۲۴.۹.۰۴

ته چاه

 به سال آخری که کابل بودم فکر می کنم، خانه ام را داشتم و کسی که هر روز می آمد و کارهای خانه را انجام می داد و راننده ای که هر روز من را به آفیس م می برد. دوستانی که خبرم را می گرفتند، کاری که سفرهای پی در پی داخلی و خارجی داشت و حساب بانکی که حتی آمدن حقوق ماهیانه ام را خبر نمی شدم چون بیشتر از نیازم بود و همه این ها که از بیرون درست و قشنگ و آرام به نظر می رسید و آن سال بدترین سال کابل بود! آن سال بدترین سال کابل به نظر می رسید!

ته چاه مانده بودم، ته چاهی که اسمش کابل بود. چاهی که زمانی فکر می کردم آنجا پیر می شوم و میمیرم. همان سال کابوس های پی در پی و حمله های عصبی که هیچ کسی جز خودم نمی دانست. حمله هایی که توی جلسات کاری، توی ماشین، توی طیاره و هتل های چند ستاره اتفاق می افتاد. حمله هایی که توی سالن تیاتر توی سیول کره جنوبی یا توی خیابانی در تایلند اتفاق می افتاد. حمله هایی که توی فرودگاه دهلی اتفاق می افتاد و فکر می کردم تکلیف جسدم چه می شود. حمله های عصبی و حمله های هر روزه انتحاری توی کابل و تنها شانس بود که ما را زنده نگه می داشت.

به هیچ چیز و هیچ کس قابل اعتمادی دسترسی نداشتم و ته چاه کابل گیر کرده بودم و هیچ راه فراری نداشتم و تنها می دانستم باید برگردم. چه شانسی آوردم که ویزای امریکا را دوباره گرفتم و برگشتم. 

چاه کابل اما تمام نشد، هنوز تمام نشده ... 

این روزها همان حس را دارم، گیر کردن ته چاه... تفاوت ش این است که حمله های عصبی ندارم  اما می دانم این نمی تواند ادامه داشته باشد و موقتی ست و من از ته این چاه بیرون می آیم... آن خانم پشت باجه سفارت امریکا در کابل پیدایش می شود و مهر ویزا را روی پاسپورتم می زند و راهی م می کند...

فکر می کنم همچنان که ته این چاه هستم باید کاری بکنم ...

۱۶.۹.۰۴

گزارش آخر هفته

ساعت هفت هم نشده اما یکشنبه من رو به اتمامه، چند کیلومتر پیاده روی، سه سری لباسشویی، یک سری ماشین ظرفشویی، بردن اشغال ها و خرید برای خونه نتیجه امروزه. اینقدر فیلم دیدم که حساب ش از دستم رفته. یک برش از کیک بادام که از روز شکرگذاری مونده و به طرز خوبی خوشمزه شده رو برای خودم بر می دارم با لیوان چای و میخزم بین ملافه های تمیز و فکر می کنم یه چیزی بنویسم. 

دیشب  اش چند تا از دخترها رو بیجامه پارتی دعوت کرده بود. برخلاف همیشه که بدون توجه به تم مهمانی می رفتم، جدی رفتم بیجامه خریدم و رفتم و سه چهار ساعت توی خانه اش با بیجامه چرخیدیم و هزار تا عکس گرفتیم و بر خلاف همیشه که خسته می شم و از عکس ها فرار می کنم تقریبا تا آخرین عکس ها دوام آوردم.  وقتی رسیدم خونه ساعت نزدیک ۱۲ بود و سر درد هم داشتم، قرص و آب و یک ساعتی توی سوشیال مدیا بودم و بعدش خوابیدم. یکی از عمیق ترین خواب های هفته های اخیر. 


۱۴.۹.۰۴

 مهمون هام بعد یک هفته می رن. خونه ساکت میشه و برمیگرده به روتین سابقش. ملافه ها و حوله های مهمون شسته می شن و ظرف های اضافی برمی گرده توی کابینت ها. غذاهای مونده بسته بندی میشه و برمیگرده توی یخچال. سطل های آشغال خالی میشن و دوباره یه لیست خرید جدید برای خونه نوشته می شه. 

آومدن و رفتن مهمون ها رو دوست دارم. آدم های معدودی که اجازه دارن خونه من بیان و روزها و شب ها رو بگذرونن. 

خونه دوباره ساکت میشه و من به روتین م برمیگردم. شش عصر شام می خورم و طرف های نه که همه چیز روی تو آشپزخونه جابجا کردم، یک لیوان آب برای کنار تخت می ریزم و چراغ ها رو خاموش می کنم و فقط چراغ دستشویی و چراغ کنار تختم روشن می مونه و یه کمی عطر می زنم به مچ دستم. ملافه هام باید عوض بشن اما می گم برای فردا... لباس راحتی می پوشم می میخزم توی تخت و می پیچم به پتوی سنگینم و لپ تاپ م رو باز می کنم و می گم، یه چیزی بنویسم ... روی مود نوشتنم...سکوت خونه منو بغل می کنه!

۸.۹.۰۴

 میم گفت می خواییم برای تولدت و خونه ات یه هدیه بخریم. خواستم به شوخی بگذرونم و رد بشم. بعد فکر کردم دو دفعه آخری که نون گفت چه هدیه می خوای گفتم هیچی و بعدش دلم کافی تیبل خواست اما دیگه دیر شده بود. لام گفت چی برات بیارم و ته ش یه شکلات هدیه گرفتم و باز هم دلم سوخت که می تونم یه چیزی بگیرم که موندگار تر باشه و منو یاد محبت شون بندازه، یه یادگاری!

نمی دونم فکر کردم من که خودم دوست دارم هدیه های خوب بدم چرا نمی تونم بپذیرم که آدما هدیه بهم بدن و فکر کردم وقت ش هست تمرین کنم که دوست داشتن آدما رو بپذیرم.

میم دوباره پرسید و فکر کردم یه چراغ! رفتیم تارگت و قشنگ ترین چراغ موجود رو برداشتم. تولدم مبارک!


۵.۹.۰۴

کارهایی که حالم را خیلی خوب می کند:

 صبح زود بیدار شدن حتی آخر هفته ها

۸ ساعت کار مفید کردن. 

غذای سالم و خانگی خوردن همراه سبزیجات 

قهوه خوب سر ظهر

پیاده روی روزی یک ساعت و هفته ای ۵ روز

کتاب خواندن ۴۵ دقیقه تا یک ساعت روزانه

خانه تمیز و مرتب

پرداخت قبض ها به موقع 

نوشتن...نوشتن... نوشتن

خرید کردن سر صبر و بدون هیچ عجله ای - میوه و سبزیجات، لباس ...

کافه رفتن 

حرف زدن با آدم هایی که دوستشان دارم

بیرون رفتن با آدم هایی که دوستشان دارم

رانندگی زیر یک ساعت توی جاده با موسیقی خوب



باید این لیست را بگذارم جلوی چشمم تا روزهایی که دور خودم می چرخم و کله ام نامناسب می شود ، رندوم یکی را بردارم وانجام بدهم یا مرتب انجام بدهم که کله ام نامناسب نشود. 


یادم رفته بود، مدت هاست خوب می خوابم. یکی به نفع من! :)




۳.۹.۰۴

معمولی بودن

 پشت پنجره باران می بارد. پرده های خانه ام را می کشم. چراغ ها را خاموش می کنم و توی تخت دراز می کشم. کسی منتظرم نیست و زندگی ام شبیه هیچ کسی نیست...آیا انسان شادی هستم؟ آیا انسان غمگینی هستم؟ آیا انسان فوق العاده ای هستم؟  در معمولی ترین حالت خود هستم...در فوق العاده ترین حالت خود هستم ...

۲۶.۸.۰۴

داستان: چراغ دریایی شماره ۸۱۷


من پرستار خیلی خوبی هستم! اما به صورت روزمره اگر از آدم های دور و برم که از آنها پرستاری نکرده ام بپرسند و حتی از همکارانم، ممکن است با این حرف موافق نباشند. اما قضاوت آنها ابدا اهمیتی ندارد چون من پرستار خیلی خوبی هستم!

 این به خاطر این نیست که دانشگاه خوبی رفته ام و با نمره های عالی فارغ التحصیل شده ام. اتفاقا دانشگاه معمولی و نمره های معمولی دارم. سابقه زیادی هم ندارم. به نظرم هیچ کدام از این ها  تضمین کننده این نیست که تو را به پرستار خوبی تبدیل کنند، متوسط و متخصص شاید. پرستاری برای من یک راز دارد که هیچ وقت آن را با  صدای بلند و برای دیگری فاش نخواهم کرد چون ممکن است به قیمت از دست دادن  کارم تمام شود. 

بیماران من برای من انسان نیستند، ماشین هایی  هستند که نیاز به تعمیر دارند، باید تعمیرشان کنی و در زودترین وقت از بیمارستان مرخص کنی، همین!

برای من بیمارانم تا وقتی که بیمارم هستند مهمترین بخش شبانه روز من اند. تمام تلاشم را می کنم که درست و سلامت شان کنم و از بیمارستان رخصت شان کنم. احساسات من، احساسات آنها یا احساسات همراهان شان هیچ اهمیتی ندارد و بیشتر وقتها  حتی جلوی خوب شدنشان را می گیرد، برای همین است که سعی می کنم هیچ وقت با احساسات آدم ها توی بیمارستان مواجه نشوم. 

اما وقتی از بیمارستان بیرون می آیم یا با کسانی که بیمارم نیستند، آدم دیگری هستم. جدا کردن این ها  از هم به من کمک می کند که زندگی عادی داشته باشم و بتوانم مثل یک مکانیک خسته، هر روز به تعمیرگاهم برگردم و شب ماشین ها- آدم ها- را بگذارم و به زندگی شخصی ام برگردم. 

یکی از آن چیزهایی که تا اخیرا من را به پرستار خوبی تبدیل می کرد، دور نگه داشتن خودم از بخش کودکان بود. من از بچه ها خوشم نمی آید. چیزی علیه شان ندارم اما دوست ندارم وقت بیماری با آنها وقت بگذرانم و یا حتی برخوردی داشته باشم. توی زندگی عادی ام هم از بچه ها فراری ام. وقتی که توی طیاره جیغ می زنند یا  توی فروشگاه پاهایشان را به زمین می کوبند اصلا نمی خواهم جای پدر و مادرشان باشم. حتی وقتی دارم توی سوپرمارکت خرید می کنم از قفسه هایی که مادرها و کالسکه هایشان جلوی آنها متوقف شده دوری می کنم. 

