۱۰.۱۰.۰۳

روزمره از تعطیلات

 امروز کار کردم، یه قسمتی از بودجه سال. جدید رو گذاشتم روی سیستم تا ببینم تنظیمات ش درست کار می کنه یا نه. یه ثبت مهم هم برای سال جدید زدم. هنوز همه چیز خیلی تازه ست و هر کاری که انجام میدم برای اولین باره. سخته مسولیت کاری رو داشتن که همزمان همه سازمان، اداره مالیات و حسابرس ها زیر ذره بین شون قرار می دن و همه مسولیت ش کم و بیش با خودته! اضافه کاری واقعیت جدیدیه که باهاش باید کنار بیام و متاسفانه این واقعیت کار کردن با. کورپوریت هاست چون می بینم که همه همکارام هم در طول تعطیلات دارن ایمیل هاشون رو جواب می دن و لابد کار می کنن.

دیروز با سین حرف می زدیم، سین از اون دختراییه که طبق گفته خودش تا حالا به بودجه و تصمیم مالی توی زندگیش فکر نکرده و شوک اخیری که بهش وارد شده وادارش کرده که به همه چیز فکر کنه. میگه خود الان م رو بیشتر از قبلی دوست دارم. 

من به این فکر می کنم که یادم نمیاد هیچ وقت مسولیت مالی زندگیم رو نداشتم، حنی از همون ابتدایی یک جوری می دونستم که منابع م محدوده و باید تصمیم بگیرم صرف چه چیزی بشن!



۹.۱۰.۰۳

شکننده بسان تنگ بلوری

چشمم خوب شد اما یک هشدار جدی بود که سلامتی شکننده تر از اون چیزی هست که ما فکر میکنیم. روز ۵ م تعطیلات هست و خیلی داره خوش میگذره توی خونه و کاری نکردن. 

پیاده روی، کتاب خوندن، فیلم دیدن، توی سوشیال مدیا چرخیدن، خرید کردن چیزهای کوچیک و ساده، دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن و ساعت ها توی تخت موندن، فکر کردن به آینده، به سال پیش رو به ده سال بعد، اشپزی نکردن و غذای حاضری و بیرون خوردن، چایی ... خیلی خوش می گذره بعد یکسال و چه بسا بیشتر، استراحت عمیق کردن! 

۱.۱۰.۰۳

شنبه های قبل کریسمس

 گوشه چشم چپم ورم کرده و درست مثل کسی که مشت خورده توی چشمش، درد سنگین خفیفی دارد. کمی چشمم از حالت عادی اش کوچکتر شده اما فکر نمی کنم جز خودم که سنگینی پلک م را حس می کنم کسی متوجه ش بشود. دکتر رفتن هم کنسل است، یک: چون من خیلی تنبل م و دو: چون بر اثر تنبلی خودم بیمه جدید را دیر گرفتم و تا اول سال بعد شروع نمی شود. امروز طرفای نه صبح بیدار شدم، چون شب قبل ش قرص خورده بودم، چون اخیرا بی خواب شده ام... بله من هم بی خواب می شوم. بیایید با هم دست به دعا برداریم که این ورم چشمم همانطور که بی خبر آمده، بی خبرهم برود. آمین!

صبحانه همیشگی نیمرو، نان بربری، گوجه و خیار و چای شیرین. یک فیلم دو ساعته را دیدم و زدم بیرون. رفتم مال تا هم فعالیت فیزیکی روزانه ام را انجام داده باشم و هم اگر چیز جذابی دیدم خرید کنم. 

یکی دوساعت توی مال چرخیدم و یکی دو تا چیز کوچک خریدم و رفتم رستوران ایرانی و جوجه کباب همیشگی را سفارش دادم. مدت هاست که تنهایی خرید و کافه و رستوران رفتن جزو روتین م شده. مال پر بود از خانواده های خوشبخت خندان در حال خرید. من این وقت ها به هیچ کسی حسودیم نمی شود چون من آن آدم خوشبخت در حال خرید با خانواده، بوده ام و این آدم تنهای از هفت دولت آزاد در حال خرید هم بوده ام و می توانم بگویم واقعا خوشحالی یک انتخاب است و ربط کمی به شرایط آدم ها دارد. 

بیایید با هم دست به دعا برداریم تا من قبل سال نو این رمان نه چندان جذاب نروژی را بخوانم و بروم سراغ کتاب های سال بعد! چون از نیمه رها کردن کتاب ها، هر چند غیر جذاب شان خوشم نمی آید.




۳۰.۹.۰۳

مای لاولی بورینگ لایف

 این یک زن سفید ایرلندی ست که دو تا دختر نوجوان دارد و خانه رویایی و همسرش که حتما شغل خوبی دارند. همیشه چیزی برای شکایت کردن دارد. مثلا وقتی فیلم گوزنی را که موقع پیاده روی دیده بودم نشان ش دادم به رییس گفته بود، چرا من را نبرده ای این پارک نزدیک؟ ما چرا همیشه برای جلسه های دو نفره پیاده روی اطراف افیس می رویم؟ 

این را نه به شوخی ، به جدیتی که کسی مثلا پارتنرش را نه ریسش را متهم به کم کاری می کند گفت. یکی دو بار دیگر هم اینطوری دیدمش و فکر کردم لابد کارش زیاد است اما فکر می کنم رویکردش به زندگی ناله کردن است. 

زندگی ها از دور بی نقض به نظر می رسند و شاید هم باشند اما آدمها تمام تلاششان را می کنند تا جهنم شخصی شان را پیدا کنند و نقض های زندگی شان را با ذره بین نشان میدهند. 

۲۵.۹.۰۳

چراغ های کریسمس

 امشب که داشتم از مهمانی برمیگشتم، یکساعت باید توی باران رانندگی می کردم. شب بود و باران می بارید و من ضبط را خاموش کرده بودم، کمی شیشه را پایین داده بودم تا بیشتر صدای باران را بشنوم. همین کار را توی کافه دیروز کرده بودم، هدفون ها را برداشته بودم از گوشم و آن جا کنار کتاب ها ته کافه یک مبل دنج پیدا کرده بودم. کروسان پسته ای و قوری چای سفارش داده بود. کتابم را روی پایم گذاشته بودم و غرق شده بودم توی صدای کافه، صدای حرف زدن آدمها، کشیده شدن میز و صندلی ها و صدای برخورد فنجان ها و لیوان ها و کتابم را می خواندم. 

امروز توی جاده با پس زمینه صدای باران و شب به تو فکر میکردم که بگویی برویم چراغ های کریسمس را ببینیم. بگویم سرد است. بگویی: لباس گرم بپوش، کلاه و دستکش و شال گردن بردار! من را ببری چراغ های کریسمس را نشانم بدهی ...


۲۸.۸.۰۳

آدم برای بودن، چقدر نیاز دارد؟

 غذا. خوردن م را خیلی ساده کرده ام. همه چیز در نزدیک ترین حالت طبیعی اش. آخرین باری که کنسرو خوردم را یادم نمی آید. سبزیجات و میوه تازه، مرغ و گوشت که خودم می پزم. نان و برنج در کمترین مقدار ممکن. حتی دیدن اسنک های بسته بندی شده حالم را بد می کند. آخرین باری که پفک خوردم را یادم نمی آید.

