۴.۸.۹۹

یین و یانگ

 مدت هاست که خبر نمی خوانم، خبر هیچ جا را نمی خوانم اما خبرها از رسانه های رسمی جلو زده اند و توی سوشیال مدیا یقه ات را می گیرند. تمام تلاش م این ست که آنقدر به خبرها نزدیک نشوم که تصویر درست مخدوش شود و احساسات جای منطق را بگیرد (موفق هم نیستم)

دو تا استاد نازنین داشتم که خیلی خیلی قبولشان دارم و هر دو معتقد بودند که بشریت رو به جلوست، روشنایی زورش روز به روز بیشتر می شود. مثلا دویست سال پیش مردم  کرور کرور از بیماری هایی که الان واکسن ش آمده است می مردند و الان نه، طول عمر انسان مثلا ۴۰ سال بوده و الان ۸۰ سال است، زنان زنده بگور میشدند و الان نمی شوند. 

برعکس استادهای نازنیم، من معتقدم میزان خیر و شر ثابت ست. (یین و یانگ؟) نیروی خیر و شر مکمل یکدیگرند و یکی بدون دیگری بی معنی ست و فکر میکنم اینجاست که فردیت آدم ها وارد میشود و قدرت انتخاب که کدام سمت می ایستند. 


یک چیز دیگری هم که فکر می کنم میزان دسترسی بشر به دانستن این خیر وشر ها زیاد شده، صدها سال قبل یک جنگ هزاران کشته می داد و کشور همسایه خبری نداشت. اما الان کتک خوردن کسی در خیابان در مشرق سر خط خبرها در مغرب ست و به همان نسبت و سادگی حقیقت  قابل پشت و رو شدن و گمراه کردن. 

شر امروز به صورت سیستم اشتباه ست، سیستمی که مثل صد سال پیش شاه نیست که سرنگون ش کنی، غول هزار سری ست که هر سرش را قطع کنی  ۹۹۹ تای دیگر هنوز هست.

خیر و شر به سادگی صدها سال قبل نیست، شر باهوش و با پشتوانه ست و به همان اندازه که بشر امروز راحت تر زندگی می کند به همان اندازه مسولیت انسانی اش بیشتر و پیچیده تر ست و مساله بردن و باختن جمعی نیست، مساله جنگیدن و ایستادن در سمت درست به صورت فردی خارج از نتیجه ست (سمت هایی که گمراه کننده و در حال تغییرند)


یک وقت دیگر راجع به توهم مبارزه کردن بنویسم، اینکه هشتگ می زنیم و فریاد مجازی می کشیم تا کجا جواب می دهد و کجا می شود فریاد کشیدن در چاه، بدون هیچ بازتابی!؟


پ ن: صبح یکشنبه ست، بیدار شدم که بروم پیاده روی، باران سر ایستادن ندارد. آش بار گذاشتم، جای همه خالی!‌ به یادتان هستم. 

۱.۸.۹۹

در فاصله درست تماشا کنیم.

 گفت تمرین امروز این است، می رویم مرکز شهر و شما خیابان ها و آدم ها و ساختمان ها را تماشا کنید و اگر خواستید عکس بگیرید، کیفیت و محتوای عکس مهم نیست، زاویه دید مهم ست. اگر همیشه از این خیابان ها عبور می کردید حالا سعی کنید آن خط دید همیشگی را تغییر بدهید. مثلا سعی کنید همان صحنه همیشگی را از بالا ببینید یا از کف خیابان! 

فک کردم دکتر هم مارو سر کار گذاشته. 

وقتی توی خیابان قدم می زدم یک معتاد خیابانی را دیدم که گوشه پیاده رو خوابش برده بود. فکر کردم من هیچ وقت دنیا را از کف خیابان ندیده ام و چه بسا نخواهم دید. اینکه همه آدم ها و ماشین ها و ساختمان ها بالای تو باشند و تو زیر پای همه! قلبم ایستاد از این مکاشفه و بعد سعی کردم از دید پرنده ها، گربه روی دیوار و حتی مورچه ها منظره ها را ببینم. میبینی که دنیا به کلی تغییر میکند (عظمت در نگاه تو باشد؟ )

بعدتر فکر کردم می شوی یک آدم را از زاویه الف عکاسی کرد و هیولا نشان داد و از زاویه ب، فرشته!