 اولین بارکه دیدمش صبح یک روز سرد زمستانی بود که به جای تخت تمام اتوماتیک بیمارستان، روی کاناپه مستطیل شکل مهمان و کنار پنجره مشرف به بزرگراه و ساختمانهای یک دست خاکستری، به طرز ناآرامی خوابیده بود. با صدای باز شدن در چشم‌هایش نیمه باز شد. پرسیدم: چرا روی تختت نیستی؟

با  بی حالی که صدایش به سختی شنیده می شد گفت: می خواستم فانوس دریایی را ببینم و سر خوابالودش را به طرف پنجره چرخاند.

بالای یکی از ساختمانهای خاکستری کنار بزرگراه اخیرا دکل مخابرات گذاشته بودند. یک چراغ روشن چشمک زن قرمز هم سرش کار گذاشته اند. از آن ارتفاع که مه زمستانی همه چیز را پوشانده بود، حقیقتا آن دکل شبیه چراغ دریایی به نظر می رسید.

میخواهم بگویم، اون چراغ دریایی نیست (این شهر اصلا به دریا راه ندارد) اما به جایش میگویم: خب، چه خبر بود دیشب؟ چند تا کشتی راهشان را گم کرده بودند؟

چشم هایش برق میزند.

انگار آدم های زیادی قبل از من سعی کرده اند که از  اشتباه درش بیاورند. 

کمی درباره چراغ دریایی حرف می زنیم اما او خسته و ناتوان تر از آن است که بیشتر از  چند جمله همراهی کند. 

اجازه می گیرم و بغل ش می کنم و به تخت برش می گردانم، مثل پر کاه سبک است و دست و پایش سرد است. پتو را تا زیر گردنش بالا  می کشم. چشم هایش را می بندد و نمی دانم به خواب رفته با فقط چشمهایش را بسته. 

بعد از آن روز هر از گاهی می دیدمش که  وقتی توی راهرو های بیمارستان راه می رفت با آدم هایی که حتی یکبار هم باهاشون حرف نزده بود را به اسم صدا می‌کرد. مثلا جیک که مامور خدمات بود و تقریبا هیچ بیماری نمی شناختش. 

کنار پنجره انتهای راهرو بن بست بخش که کم رفت و آمد بود نشسته بود و با کامیون اسباب بازی ش بازی می‌کرد و وانمود میکرد که بارهای فرضی را جابجا می کند. جیک با گاری کوچک وسایلش برای تعمیر شوفاژ یکی از اتاق ها می رفت که نگاهشان به هم خورد. جیک لابد طبق عادت گفت: سلام کوچولو! 

شاید اولین بار بود که متوجه او شده بود.

برایان گفت: سلام جیک! و به بازی با ماشین اسباب بازی ش که کنار پنجره سر میداد، ادامه داد.

جیک غافلگیر شده بود، چند ثانیه مکث کرد اما چیزی به ذهنش نرسید که بگوید، پس به راهش ادامه داد. بعد از آن روز تصویر او هیچ وقت از ذهنم پاک نشد، چه ماه هایی که در بیمارستان بود و چه سال های بعد.

یکی دو بار در هفته نوبت من بود که پرستارش باشم و آن روزها خود بهشت بود، ناخودآگاه با همه مهربان بودم و لبخند از صورتم محو نمی‌شد. دلم میخواست بدانم وقتی صبح وارد اتاقش می شوم در چه حالتی پیدایش میکنم. روی صندلی مچاله شده که انگار شب گذشته روی تخته پاره ای از هجوم طوفان گذشته؟ یا سر و ته روی تخت خودش که از درد به هم پیچیده بود و انگار این درد بخشی از وجودش شده بود که پذیرفته بودش. 

امروز کف اتاق پیدایش کردم، اول فکر کردم داستان جدیدی ست اما داستانی در کار نبود و او برای همیشه خوابیده بود و شاید به همه جاهایی سفر کرده بود که رویایشان را داشت. قبل از اینکه کسی را خبر کنم چند لحظه در آغوشش گرفتم و بعد روی تخت گذاشتم. رو تختی را رویش کشیدم. برایان ساکت و آرام بود انگار هر آن ممکن بود چشم هایش را  باز کند و درباره چراغ دریایی قرمز رنگ حرف بزند.

بعدتر همکارم گفت که  مادرش آمده که وسایلش را ببرد. فکر کردم که بروم و تسلیت بگویم، چیزی برای همدردی. آرام به در نیمه باز اتاق ۸۱۷ ضربه زدم، صدایی گفت: بله!

بر خلاف انتظارم صورت مادرش آرام بود.

گفتم: خیلی متاسفم ، برایان پسر فوق العاده ای بود.

همانطور که لباس های برایان را از کمد کوچک بیرون میکشید و داخل ساک می گذاشت گفت: ممنون، شما هم خیلی باهاش مهربان بودید.

از حرفش غافلگیر شدم. اولین باری بود که همراه بیماری این را درباره من می گفت.

میخواستم راهم را بکشم و بروم که گفت: این فک کنم برای شماست.

نقاشی یک چراغ دریایی ( دکل مخابراتی با چراغ قرمز) و بندر کنارش. گوشه سمت چپ هم با خط خودش نوشته بود: چراغ دریایی شماره ۸۱۷ کمک می کند که راهت را پیدا کنی و به صخره ها برخورد نکنی. 

 فضای بیمارستان خفه کننده شده بود، مرخصی گرفتم و از بیمارستان بیرون رفتم. تمام روز روبروی دریاچه کوچکی نشستم و موج و مرغابی ها را تماشا کردم.



پ ن: ایده این داستان اولین بار در بیمارستان ویرجینیا به ذهنم رسید. جایی که اولین تجربه بستری شدن در بیمارستان را داشتم. از ایده اولیه تا داستان نهایی سه چهار سالی طول کشید چرا که خلاقیت هیچ وقت آسان نیست!



۲۳.۸.۰۴

ٍRush Hours

 دوشنبه صبح ست. خودم را به زور از تخت می کشم پشت میز و یکسره می روم سراغ گزارش درصد غیر قابل قبول مالیات برای لابی. این آخرین پازلی هست که برایم تازگی دارد و تا عصر ساعت سه و نیم که سه چهارتا جلسه درباره اش داشته ایم و عددها را بالا و پایین کرده ایم نمی دانم که کی تمام می شود. چون هر ستونی را دست می زدیم درصد ها از سی و چهل و به پنجاه هم می رسید که قابل قبول نبود. آخر سر توی جلسه ساعت سه و نیم که چهار نفر از تیم ما و مشاور حقوقی سازمان آخرین پازل را گذاشت و همه روی ۱۷ درصد و خرده ای توافق کردند و گزارش امسال بسته شد. 

چرا همه این ها را می گویم چون تمام روز دست و صورت نشسته پای کار بودم و صبحانه ام را یک عصر خوردم و وقتی ساعت ۵ عصر لپ تاپم را بستم و شام که مرغ و برنج بود را جلوی خودم گذاشتم حتی مغزم نمی خواست سریال نت فلیکس را دنبال کند. 

چرا همه این ها را می گویم چون زندگی شبیه هیچ چیزی نیست که برای دهه چهلم زندگی م تصور می کردم و هیچ چیزی غیر قابل پیش بینی نیست و هیچ آرزو و حتی کابوسی ندارم و هیچ چشم اندازی نیست. همه این ها به این خاطر نیست که رویایی دست نیافتنی دارم که برای من بالعکس است اما ترس من از این است که اگر مسیرم را عوض کنم دوباره توی مسیر جدید چند سال بعد به همین نقطه برسم که می دانم احمقانه است ...


چهارشنبه : 

امروز رفتم افیس و یک سوال از یکی از جونیورها داشتم و گفتم به جای ایمیل زدن بروم آنطرف افیس و مستقیم از خودش بپرسم. من خیلی کم می روم بالای سر آدم ها... از دیدن م جا خورد و سوال م را پرسیدم و داشتم برمیگشتم که وی پی مورد علاقه ام نگه م داشت و یک سوال پرسید و بعد هم کایل که مسول روایط کمپانی هاست نگه م داشت و سوال ش را پرسید و بعد هم جی توی راهرو سلام کرد و تشکر کرد که گزارش سالیانه هزینه های لابی تمام و تصویب شد...هر از چند گاهی باید یک دور توی آفیس بزنم تا آدم ها سوال هایشان را بپرسند :)

۱۶.۸.۰۴

یکسالگی مبارک!

این هفته کارم یکساله شد. اولین پست مدیریتی تخصصی که گرفتم توی سازمانی که می خواستم و این یک سال واقعا سخت کار کردم. این نوامبر یکی از ماه های سخت ساله به خاطر بودجه بندی سال جدید و همزمان بستن سال جاری و باز کردن حسابرسی سال جاری. 

این هفته کارم یکساله شد و همچنان که هر روز به خاطر حجم کار از نفس می افتادم، دلم می خواست یک جشن کوچیک برای خودم بگیرم و دیشب بالاخره بعد از کار سوار ماشین شدم و رفتم شام بیرون و خوش گذشت.

هفته قبل یکی توی گروه دوستی گله کرد که چرا از همدیگه خبری نمی گیریم و از مشکلات هم خبر نداریم. کمی از مصایب زن تنها بودن براش گفتیم و این که عملا یک خانه و خانواده رو تنهایی می گردونیم بدون این که کسی باشه  قسمتی از بار رو به دوش بکشه یا حتی بهت بگه: خسته نباشید. هیچ سیفتی نت وجود نداره و جای هیچ ریسکی نداریم چون هیچ کسی نیست که بتونیم روش حساب کنیم، بنابراین وقت و انرژی نمی مونه که صرف بقیه بکنیم و همین دور هم جمع شدن ها فقط برای اینه که برای چند ساعت بدون غر زدن و شنیدن، دور هم لذت ببریم. فک کنم قانع شد. 

 

۱۱.۸.۰۴

کجاست جای رسیدن

 صبح با هنگ اور بیدار می شوم. آخرین باری که هنگ اور بودم را یادم نمی آید. به باقیمانده بطری شراب که روی میز کافی ست و یک سومش هم خالی نشده نگاه می کنم و خنده ام می گیرد. دیشب دور همی زنان ساده کامل بود. پنج ساعت تمام چای و کمی الکل و چلم و فقط نشستن و حرف زدن بدون موسیقی و هیچ چیز دیگر. 

صبح بیدار می شوم، یک مسکن می خورم و کتابم را می خوانم، صبحانه می خورم و آثار مهمانی را تمیز می کنم. طرف های ظهر با بیجامه و یک ژاکت برای یک پیاده روی کوتاه می روم بیرون اما پنج کیلومتر می روم دور محله و دریاچه... آنقدر پاییز زیبا شده که حقیقتا نفس آدم از زیبایی اش بند می آید. 