چرا این ها را گفتم؟ چون درباره غذا خوردن توی ذهن خودم به کمال رسیده ام. کمالی که بی نیازی در آن هست. خوردن یک نیمروی ساده می تواند به اندازه برانچ در یک رستوران چند ستاره و چه بسا بیشتر خوشحال م کند. آن توی سکوت چهار زانو نشستن پشت میز کافی با چای و نان و نیمروی ساده، یک شنبه یا یکشنیبه عالی ست و چیزی کم ندارد. 

فکر کنم برای لباس پوشیدن هم دارم به همان بی نیازی می رسم. از هر چیزی چند تای با کیفیت و ساده که با هم میکس و مچ بشوند. 

فکر می کنم و رویایم این است  که می شود این بی نیازی را به همه زندگی تسری داد. چرا که دلم نمی خواهد تا آخر عمر بدوم که خانه ام بزرگ تر شود و نان م چرب تر و لباس م زرین تر... نیازی به آن نمی بینم. چیزی برای اثبات کردن ندارم.

من آن سکون آخر هفته، قدم زدن بی خیال در یک کتابفروشی و نشستن در یک کافی شاپ در ظهر یک روز پاییز و خریدن هفتگی میوه و سبزیجات و درست کردن یک غذای ساده  را به خیلی چیزها ترجیح می دهم. 

حواس م هست ... حواسم هست که همین چیزی که من اینجا تعریف می کنم برای ۸۰ درصد آدم های کره زمین دور از دسترس است... حواس م هست و بابت داشتن حق این انتخاب ها، سپاسگذارم!!!

۲۲.۸.۰۳

بنشین برایت چای بریزم ...

این یکی دو هفته خیلی گریه کردم. به خاطر فشار کار زیاد نبود و شاید هم خستگی آن بود. این پرش بزرگ کاری بود و این که هر مرحله واقعا کسی را نداشتم که برایش حرف بزنم. کسی که زیر خستگی روزمرگی ها چیزی تعریف کنم و کمی بارم را سبک کنم. هر شب هم یاد آدم های رفته می افتادم که اگر مثلا مامان بود یا اگر فلانی بود و یا اگر ... 

وقتی آفر کارم را گرفتم فکر کردم که اوکی ... اما استرس داشتم ، وقتی قراردادم را امضا کردم ... وقتی از کار قبلی استعفا دادم ... امروز که اولین بخش کارم را برای کار جدید تحویل دادم و رییس جدیدم انگار یک نفسی کشید، فهمیدم که واقعا رسیده ام و باید خستگی در کنم و بعد هفته ها، دو ساعت آخر کار را برای خودم چای ریختم و استراحت کردم. برگشتنی هم جایزه برای خودم سوشی خریدم .



۱.۸.۰۳

ًWhat are you in your heart?

 وقتی خانه فرهنگ رو شروع کردم نمی دونستم به کجا می رسه. چقدر زندگی و کار آدمها رو تحت تاثیر قرار میده؟ چند باری آخر پروژه ها بود و پروپوزال های جدید روی هوا بود و نمی دونستیم که فاند می گیریم یا نه. بچه های تیم رو جمع می کردم و می گفتم داستان اینه و من هیچ قولی نمی تونم بدم که مثلا تا دو ماه دیگه پول داریم یا نه. اما اگر بمونید و پول بیاد، تاخیری ها رو هم پرداخت می کنیم. روندش هم این بود که کرایه دفتر و هزینه های جاری رو از حساب شخصی خودم می گذاشتم و اگر پروژه ها می آمد، برداشت می کردم. 

من به خودم مطمین نبودم و ایمان نداشتم اما می دونستم که می خوام نهایت تلاش م رو برای سرپا نگه داشتن اونجا بکنم. اون تیم من به چی امید داشت و چرا هر دفعه پای ریسک های من موندند؟ من چرا ادامه می دادم در صورتی که هیچ وقت خودم رو پیشرو و مدیر نمی دیدم.

روزی که اومدم امریکا گفتم، همه اون کارها رو پشت سر بذار، سفرها و جلسه ها و کارهایی که انجام دادی شاید همه از خوش شانسی در زمان و جای درست بوده. اینجا باید از صفر شروع کنی و معلوم نیست که چیزی غیر از یک آدم معمولی بشی و خودم با این موضوع اوکی بودم... 

از صفر شروع کردم و تا همین چند هفته پیش فکر می کردم، آدم معمولی ام که باید توی حاشیه امنی زندگی روزمره خودم رو داشته باشم، اما فکر می کنم باید نگاهم رو تغییر بدم ... ما آدم ها نقش های ناگزیری داریم که بودن مون رو معنی می دهند و ربط کمی به تصمیم ما دارند، نیرویی که آتش نهفته درون ما به جلو می بردش و ما رو هم سر جایی که برامون مقدر شده می گذاره، هر چند خودمون باور نداشته باشیم. وقتش هست که برای اولین بار به اون آتش نهفته باور داشته باشم و به جای مقاومت و جنگیدن باهاش، ازش استفاده کنم.



۷.۷.۰۳

از این جایی که من هستم... یا بدون جبر جغرافیایی!

 یه دختری هست توی پاریس زندگی می کند، گاهی که عکس هایش را میبینم ناخواگاه توی دلم می گویم: خوش بحالش! و بعد فوری مچ خودم را می گیرم. تو پاریس را دوست نداشتی، چند روزی که آنجا بودی هی دلت می خواست تمام شود و برگردی به کابل!

این اتفاق برای عکس های اسپانیا، تهران، نیویورک و کره هم افتاد و هر دفعه من مچ خودم را می گیرم که فلانی، غبطه خوردن ندارد، همین الان بار و بندیل ت را جمع کن و برو. 

این که سال ها از عمرم را گذاشتم تا این آزادی را داشته باشم که: هر وقت دلت خواست جمع کن و برو!!!

واقعیت رفتن به آن شهرها نیست، غبطه خوردن به اطمینانی ست که آن وقت ها داشتم، آن یقین از دست رفته که همین جایی که هستم بهترین جای دنیاست، حتی اگر کابل باشد... آه آن یقین از دست رفته!

۲۱.۶.۰۳

چیزهای سخت

 من خیلی سخت رانندگی یاد گرفتم، کابل با بحث و دعوا با یار سابق رانندگی یاد گرفتم و ماشین خریدم. بارها تصادف کردم و امریکا هم عصرها دانشمند با صبر و حوصله می آمد و پشت در منتظر می ایستاد و مجبور می کرد برویم تمرین. موقع امتحان هم چون خودش نبود دوستش را مامور بردن و آوردن من کرد تا امتحان را رد کنم. همیشه هم از رانندگی فراری بودم تا همین یکی دو سال پیش.

وقت هایی هم که دی سی کار می کردم، کابوس رفتن و آمدن داشتم، چرا؟ می توانستم توی یک جای یک وجبی پارک دوبل کنم  اما همچنان از رانندگی وحشت داشتم.

این روزها گاهی که بی حوصله می شوم یک مقصدی نیم ساعت- یکساعت را انتخاب میکنم و می روم. موسیقی را تا آخر بلند می کنم و می روم توی جاده های اینجا ... مثل پرواز کردن می ماند... رها شدن... رسیدن در رفتن... عادت های جدید آدم جدید می سازد.

سال. گذشته ۱۶ ساعت تا شیکاگو رانندگی کردم و همین مسیر را برگشتم و فهمیدم راننده خوبی هستم!