اخیرا توجه کرده ام که من نسبت به مصیبت هایی که در ایران و افغانستان اتفاق می افتد حساس ام و برای من مهم اند. 

اما ایران، هر اتفاقی که می افتد می توانم درباره اش بنویسم، حرف بزنم و تحلیل کنم، بدون خشمگین شدن درباره اش.(انقدر اطلاعاتم به روز ست که ایرانی ها را هم شگفت زده می کند، هر چیزی که بعد ۸۸ اتفاق افتاد ذره ای برای من باعث تعجب نبود، ۲۰۱۰ که از ایران رفتم همه این چیزها را دیده بودم، همه آن چیزهایی که ایران تجربه میکند ما افغان های مهاجر سالها قبل تجربه کردیم و بسا بدتر ) اما افغانستان در ۹۰ درصد مواقع مرا لال می کند. مصاحبه قربانی جنگ، دیدن سیاست مداران و روشنفکران فاسد من را خیلی عصبانی می کند. فکر کنم هنوز در فاصله درستی با افغانستان نیستم. فکر میکنم درست است که فیزیکی از افغانستان فاصله گرفته ام از نظر ذهنی همانجا هستم، کنار قربانی جنگی که عزیزش را از دست داده و به جای همدردی، قفل شده ام از خشم. به همین خاطرست که به قضاوت خودم درباره افغانستان هنوز اعتماد ندارم ( افغانستان در هر سطحی -شخصی و اجتماعی و بین المللی- مرگ مطلق اخلاق ست ).

در مورد امریکا هم هنوز در فاصله دورتری هستم اما میبینم که هر روز به فاصله درست نزدیک تر میشوم.


در مورد آدم ها هم همین ست، در چه فاصله ای از آنها می ایستیم که درست ما را ببینند، ما آنها را درست ببینیم. آنقدر نزدیک هستیم که فقط صورت زیبای شان را ببینیم و نبینیم که دست شان توی جیب ماست یا آنقدر دورند که لبخندشان قابل تشخیص نیست. مثلا فکر میکنم من در فاصله دوری (فاصله ذهنی) از آدم ها می ایستم به همین خاطر ست که درک کردن من برایشان سخت ست، چون دور و گاهی کوچک تر از اندازه واقعی ام من را میبینند. اما دور ایستادن من از آنها بخاطر این ست که نمی خواهم اسیبی به کسی برسانم و برعکس... سخت ست توضیح ش... فکر میکنم باید فاصله ام را با آدم ها دوباره تنظیم کنم. 

۳۰.۷.۹۹

دست من وقت نوشتن ... یا هدف خود نوشتن ست

 نوشتن با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست، حداقل برای من نیست. 

یک کلمه، یک صحنه، یک فکر یا حتی جمله ای در یک نوشته دیگر دری را به روی تو باز می کند و تو فکر می کنی این را باید بنویسم. اولین کلمه یا جمله را می نویسی و مطلقا نمی دانی که نتیجه چه خواهد شد. گاهی هم شکل کلی را می دانی اما جزییات خودشان می آیند. چی بود آن گفته مشهور: راه خودش را نشان می دهد. 

نوشتن برای من مثل آغاز کردن یک سفر بی مقصد و بی مسیر است. مقصد خیلی مهم هست و نیست، اما مسیر مهم تر ست. 

جالب ترین قسمت ش هم آنجاست که آن لحظه الهام که می آید، آن کلمه، آن جمله یا صحنه، باید بنویسی ش. هر جا که هستی توی خیابان، توی اتوبوس. گاهی حتی پشت چراغ یک نوت کوچک برداشته ام و این اشتباه بزرگی ست. باید ماشین زندگی را بزنی کنار خیابان و خودت را به نوشتن بسپاری و بگذاری تو را با خودش ببرد، چون آن نوت کوچک کافی نیست برای بیاد آوردن آن الهام ...

نوشتن برای من یک تراپی ست، بازخوانی و بازنوشتن دوباره خودم در قالب های مختلف. بررسی دنیا و آفرینشم از زاویه های بیشمار. تراپی که تو را وادار می کند همه چیز را بار بار به خاطر بیاوری و دوباره نگاه تازه ای کنی و دوباره روی ترازو بگذاری و خودت را، جهان خودت را قضاوت کنی. 