سکوت این محله و این خانه سخت بدست آمده است و بسیار دوستش می دارم!


سهراب قبلا بهتر. از من گفته است:

کجاست جایِ رسیدن
و پهن کردنِ یک فرش
و بی خیال نشستن 
و گوش دادن
به صدایِ شستنِ یک ظرف
زیرِ شیرِ مجاور؟
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد؟
و سطحِ روح پر از برگِ سبز خواهد شد؟
کجاست سمتِ حیات؟

۲۹.۷.۰۴

آپارتمان شماره ۳۰- کابل

 از خواب بیدار می شوم و ناخودآگاه گوشی ام را بر میدارم. یکی توی واتس آپ پیام داده. مستاجر واحد ۳۰ یک فیلم کوتاه از آپارتمان. فرستاده. کابینت ها... گرانیت سیاه کانتر که از سنگ فروشی کوته سنگی توی یک عصر بهاری خریدیم. سرامیک های آجری رنگ که چقدر خوبند. دلم می خواهد همین الان بروم آنجا... آپارتمان را تحویل بگیرم و از پنجره پذیرایی به تپه های بالا نگاه کنم. دلم برای آن خانه که حتی یک سال هم در آن زندگی نکردم تنگ شده. برای سرامیک آجری رنگ پذیرایی، کف موزاییکی اتاق خواب با فرش لاکی قرمز، برای تختی که ناراحت ترین تخت دنیا بود. برای اتاق کوچک مهمان که همه آفتاب های دنیا را داشت. برای پارکینگ و نگهبانی هایی که در شب های بی برقی با چراغ موبایل شان بیرون می آمدند و دروازه را باز می کردند. 

دلم می خواهد برگردم. کتاب خانه ام را از نو بچینم. آشپزخانه، پذیرایی... اما می دانم چیزی از آن روزها جز خاطره نمانده. 

سالهای کابل من، به امید گذشت. همه اش در توهم این بودم که صبر کن همه چیز قرار است بهتر شود... وقتی ۲۰۱۶ بعد چیزی کمتر از سه سال برگشتم، چیزی از آن زندگی نمانده بود. نه از شهر، نه از آدم ها و نه از من...  یکسال و نیم دیگر بین کابوس و اضطراب گذشت تا برگردم اینجا به نقطه صفر... نقطه آغاز... ساختن اجر به آجر خودم... هنوز ...!

۲۶.۷.۰۴

داستان کوتاه

رابرت


 من و ماریا در لابی یک رستوران لوکس مدیترانه ای و غذاهای دریایی هستیم. تمام کارکنان رستوران با کت و شلوار سیاه و پیراهن های سفید و سینی های نقره ای اینطرف و آنطرف می روند و غذا، نوشیدنی سرو می کنند. مهمان ها اما اغلب با لباسهای غیر رسمی و حتی صندل هم دیده می شوند.

من و ماری توی لابی روبروی میز پذیرش مهمان ها نشسته ایم. لابی بر خلاف فضای داخلی و حتی میز پذیرش رستوران که با چوب تیره و لامپ های کم نور و مخفی، گیاهانی با برگ های سبز تیره و مبلمان چرمی و تیره دکور شده اند بدون هیچ تزیینی، یکسره سفید است ، حتی مبل ها و میز خیلی کوچک جلویش هم سفید است. انگار که وسط ساختن رستوران آنجا را یادشان رفته باشد. ما منتظریم تا نوبتمان شود و برای شام به ما میز بدهند.

 انتظار کشیدن توی این رستوران ها بخشی از تجربه و آیین است یا مهمان ها اینطور فکر می کنند و به خاطر انتظار عصبانی یا آزرده نمی شوند. من و ماری تنها کسانی هستیم که روی مبل های انتظار نشسته ایم. بقیه همه در گروه های دو یا چند نفری ایستاده اند و گرم مکالمه هایشان هستند، بعضی حتی نوشیدنی هایشان را توی بار سفارش داده اند و نوشیدنی به دست منتظر میزشان هستند. بعضی با لباس های آفیس که نشان می دهد مهمانی کاری ست و تعداد کمی هم با لباس های تمام رسمی، اما هیچ کسی انگار بیش از حد ساده و یا بیش از حد رسمی به نظر نمی رسد. ماری یک پیراهن مشکی کوتاه با کفش سیاه چرم پوشیده و یک کیف با زنجیر طلایی که با گردنبند و دستبندش هماهنگ ست. من یک بلوز یقه گرد زرشکی ساده با آستین کوتاه و یک شلوار ساده مشکی با کتانی سفید پوشیده ام و یک کیف کوچک چرمی ساده قرمز یکطرفه انداخته ام، ساعت، دستبند، گوشواره های کوچک نقره ای و گردنبند ساده ای ک بابت تولدم هدیه گرفته ام. ما درباره چیزی که چندان مهم نیست حرف می زنیم و می خندیم. مدت هاست دیگر بلند خندیدن خودم یا دیگری در فضای عمومی مثل رستوران، ناراحتم نمی کند. 

کسی صدا می زند: Sara... is that you?

به مردی که به من نگاه می کند و مرا صدا زده است نگاه می کنم. فکر می کنم در راه رفتن یا برگشتن از دستشویی ما را دیده است. موهای بلوند کوتاه، قد بلند و لاغر. تیشرت سفید و شلوارک... خط های چهره اش میانسالی اش را لو می دهد… نمی شناسم اما قیافه اش آشناست... مثل هنرپیشه نقش اولی که ممکن است توی فیلمی دیده باشم.

عکس العمل من را که می بیند به خودش اشاره می کند و می گوید: 

I am Bob … Robert!!! We met once in a ballroom dance.

وقتی خودش را آنطور معرفی می کند حتم دارم که دارد درست می گوید. فقط منم که دوست دارم همان جلسه اول اسم کامل آدم ها را بپرسم و کامل صدا کنم به جای نیک نیم شان. 

به نشانه آشنایی لبخند می زنم و می گویم: آشنا به نظر می رسید اما متاسفانه من به یاد نمی آورم. 

و توی ذهنم ادامه می دهم: لابد مال وقتایی بود که زیاد سر قرار میرفتم ... مدت هاست سر قرار نرفته ام. 

میز کمی دورتر را نشان میدهد. یک پسر تین ایجر با چشم های روشن ش به ما نگاه می کند و روبرویش یه دختر کم سن و سال تر که سرش گرم چیز دیگری ست و صورتش را نمی بینم. فکر میکنم بعدتر می شود درباره این که پسرش چقدر زیباست با ماریا حرف بزنیم. 

و می گوید که گروه ش آنجاست و خوشحال ست که مرا دیده و به میزش برمیگردد.

همان وقت کسی می گوید که میزمان آماده است. جای خوبی بهمان میز داده اند، چون وقت آمدن یک میز کنار بار پیشنهاد کرده بودند که جای رفت و آمد بود و گفتم منتظر می شویم تا میز بهتری خالی شود.

من استیک و سالاد سفارش می دهم با شراب قرمز، ماری مارگاریتا و خوراک مرغ و سبزیجات با برنج باسماتی. به شوخی می گویم: قول میدهم که از برنج ت نخورم. 

برخورد با رابرت تقریبا از ذهنم پاک شده و شراب قرمز سرم را گرم کرده است و گرم حرف زدن هستیم که رابرت می آید سر میز و عذرخواهی می کند  که دوباره مزاحم شام مان شده است. کارت ش را می گذارد روی میز و می گوید: We should catch up!

بدون فکر می گویم: حتما!

انگار انتظار عکس العمل بیشتری دارد و وقتی سکوت من را می بیند می گوید از شام لذت ببرید و بچه ها منتظرم هستند و باید بروم. 

بچه هایش کنار در ورودی منتظر ایستاده اند و ما را تماشا می کنند. 

باب از آنهاست که جثه بزرگی ندارد و شاید به خاطر لاغر و بلند بودنش ست که جثه اش دیده نمی شود، اما می تواند یکدستی من که هیکل کوچکی دارم را بغل کند و من توی بغلش گم شوم. اولین بار و آخرین بار که بیرون رفتیم. شام من را  بیرون برد. آن وقت ها تازه مهاجرت کرده بودم و خیلی چیزها برایم تازگی داشت. هنوز وقتی می رفتم سوپرمارکت باید حواسم می بود که از بودجه ام بیشتر نشود. رستوران رفتن فقط از سر اتفاق و اجبار بود. اگر دوستانم می خواستند گروهی جایی بروند و مجبور می شدم همراهی شان کنم. اما وقتی خودم تنها بودم هر یکی دو هفته یکبار ساندویچ یا پیتزا می گرفتم که توی ذهنم می گذاشتم به حساب بیرون غذا خوردن.

همان روزها باب را دیدم و من را شام برد استیک هاوس. من همان شب فکر می کردم که در جا عاشقش شده ام. استیک و شراب قرمز خوردیم و حسابی سرم گرم شده بود و می دانستم که نباید رانندگی کنم. باب پیشنهاد کرد که برویم به یک کلاب که همان نزدیکی بود تا مستی از سرم بپرد و بتوانم رانندگی کنم. 

کلاب یک رستوران کوبایی بود که پیست رقص بزرگی داشت و گروهی سالسا می رقصیدند. من چیزی از رقص  و سالسا نمی دانستم. رابرت من را نشاند توی بار، یک لیوان آب برایم سفارش داد و خودش رفت تا برقصد. خیلی زود یک پارتنر رقص پیدا کرد. 

زنی دارد باهاش می رقصد و تقریبا در آغوش هم هستند و من تماشایش می کنم ک حتی با هم حرف می زنند و می خندند اما هیچ حسادتی ندارم. زن را نمی بینم و از تماشای باب که دارد می رقصد لذت می برم. 

مدتی می گذرد و کم کم خسته می شوم و اشاره می کنم که باید بروم. آشکارا دلخور است اما چیزی نمی گوید. من توی ذهنم قرارهای بعدی را مجسم می کنم.

وقت خداحافظی کنار ماشین م سرم را جلو می برم تا لب هایش را ببوسم. سرش را عقب می کشد. غافلگیر می شوم درست مثل وقتی که کسی توی خیابان بهت تنه زده باشد. توی چشم هایم نگاه می کند و من وانمود میکنم که مهم نیست... اما انگار دلخوری ام را می بیند، دو دستی بغل ام می کند و تنم را می فشارد، توی بغلش گم می شوم و دلم می خواهد این لحظه تا ابد ادامه پیدا کند یا من همین جا بمیرم. بعد از آن دیگر رابرت را ندیدم. 

بیرون رستوران نگهبان که مردی میانسال است، لبخند می زند، رسید ماشین را همراه یک ده دلاری میدهم و میگویم: می شود ده دقیقه دیگر ماشین را  بیاورید؟ و سیگارم را نشان می دهم. 