۱۸.۶.۰۳

 بعد رفتن مامان مثل یک ظرف چینی قدیمی هزار تکه شدم. طوری که نه خودم خودم را می شناختم و نه دیگران مرا. خودم را از همه آدم ها و وطن کندم و در جای دیگری کاشتم. طوری از زبان فارس کوچ کردم که غیر از دوستان و خانواده ام و سوشیال مدیا با کسی فارس حرف نمی زنم. سالهاست کتاب فارسی نخوانده ام. 

فکر میکردم یا یک ناجی پیدا می شود و تکه هایم را بند می زند و یا برای همیشه همینطور هزار تکه می مانم.

اما این طور نشد، ناجی نیامد و من تکه هایم را به هم پیوند زدم و آدم دیگری ساختم. 

۲۷.۵.۰۳

اجازه بده آما غرق بشن ...

 می دونی سخت ترین قسمت عاشق بودن چیه؟ رها کردن ...رها کردن آدم ها به حال خودشون و به همون حال دوست داشتن شون و امیدوار بودن که شنا کنند و غرق نشن!

ما زن های بالاجبار آلفا که عادت داریم به نجات دادن خودمون و اطرافیانمون و گاهی - بیشتر وقت ها- که لزومی به نجات دیگری نیست، دستمون رو دراز می کنیم، پشت مون رو خم می کنیم... اما نیازی نیست و عشق ما، به نیاز به دیگری ترجمه می شه و آدم ها رو فراری می ده و ما از خودمون می پرسیم: چی شد؟ من که داشتم کمک می کردم... 

گناه کسی غیر ما نیست... بگذاریم آدمها شنا کردن رو یاد بگیرن... شنا کنند و امیدوار باشیم که غرق نشن و به موقع کمک بخوان... از ما یا دیگری ... 

برای اینکه لایق دریافت عشق باشیم، لازم نیست هیچ کاری برای هیچ کسی انجام بدیم ... بودن ما باید کافی باشه و اگر نیست، آدم غلطی رو انتخاب کردیم!


۲۵.۵.۰۳

کابوس های دوست داشتنی

 بیشتر شب ها كابوس میبینم اخيرا... مثل دیشب به پشت سر هم شاید پنج كابوس مختلف دیدم و آخر سر دیدم نمی شود. بیدار شدم و نیم ساعت اول فایت کلاب را دیدم.

کابوس ها من را نمی ترسانند،. حتی دیگر آدم های واقعی هم من را نمی ترسانند، خنده دار هستند اما ترسناک؟ خیر.

شانه هایم راحت تر شده اند، انگار تمام آردهای عالم را الک کرده ام و کاری ندارم جز انتخاب کتاب بعدی و چمبره زدن زیر پتو حتی توی تابستان و خواندن ... بالا و پایین کردن سوشیال مدیا... گاهی کار کردن... معاشرت های ضروری... خوردن غذاهای ساده... پیاده روی های نامنظم... خریدهای کوچک ...

فکر می کنم کابوس ها دارند زورهای آخرشان را می زنند، اخرین ضربه های طوفانی که رو به خاموشی ست... منتظر خورشید و تا آمدنش از منظره ابرها لذت می برم...

۲۳.۵.۰۳

ساده باشيم ...

 به شوخی به بالش کوچیک روی تخت ش اشاره کردم و گفتم این چیه؟

بالش رو برداشت و بغل کرد. 

به صداقتش حسودیم شد، حالا اگر من بودم یک چیزی سرهم می کردم که مثلا بالش تزیینی ست...

همه مان هنوز همان بچه های هشت نه ساله ایم با همان حسرت ها و ترس ها و آرزوها، تنها تفاوت مان این است که تنهاتر شده ایم و ادای بزرگ سال ها را در می آوریم و وانمود می کنیم: اصلا هم درد نداشت ...


۱۹.۵.۰۳

 یکی از خوبی و بدی های آدم بالغ این ست که نمی شود خوش خیال باشی. نمی توانی نشانه ها را نادیده بگیری و زندگی را با بیخیالی طی کنی. پستی و بلندی های زیادی دیدی و به درهای بسته و باز زیادی برخوردی و زیاد بازی داده شدی . نمی توانی افسارت را به خیالات بدهی... حیف... 

یکی از بدی های زن بالغ بودن این است که دیگر گول آدم ها را نمی خوري ... حتی عشق ... حیف 

۱۴.۵.۰۳

ريحان زیر نور فلورسنت ...

 همانطور که شاید یک برنده جایزه نوبل از کشف ش بگوید، از سبزیجاتی که توی آپارتمان کوچک ش عمل می آورد. حرف می زند. از تکنولوژی بدون خاک و با نور مصنوعی و تره و ریحان و باقی سبزیجات!

یک جنگ را جنگیده ، چهار مدرک دانشگاهی گرفته و سعی کرده یکی دو تا جنگ دیگر را متوقف کند و همچنان دارد سعی می کند. هر دو نفرمان نیمه ناامید از دنیای بیرون نشسته ایم و من به او گوش می کنم که درباره پرورش سبزیجات در آپارتمان حرف می زند و برای من حرف ها و هیجان اش منطقی به نظر می رسد. شاید از نشانه های شروع میان سالی ست ...

بعدتر از پدر و مادر پیرش می گوید که ممکن است در این سن مهاجر شوند و این که ممکن ست برود و شرکت کننده یک جنگ دیگر شود... بعد همانطور که دنبال عینک شنا می گشت گفت: میدانی مساله انتخاب جنگ نیست، گاهی چاره ای نداری ...

۱۲.۵.۰۳

ظهر جمعه

ظهر جمعه است. کارهایم را انجام داده ام و کاری ندارم. رییس هم توی سفر است و وسط تابستان نصف افيس مرخصی اند و ایمیل ها به در و دیوار می خورند و برمیگردند. 

ظهر جمعه است. صبحانه مفصل خورده ام. کته درست کرده ام و هنوز نمی دانم برای خورش اش چی می خورم. خوراک لوبیا، قارچ یا ماهی تن! 

خواب هایم سبک و ناآرام شده اند. فکر می کنم از بیکاری و این همه وقت اضافی ست که توی دست و بالم دارم که حتی نوشتن، خواندن و فیلم دیدن و معاشرت هم پرش نمی کند. هوا گرم است و جرات آدم برای بیرون رفتن را از بین می برد. بخوابیم ...

۹.۵.۰۳

شهر من!

 هر شهری سوراخ سنبه های خودش رو داره که فقط محلی ها می دونن. ممکنه کسی تمام عمرش یک جایی زندگی کرده باشه اما با تعریف من، محلی! نباشه. وقتی که ۲۰۱۸ آمدم حومه دی سی و ساکن شدم به خودم قول دادم این شهر رو بیشتر بشناسم، لایه هاش رو کشف کنم و هنوز که هنوزه تازگی های خودش رو داره. جاهایی که میشه پیاده روی کرد، مرکز خریدها و مغازه ها، رستوران ها و سوپرمارکت ها، کتابفروشی ها، مغازه هایی که چیزهای ثابتی ندارند و هر ماه چیزهای جدیدی میارن... از کجا گل بخری؟ کجا سبزیجات و میوه تازه با قیمت خوب داره؟ گوشت و نون ت رو از کجا بخری؟ کجا می تونی توی فضای باز بنشینی و شراب سفارش بدی؟ کجا قهوه خوب و فضای خوب برای تنها بودن داره؟ کجا می تونی ساعت ها قدم بزنی و مغازه ها رو نگاه کنی؟ کجا می تونی دست یک نفر رو بگیری و ببری و ببوسی؟ کجا می تونی یک گروه رو ببری و تفریح کنی؟  فلان رستوران چه غذای خوبی داره؟ فلان غذا رو کجا بهتر درست می کنه؟ موزه ها و گالری ها و نقطه های کور و جالب شون کجاست؟

گفت شهر من اینقدر که اینجا جای دیدنی داره، جای دیدنی نداره... 