وقتی یک نوشته تمام می شود انگار موجودی خلق شده است که بیرون از تو به حیات ش ادامه می دهد. دیگر از تو جدا شده است و زندگی خودش را دارد، چه بسا برداشتی که از آن می شود فرسنگ ها از چیزی که مقصود تو بوده فاصله داشته است. اما کاری از تو بر نمی آید، او یک موجود مستقل جدا از توست و تو امیدواری که عمر درازی داشته باشد. 

تو رفته ای سراغ آفرینش بعدی... صفحه سفید بعدی ...


۲۸.۷.۹۹

اتوپایلوت یا روزمرگی خوب ست

 دوشنبه ها خوب ست. باید خودت را بکشی بیرون از خانه، از رختخواب. آماده شوی و بیایی آفیس. رانندگی صبح، قهوه ای  که به عنوان جایزه بیدار باش به خودت می دهی، خوب ست. پشت میز که مینشینی کار خودش صدایت می زند و بی وقفه تا ظهر، به جای ناهار سیب گاز می زنی و چند دقیقه پیاده روی می کنی و دوباره برمیگردی پشت میزت. تا عصر که با خستگی مفرط به خانه می رسی و شام مفصل می خوری و پای تلوزیون پهن می شوی. 

دوشنبه ها روز فکر نکردن ست و فکر نکردن حتی اگر یک روز در هفته باشد خوب ست. دوشنبه ها روز خستگی فیزیکی ست نه روانی و روحی و خستگی جسمی که ناشی از یک روز مفید کاری باشد خوب ست. 

دوشنبه ها خوب ست ...

۲۵.۷.۹۹

خوش بحالت!

 یک عکس دارم از یکی از لوکس ترین مراکز خرید سیول در کره جنوبی. 

هر کسی عکس را ببیند غبطه می خورد که چه خوش بحالم بوده: 

سفر تقریبا چهار روزه ای بود به دعوت وزارت خارجه کره برای بلاگرهای اسیایی برای پوشش آمادگی المپیک زمستانی ۲۰۱۸

تازه به صورت قانونی جدا شده بودم و بشدت حالم بد بود، دو بار در طول پرواز پنیک اتک گرفته بودم، یکی شان اینقدر شدید بود که فکر می کردم دارم میمیرم. تمام طول سفر می ترسیدم دوباره پنیک اتک بگیرم. دندان هایم را ارتودنسی کرده بودم و چون نمی توانستم درست غذا بخورم و اشتهایی هم نداشتم بشدت لاغر شده بودم، خواب درستی هم نداشتم. هیچ دوستی دور و برم نداشتم، داشتم اما چون چند سال بود دور بودم ازشان ، دور افتاده بودیم از هم. هیچ وقت آنقدر در زندگی حالم بدون علت بد نبود. 

الان عکس های آن روزها را می بینم و فکر میکنم: چرا خوشحال نبودم؟ 

چون واقعا نمی دانستم چقدر آن شرایط طول می کشد. آیا حالم بدتر می شود. کارم را دوست نداشتم. اگر می دانستم سه سال بعد همه چیز سر جای خودش برمیگردد و من آرام می شوم...

وسط گران ترین موزیکال کره ای بودیم که خوابم برد- بعدتر کسی در گروه باورش نمی شد که من وسط آن نمایش خوابیده باشم- کسی بیدارم کرد و گفت اگر حوصله ات سر رفته یک مرکز خرید همین نزدیکی ست، حوصله ام سر نرفته بود، به معنی واقعی کلمه روحا خسته بودم. یکی آن عکس را آنجا از من گرفت، با چشم های خسته و خواب آلود!

اما همه این ها را نوشتم که بگویم آن چیزی که آدم ها در سوشیال مدیا پست می کنند- حداقل برای من- شوآف نیست. یک نوع ثبت خاطره است برای یاد آوری که تو این لحظات را خوب یا بد گذرانده ای. مخاطب همیشه خودم هستم، برای یاد آوری به خودم. برای بازخوانی برای خودم. 