با تکان سر تایید می کند. 

نمیدانم چرا تصویر بچه های باب به یادم می آید. مطلقا چیزی از بچه ها نمی دانم، بچه های بین ۶ تا ۱۷ سال از نظر من همه شان شبیه هم هستند و فقط سایزشان بزرگ تر شده است و با توجه به این که الان همه شان با شلوارک ورزشی ، هودی و دمپایی های پلاستیکی بیرون می روند تشخیص دختر یا پسر بودنشان اگر موهای خیلی بلندی نداشته باشند دشوار است. برای من رابرت مرد جذابی ست  اما مطلقا به بچه هایش بیگانه هستم. 

سیگارم را روشن می کنم، ماری سیگار الکترونیکی ش را بیرون می آورد. نم نم باران می بارد. از آن باران هاست که تر نمی کند. همزمان که فندک را توی جیب شلوارم می گذارم، کارت رابرت را بیرون می آورم. پک عمیقی به سیگارم می زنم و نگاهی به اطلاعات روی کارت می کنم.

Robert…

Executive …

3400 west ave, Unit 16002…


کارت را همراه ته سیگارم می اندازم توی سطل زباله، اگر قرار باشد دوباره همدیگر را ببینیم، می بینیم!

نگهبان در ماشین را برایم باز میکند، تشکر می کنم و می نشینم توی ماشین. اول ماری را می رسانم و بعد یکساعت تا خانه موسیقی را با بالاترین صدا می شنوم و می گذارم شراب قرمز کار خودش را بکند.


۲۱.۷.۰۴

آرزو

 
زن ده سالی از من بزرگ تره. اولین بار که درباره خانواده ش حرف میزنه و مخصوصا پسرهاش چشماش برق میزنه. فکر میکنم، زندگی عادی یعنی این! توی این سن و سال کارهاش رو کرده و بچه هاش بزرگ شدن و رفتن پی زندگی شون و حالا میتونه استراحت کنه و زندگی خودش رو داشته باشه. نه من که هنوز نمی دونم زندگی م کدوم طرف می ره یا شایدم می دونم اما اطمینان ندارم این راهیه که باید بره. 
چند ماه بعد گفت که برای پسر بزرگ ش تشخیص … دادن. به رزا راجع به بیماری پسره گفتم. گفت ارثیه و قابل درمان نیست و احتمالا تمام عمرش باید توی بیمارستان نگهداری بشه  و …
امروز این زن خوش خنده باحال به ما خبر داد که پسرش بهتر نشده و خونه ش رو فروخته و با خانواده ش می‌رن ایالت دیگه تا پیش پسرش باشن. گفت الان به چیزی که فکر می کنم زنده نگه داشتن پسرمه. 
بدون استثنا تیم مون اشک ش دراومد. همه یه چیزی گفتن و من گفتم: احساسات من با تاخیر میاد و واقعا نمی‌دونم چی بگم و فقط میگم مراقب خودت و خونواده ت باش!
زندگی همینه، کوتاه… خیلی کوتاه… می دونستم... سالهاست می دونم و هر روز از خودم می پرسم درست دارم زندگی می کنم یا نه و نود درصد مواقع نمی دونم.
 نتونستم برم خونه… فکر کردم دلم می خواد یه جای شلوغ فکر کنم و اومدم بیرون نشستم و به زندگی پسر ۲۲ ساله و مادری  فکر میکنم که توی یک خانواده مرفه توی امریکا به دنیا اومد اما زندگی برنامه دیگه ای براش داشت… 

۶.۷.۰۴

بعضی روزها که غصه تنهایی م رو می خورم ...

 بعضی روزا که غصه تنهایی م رو می خورم، آدما یکی یکی بهم زنگ می زنن و ساعت ها باهام حرف می زنن. آدم هایی که می تونم باهاشون درباره هر چیزی حرف بزنم. تنها باگ ش اینه که توی یک شهر دیگه، توی یک کشور دیگه یا توی یک قاره دیگه ن. اما مثل روز برام روشنه که توی زندگی م هستن و جغرافیا رو سال هاست جدی نگرفتیم.

بعضی روزا که غصه تنهایی م رو می خورم، گروه زنان ساده کامل- اسمی که من روشون گذاشتم- پیام می دن و میریم یه کافه خاورمیانه ای و یا رستوران محلی کوچیک می شینیم و ساعت ها حرف می زنیم و چای و چلم و غذا... واقعا بارم سبک می شه تا هفته بعد، تا روزی که دوباره ببینیم و از در و دیوار حرف بزنیم و سبک بشیم و سوار ماشین ها مون بشیم و در جهت های مختلف پراکنده بشیم. 

بعضی روزها که غصه تنهایی م رو می خورم، فیش حقوقم واریز می شه و من همه قبض ها رو می دم، برای خودم یک لباس، کفش یا کیف جدید می خرم. خودم رو می برم کافه یا می رم کتابفروشی و کتاب جدید می خرم. 

بعضی روزها ... می رم پیاده روی... توی پارک... مرکز شهر شلوغ... مرکز خرید... ذهنم و جسمم آروم می شه و برمیگردم به خودم :)


پ ن: بهش گفتم فلانی تنهایی خیلی سخته و کار هر کسی نیست! اما اگر مهارت ش رو پیدا کردی... آدما رو سوا می کنی و میاری توی زندگیت! آدمای زندگی ت تصادفی و اتفاقی نیستند، انتخاب شده ان!

 سخت ترین فصل کتاب رو تموم کردم، باورم نمیشه. مدت ها گیرش بودم و نمی دونستم و نمی تونستم و بارها و بارها بازنویسی کردم و از اول نوشتم و پاک کردم و ادیت کردم و تغییر دادم. همه صحنه هاش جلوی چشمم بود و نمی تونستم بنویسمش. :)))

۱.۷.۰۴

 سی ساله که بودم یک برنامه ای ریخته بودم که ۴۰ سالگی بازنشسته بشوم. زندگی زد زیر کاسه و کوزه و برنامه هام و تاریخ و جغرافیا و ریاضی زندگی م رو به هم ریخت و منو گذاشت سرخط، سرخط جدید. 

امروز دوباره داشتم به این فکر می کردم که کی می خوام بازنشسته بشم و براش جمع و ضرب کردم و عدد و رقم ریختم. می دونم که ممکنه زندگی دوباره غاقلگیرم کنه و دوباره بفرسته ته خط یا اول خط. همین!!!

۳۰.۶.۰۴

پاییز ۲۰۲۵

 دلم می خواد تا گردن فرو برم زیر پتو، بخوابم تا دوباره بهار بیاد. دلم می خواد مست برم توی بالکن و سیگار بکشم و به یخ توی لیوان نوشیدنی م نگاه کنم و تصمیم بگیرم که لیوان آخرم باشه یا ادامه بدم. دلم می خواد برم یک بغل گل بخرم و گلدون های شیشه ای رو یکی یکی پر از گل کنم. دلم می خواد بیدار بشم و بدون این که به ساعت و موبایلم نگاه کنم کتابی که دمر گذاشتم پایین تخت رو بردارم و از جایی که خوابم برده دوباره شروع به خوندن کنم. دلم می خواد چهازانو روی کاناپه بشینم موسیقی جاز توی پس زمینه خونه ساکت و صدای ماشین چمن زنی برای آخرین بار این تابستون بیاد و من لیوان گس چای سیاه و نبات م رو قلپ قلپ پایین بدم. دلم می خواد ... 

۲۳.۶.۰۴

فرزند ناخلف من!

واقعا دلم می خواد نوشتن این رمان تموم بشه و منتشرش کنم و برم مرحله بعد یا خلاص بشم از شرش. مثل داشتن فرزند ناخلف می مونه، هیچ کاری نمیشه کرد. :(

۱۸.۶.۰۴

دوشنبه

 ساعت نزدیک شش عصره، امروز از خونه کار کردم. تا ساعت های دو عصر. بعد رفتم سراغ کتاب ی که دارم می خونم. پنج عصر لپ تاپم رو بستم و شام فسنجون با کته و نوشابه خوردم و همزمان فیلم دیدم. ویتامین ها و مکمل های غذایی م رو خوردم. 

ده شب صورتم رو می شورم، مسواک می زنم. کرم دور چشم می زنم، سرم صورت و مرطوب کننده دست و ماسک لب.

روزم رو به اتمامه! 

من تمام عمرم درس خوندم، تلاش کردم، کار کردم و نتورک درست کردم و دوباره درس و زبان خوندم و دو بار مهاجرت کردم و بیشتر کار کردم و رابطه های نیمه نصفه رو با شجاعت تموم کردم و با شکست هام روبرو شدم تا آدم خودم بشم... تا برسم به یک جایی که از اقامت، از بی پولی، از ناامنی، از تنهایی نترسم. برسم به جایی که بفهمم کسی منو نجات نمی ده ... برسم به یک جایی که کارم درست باشه... که زندگی م امن باشه که تازه بفهمم باید یاد بگیرم که چطور از ثمره تلاشم بدون احساس گناه لذت ببرم.... اول راهم! 

مثل آدمی که زنده و سالم از جنگ برگشته و همه همرزماش مرده اند، معلول شدن، اسیر شدن، موجی شدن ... اما اون به ظاهر سالم برگشته به دنیای زنده ها... زندگی بیرون از جنگ ظرافت های خودش رو داره ...دنیایی که فراموشش کرده  یا اصلا بلدش نبوده ... 

۱۶.۶.۰۴

آخر هفته

 جمعه صبح با تاسیسات تماس گرفتم چون فکر می کردم سیستم تهویه دوباره از کار افتاده. اینقدر با کاستومر سرویس بانک ها و شرکت های سیستم های نرم افزاری آفیس تماس گرفته ام که وقتی پشت خط می مانم، چند تا کار دارم همانطور که پشت خط هستم به آنها برسم و آنقدر زبان شان را یاد گرفته ام که بدانم سریع ترین راه برای رسیدن به جواب چیست. ظرف ده دقیقه برایم قرار سرویس برای دوشنبه را گذاشت. می دانستم که نمی توانم انتظاری برای زودتر از آن داشته باشم. شنبه کاشف به عمل آمد که مشکل از تنظیمات روی ترموستات است و نه خود سیستم و بعد که تنظیم ترموستات را درست کردم همه چه به حالت نرمال برگشت. قرار سرویس را کنسل کردم. 

حس می کنم سیستم تهویه یک ماه از تابستانم را دزیدید. سه بار آمدن و رفتن و دوبار تعویض قطعه. 