چیزی نگفتم اما می دونم هر شهری!!! لایه های زیادی داره، اول باید عاشق ش بشی تا لایه هاش رو برات رو کنه، مثل کابل، مثل تهران، مثل استانبول... مثل هر شهر دیگه ای... مثل هر آدم دیگه ای... کافیه دل بدی بهش و دل بده بهت!!!



همیشه فاصله ای هست ...

 من از یک جایی شروع کردم به خلوت کردن زندگی و از خلوت کردن آدم ها شروع کردم، تک تک آدم ها رو ارزیابی کردم و گذاشتم کنار و یا در فاصله مطمئنه! آخریش هم همین ماه پیش بود. همینطور در مورد اشیا! توی خونه من اشیا تزیینی کمی پیدا می کنید و اکثر اشیا یه کاربردی دارند و کمتر چیزی هست که صرف دکور باشه، هر شیی کاربردهای دوگانه و چند گانه ای داره. همین کار رو با جغرافیا کردم. جفرافیاهایی که تعلقی بهش نداشتم رو ترک کردم. 

این روزها زندگی م خالی تر از همیشه از آدمها، جغرافیا و اشیای غیر ضروریه... یک جایی فهمیدم، من خیلی به فاصله نیاز دارم. نیاز دارم فاصله مطمینه رو با همه چیز در زندگی خفظ کنم تا خودم! باشم و بتوانم در خلوتم بارها و بارها و بارها خودم را پیدا کنم، آرام کنم، بخندانم، به رویا ببرم، به خواب ببرم... به زندگی برگردانم ... 


پ ن: از وبلاگ دری، غیر من کی هنوز می نویسه؟!

۱۵.۴.۰۳

كلمه به مثابه خنجر

 قبل تر ها فکر می کردم، حرف حرف است. زور ندارد، قدرت ندارد... می شنوی و می گذری... می گویی و فرار می کنی اما حالا طور دیگری فکر می کنم که کلمه ها آغوش اند، می شوند در آنها آرامید. کلمه ها تیزی دارند و گاهی تا استخوان آسیب می زنند و گاهی چنان می برند که جای زخم ش هیچ وقت خوب نمی شود. 

۱۴.۴.۰۳

جولای ۲۰۲۴

 الیزه گفت تو نمی تونی رنج آدم ها رو کوچک کنی، رنجی که ممکنه برای تو کوچک به نظر برسه و برای خود اون آدم خیلی بزرگ باشه. از طرف ی اون رنج ممكنه آحرین قطره ای باشه که یک برکه رو سر ریز کنه!

اون موقع مقاومت کردم و بعدتر که بهش فکر کردم دیدم چقدر درست می گه.

یکبار هم از رنج خودم گفتم و گفتم وقتی در مورد رنج من چیزی نمی دونید، منو قضاوت نکنید. اونها هم گفتند که وقتی تو ازش حرف نمی زنی ما از. کجا باید بدونیم؟... رنج بزرگ خودم رو هم ناخواگاه، حقیر کرده بودم. 

آدم هایی که دوستشون داریم هم توی بلا می افتند و رنج می کشن... تا کجا می شه کمک کرد؟ تا کجا می شه گوش داد؟ 

یک جایی می بینم ظرفیت روان م برای حتی گوش دادن، تموم شده ... یک خستگی مفرط افتاده روی جونم که نمی دونم چطوری می شه درش کرد... همه چیز از بیرون خیلی خوب و عالی به نظر می رسه اما جسم و روان تحلیل رفته رو چطور میشه آرومش کرد؟ ... به قول سهراب چطور میشه به این قطاری که این طور بی پروا می ره فرمان ایست داد... کجاست جای رسیدن؟!

۴.۴.۰۳

آخرین توهم!

 اخيرا یک جای خواندم که یک نویسنده زن گفته بود که آخرین توهم آدمی : دوست داشته شدن! است و اگر از این آخرین توهم دست بکشد، رها خواهد بود. 

من یک رویایی داشتم تا همین اخیرا... رویایی آنقدر قوی که من را به پیش می برد و ناغافل بخشی از این رویا به واقیعت تبدیل شد... از آن رویاها که فکر می کنی ده سال کار مداوم و کلی معجزه لازم دارند تا به واقعیت بپیوندند و رویای من ناغافل به واقعیت تعبیر شد و دیدم حتی تحمل یک ثانیه اش را ندارم ... و مدام توی فکر خودم فریاد می زدم من زندگی واقعی و روتین قبلی ام را می خواهم... قبل ترها می دانستم که باید مراقب آرزوهایمان باشیم که ممکن است به واقعیت بدل شوند اما این چیز دیگری بود... رویایی که مو لای درزش نمی رفت و جالب این که کمتر، نفع شخصی برای من داشت.

این ها را نوشتم که به این برسم: نکند عشق هم یکی از همان رویاهاست... یکی از آن توهم ها که سال ها برای رسیدن به آن تلاش می کنیم و وقتی که می رسیم، می بینیم توهمی بیش نیست.


۱۳.۳.۰۳

صادقانه

 نمی دانم چقدر ننوشتن من از سر بهانه است یا واقعا زندگی یک طوری خودش را دور و بر من چیده که وقت و توان نوشتن جدی در من نمانده. گاهی فکر میکنم زندگی یک تغییر ۱۸۰ درجه می خواهد که من را برگرداند به ۱۸ سالگی با همه تجربه های این دو دهه اخیر و من آرام راهم را بروم و برسم... شاید هم همه انها فقط توهم است.


پ ن: زندگی که جای دیگری ست... زندگی که تو ذهن من است اصلا شبیه هیچ زندگی که دور وبرم هست نیست... گاهی فکر میکنم آن زندگی توی خیال من هیچ وقت واقعی نمی شود ...

۱۰.۳.۰۳

تو آرزوی بلندی و ...

دلم میخواد برگردم به اون روزا که مسیج بده شنبه شب چی کاره ای و تازه مثلا دوشنبه یا سه شنبه باشه. بگی برنامه خاصی ندارم. بگه میشه شام دعوتت کنم. جواب بدم حتما!

بعد آدرس اون رستوران نبش میدون توی جورج تاون رو بفرسته. تو بری و بلندترین نیم بوت جیر مشکلی رو که توی عمرت پوشیدی بخری. چرا که تو حتی به شونه هاش هم نمی رسی و بعد اون هیچ وقت اون کفش رو نپوشی. بری رستوران و یادت نیاد چی سفارش دادی و چی خوردی و از کل رستوران آدم های سوپر درس آپ که همه شون از یک قماش اند یادت بیاد و رومیزی های خیلی سفید ... برگشتنی بپرسه: اگر مشکل بودجه نداشته باشی دلت می خواد توی جورج تاون خونه بخری و زندگی کنی؟ تو بگی نه، من دوست دارم سابرب زندگی کنم. (خدایا منو بخور!!!)