آدم ها خوب یا بد قضاوت شان را می کنند، مهم این ست که تو از مسیری که آمده ای، از آدمی که بوده ای راضی باشی. 

چقدر قدرت به آدم ها می دهیم که به ما آسیب بزنند؟

 داشتم یک مستندی می دیدم از شرکت هرمی توی امریکا در همین سال های اخیر... جالب ترین قسمت ش این بود که یکی می گفت از کل این ماجراها به این فکر میکنم که روان آدمی چقدر آسیب پذیره و ربطی به هوش، سواد ، تجربه، سن و سال و اینکه کجای دنیا زندگی می کنی نداره! 

کسانی که طعمه این شرکت هرمی شده بودند اغلب دخترهای جوان زیبا و موفق و حتی با خانواده های پولدار که همه فاکتورهای آدم های موفق و خوشحال را داشتند، چرا باید بیافتند در چنین منجلابی که جسم و روح شان برای سال ها برده یک نفر باشد؟

از همان آسیب پذیری ذاتی روان آدمی می آید و در نهایت اینکه حواسمان باشد در روابط مان چقدر قدرت به طرف مقابل می دهیم. قدرتی که به پدر و مادر، خانواده، دوست  می دهیم و مهم تر از همه قدرتی که با دوست داشتن یک نفر به او می دهیم و اگر طرف مقابل نابغه ای با ضریب هوشی ۲۴۰ باشد که فکر کنی تمام جواب های عالم هستی را دارد و می خواهد دنیا را نجات بدهد، شانس کمی داری که تحت تاثیرش قرار نگیری. 

و در نهایت اینکه آدمی اشتباه می کند و هیچ چیزی مطلق نیست اما مهم ست وقتی که متوجه اشتباهت شدی در پی جبران باشی، اول از همه برای خودت و دوم برای آدم هایی که بهشان ناخواسته اسیب زده ای. 


۲۲.۷.۹۹

 تو را نشانده ام روی طاقچه ذهنم، همه مردهایی که جلو می آیند از تو کوتاه ترند، از تو نامهربان تر، از تو کم هوش تر، از تو ...

شاید هم گناه تو نیست، گناه من ست که تو را آن بالا نشانده ام. 

یکی از همین روزها که حواسم نیست از طاقچه ذهنم می افتی و هزار تکه میشوی... 

۲۱.۷.۹۹

خزان هزار رنگ یا درختان در آتش

 منظره های دیروز و رنگ های پاییزی نفسم را بند آورده اند، به دوستم گفتم آنقدر رنگ پاییزی زیبا دیدم که تا سال دیگر پاییز -اگر زنده بودم- چشم هایم پر خواهند بود. 

ساعت ها رانندگی در جاده های پنسیلوانیا با رنگ های بی نظیر پاییزی، زنده مان کرد. آنقدر که هر چند دقیقه یکبار کسی ناخوادگاه می گفت: چقدر زیبا و بقیه تایید می کردند.

آخر شب که از خستگی توی تخت داشتم بیهوش میشدم، زنگ زدند که چه وقت خواب؟ یکساعتی توی بار-کتابخانه قدیمی هتل نشستیم و نوشیدیم و حرف زدیم تا آن روز را درست بسته باشیم.

امروز را هم پیش رو داریم در این پالت رنگارنگ...

گوشی ام پر است از فیلم و عکس اما امروز که نگاهشان می کردم دیدم، آن زرد، آن سرخ، آن طلایی و نارنجی و آن اخرایی که من دیدم هیچکدامشان ثبت نشده است. بعضی چیزها را باید زنده دید، شنید و لمس کرد... قابل انتقال نیست. 

۱۹.۷.۹۹

جوکر خوان فینیکس یا نادیدنی ها را ببینیم

 مدت هاست که میدانم نفرین ها و آفرین های رسمی پشت یک اثر هنری صد درصد نیست، مثلا اینطور نیست که فیلمی که اسکار میبرد لزوما شاهکار باشد، در بیشتر موارد هست اما صد درصد نیست. مشکل از آنجایی شروع می شود که این جوایز سلایق توده را به یک سمت سوق می دهد و هزار اثر هنری دیگر هستند که ارزش دیده شدن دارند اما فرصت ش را نه.