شنبه تا طرف های ظهر توی تخت بودم و پادکست تیلور سوییفت و نامزدش را روی یوتیوب دیدم. این دختر میلیاردر مثل همه ما زن ها یک دختر کوچولی درون خجالتی دارد، نامزدش هم خوشبختانه بلد است چطور دلش را ببرد. نه با پول و موقعیت اجتماعی بلکه با اعتماد بنفس و رفتار درست و حمایت گرانه و بیان احساسات ش. 

قرار شام داشتم و سلانه سلانه صبحانه -ناهار خوردم . پیاده روی رفتم، فیلم دیدم و حاضر شدم و رفتیم شام تا طرف های ده شب .

امروز هم به خرید و فسنجان پختن گذشت. برای اولین بار مجبور شدم ژاکت بپوشم، گمانم هوای امروز، سلام پاییز بود!

۹.۶.۰۴

قیر سیاه

تنهایی مثل باتلاق قیر می ماند. مثل مه کمرنگ که هر روز عمیق تر و تیره تر می شود. حس می کنی عادت کرده ای اما شب که ب خواب می روی می بینی مه از شب قبل غلیظ تر شده است... به قیر غلیظ مه الود تنهایی تسلیم می شوی و اجازه می دهی به تمامی تو را در بر بگیرد!!!


ساعت ۱۲ ظهر از تخت بیرون می آیم. از ساعت ۹ صبح بیدارم. دست و صورتم را شسته ام و حتی آرایش هم کرده ام اما دوباره برگشته ام توی تخت ... ساعت ۱۲ از تخت بیرون می آیم. فنسی ترین لباس های این روزهایم را می پوشم، هم گرسنه ام و هم نیستم. می روم کافه تاته که تازه چند روز است که شعبه اش توی محله ما باز شده. ماشین را پارک می کنم، کیف و کتابی که این روزها می خوانم را می زنم زیر بغل و می روم توی کافه. اکثریت با آسیایی ها و سفید هاست و بقیه کمتر به چشم می آیند. بین آسیایی ها هر کاری که بکنی اور درس نیستی. 
ساندویچ آواکادو، تخم مرغ و سالمون دودی سفارش می دهم با یک لیوان چای بزرگ، خودم را پشت پیشخوان بار مستقر می کنم. آدم ها و کار کردن گارسان ها را از پشت پیشخوان تماشا می کنم، چایم را می نوشم و منتظر ساندویچ م می شوم. بیرون آفتاب پاییز تلاش می کند که داغ باشد. 
بعد می روم یونیکلو و یک پیراهن پاییزی و یک بلوز ساده مشکلی برای آفیس می خرم. یک چرخ توی تارگت می زنم اما چیزی نمی خرم. بعد می روم والمارت و سبزی و میوه و تخم مرغ می خرم. بعد سر از هوم گودز درمیاورم و یک پا دری برای حمام می خرم چون پادری قبلی را یکی دو روز پیش دور انداخته ام. یک طورهایی برای پادری غمگین م... مثل همه چیزهایی که برای بدست آوردنشان تلاش می کنی و یک روزی کهنه و بدرد نخور و خارج از مد می شوند و باید بگذاری دم در... حس می کنم به پادری... به انتخاب خودم خیانت کرده ام.... به لباس هایی که باید دور انداخته شوند، کفش هایی که با اشتیاق خریده می شوند و یک روزی باید دور بیاندازیم... اینجا چیزی کهنه و پاره نمی شود... اینجا از مد می افتد، از ریخت می افتد و دیگر نمی خواهی شان... 
عصر برنج دم می کنم، خرید هایم را جابجا می کنم و ادامه سریال خسته کننده ام را می بینم... دست و صورت م را می شویم، شام می خورم، شراب می نوشم و لابد به خواب می روم.

۵.۶.۰۴

نمی دانم!

از دیت هایش می گوید، دیدن بی سرانجام آدم ها که نرم جدید دنیای مدرن رابطه هاست. می گویم نسل شما سخت تر از نسل ما زندگی می کند. انتظار ندارد این را از من بشنود، منی که همیشه منتقد انتخاب هایشان بوده ام و فکر می کردم فرمول زندگی را بهتر می دانم. لابد انتظار دارد فرمول رک و راست عشق را برایش بگویم تا زندگی ش راحت تر شود.
یادم می آید گاهی که با حاجی پدربزرگم حرف می زدم و فکر می کردم تمام فوت وفن جهان را از بحر است، در مقابل پرسش های من سکوت می کرد. از خودم می پرسیدم: چرا حاجی اسرار زندگی را به من نمی گوید. چرا رک و راست نمی گوید این راه را برو یا آن راه را... 
اما حاجی به حرف هایم گوش می کرد و می گفت: برایت قرآن می خوانم... برایت دعا می کنم. و من می دانستم که حاجی خالص ترین صورت دوست داشتنی را که بلد ست را در قالب دعا برایم می فرستد.
الان می دانم آدم هر چه تجربه اش بیشتر می شود. نمی دانم! ش فقط واضح و روشن می شود. تنها چیزی که می توانی به آدم ها بدهی عشق بی قید و شرط است و نسل بعدی خانواده من تمام عشق بی قید و شرط من را دارند و بارها می خواهم بگویم چقدر دوستشان دارم، بهشان افتخار می کنم اما نمی دانم!!


۴.۶.۰۴

اینرسی سکون یا روز چهارم

 از بین همه گزینه ها، ماندن توی تخت و رمان خواندن را انتخاب کردم. دوش می گیرم، صبحانه دیر وقت می خورم. شاید ابگوشت بار گذاشتم یا خوراک مرغ و سبزیجات یا هر دو. 

شاید بروم ماساژ، شاید بروم خرید دوباره، شاید بروم پیاده روی و شاید یک فیلم بردارم برای تماشا!

آخر هفته طولانی هیچ برنامه ای ندارم، حتی حوصله نیویورک رفتن هم ندارم، دخترها گفتند برویم آتلانتیک سیتی، بهانه آوردم. جمعه باید کسی را ببرم فرودگاه اما حتی نپرسیدم کی می روند و کی می آیند، گفتم باید کسی را ببرم فرودگاه و نمی توانم. 

کتابی که دارم می خوانم درباره عشق افلاطونی مدرن است، دهه ۲۰ خودم را بیادم می آورد، همانقدر معصوم، همانقدر بیچاره و همانقدر امیدوار به عشق ... 

۳.۶.۰۴

تعطیلات خود را چگونه می گذرانید؟

 می روم خرید، دوشنبه صبح فقط خانم های پیر بازنشسته می آیند مال برای خرید. من توی تعطیلات ده روزه ام. برنامه این بود که بروم ایتالیا، دیدم خیلی برنامه ریزی می خواهد(ویزا، تیکت و هتل و ...) و من واقعا امسال از خودم کار کشیده ام و نمی خواهم برای تعطیلات هم مغزم را به کار بگیرم. ماندم همین جا و توریست توی شهر خودم شده ام. 

می روم فروشگاه محبوبم و سر صبر می چرخم و یک شلوار سرمه ای کتان می خرم که باید کوتاه بشود و یک بلوز سرمه ای با ستاره های طلایی، هر دو تخفیف خورده اند. توی ماشین نشسته ام و دارم فکر می کنم کدام رستوران بروم برانچ. پیرمردی با موی سفید به ماشین نزدیک می شود و طوری که مرا نترساند دست هایش را نشان می دهد. شیشه را پایین می دهم. سر و وضعش مرتب است مثل اکثر گداهای اینجا، خجالت می کشم با این سن و سال گدایی می کند، قبل از اینکه داستان ش را شروع کند بهش یک اسکناس می دهم. 

فکر می کنم به زحمت رستوران رفتن نمی ارزد، چون یکی دو ساعت دیگر باید بروم آن طرف شهر برای وقت چشم پزشکی. نان بربری می خرم و خانه برمی گردم و نیمرو می خورم با چای شیرین!


۲۰.۵.۰۴

درخت دوستی

 شش زن از شرق و غرب افغانستان نشسته بودیم توی فضای بیرونی یک رستوران توی اولد تاون الکساندریا.  هفته ها بود که داشتم به این جمع که تاریخ ش با تاریخ  آمدن من به امریکا برابری می کند فکر می کردم، آدم هایی که اضافه شدند و آدم هایی که کم شدند. یکی دو بار هم گفته بودم و هی می خواستم عطای این جمع را به لقایش ببخشم چرا که فکر کردم جمع مان کیفیت دوستی که انتظارش را داشتم نداشت. یک جایی فکر کردم تا کی می شود آدم ها را سر هر چیزی حذف کرد. همین است دیگر... از مریخ نمی شود آدم آورد و فکر کردم توقع ام را در دوستی پایین بیاورم و هر وقت که دلم خواست بیایم و بروم (کسی سخت نمی گیرد که چرا فلانی نیامد، چرا فلان روز نبودی ). نشسته بودیم و شام سفارش داده بودیم و حرف می زدیم. ه که آخرین دختری بود که توی جمع انتظار این حرف را داشتم گفت: دلتان برای دوستی های عمیق تنگ نشده، دوستی هایی که نه فقط به بهانه خوش گذشتن دور هم جمع می شوند. دوستی هایی که از غم هم با خبرند و درباره اش با هم حرف می زنند... 

انتظار نداشتم این را از ه بشنوم. ارزشش پیش چشمم چند برابر شد. فکر کردم، عمق دوستی ساختنی ست، مثل حرفی که ه زد و فکر کردم بسازم به سهم خودم. اعتماد کنم تا اعتماد ببینم.

شب رفت و ما پراکنده شدیم. سبک شده بودم!

فصل گریه

 نمیدونم چطوری برات توضیح بدم. سالهاست دلم یک گریه مفصل سر حوصله می خواد... گریه ای که شاهد داشته باشه. شاهد سعی نکنه آروم ت کنه، شاهد وحشت زده نشه... شاهد هیچی نگه، نه با دهان ش و نه با چشم هاش ... معدود دفعه های عمرم که از دستم در رفته و اشکم دراومده، آدم شاهد ماجرا (که انتخاب شده که شاهد باشه و اعتماد کنم) دست پاچه شده، خواسته درستش کنه، وحشت کرده و دیده شده که رفته تا تنها باشم ... 

چیزی برای وحشت نیست، یه بغض خفه شده، یه سوگ نیمه تمام (که شاید هیچ وقت تمام نشه و اوکی هست) چیزی برای درست کردن نیست ... فقط مثل ظرفی که پر و سرریز می شه، جایی برای خالی شدن نیازه، همین!!!

این روزا به خودم می گم به جای شاهد بازی و این شعرها فکر یک تراپیست خوب باش. بچه های مردم گناه نکردن ترکش خور تراماهای کوچیک و بزرگ تو باشن!