بعدش که پیاده ت کرد جلوی خونه ت و خداحافظی کرد. تا چند روز بعد که دوباره ببینی ش به خودت لعنت بفرستی که چرا همه کارهات غلطه...

اگر برگردم به اون روزا همون دختر جین و تی شرت پوشی که اولین بار منو دید، می شم... آرزوی محال که محال نیست...

۸.۳.۰۳

بودن!

 دخترا امروز اسباب کشی داشتن به آپارتمان قشنگ شون توی ساختمون قشنگ شون و توی محله قشنگ شون. من بیشتر هول شون داده بودم که خونه مستقل بگیرن و فکر می کنم یکی دو ماهی که بگذره و طعم استقلال واقعی رو بچشن هیچ وقت نمی خوان برگردن پیش خاله غرغرو و خسته کننده شون با کتاب ها و فیلم های غمگین ش ... 

رفتم دیدن خونه جدید، یکی شون سر کار بود و اون یکی تازه از خواب بیدار شده بود. وقتی که رسیده بودن پیش من تا ماه ها نمی تونست تنها توی آپارتمان بمونه (حتی فکرش هم منو ناراحت میکنه) حالا توی آپارتمان مستقل خودشون، تنهایی وبا گربه شون خوابیده بود و دیگه از تنهایی نمی ترسید. 

امروز دیدم تحمل سکوت خونه سخته با وجودی که الیزه اینجاست و با وجودی که ماه ها برای این سکوت نقشه کشیده بودم. برای اون ها خوشحالم و برای خودم... نمی دونم... 

الیزه گفت کی فکرش رو می کرد بعد این همه سال ماها توی یک شهر دور هم جمع بشیم... راست می گفت، حتی همین یکی دو سال پیش خیالش هم محال بود، اما شد. ما خیلی قشنگ دور هم جمع شدیم... 

یک ماراتون جدید برای خودم تعریف کردم... باید یک ددلاینی بگذارم که دوباره بعد چند ماه از خستگی کم نیارم... یک جایی اون وسط مسط ها برای خودم باید یک زنگ تفریح تعریف کنم. سر بالایی ها رو اومدیم... حالا نوبت قل خوردنه! :)

۲.۳.۰۳

پریدن!

 همان صفحه ای که علامت گذاشته ام را می خوانم، همه چیز تازه به نظر می رسد. دو سه پاراگراف بعد می فهمم که آن صفحه را قبلا خوانده ام. فکر می کنم این طرز کتاب خواندن نیست حتی اگر رمان باشد... بخصوص اگر رمان باشد.

 چند ثانیه مکث میکنم و دوباره به خواندن ادامه می دهم.

 نکند با همین بی دقتی از زندگی پریده ام؟ از جوانی؟!


پ ن: اورهان پاموک می گوید ما با موزه رفتن زمان را متوقف میکنیم. زمان توی موزه ها متوقف شده است. ما با موزه رفتن از مکان و زمان می گریزیم ... ما با موزه رفتن به دنیای مرده ها می رویم و با آنها همنشین می شویم...

پ ن۲: فرصت می کنم دوباره این کتاب را بخوانم؟!

۳۱.۲.۰۳

 هر روز جایی حوالي چهار عصر تمام می شوم... 


پ ن: همه راه های طولانی به آخر می رسند ... کتاب های سخت هم!

۱۹.۲.۰۳

بهار اینجاست که بماند ...

 بعضی روزها از این همه خوشبخت بودن می ترسم. این همه شادی... فکر می کنم یکی از همین روزها کسی می آید و این شادی ها را که ذره ذره با خون دل در تمام این سال ها جمع کرده ام، از دستم می دزدد... 

۱۵.۲.۰۳

گذشته

 سال ۲۰۰۳-۲۰۰۴ که برای اولین بار کابل رفتم. چهره شهر جنگ زده با سرعت تغییر می کرد و ساختمان های نو مثل قارچ جای ساختمان های قدیمی گلوله خورده را می گرفتند و سرک های پخته شده جای سرک های کنده کنده قدیمی.ما افغان ها هم میل عجیبی داشتیم که گذشته جمعی تلخ را هر چه زودتر با چیزهای نو و جدید جایگزین و فراموش کنیم که آن وقت ها ایده خوبی به نظر می رسید.

 همان وقتها فکر کردم بهتر نیست از سرک و ساختمان ها عکس بگیرم و تغییرشان را طی سال ها ثبت کنم شاید جایی بدرد خورد (چیزی که بعدها شنیدم امریکایی ها در دوران کرونا در امریکا انجام دادند) اما مثل همه ایده های دیگرم زود فراموش کردم.

امروز داشتم چیزی درباره کابل می نوشتم و فکر کردم مثلا رستوران شاندیز کی باز شد و کی بسته شد؟ یا پیتزا اورست... یا کسی صوفی باغ بالا را یادش هست؟ صوفی شهر نو و یا بعدتر که به قلعه فتح ا... رفت ... عکسی از آنها در آرشیوی هست؟ 

همه این ها به خاطر نگاه نوستالژیک به گذشته نیست، یا آن نگاهی که هنرمندهای کابل به پل سرخ دارند. یک طور تاریخ نگاری و مستند سازی برای آینده خودمان که به حافظه اکتفا نکنیم وقتی درباره گذشته حرف می زنیم. وقتی از خودمان می پرسیم چه شد که به اینجا رسیدیم به جای حافظه های غیر قابل اعتمادمان آرشیویی درست از فیلم و عکس و اشیا داشته باشیم که به آنها رجوع کنیم. 

و هر دفعه که فکر می کنم ممکن است زمانی گذشته کابل ما و زن های مدرن افغانستان اخیر با عکس های استیج شده فاطمه حسینی روایت شود- که می شود، موهای بدنم سیخ می شود.

حالا این دوربین را زوم کن روی زندگی شخصی خودت، ماها فکر می کنیم که با سوشیال مدیا داریم زندگی- تاریخ شخصی مان را مکتوب می کنیم اما در واقع سوشیال مدیا تصویر استیج شده زندگی ماست که سال ها بعد که به آن برمی گردیم و نگاه می کنیم می دانیم که هیچ شباهتی به واقعیت زندگی ما در آن روزها نداشته است. 


پ ن: کاری که مرحوم نانسی دوپری کرد در همین دسته قرار می گیرد.

https://acku.edu.af/


۵.۲.۰۳

استانبول ۶- ملاقات شرق و غرب

 خیلی چیزها را نمی شود درباره این شهر نوشت، حتی عکس ها و فیلم گرفتن هم حق مطلب را ادا نمی کند. باید اینجا باشی، توی خیابان راه بروی، توی کافه بنشینی و آدم ها را تماشا کنی. با مردم حرف بزنی تا بدانی از چی حرف می زنم... این شهر دو روح دارد و من هر دو را دوست دارم... یکی بدون دیگری معنایی ندارد... 

باید پیاده رو های کنده کنده را ببینی، کوچه هایی که به هیچ ختم می شوند و ناگهان یک دکان ببینی که انگار ترکیب رنگ و دکورش را بهترین طراح های دنیا انتخاب کرده اند. یکی را ببینی با ساده ترین روح روستایی و بدوی و دیگری که پیچیدگی شخصیت ش می تواند دوباره عاشق ت کند. 