من سعی میکنم، تاکید میکنم سعی می کنم! معیارهای دیگری برای خوراک فکری که انتخاب می کنم پیدا کنم، مثلا آدمی که قبول ش دارم کتابی را توصیه کند یا از اثری تعریف کند. 

همه اینها را نوشتم تا برسم به این که از وقتی که امریکا هستم کمتر به صدای بلند رسانه ها به همه چیز گوش می کنم، به تلوزیون و تریبون های رسمی خبری، به ترندهای جهانی امروز و فردا. سعی می کنم ترند های شخصی خودم را پیدا و دنبال کنم. 

هالیوود یکی از آن غول هاست که خیلی چیزهای زرق و برق دار تولید می کند و خیلی چیزهای قشنگ را با نادیده گرفته شدن از بین می برد. زبان یکی از ابزارش هست، هزار اثر هنری در زبان های دیگر تولید می شود که چون زبان شان انگلیسی نیست دیده نمی شوند. 

دیدن جوکر و اینکه از آنهاست که خیلی خوب ساخته شده اند، دوباره یادم انداخت که جایزه ها نسبی اند اما در این مورد خیلی بجا و درست جایزه داده اند. هیاهوهای حول فیلم رفته است اما فیلم خوب چه یکسال و چه ده سال بعد فیلم خوب ست و شانس آورده که ابزار ساخت ش با بازار هالیوود همخوانی کرده ست، همین اثر اگر به عربی مثلا تولید می شد چقدر شانس دیده شدن داشت؟


توصیه: بروید چینی، کره ای یا ژاپنی یاد بگیرید، آلمانی یا عربی... خودتان را در یک فرهنگ دیگر عمیق کنید. یک جهان موازی دیگر را تجربه کنید. با آدم هایی از جاهای مختلف کره زمین دوست شوید و جهان را از دریچه چشم دیگری ببینید. کمی از قدرتی که به رسانه های قالب داده اید را پس بگیرید. 


نکته: وقتی فیلم را دیدم (هنوز وسط فیلم هستم و این را می نویسم) به این فکر کردم چرا فیلم را چند دهه قبل نیویورک ساخته اند، چرا این زحمت را به خودشان داده اند برای قدیمی کردن فیلم. به نظرم هدف شان جنبه تاریخ گرایانه یا ارزش تاریخی ندارد، در واقع سازندگان با آشنایی زدایی از نیویورک امروز، آن را به شهری مبدل کرده اند که هر جای دنیا و هر جای تاریخ می تواند باشد. یک شهر- مردم- ی که دارد مدرن می شود و در این راه خیلی چیزها را دارد قربانی می کند. 

۱۸.۷.۹۹

دوست داشتن هزار نفر همزمان یا دوست داشتن یک نفر به هزار شکل

 من خیلی به دوست داشتن فکر میکنم، من از آن آدم هایی هستم که بدون دوست داشتن می میرم و به همین خاطر ست که خیلی اشتباه می کنم و دلم را همیشه داده ام دست آدم اشتباهی. 

مساله این ست که آدم های زرنگی هستند که اشتباه نمی کنند، دو دستی قلب شان را می چسپند و مغزشان را به کار می اندازند تا کسی گول شان نزند. تا دل شان جای امنی باشد. 

اما من فکر میکنم، ساده لوح بودن خوب ست، احساس خوبی می دهد دوست داشتن آدم ها، هزاران کیلومتر دنبالشان رفتن، شب های دراز زمستانی بهشان فکر کردن و حتی بارها گریستن. 

آنطرف سادگی م هم یکی خصوصیت خوب دارم که به محض اینکه می فهمم اشتباه کردم و این آدم وصله من نیست و یا او می فهمد و به اطلاعم می رساند، راهم را می کشم و می روم ( که خود یاد گرفتن این، خیلی از عمر عزیزم را به باد داد)، حتی اگر قلبم هزار تکه شود و هزار سال ریکاوری ش طول بکشد.

فکر میکنم آن سرتونینی که دوست داشتن واقعی و عمیق آدم ها در مغز ترشح می کند از هزار تا ماشین گران قیمت لذت ش بیشتر ست و تو فکر کن یکی از همین روزها بلیطت ببرد و آدمی را ببینی که بتوانی برای هزار سال، هزار جور متفاوت دوستش داشته باشی. فک کن! چقدر سرتونین!!!