پ ن: امروز کاف خداحافظی کرد. برای دو ماه. ده ماه هست که همدیگر را می شناسیم و هر روز هفته با هم کار کرده ایم. کاف رییس من ست و خودش نمی دانم که منتور من هم هست. هفته های اول که باهاش کار کردم از حجم خونسردی و گاهی بی تفاوتی اش ناراحت می شدم. الان که به ماه های گذشته نگاه می کنم میبینم چقدر مدیون رک گویی و نترسی اش هستم... بله من آدم ترسناکی هستم!!! اینکه به قول خودش مرا در دنیای کار و مسئولیت رها کرد تا غرق شوم یا شنا کنم و من شنا کردم ... اولین آدمی که در روزهای سخت به من گفت: نفس بکش...همه چیز آسان می شود... همین چند ماه را دوام بیاور و همه این ها را با بی رحمی و رک بودن جنوبی اش گفت و مسئولیت هایم را گوشزد کرد و تا وقتی خودم کمک نخواستم کمک نکرد و من کمک خواستن را یاد گرفتم و من تنهایی راه را رفتم و دوام آوردم.

۱۵.۵.۰۴

گزارش چهارشنبه صبح

 آفیس خلوت تر از همیشه است. هوای ابری تا روی چشم هایمان آمده... دلگیر... از تیم پنج نفره ما فقط من آمده ام وبقیه مرخصی تعطیلات، بیماری و اسباب کشی ... 

بهترین وقت برای تمام کردن کارهای ناتمام است اما "هوای حوصله ابری ست ..."

۹.۵.۰۴

صبح

 هوا خنک تر از پیش بینی ه، حداقل دو سه درجه. اما همچنان گرمه!

من با همه تلاش هام زندگی رو باختم. همه مون با همه تلاش هامون و انتخاب های هزارتوی درست مون زندگی رو باختیم.

اینطوری نیست که فک کنم اگر الان جای زن جف بزوز بودم زندگی رو برده بودم. بزرگسالی اینطوریه که تو رو از اون خوش خیالی بیرون میاره و می فهمی که اون زن هم بدبختی های خودش رو داره. شاید توی یک سطح دیگه!

انسان بالغ یاد می گیره که گریه، گریه ست، چه توی لامبورگینی چه گوشه خیابون!

این روزا دلم می خواد جلوی همه زن های 40 سال به بالا، مجرد، خانه دار، موفق، بچه دار و بی بچه و فقیر و پولدار را بگیرم و بپرسم: خانوم! صادقانه می پرسم، شما خوشحالید؟ واگر جواب مثبته رمزش رو به من بگو!

شاید هم از گرماست و همه چیز خوب است و من ناشکری می کنم و خوشی ...

شب ها خیلی بد می خوابم. مقطع و بی قرار. چند بار بیدار می شوم و دوباره می خوابم. باورم نمی شود تریک قدیمی ام هنوز به کار می آید و من دلم نمیخواهد ازش استفاده کنم. مثل شمردن گوسفند است ...تا به خودم بیایم خوابم برده و این غمگین م می کند... 


۵.۵.۰۴

یک شنبه

پاهایم را توی خنکی ملافه های سفید فرو می برم و سعی می کنم خواب م را ادامه بدهم. ساعت موبایلم زنگ نخورده پس هنوز ۶:۴۵ دقیقه نشده. تلاش برای دوباره خوابیدن بیهوده است. موبایلم را که زیر یکی از بالش ها قایم کرده ام پیدا می کنم ۶:۴۶. دقیقه. ساعت را برای روزهای هفته کوک کرده ام و فراموش کرده ام. دمای هوا را چک می کنم- توی جهان اول این مهمترین خبر روز است- ۷۶ درجه فارنهایت برای این ساعت روز خیلی گرم است، یکی از گرمترین ها لابد.

خودم را از تخت می کشم بیرون، هوا کمی ابری ست. صورتم را می شویم و مسواک می زنم. شلوارک قرمز با تی شرت زرشکی و کتانی های آل استار سفید و با موبایل از خانه می زنم بیرون قبل از این که به خورشید و تابستان و گرما بازی را ببازم. محله را پیاده دور می زنم. تک و توک همسایه ها مثل من نمی خواهند به تابستان ببازند و از خنکای صبح برای پیاده روی استفاده می کنند ... 

برگشتنی حالم بهتر است و پریدن زیر دوش خنک حالم را چند درجه بهتر می کند. یکشنبه با موهای تمیز شروع می شود ... 


۴.۵.۰۴

شنبه صبح خیلی گرم!

 ایر کاندیشنر دوباره از کار افتاد و هوا رو سرد نمی کنه.تعمیرکاری که دفعه قبل اومد گفت باید به صورت کلی عوض بشه اما بیمه قبول نکرد و تعمیرش کردم اما فقط یک هفته کار کرد. منتظرم ببینم این دفعه چی می شه. بیمه تمام سعی ش رو می کنه که هزینه تعویض نده. یک ایرکاندیشنر زمینی گرفته بودم که این روزها داره جواب پس می ده. 

بگذریم، 

یه نتیجه ای توی زندگی م گرفتم، ۹۹ درصد مواقع رفتار آدم ها با تو (خوبی و بدی شون) هیچ ربطی به تو نداره و از حس خودشون به خودشون میاد و بالعکس. اگر کسی بدون دلیل ازت ناراحت می شه یا خوشش نمیاد، یه چیزی در تو (که لزوما بد نیست) اونها رو یاد خودشون می اندازه. 

مثلا فلانی از لباس پوشیدن تو خوشش نمیاد چون لباس پوشیدن تو اونو یاد اکس اکس ش می اندازه، که لزوما ربطی به تو نداره. اما ما عموما در این مواقع هی می خوایم کند و کاو کنیم که چرا فلانی از من خوشش نمیاد، مگه من چیکار کردم. 

همین درباره خودمون هم صادقه. یه وقتی یه رفتاری در یک نفر تو رو آزار میده. از خودت بپرس چه چیزی در اون رفتار، چه چیزی درباره خودت رو یادآوری می کنه. مثلا یه موفقیت ی برای یکی دیگه به تو یادآوری می کنه که تو خودت در اون موضوع چقدر اشتباه عمل کردی. این طور وقتا به جای مقاومت و دلیل ساختن برای بد بودن دیگری، به این فکر کن که چه چیزی می توی از این آدم یاد بگیری یا از انجام چه رفتاری دوری کنی.


دیشب با شین بیرون رفتیم. بعد ۱۵-۲۰ سال دوستی دور و نزدیک اولین گفتگوی صادقانه تمام این سال ها رو داشتیم. من همه نقاب هام رو برداشتم و اون هم. از ازدواج ها، طلاق ها، دوستی ها، خانواده هامون، خواهر و برادر و پدر و مادرهامون حرف زدیم. خیلی حس خوبی داشت. من خیلی بهش احتیاج داشتم و فکر می کنم اون هم. رفتیم رستوران اگورا تایسن که غذاهای بد ترکی به قیمت بالا دارن و بدترین مرغ و شراب رز زندگیم رو خوردم اما راضی ام. :)))

برگشتنی رسوندمشون اون طرف شهر که ۴۰ دقیقه رانندگی فاصله داشت. برگشتنی به جای بزرگراه گوگل مپ منو از یه جاده فرعی برگردوند که تا سه دقیقه ای خونه ام نمی دونستم کجا دارم می رم. جاده خیلی شبیه جاده ای بود که منو از دانشکاه به خونه اوین می برد. جاده ای باریک و همیشه خلوت از وسط درخت هایی که تک و توک چراغ خونه ها از بین شون پیداست و هر آن ممکنه یک گوزن از بین درختا بپره توی جاده. ۴۰ دقیقه رو بدون موسیقی و توی سکوت با سرعت کم توی اون جاده باریک برگشتم. مغزم خیلی خالی و پر بود. 

دلم می خواد برگردم ۱۸ سالگی و امیدوارتر باشم. دلم می خواد برگردم بیست سالگی و دیوانه الف نباشم. دلم می خواد برگردم ۲۴ سالگی و دیوانه ب نباشم. دلم می خواد برگردم ۲۷ سالگی و زن نون نشوم. دلم می خواهد برگردم ۲۶ سالگی دوست داشتن ج را ببینم. دلم می خواهد کمتر از زندگی، از فردا، از آینده ... از آدم ها بترسم...دلم می خواهد خودم را بیشتر دوست داشته باشم!


۳۱.۴.۰۴

چرا باید بنویسیم؟

 گاهی فکر می کنم کودکی مامان چطور بوده. کودکی بابا؟ از هر کدام کمی می دانم اما جزییاتی وجود ندارد. چه می خوردند و چه می پوشیدند و تفریحات و بازی ها یشان چطور بوده. چطور عاشقی می کرده اند؟ 

همین اطلاعات درباره زندگی و کودکی حاجی پدربزرگم از این هم کمتر است و برای طرف مادری تقریبا صفر است. 

فکر میکنم دانستن تاریخ شخصی برای ساختن و تعریف هویت آدم ها از ضروریات است. تفاوت ش را در بین مهاجرینی که هیچ وقت سرزمین مادری شان را ندیده اند با کسانی که آن ارتباط را تا حدودی داشته اند می بینم. عموما عزت نفس بالاتری دارند و در مقابل حمله بولی ها و نزادپرست ها تاب آوری بالاتری دارند. (نسل اول ونسل دوم مهاجران اطراف تان را مقایسه کنید. نسل دومی که درباره تاریخ خانوادگی وجایی که از آن می آید معلومات دارد، زبان ش را می فهمد با نسل دومی که هیچ اطلاعاتی ندارد را مقایسه کنید در میزان اعتماد بنفس و عزت نفس.)

روزمره نویسی و خاطره نویسی - حتی فقط برای خود و نه مخاطب خاصی - برای من همان مرور تاریخ شخصی شخصی ست که ممکن است همین امروز را در بر بگیرد. نوشتن وحتی حرف زدن از گذشته وحال، ما را از خودمان بیرون می کشد و همانطور که خودمان را برای دیگری روایت می کنیم همزمان به تماشای خودمان می نشینیم وهمانطور که خود را در معرض قضاوت دیگری قرار می دهیم از آن مهمتر، در معرض قضاوت خود قرار می گیریم. 

