۹.۵.۰۰

دست هام رو کاشتم بین درخت ها و برگشتم

 چهار ونیم صبح بیدار شدم. کوله پشتی م را بستم و ماشین را از پارکینگ دراوردم. دخترها را برداشتم و به جاده زدیم. ده کیلومتر پیاده روی در پارک ملی و صد کیلومتر رفت و صد کیلومتر برگشت. دومین سفر جاده ای خودم و ده ها سفر پیش روی دیگر... زن توی آینه راه درازی آمده ست و راه درازتری در پیش ...


۷.۵.۰۰

پنج شنبه

 از خواب بیدار شدم. چند دقیقه ای طول کشید تا موقعیت م را پیدا کنم. توی تخت خودم در خانه خودم بودم. عصر پنج شنبه بود.  بعد کار خوابیده بودم تا مغزم دست از فکر کردن بردارد و برای چند دقیقه که موقیت را پیدا کنم مغزم دست از فکر کردن کشیده بود و چه حس خوبی بود.

دستم رفت به تلفنم. ساعت از هفت عصر گذشته بود. دلم می خواست بروم جیم و بدوم که همیشه حالم را بهتر می کند یا من خیال می کنم که حالم را بهتر می کند. شین پیام داده بود که برویم پیاده روی. جواب دادم که تازه از خواب بیدار شده ام و حالم خوش نیست... نبود... جواب داد که اگر کاری داشتی خبرم کن.

همانطور توی تخت دراز کشیده بودم و به باقي روز فکر می کردم، به انرژی که نداشتم. 

یادم افتاد که مرغ را از فریزر گذاشته بودم بیرون، گفتم بپزم که خراب نشود. موسیقی گذاشتم، مرغ و قارچ بار گذاشتم. ظرف های توی سینک را شستم. برای خودم نوشیدنی باز کردم و سر آخر دوش گرفتم. همه اش بهتر از جیم رفتن بود... حالم را بهتر کرد.

از یک جایی یکی نخ تسبیح زندگی من را کشید، واقعا یکدفعه شد. یک جایی که نمی دانم واقعا کی بود... یک چیزی چنبره زد  روی سینه ام و یکی یکی لحظه های آرامم را کشت. گاهی کور سویی می آید و می رود اما ماندگار نیست.


۳۱.۴.۰۰

از خواب خوش ت می پرم هرشب

 داشتم از بیرون برمیگشتم خورشید سرخ شده بود. مدت ها بود این وقت روز بیرون نبودم. بس که سحر خیزم و همه کارهایم را در روشنایی روز انجام میدهم. خورشيد سرخ شده بود و من پشت چراغ قرمز بودم که موسیقی روشن بود. شعر آهنگ چیزی شبیه این که من نمی دانستم فلان میشود!

تفاوت من این ست که من می دانستم، من آخر قصه ها را از اول می دانم ولی با این حال باز هم چشم هایم پر شد.

We failed, what is next?

 دلم میخواهد بروم با همه کسانی که بخشی از دولت در ۲۰ سال گذشته بودند و من از نزدیک میشناسمشان جنگ کنم. متهم شان کنم و دلم را خالی کنم. بدبختی اینجاست که چی بشود؟ آبی ست که ریخته، سبویی ست که شکسته، فرصتی ست که از دست رفته. خشمگینم... سالهاست که خشمگینم ...بهای زیاده خواهی آنها را آن زن مالستانی که چند باره آواره شده است باید بدهد و این دوستان من چکر دور دنیا می زنند و پست های فیس بوکی می نویسند و به سرباز وطن سلام می دهند... 

روزمرگی

 کشان کشان خودم را بردم تا پارکینگ که بروم مسیر همیشگی پیاده روی. آب و هوا را چک کردم و دیدم امکان باران باریدن ست. 

همین هفته عضویت باشگاه را تمدید کردم تا بهانه ای برای ورزش نکردن نداشته باشم، رفتم جیم و دویدم. گوش تا گوش آدم بود وهیچ کسی هم ماسک نزده بود. 