۱.۲.۰۳

استانبول ۵- اینجا یکسره بارانی ست

 دو روز است کم و بیش بی وقفه باران می بارد. آدم ها تند و تند از هم رد می شوند و تلاش من برای خانه ماندن در هوا بارانی بی ثمر. دیروز تمام روز را در بازار گذراندیم، با اتوبوس رفتیم و برگشتیم، کارت اتوبوس خریدم (موفقیت در تجربه های وزمره). وقت برگشتن یک بطری شراب قرمز ترکی خریدم، ۸.۵ دلار :))) . امروز رفتم دیدن دوستی و برگشتم. شب مهمان دارم... می دانم روزهایم هیچ شباهتی به آدمی که به شهر و کشور جدید سفر کرده است ندارد و از این بابت بسیار خرسندم.

۳۱.۱.۰۳

استانبول ۴- ما بیرون از خویش سفر نمی کنیم

 به این سفر استانبول احتیاج داشتم، برگشتن دوباره به خودم. دیدن خودم از زاویه ای دیگر در جغرافیایی دیگر... امکان تجربه های دیگر... دیدن زن توی آینه از بعدی دیگر و دوباره و بیشتر دوست داشتن اش...

سفرها بیشتر از آن که بیرونی باشند، درونی اند... دلم نمی خواست در استانبول تنها توریست باشم که بودم و نبودم... دلم می خواست اینجا زندگی کنم. تاکسی و اتوبوس و مترو سوار شوم، توی رستوران ها و کافه های محلی غذا بخورم... ولع دیدن جاهای توریستی را نداشته باشم چون همه می روند و باید! رفت. چیزهای ساده و کاربردی بخرم که از اینجا به یادگار بماند... سعی کنم آدم های اینجا را بفهمم، ارزو ها و حسرت هایشان را... 

استانبول زیباست  و استانبول زشت... لایه های قدیمی و لایه های جدید... آدم های کوتاه و آدم های محجبه و آدم های مهربان و آدم های نامهربان به خود... آدم های تمیز و آدم های خوش پوش ...

و دیدن خواهرم بعد ده سال و دختر و همسرش برای اولین بار وشناختن شان و وقت سپری کردن باهاشان که بدون آنها استانبول شهر نامهربان تری می شد ...

بستن پرونده های باز آدم ها توی ذهنم، آدم هایی که پرونده های بازی برای سال ها توی ذهنم داشتم و بستم، بی آنکه تلاشی کنم، بخشی از خودشان را به من نشان دادند... 

۲۳.۱.۰۳

استانبول ۳- خوش می گذرد؟ یا کسی اینجا کتاب نمی خواند ...

 برنامه امروز دیدن ایاصوفیاست. قرارم این بود که نه صبح آنجا باشم اما الان ده است و تلفن به چارج است و مغزم هنوز به ساعت دی سی کار می کند. خانه ام در سکوت و صدای گنجشک ها از بیرون می آید. بساط خوراکی هایی که خواهرم آورده از دیشب روی میز پهن است، چای های نیمه خورده و لیوان های خالی و باقی غذایی که توی یخچال است و برای شام م نگه داشته ام. همه و همه نشان زندگی تو خانه ای ست که سیم کشی های روکارش نشان از قدمت ش دارد. 

منتظرم تلفن م خارج بشود و بروم کلیسا- مسجد- موزه ایاصوفیا را ببینم. بهترین تصمیمی که در این سفر گرفتم این بود که طولانی اینجا باشم، توریست گذری نباشم و همه چیز را تا جایی که می توانم سر صبر ببینم. 


۱۸.۱.۰۳

 بعضی وقت ها پر از استرس و اضطراب نشسته ای، به هزار چیز فکر می کنی و کنترل هیچ چیزی در دست تو نیست و هیچ چیزی درست به نظر نمی آید و در عین حال هیچ کاری نمی شود کرد...هیاهویی که درون توست، جنگی که تو در برابر جهان داری و در نابرابری تمام ... یک حالت دورنی ست و هیچ چیزی نیاز به تغییر یا عمل ندارد. همانطور که به صداهای درون سرت گوش می دهی ، یکدفعه جهان آرام می شود. همه چیز در جای خودش قرار! می گیرد. نفس ت عمیق و پیوسته می شود و شانه هایت عقب می رود و در جای خودش می ایستد. جهان ت ساکن و ساکت می شود و تو صدای پرنده ها را که تمام مدت بیرون می خواندند، می شنوی... صدای باد که توی دیوارهای می پیچد و حرکت آرام ابرهای سپید پشت پنجره...

ساده به نظر می رسد اما ساده نیست. بودن در آن لحظه ها که مثل هديه ای به تو داده می شود و تو هیچ کنترلی روی آمدن و رفتن ش نداری اما مانند نوشیدن آب سردی در میانه یک روز گرم تابستان که بی درخواست تو، به تو تعارف می شود، خنک ت می کند ...

۱۳.۱.۰۳

عکس ها ...

  گالری گوشی م رو مرتب میکنم تا جا برای عکس های سفر پیش رو باز بشه، پرت می شم به ۲۰۱۹، به روزهای اول کار رسمی واشنگتن ، به مهمونی های آفیس. به سلفی های تو آسانسور... خونه فالزچرچ... پرت می شم به لاس وگاس همون سال، به کالیفرنیا و کریسمس و سال نو اون سال... که چقدر درد داشت برام، به سفر با آدم هایی که ندیده بودمشون و نمی شناختم به خاطر دیدن آدمی که ارزشش رو نداشت. 

دیشب داشتم فکر میکردم توی زندگی به جایی رسیدم که می تونم بعضی سوال ها رو از بعضی آدم ها بپرسم، اما آخرش به این نتیجه می رسم که چی بشه؟ دونستن ش گذشته رو عوص نمی کنه و به آینده هم ربطی نداره، پس بهتره فراموش کنم و به جلو نگاه کنم. به وقت کمی که هر کسی برای زنده بودن و زندگی کردن داره. 

به این فکر کردم که چقدر عاقل شدم. که خودم رو گذاشتم در مرکز جهانم و نمی گذارم کسی اذیت م بکنه، خودم اذیتم بکنه. اینکه حتی اگر نتونم رفتار آدم ها رو درست کنم، بهشون بفهمونم که کارشون درست نیست و دارن به من آسیب می زنن. همیشه هم به نام دوست داشتن!

عکس های گوشی م رو مرتب میکنم و اضافی ها رو پاک می کنم... درست مثل زندگیم!

۱۲.۱.۰۳

استانبول ۰ - پیش از سفر

 چمدان کوچک قرمز کنار در اتاقم استاده است. اولین نشانه فیزیکی که سفری در راه است. استانبول همیشه در صدر لیست جهان گردی من بود، نه این که شهری بود که همیشه می خواستم ببینم نه، جذابیتی بیشتر نداشت. استانبول مقصد آسانی ست. همه آدم هایی که می شناسم یکبار از این شهر سردراورده اند و شاید من آخری شان باشم. استانبول به ما نزدیک ست. به ماهایی که از آن قسمت دنیا می آییم و هنوز تکلیف مان با سنت و مذهب و مدرنیته روشن نیست. ماهایی که نماز و روزه و الکل را با هم داریم. 