چند درصد اگر روزهایمان را مثل فیلم و بدون سانسور، برای خودمان نمایش بدهیم از دیدنش سرباز می زنیم. چقدر قشنگ و درست و قابل ارایه روزهایمان را می گذرانیم؟ چه لحظات و روزهایی را حتی در خلوت خودمان هم نمی خواهیم مرور کنیم چه برسد به نمایش عمومی!؟

۲۹.۴.۰۴

گزارش آخر هفته

 دیشب طرف های یک صبح برگشتم. جمعه خیلی خسته بودم و مغزم عملا کار نمی کرد اما تا ساعت ۴ کار کردم و بعدش زدم بیرون برای پیاده روی. برخلاف انتظارم هوا خیلی گرم و شرجی نبود. دو تا مسیر پیاده روی دارم. یکی دور دریاچه کوچکی که دورتر از خانه است و کمی طولانی تر است و یکی دور محله که کوتاه تر و مسکونی ست. مسیر کوتاه را انتخاب کردم و فکر کردم اگر هوا شرجی بود، برگردم. 

روز قبل ش ناهار را با دخترها بودم. هوا خیلی گرم بود اما خوش گذشت.

از پیاده روی که برگشتم، دوش گرفتم و به ف زنگ زدم. گفت ساعت ۷.۵ قرار است جمع شویم. ساعتم را روی هفت تنظیم کردم. این آخر هفته کتاب موراکامی را تمام می کنم و می روم برای کتاب جدید. یک ساعتی کتاب م را خواندم و حاضر شدم. بعد از هزار صفحه چت بالاخره گروه به این نتیجه رسید که بروند رستوران چینی! من نمی توانم غذای آسیایی غیر از سوشی بخورم. چک کردم سوشی داشتند که در واقع رفع تکلیف بود. بعد از رستوران، الف رفت اما باقی ما رفتیم جایی نشستیم برای دسر و چای ... از دوازده گذشته بود که تصمیم گرفتیم پراکنده شویم. 

امروز باید تمیز کاری کنم و عصر هم بروم کتاب فروشی جدیدی که باز شده و سری بزنم. همین!

تمیزکاری تموم شده بود و داشتم موراکامی می خواندم که ف زنگ زد که برویم پیاده روی. گفتم خیلی گرمه و دارم می رم کتابفرشی تایسن که تازه بازگشایی شده. گفت من و سارا هم می آییم. نپرسیدم کدامشان. 

عصر به کتابفروشی و مال گردی گذشت. مال شلوغ ترین  بود و کتابفروشی شلوغ تر از همیشه، فکر کردم بعدا. برگردم و تنهایی سر صبر کتاب انتخاب کنم. حرف زدن با سارا بعد مدت ها درباره کار و سیاست و زندگی خیلی خوب بود.

برگشتم خانه توی تخت و کتاب و فیلم و شام و خواب!

یکشنبه شاید بروم دوباره بیرون. بقیه روز توی تخت خواهم بود و به کارهای زشتم فکر خواهم کرد مثلا! 

۱۵.۴.۰۴

 صبح که بیدار می شوم هوا خنک تر از چند روز گذشته است. شال و کلاه می کنم و می روم پیاده روی اطراف برکه. صبح یکشنبه محله ما آرام تر و خلوت تر از همیشه است. برمی گردم و دوباره می افتم به موراکامی خوانی. سر صبر املت پیاز درست می کنم با نان تست و چای دمی توی قوری، نه به چای کیسه ای. تمام روز خانه می مانم. کتابم را می خوانم. به حساب و کتاب هایم رسیدگی می کنم. کی کردیت کارتهایم صفر می شوند؟ 

ناهار پنیر و هندوانه می خورم، می خوانم. 

عصر کمی می خوابم و سریال می بینم و شام زود وقت می خورم. پستویی که دیروز درست کردم و یادم رفت پارمزان بگیرم. حوصله بیرون رفتن ندارم. با ماست و خیار می خورم. هفته شلوغ کاری در پیش است. 

شب قبل ش با میم حرف زدم درباره سیاست. آخرین باری که با یک دختر درباره سیاست حرف زدم کی بوده؟ سین ما را به هم معرفی کرد. ازش خوشم آمد. شماره تلفن رد و بدل کردیم و امروز توی سوشیال مدیا پیدایش کردم. 

دلم آدم های جدی برای دوستی می خواهد. آدم هایی که خوب زندگی می کنند. آدم هایی که ذهنشان باز است، کتاب می خوانند، خبر و تحلیل می خوانند، اگر  از هنر سر دربیاورند چه بهتر. کاش برگردم به تهران ۲۰۰۸... 


۵.۴.۰۴

 وسط حرف و خنده بعد هشت سال، لام از سقوط بامیان و روبرویی اش با قومندان طالب گفت در حالیکه والی گریخته بود. تصور کن روبرویی یکی از ماها با طالب (زن جوان بزرگ شده و درس خوانده در ایران) ...گفت اولین بار است درباره اش حرف می زنم... من همدردی بلد نیستم این مواقع، رفتم توی آشپزخانه چای بریزم تا موضوع عوض بشود... این مکانیزم نجات من بوده همیشه... انکار... فرار... 


۲.۴.۰۴

 کار کردم، رفتم گل خریدم و میوه و سبزیجات... چرا هر چی می خرم فکر میکنم چیزی را از یاد برده ام؟ قیمه گذاشتم، خوراک مرغ با سبزیجات، خانه را جارو برقی کشیدم. لباس های شسته را پهن کردم...حس می کنم کاری نکرده ام و مهمان هایم بهشان سخت خواهد گذشت ... 

صبح حالم خوب بود... دوباره غرق شده ام ... 


۱.۴.۰۴

 یکشنبه ناجور غمگینی ست. حمام طولانی رفتم، کمی تمیزکاری کردم برای مهمان های پیش رو، خرید رفتم، خوابیدم، کتاب خواندم، الکس از مرز زمینی امریکا رد شد و دارم می آید این طرفی... عزیز دردانه مامان را بعد ده سال قرار است ببینم ... 

اما هیچ از غمم کم نکرد... یکشنبه ام همچنان غمگین است ...  کجای جهان پلی شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد؟

۲۶.۳.۰۴

دوشنبه

 تمام روز نم نم باران بارید و در دل من هم. از خاورمیانه فرار می کنی اما خاورمیانه همچنان قلب ت را توی مشتش دارد. ایران جنگ شده. بابا ایران است، رضا و دخترهاش... عمه... دوستان دانشگاه م ... استادهای نازنینم ... 

تمام روز باران بارید و در دل من هم ... 


پ ن: بعضی روزها دلم می خواهد بخوابم ... بیدار نشوم... 

۲۵.۳.۰۴

یکشنبه

 تمام روز توی تخت موندم و موراکامی خوندم. دو بار هم بین ش خوابم برد. صبحانه طرف ظهر نیمرو خوردم با چایی. بعد ازظهر اسپرسوی آماده با شیر زیاد و شکر. الان هم کمپوت گیلاس... شاید به خوندن ادامه بدم یا فیلم ببینم. بین خوندن هم سوشیال مدیا بودم. هوا تمام روز ابری بود. تا بالکن رفتم برای استخر سرد بود و برای پیاده روی باید لباس گرم تر می پوشیدم که منصرف شدم. 

دیروز شنبه طولانی ترین پیاده روی بعد سفر مکزیکو بود. همین!

۲۴.۳.۰۴

شنبه

 طرف های هفت صبح بیدار می شوم. هفت ساعت خوابیدم ام که حس خوبی می دهد. ۸ صبح شنبه برای روشن کردن ماشین لباسشویی شاید زود است اما ملافه های اتاق مهمان را می ریزم توی ماشین. آشپزخانه و اتاق مهمان را مرتب می کنم. می روم برای پیاده روی اطراف دریاچه کوچک که در هسایگی ماست، هوا ابری و کمی گرم است و برخلاف انتظارم چند زوج میانسال می بینم که ان وقت صبح برای پیاده روی آمده اند. 

وقتی برمی گردم برای خودم اسپرسوی فوری درست می کنم. ملافه ها را از خشک کن درمیاورم و مینشینم پای سریالی که شروع کرده ام. نان برای صبحانه ندارم. احتمالا بروم کتابفرشی و دیرتر بروم برای صبحانه دیر وقت توی کافه همیشگی ... ساعت هنوز ده نشده.



پ ن: دیشب توی خیالاتم رفته ام تهران. با سمانه، مهدیه و نریمان رفته ایم صبحانه اردک آبی. توی خیالاتم جنگ نشده. توی خیالاتم با بابا رفتیم شیراز و اصفهان... توی خیالاتم ...

۲۳.۳.۰۴

چطور من این همه سال تابستان را ندیده بودم ...

 ظهرها هر چقدر هم که کار داشته باشم برای یک ساعت از آفیس بیرون می زنم. از لابی که پایم را به خیابان می گذارم هرم گرما به صورتم می خورد و حالم را جا می آورد. این جا عادت دارند داخل ساختمان ها را سرد نگه دارند و من همیشه داخل ساختمان جاکت می پوشم. آفتاب مستقیم ظهر گرمم می کند و از روی کی بریج می روم جورج تاون... چقدر این شهر کوچک است و چقدر سوراخ سنبه قابل کشف دارد... 

امروز از خانه کار می کردم و ددلاین داشتم اما یک ساعت وسط ظهر رفتم استخر و اگر چه هیاهوی بچه ها نمی گذاشت که آرامش بگیرم اما برای ده دقیقه رفتم توی آب. سرم را که بالا آوردم یک آبی قشنگ دیدم. از آن آبی هایی که کنار اقیانوس می بینی. آبی شفاف ... رنگ تابستان ... 

حوله خیس م را که برداشتم و برگشتم خانه تا به ددلاین م برسم فکر کردم، من هیچ وقت تابستان را ندیده ام ... تعطیلات تابستان هیچ وقت برای من معنی خاصی نداشته است، غیر از امسال... انگار برای اولین بار در زندگیم تابستان را می بینم (مثل آدمی که اولین بار برف را می بیند لابد) نفس کشیدن زیر نور خورشید تابستان... تابش مستقیم افتاب به پوست تن ت ( مثل اولین باری که باد پیچید توی موهایم) ... شناور شدن توی آب استخر بدون این که احساس سرما کنی...

شاید ما همه فصل ها را دویده ایم دنبال زندگی، روزمرگی امن... زنده ماندن... اما حالا از هر فرصتی برای نفس کشیدن توی هوای آزاد تابستان استفاده می کنم ... سلام تابستان!!! 

۱۹.۳.۰۴

از کتابی که منتشر نخواهد شد ...

 تابان خط اول مسیج را که خواند، مکث کرد.  ایرپاد هایش را در گوش گذاشت و آهنگ احمد ظاهر را پلی کرد و او را با موهای همیشه آشفته اش تصور کرد که توی اتاقش در کابل آهنگ را می شنود و به خواندن مسیج ش ادامه داد: 

دیشب بیایید به میدان خرابات احمد ظاهر را روی گوشی پلی کردم، در تاریکی به نور صفحه موبایل خیره شدم. هیچ حسی نداشتم…  چرا…  احساس مرده ها را داشتم. خوب است که اینجا نیستی ...