برگشتنی لباس شنا خریدم که مرتب بروم و تمرين شنا کنم. (۲ سال هست که میخواهم این کار را بکنم اما تا پای خریدن لباس شنای جدید نرفته بودم)

شش و نیم صبح بیدار شدم. تمام بدنم و مخصوصا ستون فقرات م درد میکند، دلم میخواهد فکر کنم از دویدن دیروز ست. نشستم پای درس خواندن، درسی که تمامی ندارد و من هم با سرسختی تمام، لج کرده ام پایش. 

یک group study پیدا کرده ام توی فیس بوک، تنها شنیدن غرهای بقیه که سخت ست و با کار تمام وقت چطور میشود این همه متریال را خواند کمی آرامم میکند که تنها نیستم. تنها چیزی که با این امتحان ها قابل مقایسه هست امتحان کنکور و خواندن برای امتحان تافل و جی مت بود. این یکی چند برابر سخت تر از آنهاست اما تجربه من هم بیشترست و استرس کمتر، آن وقت ها کنکور و تافل مساله مرگ و زندگی بود، این یکی نیست. 

توی اینترنت زندگی های دیگری در جریان ست، افغانستان را طالبان گرفته و ایران دارد از خشکسالی می سوزد. اما آدم ها کماکان سفر و مهمانی می روند. برای آدمی که در غربت ست و عزیزترین آدم هایش آنجا هستند، تناقض عجیبی ست فکر کردن به این ها... برگشتن طالبان و عکس های پر لبخند عید... 


پ ن: مدت هاست اینجا برایم تنگی میکند... دی میگوید صبر کن...

پ ن۲: الان به انگلیسی حرف میزنم، بحث میکنم، میخوانم، مینویسم، فکر میکنم. یک زمانی فکر میکردم: میشود من یک روز کلاسیک ها را به زبان اصلی بخوانم؟ فیلم ها را بدون ترجمه و زیر نویس ببینم. چه راهی آمدم... چه راهی در پیش دارم :)

۲۶.۴.۰۰

دروغ چرا بگویم... حسرت زده معاشرت با‌ آدم هایی م که کتاب بخوانند، تیاتر و گالری بروند، معماری و طبیعت بکر دوست داشته باشند... با کیفیت ترین مکالمه های اخیرم با رییسم درباره کار و گزارش های مالی بوده... مکالمه های معاشرتی م درباره چیزهای بیخود روزمره بوده....دیت... ورزش و رژیم...  اعتراف میکنم فکر نمیکردم در پایتخت جهان مدرن احساس کنم در دهکده ای زندگی میکنم ... دلم برای معاشرت با کیفیت تنگ شده ... 

۲۴.۴.۰۰

فابيان

 داشتم چای زعفران دم میکردم یاد فابیان افتادم که از اسپانیا زعفران آورده بود و من کم کم همه اش را چای زعفران دم کردم و خوردم. 

چرا من هیچ ارتباط ی باهاش ندارم، پیرمرد امریکایی- فرانسوی که اسپانیا زندگی می کرد و معمار ناظر مرکز فرهنگی بامیان بود. هست؟؟؟ آرام و متین و گاهی یک شوخ طبعی قشنگی هم داشت (همو که توجه م را به ساختمان های کیک مانند کابل به عنوان بخشی از میراث فرهنگی جلب کرد، چه بخواهیم و نخواهیم بخشی از فرهنگ ساختمان سازی ماست). یا چرا ارتباطی با همکار رومی- ایتالیایی م ندارم که گفت باید یک روز بیایی رم. دوست پسرم برایت آشپزی کند، چون خودش بلد نبود و باستان شناس قابلی بود. هست؟؟؟

بعد فکر میکنم من کم تر داوطلب ارتباط با آدم ها بودم. همیشه کسی این تلاش را کرده که شماره من را بگیرد. من را در سوشیال مدیا اضافه کند یا... دلیلش هم این که واقعا کم تر زمان بوده که در اکنون زندگی کرده باشم. همیشه یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفته بعد و یک سال بعد را دیدم و حق داشتم... بس که اجتماع اطراف م بی ثبات بود... بس که آدم های اطراف م رفتنی بودند.

