بود که زیاد سر قرار میرفتم ... مدت هاست سر قرار نرفته ام.
میز کمی دورتر را نشان میدهد. یک پسر تین ایجر با چشم های روشن ش به ما نگاه می کند و روبرویش یه دختر کم سن و سال تر که سرش گرم چیز دیگری ست و صورتش را نمی بینم. فکر میکنم بعدتر می شود درباره این که پسرش چقدر زیباست با ماریا حرف بزنیم.
و می گوید که گروه ش آنجاست و خوشحال ست که مرا دیده و به میزش برمیگردد.
همان وقت کسی می گوید که میزمان آماده است. جای خوبی بهمان میز داده اند، چون وقت آمدن یک میز کنار بار پیشنهاد کرده بودند که جای رفت و آمد بود و گفتم منتظر می شویم تا میز بهتری خالی شود.
من استیک و سالاد سفارش می دهم با شراب قرمز، ماری مارگاریتا و خوراک مرغ و سبزیجات با برنج باسماتی. به شوخی می گویم: قول میدهم که از برنج ت نخورم.
برخورد با رابرت تقریبا از ذهنم پاک شده و شراب قرمز سرم را گرم کرده است و گرم حرف زدن هستیم که رابرت می آید سر میز و عذرخواهی می کند که دوباره مزاحم شام مان شده است. کارت ش را می گذارد روی میز و می گوید: We should catch up!
بدون فکر می گویم: حتما!
انگار انتظار عکس العمل بیشتری دارد و وقتی سکوت من را می بیند می گوید از شام لذت ببرید و بچه ها منتظرم هستند و باید بروم.
بچه هایش کنار در ورودی منتظر ایستاده اند و ما را تماشا می کنند.
باب از آنهاست که جثه بزرگی ندارد و شاید به خاطر لاغر و بلند بودنش ست که جثه اش دیده نمی شود، اما می تواند یکدستی من که هیکل کوچکی دارم را بغل کند و من توی بغلش گم شوم. اولین بار و آخرین بار که بیرون رفتیم. شام من را بیرون برد. آن وقت ها تازه مهاجرت کرده بودم و خیلی چیزها برایم تازگی داشت. هنوز وقتی می رفتم سوپرمارکت باید حواسم می بود که از بودجه ام بیشتر نشود. رستوران رفتن فقط از سر اتفاق و اجبار بود. اگر دوستانم می خواستند گروهی جایی بروند و مجبور می شدم همراهی شان کنم. اما وقتی خودم تنها بودم هر یکی دو هفته یکبار ساندویچ یا پیتزا می گرفتم که توی ذهنم می گذاشتم به حساب بیرون غذا خوردن.
همان روزها باب را دیدم و من را شام برد استیک هاوس. من همان شب فکر می کردم که در جا عاشقش شده ام. استیک و شراب قرمز خوردیم و حسابی سرم گرم شده بود و می دانستم که نباید رانندگی کنم. باب پیشنهاد کرد که برویم به یک کلاب که همان نزدیکی بود تا مستی از سرم بپرد و بتوانم رانندگی کنم.
کلاب یک رستوران کوبایی بود که پیست رقص بزرگی داشت و گروهی سالسا می رقصیدند. من چیزی از رقص و سالسا نمی دانستم. رابرت من را نشاند توی بار، یک لیوان آب برایم سفارش داد و خودش رفت تا برقصد. خیلی زود یک پارتنر رقص پیدا کرد.
زنی دارد باهاش می رقصد و تقریبا در آغوش هم هستند و من تماشایش می کنم ک حتی با هم حرف می زنند و می خندند اما هیچ حسادتی ندارم. زن را نمی بینم و از تماشای باب که دارد می رقصد لذت می برم.
مدتی می گذرد و کم کم خسته می شوم و اشاره می کنم که باید بروم. آشکارا دلخور است اما چیزی نمی گوید. من توی ذهنم قرارهای بعدی را مجسم می کنم.
وقت خداحافظی کنار ماشین م سرم را جلو می برم تا لب هایش را ببوسم. سرش را عقب می کشد. غافلگیر می شوم درست مثل وقتی که کسی توی خیابان بهت تنه زده باشد. توی چشم هایم نگاه می کند و من وانمود میکنم که مهم نیست... اما انگار دلخوری ام را می بیند، دو دستی بغل ام می کند و تنم را می فشارد، توی بغلش گم می شوم و دلم می خواهد این لحظه تا ابد ادامه پیدا کند یا من همین جا بمیرم. بعد از آن دیگر رابرت را ندیدم.
بیرون رستوران نگهبان که مردی میانسال است، لبخند می زند، رسید ماشین را همراه یک ده دلاری میدهم و میگویم: می شود ده دقیقه دیگر ماشین را بیاورید؟ و سیگارم را نشان می دهم.
با تکان سر تایید می کند.
نمیدانم چرا تصویر بچه های باب به یادم می آید. مطلقا چیزی از بچه ها نمی دانم، بچه های بین ۶ تا ۱۷ سال از نظر من همه شان شبیه هم هستند و فقط سایزشان بزرگ تر شده است و با توجه به این که الان همه شان با شلوارک ورزشی ، هودی و دمپایی های پلاستیکی بیرون می روند تشخیص دختر یا پسر بودنشان اگر موهای خیلی بلندی نداشته باشند دشوار است. برای من رابرت مرد جذابی ست اما مطلقا به بچه هایش بیگانه هستم.
سیگارم را روشن می کنم، ماری سیگار الکترونیکی ش را بیرون می آورد. نم نم باران می بارد. از آن باران هاست که تر نمی کند. همزمان که فندک را توی جیب شلوارم می گذارم، کارت رابرت را بیرون می آورم. پک عمیقی به سیگارم می زنم و نگاهی به اطلاعات روی کارت می کنم.
Robert…
Executive …
3400 west ave, Unit 16002…
کارت را همراه ته سیگارم می اندازم توی سطل زباله، اگر قرار باشد دوباره همدیگر را ببینیم، می بینیم!
نگهبان در ماشین را برایم باز میکند، تشکر می کنم و می نشینم توی ماشین. اول ماری را می رسانم و بعد یکساعت تا خانه موسیقی را با بالاترین صدا می شنوم و می گذارم شراب قرمز کار خودش را بکند.