برای اولین بار دلم یک جای قدیمی می خواست، دیدن یک شهر هزار ساله، شهری که بر خلاف امریکا حتی تصورش را نداشته باشی که چند صد نسل در آن زندگی کرده باشند و هنوز هم رد پای شان توی کوچه ها و شهرها به جا مانده باشد. دلم جایی را می خواست که آدم ها برای قدم زدن در خیابان هایش از شدت شلوغی به هم تنه بزنند. 

دلم شهری را می خواست که خاطره ای ازش نداشته باشم، یک بوم تازه برای تصویری تازه ...


تنهایی پر هیاهو

 دیشب در سکوت مطلق خانه همینطور که داشتم کتابم را می خواندم یکدفعه دلم گرفت. حس تنهایی مطلقی که سال هاست با خودم می برم. فکر کردم لابد غمگینم و فکر کردم ماه هاست گریه به سراغم نیامده. 

ماه هاست که همه زندگی را یکجا پذیرفته ام و تلاش ی برای تغییرش نمی کنم، بیشتر از آن مطلقا هیچ تلاش برای تغییر آدم های دور و برم نمی کنم. هنوز نظرم را می گویم اما انتظار قبول ی و شنیده شدن ندارم. 

دیشب در سکوت مطلق خانه دلم گرفت و فکر کردم نیاز به گریه کردن دارم اما اشکم نیامد. آنقدر غمگین نبودم که اشکی بریزم. عجیب اینجاست که دلم نمی خواهد جای کسی باشم یا از لحاظ فیزیکی جای دیگری باشم. آدم وقتی دست از جنگیدن های جوانی برمیدارد به موجود دیگری تبدیل می شود. آرام مثل رودی سربزیر راه خودش را پیدا میکند بدون آن که با کسی بجنگد. راهش را از بین سنگ ها و شیارها و سدها باز میکند بدون این که با آنها بجنگد. 

۲۲.۱۲.۰۲

در ستایش گربه

 رزا گفت، پت (حیوان خانگی) خوب است. زندگی ات را عوض می کند.

مدت ها بود جسته و گریخته درباره پت داشتن حرف می زدیم و همیشه حرف من این بود که من شاید سگ بخواهم و می ترسم از نگه داشتن حیوان توی خانه که مبادا زبان بسته اذیت بشود. 

وقتی پری تصمیم ش را نهایی کرد که بلا را بیاورد، من پشیمان شدم و سعی کردم منصرف ش کنم اما دیر شده بود و نمی توانستم زیر حرف خودم بزنم. 

وقتی از تورنتو برگشتم، شب بود و دخترها سر کار بودند، در را که باز کردم بلا را دیدم که روی مبل چنبره زده و بعدش برای یکی دوساعت توی پر وپای من بود. انگار که می دانست من هم ساکن این خانه هستم. 

چیزی که برای من عجیب است میزان زبان فهمی ش است ،اینکه گاهی که دارم فیلم می بینم و غذا می خورم، می آید و کنارم می نشیند. یک دستی یا پایی یا قسمتی از بدنش را به من می چسپاند، بدون اینکه کاری به من داشته باشد. گاهی فکر میکنم این بچه گربه یک کیلویی، بیشتر از همه آدم های زندگی م ، من را فهمیده است. بودن در کنارم و در دسترس م بودن، بدون این که خلالی در زندگی م ایجاد کند. 

۲۱.۱۱.۰۲

رویای سفر

 بریم توی شهری که هیچ خاطره ای ازش نداریم. خیابان های نو، آدم های نو، صداهای نو... غرق بشیم در موسیقی غریبه ای که چیزی ازش نمی فهمیم... پناه بردن به شب و خوابیدن در اتاقی که تا صدها کیلومتر همه چیز بیگانه ست...بوی آدم نو... بوسیدن آدم نو ...گاز زدن سیب در سرزمینی دیگر ... 

۱۵.۱۱.۰۲

 یه موقعی که از نیمه شب گذشته بیدار می شم، دخترا برگشتند و توی اتاق هاشون خوابیدند، گاهی چراغ راهرو رو روشن گذاشتند، خاموشش می کنم و درجه سیستم گرمایی رو کمتر می کنم که راحت تر بخوابیم و بر می گردم توی تختم. 

احساس خوشبختی می کنم ... نمی دونی که اخرین وقتی که احساس خوشبختی کردم خیلی دور بوده و الان ... 

۱۴.۱۱.۰۲

بافتن یک رویا ...

 من آدم خیالبافی هستم، یکی از تفریحات بچگی من خیالبافی بود. می توانستم ساعت ها یک گوشه دنج و ساکت ، سایه و خنک پیدا کنم (مخصوصا تابستان ها)، مثلا زیر تختی که رختخواب ها را رویش می چیدیم و برای مدت ها برای خودم قصه بگویم و خیالبافی کنم. زندگی های دیگر و آدم های دیگر را تصور کنم و اغلب مرکز این داستان ها خودم بودم. 

هر چقدر بزرگ تر شدم، حجم و تعداد خیالبافی هایم کم و کم تر شد تا زمانی که آمدم امریکا و دیدم دیگر خیابافی نمی کنم، خیلی غمگین شدم. من آن دختر خیالباف را می خواستم با رویاهای دست نیافتنی شیرین ش... مدتی هم سعی کردم آگاهانه برگردم به خیال ها... اما نمی شد. 



چراغ خیالم دوباره روشن شده ...

۱۰.۱۱.۰۲

تو را دوست می دارم ...

 یک جایی توی مغز خودم کردم که دوست داشتنی نیستم! هزار سال هم کسی می گفت فلانی من دوستت دارم و آسمان را به زمین می اورد که دوستم دارد. آن زن همیشه نشسته ته ذهنم به من می قبولاند که دروغ می گوید. گاهی با بدجنسی و صداقت تمام جواب می دادم: از کجا معلوم؟! یا ثابت کن!!!

آدم های غريبه قسم نخورده اند که خلا های ذهني ما را تا آخر دنیا تاب بیاورند، یک جایی خسته می شوند و می روند و آن وقت زن پس ذهنم می گفت: دیدی؟! دوستت نداشت!!!

یک جایی خیلی دیر شاید فهمیدم اشکال از دوست داشتن آدم ها نیست، اشکال از من و مغزم هست و چیزی که شاید ریشه در کودکی م داشته و من هیچ نقشی در آن نداشتم. اما به عنوان آدم بزرگ سالی که الان همه چیز زندگی ش دست خودش هست، مسوول آن هستم.

سال ها گذشته است و من آدم های دوست داشتنی زیادی در زندگی ام دارم که عاشقانه دوستشان دارم، اما این پذیرفتن دوست داشتنی بودن خودم، هنوز متعجب م می کند... هنوز هم وقتی کسی- نزدیک ترین آدم ها به من که نمی توانم در صداقت شان شک کنم- به من می گویند که دوستم دارند، چند ثانیه طول می کشد که زن نشسته پس ذهنم را عقب بنشانم و بپذیرم ...


۹.۱۱.۰۲

صدای باشکوه سکوت ...

 یک زمانی توی خونه من صدای موسیقی قطع نمی شد، از سر صبح که بیدار می شدم اولین کار روشن کردن تلوزیون و گذاشتن ش روی شبکه پی ام سی بود که مدوام موسیقی فارسی پخش می کرد، غیر از عاشورا و یکی دو تا تعطیلی دیگه.