وقتی ایران بودم به امید آینده، وقتی کابل بودم نگاهم به این بود که سال دیگر بهتر میشود... سال دیگر... انتخابات دیگر...

امریکا که آرام گرفته ام و کمی به دور و برم نگاه میکنم می بینم زندگی می گذرد. چه به فردا نگاه کنی ، چه به دیروز... فقط مراقب باش وقتی به دیروز نگاه میکنی از خودت نپرسی: دیروزم کجا رفت؟ کجا خرج ش کردم؟ چقدر خندیدم؟ چقدر خودم را خوش نگاه کردم؟ 

هیچ چیز پایدار نیست. 


پ ن۱: با همکارهای سابق کمی ارتباط دارم، با میم که ۳ ماه با هم کار کردیم در ارتباط م. دارم تلاش میکنم تغییر کنم. 


پ ن: فکر میکردم ألمان نازی برای تاریخ ست. تاریخ دارد برای افغانستان تکرار میشود. تاریخ همیشه تکرار میشود... تو کجای آن ایستاده ای؟

۲۳.۴.۰۰

 عصبانی بودم، معمولا دلیل عصبانیتم رو می دونم اما این بار نه. فکر کردم چرا عصبانی ام؟ 

بعدتر فهمیدم به خاطر این که آدم قوز کرده، بی اعتماد بنفس، بدلباس، نرد، دست و پاچلفتی ... من بودم. شاید این تصویری بود که من از خودم می دادم ... شاید هم نه...

خلاصه اینکه همه ما در مسیر ؛شدن؛ هستیم. 


امروز فکر کردم چه راه درازی آمدم در این سه سال، از لحاظ حرفه ای عرض میکنم. خودم را خیلی توی کارم قبول دارم و ته تونل روشن روشن ست و سه سال پیش با همه تلاش ی که می کردم نمی دانستم نتیجه چه خواهد بود. حتی یک سال پیش هم فکر میکردم دارم کورمال کورمال راه می روم. 


آدم باید حواس ش به راه ی که آمده و جایی که می خواهد برود باشد و به موقع وسط های راه یک استراحت بکند و نفس تازه کند و به آرام به پشت خودش بزند و بگوید : دمت گرم!

زندگی همین ست، زمین میخوری، باید بلند شوی و ادامه بدهی و اینقدر این کار را تکرار کنی که مرگ بیاید سراغت. همین!

۲۱.۴.۰۰

خودت رو سرزنش می کنی که تقصیر من ست. من کم کاری کردم. من سهل انگاری کردم، من بیشتر تلاش نکردم.

یک نفر پیدا می شود و با رسم شکل و دلیل و برهان به تو ثابت میکند که تقصیر تو نیست. هر کاری که کردی درست و به موقع و کافی بوده. نتیجه خارج از اختيار تو بوده. 

به عبارتی: خودت را از دست خودت نجات میدهد. 

۲۰.۴.۰۰

 گفت: چرا باید آدم روی دوستی سرمایه گذاری کند که می داند یکی دو سال بعد طرف آن سر دنیاست. 

می دانستم یک جای جمله اش مشکل دارد. بعدتر که فکر کردم باید این جواب را می دادم: آن کسی که به تو قول میدهد تا آخر راه می ماند، ممکن ست نظرش عوض شود، خودت نظرت عوض شود. حتی همین آدمیزاد بی خبر می افتد و می میرد. همه مان بی خبر می افتیم و میمیریم. باید دست برداریم از زندگی کردن؟ برای من یک ساعت وقت گذراندن با آدم درست، یک سرمایه، یک تجربه خوب است. آن آدم ممکن ست فردا نباشد یا هزار بار دیگر هم ببینیم، در هر صورت خوشحال خواهم بود که می شناسمش.



۱۸.۴.۰۰

خوردن یک فیل

 مثلی هست که می پرسند: یک فیل را چطور میخوری؟ 

جواب این هست: لقمه لقمه... 

خب تا آن فیل تمام شود تو از همه فیل ها متنفر خواهی شد و از طعم تکراری شان. 