۱۷.۷.۹۹

چهره مهربان مرگ

 منشی دکتر پشت تلفن گفت، آزمایش هایت غیرنرمال ست و باید بیایی دوباره دکتر را ببینی و اگر ضروری ببیند باید بایوپسی شوی. گفتم اما من هیچ علایمی ندارم. این آزمایش ها را هم برای چک آپ سالانه داده ام. گفت خوب ست ، این یعنی خوب ست. 

همه چیز آنقدر عجیب و غیر منتظره بود که نمی دانستم چه عکس العملی نشان بدهم. تلفن را که قطع کردم دوباره برگشتم سر کارم. اما شب دوباره همه چیز را مرور کردم. اینترنت را جستجو کردم و نتیجه این بود که اگر سرطان باشد و این نوع خاص، چون معمولا خیلی دیر تشخیص داده می شود، شانس درمان قطعی خیلی پایین ست. روش های درمان از شیمی درمانی ست تا جراحی. 

یک هفته بعد وقت آنلاین با دکترم داشتم که همه آن حرف ها را تکرار کرد و قرار بعدی را برای معاینه و بایوپسی گذاشت. 

ذهنم خالی شده بود، فکر می کردم یک جای باز و درندشت گم شده ام. همه برنامه ها و آرزوهای پیش رو بی ارزش به نظرم رسید. همه برنامه ها و کسانی که فکر میکردم خیلی برایم ارزشمند هستند، محو شده بودند. 

جالب بود، ترسیده بودم. از مردن نبود، از درد کشیدن بود، از اینکه ممکن ست بیماری چهره انسانی ام را بگیرد و در آخر هم چنگالش را در جانم فرو کند. فکر کردم نمی خواهم بجنگم، اگر همه چیز جدی شود دلم می خواهد در آرامش باشم و نمی خواستم آرامش کس دیگری را هم بر هم بزنم. 

فقط به یکی از دوستانم، آنهم اتفاقی گفتم چون باید به کسی می گفتم. جالب این جا بود که فکر کردم چه خوب ست که تنها هستم و کسی از عزیزانم اطرافم نیست، چه خوب که کسی نگرانم نیست. 

امروز تقریبا بعد از یکماه نتیجه آزمایش ها آمد و همه چیز نرمال بود. توی خیابان پشتی قدم می زدم، نه توی رستوران بودم و داشتم برای ناهارم ساندویچ می گرفتم. هیچ کسی خبر نداشت، خبر برای خودم بود. من دوباره به جمع آدم های زنده برگشته ام. اما چیزی در من تغییر کرده، می دانم چقدر مرگ به ما نزدیک ست و چقدر فرصت می تواند کوتاه باشد، لحظه لحظه زندگی و سلامتی باارزش ست...


اگر بیرون از اینجا مرا میشناسید و می بینید، چیزی از این موضوع از من نپرسید. 

۱۲.۷.۹۹

You are the best, why you don't believe it ?

جهان من در سکون صبح شنبه

 صبح شنبه ست، هفت صبح بیدار شده ام. از آن شب هایی ست که بر خلاف انتظارم یکسره خوب خوابیده ام. دست برداشته ام از فکر کردن. 

برنامه ام این بود که بروم پرای پیاده روی اما به جایش کتاب ( استیو جایز نوشته والتر ایساکسون) می خوانم و بین ش چای میریزم و نان و پنیر... 

چند سال پیش کتاب را خوانده ام، آن وقت جابز به نظرم آدم جاه طلب و خودخواهی آمد، این دفعه بیشتر می فهمم و قضاوت م طور دیگری ست. به نظرم آدم شجاعی آمد. آنجا که به نویسنده می گوید: من اشتباهاتی در زندگیم داشته ام که از آن ها شرمنده هستم اما هیچ اسکلتی جایی مخفی نکرده ام (کنایه از کار بزرگ ناشایست)، با هر کسی که می خواهی حرف بزن و من دخالتی نمی کنم، حتی کتاب را پیش از منتشر شدن نمی خوانم.