تابان چشم هایش را بست. چیزی سینه اش را فشرد و یک قطره اشک از گوشه چشم ش لغزید.

۱۸.۳.۰۴

امروز رفتم توی بالکن بعد از ماه ها سیگار کشیدم. قوطی سیگار ماه ها بود که زیر سینک بود و فکر می کردم قابل کشیدن نیست اما بود. بهتر از نگه داشتن توی یخچال بود. 

قبل ش باران باریده بود و هوا خنکی مطبوعی داشت. فکرم به طرف تو رفت و این که کاش اینجا بودی با هم سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم. من می گفتم ببین دیگر مجبور نیستیم از سیگارهای الف توی پارکینگ کش برویم. و لابد تو می خندیدی که الان هر کدام آدم ها بالغ مفیدی برای جامعه شده ایم و مالیات هایمان را می دهیم و سر کار می رویم و هر وقت بخواهیم می توانیم سیگار بکشیم اما دیگر حوصله و هیجان ش نیست. 

هنوز گاهی وقت ها توی ذهنم با. تو حرف می زنم اما سریع مچ خودم را می گیرم... بس کن... تمام شد. 

من هنوز به رفتن فکر می کنم... خنده دار است... کجا بروم؟ مشکل تو یا دیگری یا مکان نبود... من بیشتر وقت ها از خودم هم می خواهم بروم... از تو نمی خواستم بروم اما مجبور بودم... یکی از معدود جبرهای زندگیم ... 

کتابی که هیچ وقت منتشر نخواهد شد ...

بخشی از کتابی که شاید هیچ وقت منتشر نشود (داستان دو دوست که سرنوشت یکی را در کابل و دیگری را به امریکا تبعید می کند): 


توی تخت دراز کشیده بود، به ساعت ش نگاه کرد. هنوز ده نشده بود. برای خوابیدن زود بود. اما چراغ ها را خاموش کرده بود، نور کمی از بیرون می تابید و سایه هایی از اشیای اتاق را روشن می کرد. لپ تابش را باز کرد و روی نتفلیکس دنبال چیزی برای تماشا کردن گشت. صفحه موبایلش در تاریکی روی تخت روشن شد:

تو برف کابل را دوست داشتی و اینجا برف می بارد. همه چیز سرد و تاریک است. به دنبال یک شایعه برای فرستادن مردم به ترکیه برای نجات زلزله زده ها، مردم به میدان هوایی هجوم برده بودند. تلاشی ناموفق برای فرار از امارت اسلامی به مناطق زلزله زده ترکیه.





پ ن: چرا هیچ چیزی درباره کشتار دشت لیلی نشنیده بودم؟؟؟


۱۶.۳.۰۴

جمعه صبح

 از اون جمعه های عالیه... سکوت خونه... آفتاب تمام... آخر هفته پیش رو... 

هفته های اول و دوم ماه مثل اسب عصاری باید کار کنم، همیشه همینطوره برای ما صندوق دارها :)))

بستن حساب های آخر ماه که همه اشتباه ها و نقص سیستم ها رو باید برطرف کنی تا بتونی گزارش آخر ماه رو بدی. بعدش هم ددلاین فرم ۹۹۰ سازمان و مهمونهای عزیز آخر ماه. 

شکایتی ندارم، هر چی هست زندگی ست که تک تک اجزای اون رو انتخاب کردم و کنار هم چیدم و لابد ذات انسانی ماست که هیچ وقت صد درصد خوشحال نیست و شاید هم نباید باشه. همین!

۶.۳.۰۴

 رییس م این هفته مرخصی ست و امروز داشتم آسته آسته کارهایم را می کردم که منابع انسانی گفت قرار است عذر دو نفر را بخواهند و ازم خواست گزارش پرداختی هایشان را که محاسبه کرده بودند، چک کنم. یکی شان اولین کسی بود که توی آفیس رابطه دوستانه ای با هم داشتیم. تا الان حالم گرفته است. 


هوای ابری- بارانی هم دست بردار نیست. 


پ ن: واقعا دلم می خواهد این رمان را تمام و منتشر کنم اما ویرایش نهایی پیش نمی رود. به قول مامان: تو همیشه گاو رو پوست می کنی، به دمش که می رسی رها می کنی. حتی اگر روزی یکی دو ساعت هم رویش کار می کردم تا حالا چند بار خلاص شده بود. یک تابستان و یک حیاط پشتی کم دارم برای تمام کردنش :((

۵.۳.۰۴

 چند تا از بهترین دوستانم رو از اینجا پیدا کردم. سالهاست آدم جدیدی اینجا برام کامنت نگذاشته. حس می کنم توی یک چاه خالی حرف می زنم. مشکلی باهاش ندارم اما اگر دوست داشتید کامنت بگذارید. سلام!

۳.۳.۰۴

کانادا

 رزا گفت فلان آخر هفته طولانی رو داریم. بیا طرف ما می رویم یه جایی رو می گیریم برای چند روز تعطیلات. برنامه تابستان امسال بود که بروم تورنتو دیدنشان اما نمی دانستم وقت و زمان مناسب کی است. قولی ندادم اما بعدتر که فکر کردم گفتم پرواز جمعه عصر را می گیرم و دوشنبه صبح برمیگردم. 

توی ذهنم این بود که با ماشین بروم و برگردم اما دیدم وقت ش را ندارم. 

جمعه همه چیز به دویدن گذشت. باید کار می کردم و همزمان ساک می بستم و خانه را تمیز می کردم و می رفتم فرودگاه. پرواز یک ساعت و نیمه، یک ساعت و نیم تاخیر داشت و یکی از بدترین پروازهای این چند سال اخیرم بود. پرواز نشست و رفتیم شام بیرون. هوا سردتر از انتظارمان بود. شنبه صبح رزا شیفت کاری داشت. من کمی کار کردم . با راز سودوکو بازی کردیم و صبحانه خوردیم و درباره سیاست حرف زدیم. عصر حرکت کردیم و هوا همچنان بارانی و سرد و بود و کل سه روز، یک نصفه روز داشتیم که رفتیم قایق سواری و آتش روشن کردیم و من کمی معده ام درد گرفت ... 

چرا همه این ها را نوشتم؟ یک جایی وسط همین ها داشتم فکر می کردم ... اگر صبر کنیم و هوا بهتر شود ... اگر فلان ... خودم را متوقف کردم... هیچ روز زندگی پرفکت و عالی نیست، همیشه چیزی هست، امروز هوا، فردا آدم رندمی که سر راهمان قرار می گیرد... وسیله ای که خراب می شود... اتفاقی که می افتد ... همه و همه در هر روز، درصدی از روز عالی که توی ذهن داریم را کم می کند... اما بگذار همه این روزهای غیر پرفکت را تماما بپذیریم و زندگی کنیم، چون برای زندگی و زنده بودن این ها تنها چیزهایی ست که در اختیارمان است. 

کار کردن توی تعطیلات، هوا بارانی و ابری نباید تو را از بازی کردن، حرف زدن و وقت گذراندن با عزیزترین هایت، از قدم زدن، دویدن و نفس کشیدن بیاندازد... هیچ وقت منتظر بهتر و بیشتر و بالاتر نباش... با همان چیزی که داری زندگی کن. منتظر موزیک بعدی نباش... با همین همخوانی کن!

توی سه روز تعطیلات هر روز بین هشت تا دوازده ساعت خوابیدم... از بیرون عالی به نظر نمی رسید اما دقیقا چیزی بود که نیاز داشتم. یک تختخواب در یک جای جدید با ملافه های تمیز و بدون ساعت بیدار باش و خواب!!!

۲۴.۲.۰۴

چهارشنبه

 باران بی وقفه وسیل اسا 24 ساعته تمام شد و اگر چه هوا همچنان ابری بود. رفتم پیاده روی میانه روز. 

امروز با یک تیشرت وشلوار پارچه ای سیاه با جاکت سورمه ای ساده که من را در مقابل سرمای کولر آفیس محافظت می کند و کتانی سفید ساده آمده بودم. 

از خیابان آفیس رفتم روی کی بریج (پل کلید؟) که آرلینگتون را به جرج تاون وصل می کند. خیابان_ ام  جرج تاون پر است از بوتیک های لاکچری توی یکی از قدیمی ترین خیابان های پایتخت. گالری های لباس و مبلمان وکافه ... یادم می آید که ب من را آورده بود اینجا. شب بود و از هتل مرا برداشته بود و آورده بود اینجا... هنوز حالم از رفتن مامان بد بود و شاید گریه ام گرفته بود. اما جرج تاون برایم غریبه بود و انگار جای من نبود. یک جایی هم پاشنه کفشم گیر کرد وسط سنگفرش خیابان و شبم را تکمیل کرد. 

سال اولی که ساکن امریکا شدم. اولین امریکایی که باهاش دیت رفتم من را آورد این رستوران افریقایی سر جورج تاون. یک آیوودی سفید داشت و یک شرکت حمل و نقل که با آمازون کار می کرد. مت پرسید: دلت می خواهد توی جرج تاون زندگی کنی؟ 

گفتم: شلوغی اش را دوست ندارم و دلم سکوت حومه را می خواهد. 

چه غلطا! الان می دانم اینجا یکی از گران ترین محله های دی سی است و غیر ازشلوغی خیابان اصلی ، خانه هایش دسته کمی از سکوت حومه ندارند. 

نون هم یکبار من را آورده بود رستوران هتل ریتز یا فورسیزن اینجا، توی بار نشستیم تا میزمان آماده شود، شام خوردیم و توی حیاط خلوت ش سیگارکشیدیم. 

هنوز شهر مال من نبود. 

اما سالی که تازه آمده بودم و ماشین نداشتم و با اوبر می رفتم و می آمدم. یکی از جاهایی که پیاده می آمدم جرج تاون بود. سعی می کردم اینجا را مال خودم کنم اما ... 

امروز که رفتم و همانطور که دنبال جای نشستن کنار رودخانه  که دیگر آبی تویش نیست، می گشتم دیدم اینجا مال من و من مال اینجا شده ام. می توانم توی گران ترین بوتیک ها بچرخم، بدون این که چیزی بخرم یا بشینم توی یک بار و نوشیدنی سفارش بدهم یا با لباس ساده ای بروم توی یکی از رستوران ها تنهایی بنشینم و غذایم را بخورم بدون این که احساس معذب بودن کنم. دیگر غریبه نیستم و جالب اینجا بود که امروز تنهاتر اما کامل تر از همیشه بودم... تا فردا برایم چه در آستین دارد...