بعضی چیزها مثل جوردن همان فیل ست. بزرگ و تمام نشدنی و بدمزه. من همیشه از طولانی شدن بدم می آمده. همیشه صبر داشتن سخت بوده برام. 


پ ن: یکی از همین شبها پرده اتاق را میکشم، ساعت را کوک نمی کنم. نگرانی ها و برنامه ها را می گذارم توی فریزر تا تازه بماند. تا دیروقت بیدار می مانم و صبح تا دیر وقت میخوابم. 

۱۷.۴.۰۰

باران وسط تابستان

 گلدان ها و میز و صندلی بالکن را گذاشتم زیر باران تا تازه شوند.... خودم را هم


پ ن: آخر هفته باید کار کنم، می دانم اگر رییس م بفهمد می گوید لازم نیست اما ددلاین ها جابجا نشدنی ست. 


پ ن۲: داشتم بی ربط در مورد چیزی حرف می زدم که حرف کتابم پیش آمد. بی مقدمه گفت: آره یادم میاد که کتاب ت منتشر شد. من خیلی حسودی کردم. 

واقعا چند ثانيه نمیدانستم چه عکس العملی نشان بدهم. کتابی که نوشتن ش ده سال طول کشید و آخرش هم چیزی نشد که دلم میخواست. خواستم بپرسم: به چی اش حسودی ت شد؟ به کدام قسمت ش؟ کتابی که منتشر شد تا ترسم از خوانده شدن بریزد. که مقدمه ای شود برای نوشتن های بعدی، که نشد. کتابی که چاره ای غیر انتشار برایش نمانده بود. 

راه مهدیه

 مهدیه شاگرد اول کلاس ما بود. اما با همه شاگرد اول ها متفاوت بود. 

از آنهایی که فاصله شان با شاگرد دوم کلاس پر نشدنی بود. مثلا مهدیه نمره امتحان ش می شد: ۱۸ و نمره نفر بعدی ۱۲ بود. 

من همیشه فکر میکردم آدم حتی اگر بخواهد بهتر از بقیه باشد، باید فاصله اش با نفر بعدی خیلی کم باشد. می ترسیدم از این جدا افتادن!!!

شاید بگویی مهدیه لابد باهوش تر از بقیه بود که اینطور نبود. این از آن خرخوان هایی بود که دومی نداشت. شب های امتحان عملا نمی خوابید. 


حرف م این ست خوب ست آدمی سرش را بیاندازد پایین و راه خودش را برود. با سرعت خودش، با معیار خودش و فکر نکند به دیگران. گاهی فاصله ای که ایجاد می شود پر نشدنی ست. خوب باشد! می روی و به گروه بعدی که جلوتر یا عقب تر از توست ملحق میشوی. 

۱۴.۴.۰۰

نیمه شب

 بعضی آدم ها می آن توی زندگیت و میرن... با خودشون یک تیکه از روح ت رو میبرند... نمیشه راهشون نداد... بی خبر میان... بی خبر میرن!

مدت ها طول میکشه تا اون جای خالی ترميم بشه. 

موندم به قول آقای شاملو: از بختیاری ماست؟


پ ن : سه تا ایمیل نوشتم نصفه شبی. سه تا ایمیل. یا این ایمیلها میرن به سرنوشت قبلی ها دچار میشن. یا یه چیزی جایی تکون میخوره. از هر دو نتیجه بیمناکم... 

دوشنبه ای که دوشنبه نیست

 کاش همه سال هایی که اسپند روی آتش بودم کسی میگفت: آرام بگیر... همه چیز درست میشود... همه چیز آن طوری که باید درست می شود نه آنگونه که توی ذهن توست... همه اشیا... همه آدم هایی که باید در جای درست، قرار می گیرند و علیرغم همه طوفان های اطرافت، آرام میشوی... صبر داشته باش و با خودت و دیگران مهربان باش ...

کاش کسی میگفت و من باور میکردم: همین لحظه، همین الان ... همین جا باش، درد و لذت و رنج و انتظار و خستگی را با تمام وجودت بپذیر و احساس کن. روزی برای همه این ها دلتنگ خواهی شد. پس با تمام وجود درد را احساس کن!