الان یک وقتایی از روز که دخترا نیستند و من فیلم نمی بینم و کتاب نمی خونم و کاری ندارم، وسط هیاهوی ذهنم متوجه سکوت می شم. برای چند لحظه چشمم رو می بندم و به صدای سکوت گوش می دم و هیچ چیز خوشایندتر از این صدا نیست، صدای باشکوه سکوت ...

۵.۱۱.۰۲

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر ...

 نمی دانم برای همه مهاجرها این طور است یا برای ماهایی که در جستجوی آزادی به امریکا رسیدیم. سال های اول مثل خواب می گذرد، حتی برای من که دو سال قبل اینجا زندگی کرده بودم و درس خوانده بودم، همه چیز تازه بود، بودن در جغرافیایی جدید، آدم ها و فرهنگ جدید... اما چیزی که بیشتر از همه برای من گیج کننده بود، امکان پذیر و ساده بودن خیلی چیزها بود. کمتر کسی با تو اینجا، سر جنگ دارد، کسی ارث پدرش را ازت طلبکار نیست و مامور هر اداره ای نمی خواهد حال ت را بگیرد یا در فکر این باشد که چطور سرت را شیره بمالد. برای ماه ها و سال ها فکر می کنی یک جای کار می لنگد، فرمول زندگی باید خیلی پیچیده تر از : هدف ت را تعیین کن و برای بدست آوردن ش تلاش کن! باشد. 

پس مذهب و دولت و عرف کجاست که در هر قدم صد بار پا پی ات شود و جلوی ت بیایستد و زخم بزند. از راننده تاکسی تا مامور پلیس و مامور اداره پاسپورت روی روان ت قدم بزند، رییس ت حق خودش بداند که به حیطه شخصی ات وارد شود و تقريبا هیچ وقت احساس امنیت نکنی؟!

یک جایی می بینی اوه... فرمول زندگی اینجا خیلی ساده است: چه می خواهی؟ برای بدست آوردن ش تلاش کن! کسی جز خودت سد راهت نیست!

بعد می بینی یک میلیون انتخاب داری، برای درس خواندن، برای کار کردن، برای معاشرت و تفریح... یک میلیون انتخاب برای کسی که از بدو تولد برای کوچکترین حقوق انسانی اش جنگیده است، می دانی داشتن یک میلیون انتخاب چقدر پیچیده است؟! ... ولی ما خیلی خسته ایم... بگذار سال ها در سرزمین فرصت ها با خیال آسوده انتخاب! کنیم که بخوابیم!!! عزیزم! صد سال بعد من را بیدار کن!


پ ن: عنوان از شعر سهراب سپهری

۴.۱۱.۰۲

 دوستان زیادی دارم و هیچ دوستی ندارم. 

آدم های زیادی در زندگی من هستند که خودم را دوست آنها می دانم و آنها هم خودشان را دوست من می دانند، اما همیشه در زندگی م آدم هایی داشتم که بتوانم باهاشان حرف!!! بزنم. در حال حاضر طولانی ترین زمانی ست که چنین آدم هایی توی زندگی نداشته ام. اینطور نیست که آدم هایی که باهاشان حرف هایم را می زدم از زندگی ام رفته اند، بعضی هاشان رفته اند و بعضی دیگر،ارتباط مان عمق ش را از دست داده است. همه این ها را نوشتم که بگویم وقتی جایی می رسی که برای توصیف آدم های دور و برت می گویی: همه فلان اند یا هیچ کسی فلان طور نیست! مشکل جایی در خودت است، نمی شود که همه فلان باشند یا هیچ کس فلان طور نباشد. 

این بود انشاء امروز من!


پ ن: یک زمانی زندگی م را از آدم ها خلوت کردم، حالا از فلسفه ها هم... 

۲.۱۱.۰۲

آدم های خوب در جای نامناسب

 من جایی که کار می کنم نه حقوق و نه عنوان شغل اش برازنده من نیست، شاید تا پارسال هم جای مناسبی بود اما دیگر نیست. مثل لباس که برایت کوچک می شود و جنس ش خوب است و دوستش داری و از پوشیدنش خاطره داری اما دیگر اندازه تن تو نیست. 

کار من هم همینطور است، فرهنگ سازمانی خیلی خوبی دارد و فضای کاری ریلکس (یا چون من خیلی به کارم مسلط م برایم حوصله سربر شده)، تیم م هم تیم خوبی ست و رییس م هم رییس خوبی ست ... همه این ها دست بدست هم داده که برای رفتن از اینجا تنبلی کنم. 

گاهی رابطه با آدم ها هم همین است، طرف آدم خوب و درست و حسابی است اما اندازه تن تو نیست، استایل اش به تو نمی خورد، اما خوب است... می مانی و فرسوده می شوی و چشم باز می کنی که باخته ای... پاک، باخته ای به یک آدم خوب!!!

۱.۱۱.۰۲

از شکستی به شکستی دیگر...

 داشتم چیزی را آماده می کردم و همزمان فکر می کردم احتمالا به نتیجه مطلوب نرسد اما فکر کردم مگر زندگی و زنده بودن درست همین نیست، آزمون و خطایی پی در پی، تا زمانی که یاد بگیریم و استاد شویم. رفتن از شکستی به شکستی دیگر تا زمانی که افق باز دربرابرمان پدیدار شود. شکست، نرسیدن نیست، شکست تلاش نکردن است ... 

۳۰.۱۰.۰۲

سفر

 توريست بودن در شهری غريبه و به تنهایی خیلی فرق می کند با اینکه همراه دیگری که زبان تو را صحبت می کند به همان شهر سفر کنی، توريست تنها بودن، تجربه ای منحصربفرد است. من در سوول- کره جنوبی، بارسلونا- اسپانیا و پاریس- فرانسه تا حدودی تجربه اش کردم و بیشتر از همه تجربه سوول برایم با ارزش بود و دلم می خواهد حتما دوباره به آن شهر برگردم. 

حسی که وقتی تنهایی، در بازارها، خیابان ها، کافه ها، موزه و رستوران های شهر غریب می گردی، ظاهرا تفاوتی با آن آدم ها نداری و اگر خیلی اسمارت، ظاهرت را حفظ کنی حتی متوجه غريبه بودن ت نمی شوند. درست مثل تماشای یک فیلم سه بعدی در جهانی دیگر و درست مثل فیلم ها یک لایه نازک سیلیکونی که نمی دانم چیست تو را از آن آدم ها جدا می کند. تو تماشایشان می کنی اما جزیی از آنها نیستی، تو تجربه آنها را تجربه می کنی، در همان خیابان قدم می زنی، غذایی که آنها می خورند را می خوری، همان بو را می شنوی و همان هوا را نفس می کشی و همان نسیم روی پوست تو می دود، اما تو تماشاگر باقي می مانی....

۲۶.۱۰.۰۲

زمستون

 خبر جدایی آدم ها برای من مثل خبر شنیدن خبر مرگ یه آدمه و به همون اندازه شوکه و غمگینم می کنه، حتی اگر قبلا حدس می زدم که رابطه نرمالی ندارن. 

بر خلاف گذشته دنبال مقصر نمی گردم و می دونم اتفاقیه که افتاده اما باز هم چیزی از شوک ش کم نمی کنه و تنها کاری که می تونم بکنم اینه که به اون سر رابطه که به من نزدیکه بگم متاسفم و اگر جایی کمکی یا ساپورتی خواستی من هستم و اگر خواستی حرف بزنی، من هستم!