خانه کوچکم در سکوت فرو رفته است. به سکوت گوش می دهم و به آفتاب مورب که روی ملافه های طوسی نشسته است. به فضایی که ساخته م و دوستش می دارم. 

فکر میکنم زندگیم دو نیمه ست، نیمه اول در هیاهوی خانه های ایران با خواهر و برادر ها، پدر بزرگ و مادر بزرگ  که هیچ وقت ساکت نبود، هیچ وقت تنهایی معنی نداشت. وقت های نادری که در خانه تنها می شدم عجیب و ترسناک بود. نیمه دوم زندگیم در سکوت بود، خانه های تنهایی و خانه های دو نفره (کابل، تهران، امریکا)... هر دو را دوست دارم... اما گاهی دلم برای پر شدن خانه از هیاهوی آدم هام تنگ می شود ...

۱۱.۷.۹۹

یادداشتی برای خود

می خواهم این بار را زمین بگذارم. 

اعتراف می کنم هیچ کدام از برنامه ها ۲۰۲۰ آنطوری که می خواستم پیش نرفت، پلان الف و ب و جیم و ... تا به آخر هیچ کدامشان انجام نشد.... هر روز کلافه و ناراحت تر از دیروزم. می توانم همه چیز را بیاندازم گردن کرونا، اما واقعا اینطور نیست، ۲۰ درصدش اتفاقات بیرونی بود و ۸۰ درصدش خودم بودم. توجیح ش هم این است که همه این تغییرات و دویدن های بگو این ۴-۵ سال - عوض کردن سه شهر، و دو قاره، روبراه کردن دو خانه از پایه، ۴ کار متفاوت، همه و همه به تنهایی- خیلی خسته ام کرده بود و واقعا نیاز داشتم کمی آرام بگیرم.)

 اعتراف می کنم هیچ وقت اینقدر در پیش رفتن متزلزل نبوده ام. نه اینکه: این راهی که می روم درست یا غلط است. بیشتر به این فکر می کنم خب، این راه را هم رفتی. خیلی بیشتر از الان خوشحال نخواهی بود... خودم فکر میکنم به خاطر سن و سال است، شاید هم به خاطر سبک زندگیم است، کسی را اطرافم نمی شناسم که مثل من زندگی کند (کی من مثل بقیه زندگی کرده ام؟) و همین کمی میترساندم، دارم اشتباه می کنم؟ (کی از اشتباه کردن ترسیده ام؟)


حالا یک هدف جدید (همان پلان الف) را دوباره گذاشته ام روبرویم. سه ماه وقت دارم که پرونده اش را ببندم (۹ ماه کم بود؟)

و با خیال راحت وارد ۲۰۲۱ شوم. احتمال ۹۹ درصد نمی شود اما بگذار این یادداشت اینجا بماند. شاید معجزه ای شد. 

۱۰.۷.۹۹

رد دست آدم ها روی شیشه

 آخرین باری که قرار بود شیشه های آپارتمانم رنگ تمیزی بگیرد روزی بود که از سر کار آمدم و رزا گفت: ببین خاله ش! رازمیر از صبح بیدار شده می خواسته بهت کمک کنه و سراسر شیشه پر بود از رد دست های رازمیر. 

به شیشه ها دست نزدم ... رد دست های راز مانده بود روی شان، مثل آدم آهنی اسباب بازی ش که ماه هاست صندلی عقب ماشین من تکان می خورد و یاد آوری می کند که روزی به دیدن خاله اش آمده. 

امروز طبق معمول همه روزهای اول ماه داشتم روی فیش های حقوق کار می کردم که نگاهم به شیشه ها خورد و یاد دوستی افتادم که اخیرا آمده بود دیدنم و گفت: معصومه، بده شیشه ها رو پاک کنند!

گفتم: کار خودم ست. 

امروز بی هوا بین رد کردن فیش های حقوقی آخر ماه، شیشه پاک کن برداشتم و شروع کردم به پاک کردن. 

پاک کردن رد آدم ها از زندگی ... حتی اگر ناخوشایند باشد. حتی اگر بخواهی آن رد دست ها تا ابد بماند. بالاخره یکی می آید که قضاوت می کند، به گذشته ات... به رد دست آدم ها توی زندگی ت!